تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

یک روز معمولی بود ... رفتم دراز کشیدم روی یکی از تخت های خالی . کنار دستم یک خانم سی و هفت هشت ساله بود یا یک روسری سبز چرک رنگ ... همراه پیرزنی بود که روی تخت کناری ام داشت شیمی درمانی می شد . کمی که گذشت مثل همیشه تمام آن بخش کنجکاو و نگران من ، جوانی ام و این که چرا آن جا توی بخش شیمی درمانی هستم شدند ...
خانم همراه کنار دستی ام طاقت نیاورد و پرسید چرا ؟ ... بعد حرف هامان گل انداخت . خیلی ساده از این که پرستار آن پیرزنه که یهودی است شروع شد و بعد گفت که یک دختر دارد هجده ساله ... از فقر مالی شان گفت ، از این که می ترسد دخترش به سرنوشت خودش دچار شود ...
بعد حرف هامان شکل دیگری گرفت ... اشک توی چشم هاش حلقه بست ... گفت : یک شب که پرستار یک پیرزن دیگر بودم توی بیمارستان بستری بود ، رفتم توی حیاط بیمارستان و به چراغ های اتاق هائی که توی هر کدامشان چندتا تخت و روی تخت ها مریض ها درد می کشیدند نگاه کردم ... فکر کردم چند تا از اتاق های دیگری توی بیمارستان های دیگر هستند که چراغ هاشان روشن است و مریض هاشان درد می کشند ... فکر کردم که ما آدم ها ... همه مان درد می کشیم ... اصلا انگار کار ما همین باشد ...
برایش گفتم آدم خودش باید خودش را تسکین بدهد ... برایش گفتم که با قدم زدن ، با فیلم دیدن ، با دوست هام ، با کتاب ، با فیلم ، با موسیقی ... با عشق ! خودم را تسکین می دهم ... نگاهش کردم و گفتم یالا توی زندگی ات یک چیزی دست و پا کن برای تسکین ...و دیگر جمله های ما به شما و بفرمائید و خدا کند خوب شوی آلوده نبود ... دو تا روح عریان رنج دیده بودیم که با هم حرف می زدند ...
همین طور که نمه اشک هاش ثابت شده بود توی چشم هاش خندید و گفت که گاهی سوار ماشین پسرهای جوانی می شود که فکر می کنند کم سن تر از اینی که هست ، است و تعجب می کنند که او دختر بزرگی دارد ، پسری دارد 25 ساله ... 

                     

خواستم بگویم که این جوانک ها چه می دانند چین های گوشه ی چشم تو را رنج چه طور هنرمندانه نقاشی کشیده ، چه می دانند باید سر تو را باید چه طور بر شانه شان بگذارند و موهات را نوازش کنند و بگویند : می گذرد ... می گذرد ... و تمام مدت حرف زدنش می دیدم که شانه های ظریفش زیر بار رنج هاش راه فرار می جوید ... راهی که اندکی ... اندکی آرام بگیرد ...
می خواستم بگویم اما همراه من آمد و تا بجنبم وقت رفتن شد ... موقع رفتن دل دل کردم که شماره اش را بگیرم یا نه ... نگرفتم : پشیمانم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:15  توسط مرجان  | 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

خیلی وقت نیست که دارم با زنانگی ام آشتی می کنم . خنده دار باشد شاید ... یا حتی مسخره ! اما سال ها بود با آن که زن بودم ، زنانگی ام را هراسان قایم می کردم ، رنگ و لعابش را عوض می کردم و همیشه ی خدا فکر می کردم : قطعا این طوری بهتر است ...
تازگی ها بهتر شده ام ... دارم یاد می گیرم شرم نکنم . شرم بی جا نکنم ... شرم نکنم که بدنی زنانه دارم ، عادت ماهیانه می شوم ، مو دارم ، دست دارم ، وجود دارم ... این حس گناهی که گریبانگیرم شده مال زن بودنم نیست ... مال غلط انگاری هاست و باید که برود ... دور شود ... زنانگی آرامش می آورد و این را فقط یک زن نمی داند . مردان هم می دانند : باید از زن بودن لذت برد ...
این ها را گفتم تا از روبان صورتی بگویم نه آن که به عادت جدید دختران بخواهم حقوق برابرم را با سخن گفتن از هرجا و هرچیزی به اثبات برسانم . روبان صورتی یکی از روبان های آگاهی دهنده است که به سرطان سینه اشاره می کند . 

