به صورت زنانی فکر می کنم که هر روزه تجاوز جسم و روح شان را مچاله می کند ، به زنانی که پشت میله هایند ، میله های زندان های آقایانی بالا دستی که انگار از روزهای کثیف تعبیض ِ هزاران سال پیش نبش قبر شده اند ، به میله های زندان های باورهایی که زنان را میان تنگنای یک صبوری بی سرانجام ِ مادرانه و خواهرانه و همسرانه ، می کشد ... به میله های زندان های مامورانی که این روزها می دوند پی زن ها تا رنگ سیاه بپاشند بر سر و روی جوانی شان ، به میله های زندان های تعفن باری که زندانی هاشان دارند ترتیب زن ها را می دهند با سر افراشته ، به زنی که آ ن جاست ، با قامتی که می خواهد خم نشود از تجاوز روزانه ی جسم و روحش ... زن این روزهای ایران ...

یک زنی آن جاست
آن جا یک زنی
یکی مانده به انتهای غروب
سیاه پوش پایانی ترین مزار
واپسین همین ردیف های مثل هم
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
هیچ کاری نمی کند
تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی
مویه می کند
زنی
آنجا یک زنی آن جاست
طاقت شنیدن مویه هایش در من نیست
نوحه ی نی است غم قمری جوان
و شب که تازه ما
پاس اولش بودیم
بین راه با هم برمی گردیم
حالا
حرفی صحبتی حکایتی ... بگو
کی گم شد کجا چطور چرا ؟
خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی گردد
پایانی تریندامنه را با دست نشانم می دهد
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو
و باز باران است که می بارد
خاکش خیس است
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
سید علی صالحی
