تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
یکشنبه هفدهم آبان 1388

خسته تر از آن بودم که پیشنهادشان را رد کنم . خواستند برسانندم خانه . وسط های راه پیشنهاد کردند شام را با آن ها باشم ... من هم پیشنهاد کردم آبگوشت مهمانم کنند ... دربدر شدیم دنبال دیزی و من تشریح کردم دل ام پیاز می خواهد که با دستم بکوبمش ، آبگوشت چرب ، سبزی و دوغ ... سه تائی به هوس افتاده بودیم . رفتیم آتشگاه ... ذوق زده توی منو دیزی جستیم و نداشتند ... چیزهای دیگری سفارش دادیم و خوردیم تا خرخره مان ... بعد هم بی وقفه خندیدیم ... خندیدیم ... دیوانه بازی درآوردیم ... چرت و پرت ها گفتیم ... همدیگر را سوژه کردیم و وقتی داشتیم توی اتوبان برمی گشتیم و روده هام از خنده و تمام وجودم پر از غذا بود گفتم که برایم ابی بگذارید ... از آن قدیمی هاش ...
ابی شروع کرد به خواندن : با تو انگار تو بهشتم ... سه تائی باهاش خواندیم ، سه تائی با دهن هامان آهنگ زدیم ... ماشین ها از کنارمان می گذشتند ... با سرعت ... بی توجه ... توی یکی از ماشین ها یک زن و مرد جوان چپیده بودند توی آغوش هم ، توی یکی چند تا مرد گردن کلفت بی حرفی نشسته بودند ، توی یکی یک بچه ذوق زده یک چیزی توی دستش تکان می داد ... 

            

ما هم عبور می کردیم ... از کنارشان ... در همان حال که سه تائی می خواندیم ... و من دل ام خواست شیشه ی ماشین را بکشم پائین و سیگاری بگیرانم و دودش را پخش کنم توی هوا ، دل ام خواست مست کنم ، دل ام خواست با کسی بخوابم ، دل ام خواست تف کنم توی صورت کسی ... دل ام می خواست یک تابو توی زندگی ام پیدا کنم و بشکنم ... دل ام خواست بگویم نگه دارید و بعد بشینم گوشه ی اتوبان زار و زار گریه کنم ... دل ام خواست ویالون زدن بلد بودم و از کنار همان اتوبان راهم را می گرفتم و می زدم و می رفتم ...می رفتم و می زدم ... دل ام می خواست می رفتم پشت دیوارهای اوین و می زدم ... رسیدیم دم خانه ی ما ... من پیاده شدم ... آن ها رفتند و  دنیا هنوز نامنصفانه ما آدم ها را توی مشتش فشار می دهد ... هنوز !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:57  توسط مرجان  |