                  

ماه اکتبر برای این که راجع به این سرطان اطلاع رسانی شود انتخاب شده و در این ماه با صورتی کردن سایت ها ، نوشتن پست راجع به این مسئله ، قرار دادن روبان صورتی در سایت ها و وبلاگ ها ، استفاده از رنگ صورتی و اطلاع رسانی در این زمینه بهانه ئی است تا بیشتر بدانیم ...
سرطان سینه در زنان دومین سرطانی است که باعث مرگ و میر می شود . قصد من از این پست این نیست که بگویم سرطان سینه چه علائمی دارد ، چگونه درمان می شود و ...هائی که در تخصص من نیست . قصد من آن حس خجالت ، آن شرم زنانه ئی است که سال هاست توی تمام ما زن های ایرانی ریشه دوانده و وقت هائی هست که ریشه هامان را همان می خشکاند ... 

شما در این زمینه چه کار می کنید ؟


لینک های مرتبط :

راه های پیشگیری

بررسی کنید آیا به سرطان مبتلا شده اید ؟

9 مهر تا 9 آبان – حمایت از مبتلایان به سرطان سینه

در مورد روبان صورتی چقدر میدانیم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:10  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

گاهی فکر می کنم احساسات آدم مثل حباب می ماند ... یک لحظه داری ذوق زده حباب ها را می بینی که چه طور توی فضا می چرخند ، تصویر دور و برشان را می گیرند و می چرخانند ، می رقصند لابلای ذوق تو ... لحظه ی بعدی می ترکند : به همین سادگی !
و به همین سادگی است که تمام ذوق من برای آن شال بنفش کور شد ... با بغض انداختمش یک گوشه و ندانستم کی اشک هام تمام چشمم را برداشتند پر کردند ... دلم برای خودم سوخت بس که همیشه ی خدا باید جواب پس بدهم !
اگر ابروهام را بردارم تمام کلاس پچ پچ می کنند : عقد کرده ... اگر سفت و سخت حجاب کنم ، هوس می کنند طعنه بزنند که خب خب حالا دیگر تو هم برای خاطر شازده محجبه شده ئی ... اگر آرایش نکنم عمه ی خاله ی دوست خواهرم هوس می کند بهم برساند دپرس شده ام و مثل شکست عشقی خورده ها شده ام !!! اگر آرایش کنم یک بساط دیگر است و حالا فقط به خاطر آن که دوست داشته ام یک شال بنفش سرم کنم حرف جدیدی باید بشنوم : مرجان این روزها عاشق مردی شده ! دوست دارد زیبا باشد ... 

             

بغض گلویم را می فشارد و از این که حرف های این چنینی کش پیدا کنند متنفرم وگرنه دوست داشتم می دانستند که من یک آدمم ... اگر گاهی دوست دارم زیبا باشم ، دوست دارم حجاب داشته یا نداشته باشم ، مانتوی مدل دار یا ساده بپوشم یا هر چیز دیگری که فقط به خود آدم مربوط است شماها حق ندارید فکر کنید بابت مردی است ...
شماها حق ندارید خوشی های کوچک مرا خراب کنید ... مسخره اید وقتی انتظار روزی را می کشید که بدانید مردی هست که من از او حساب می برم آن قدری که همه ی ادعاهام را جمع کنم و بابت او بشوم یکی مثل شما ها !
به خدا عجیب نیست : من هم عاشق می شوم عاشق همین مردهائی که ممکن است شماها عاشقش شوید ... من هم گاهی مثل شماها یک زن تو سری خور می شوم ، من هم دوست دارم حمایت مردانه را ... به خدا من هم آدمم ، من هم یک زنم ... با تمام دل خواسته های زنانه ... شما را به خدا رهایم کنید ... حق من است که ظاهرم چه طوری باشد ، حق من است که گاهی در به در یک رنگ رژ خاص باشم ...

حالا هی بگویم این حرف ها کوچک است ، کم است ... تو بزرگ تری ! مگر می شود جلوی حجم انباشته شان گاهی طاقت آورد ... مگر می شود گاهی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:39  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

بعله آقا جان ! چی فکر کردید ؟ ما هم بلدیم س . ک . س . ی بازی دربیاوریم : آن هم چه جور ! بدبخت های استثمارگر ، این همه ادا و دم و تشکیلات راه انداخته اید که روش های بهتری از خودتان دروکنید تا حرارت ج . ن . س . ی تان را بالا ببرید آن وقت ما در همین کشور خودمان یک کارهائی می کنیم که به عقل شما نمی رسد ...
بعله آقا ! یک چادری ، مقنعه ئی ، مانتوئی ، پالتوئی ، لحافی چیزی پیدا می کنیم و می اندازیم روی خودمان ، جاذبه ی جنسی پیدا می کنیم آن سرش ناپیدا !!! بس که رمز آلود می شویم ، بس که تحریک کننده است ... بس که بکر است ... حالا هی خودتان را لخت و پتی کنید و کالای دست تبلیغات شوید و با این برهنگی تان زمینه ی احساسات بد و دوری از خود و عقب ماندگی تان را تشدید کنید : بیچاره ها : بدبخت ها !
شما یهودی ها هم که دیگر بدتر ! آن فروید گور به گور شده را هم که نگو ... این قدر بی قید و بند بودید که حالا سردی ج. ن . س .ی گرفته اید ! اصلا نشاط مشاط از قیافه هاتان رخت بربسته ...

                    

خدا را شکر ... این ها از برکات اسلام ایرانی است !!! توی جامعه ی ما خبری از فساد نیست ... مثل شما نیستیم که خارج از چارچوب یک ازدواج کاملاً مقدس کسی دست از پا خطا کند ! حجاب ما این است ! از یک سو مردان ما را سخت تحریک می کند !!! و از سوی دیگر هی کانون خانواده را تقویت می کند ، هی تقویت می کند ...

خدا را شکر... همه چیز روبراه است : این یکی هم روش .فکر می کنم آدم حرف نزند بهتر است!!!! اما گویا آن روز تا حالا برعکس عمل می کردیم ... یک عمر جنگیدیم که فلسفه ی حجاب شما حال ما را به هم می زند که حجاب کنید تا مرد را از تحریک و جامعه را از انحراف بر حذر دارید و حالا همه ی حرف های حق و حقوق زنانه اش به کنار ... حالا می بینیم که ای بابا ... هی نشاط جنسی را بالا می بردیم : عجبا !!!

پی نوشت :

تاکید می کنم قصد من استهزای حجاب و زیر سوال بردن آن نیست .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:21  توسط مرجان  | 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

دختره با آن دامن بلند قرمزش که دورش پیچ و واپیچ می خورد می رقصید و می آمد ! من سرم را کرده بودم بین پرده و شیشه ی اتوبوس و پرده با باد توی سر و صورتم می خورد ... دختره بی خیال می آمد ... پاهاش را می گذاشت روی همه ی سنگ ریزه های زیر پل و می چرخید و می تابید و می آمد ... بعد از مدت ها نامجو گوش می کردم ... زیر لب باهاش زمزمه می کردم ! دختره دست می کوبید برهم، پا می کوبید برزمین، به هیچش نبود که مردم عرق ریزان دارند بار زندگی به دوش می کشند، خیال نداشت برای کسی دل بسوزاند ، یک نیم نگاه هم به دورش نمی کرد ... تنها لبخند می زد و می رقصید و می آمد ... تمام خیابان ها را با من ... و موهاش درهم بود دختره عینهو فکر من !

             

آمد ، آمد ... حتی توی خشکی های دو طرف جاده  هم که پرنده پر نمی زند می آمد : می رقصید ... پاهاش محو می شد بس که تند می آمد ،دست هاش محو می شد ، لباسش یک قرمز مبهم می شد بس که اتوبوسی که در آن بودم تند می رفت اما مگر لبخندش محو می شد ؟ مگر آن بیگانگی اش با خشونت ها، بدرنگی ها، کثافت های دوروبرش را می شد انکار کرد ؟ ...
وقتی از پله ها پائین رفتم دختره به من رسید ... چشم در چشم هم شدیم و بعد دختره باز آمد نشست گوشه ی من و لبخندش مثل یک پمپ افتاد توی قلبم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:20  توسط مرجان  | 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

دل ام یک کتاب شعر می خواهد، که بگذارم توی کیف ام و هرجا که رسیدم از توی کیف ام درش بیاورم و زمزمه وار برای خودم بخوانم ... دل ام یک کتاب شعر می خواهد که تا به حال نخوانده باشمش ، که وقتی می خوانمش دهانم بوی یاس بگیرد ... که دل ام تاپ و تاپ کنان هوای کسی را بکند، که اگر چشم هام نمناک شد با کلمه های مهربان شعرها هم آغوش شود ، که بگذارمش روی صورتم تا برگه های آبستن از کلمات صورتم را نوازش کنند...
دل ام می خواهد توی کتابه یک شعر داشته باشد که من هوس کنم همان طور که لی لی وار می دوم زیر لب بخوانمش، که توی چشم درخت ها بخوانمش، که هرجا دیدم تقدسی زنده مانده به لب بیاورمش ... که توی پس کوچه ها هوس کنم زنگ خانه ها را بزنم و بگویمش ... بس که ناب باشد ، بس که شعر باشد ...

                          


من دل ام یک کتاب شعر می خواهد ، که بشارت بدهد از حادثه های خوب ، که بگذارد بی محابا آرزوهایم شکل بگیرند ، که حاشا کنم همه ی این بد رنگی های بدقواره را : حاشا کنم : حاشا کنم ...
من دل ام یک شعر می خواهد که توش پرنده داشته باشد ، که پرندهه درخت داشته باشد و درخته آسمان ... آسمانش ابر داشته باشد ، ابرش باران و بارانش های های ببارد روی دست های من که همیشه کاوشگر قطره های بارانند ... که خیسم کند آن شعر ... که به باد بگوید توی موهام ولوله بیندازد و تمام دنیا را مزرعه ی پائیزی کند که توش من باشم و یک پیرهن بلند با دامنی پر از سیب ...                             
من دل ام می خواهد یک کتاب شعر داشته باشم که شعرهاش مرا رسوا کند ! که شعرهاش آبروی دل ام را ببرد، بس که کوچک است، بس که بی تابی می کند، بس که بهانه گیر است ... بس که امیدوار است در این تاریکی ها! و دزدانه برای هیچ و پوچ قنج می رود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:42  توسط مرجان  | 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

بیدار که شدم دیگر نتوانستم درد را تحمل کنم . قید دانشگاه را زدم و رفتم دکتر. توی داروخانه وقتی داشتم داروهام را می گرفتم یک لحظه به ذهنم رسید : گوش هام را سوارخ کنم ! ...
برگشتم پائین توی مطب و تصمیمم را اعلام کردم . شال ام را برداشتم و گوش هام را گرفتم جلو ...خانوم دکتر غش غش خندید ! باورش نمی شد هنوز گوش هام سوراخ نداد و من تاکید کردم امروز شجاعت عجیبی پیدا کرده ام برای این کار. منشی گفت : چه قدر پیدا کردن یک جا برای سوراخ گوش آدم بزرگ ها آسان تر است تا نوزادها ...
خانوم دکتر تعریف کرد که یکی از خانوم های بیمار از شوهرش نالیده ، که صبح به صبح 5000 تومان می گذارد و 3 تا بچه و انتظار دارد با همان هم پس انداز هم بکند ! تعریف کرد که شوهره می خواسته موقع سوپ خوردن چون آبلیمو نبوده زن را کتک بزند ... گفت دلم می خواهد از مرتیکه بپرسم زن گرفتی برای چی آخه ؟
گفتم : سوال ندارد خانم جان ... یک خدمتکار به تمام معنا و البته به همراه سرویس دهی مداوم در اتاق خواب ! ... سرم را تاباند. دستگاه را گذاشت روی گوشم و دست کشید توی موهام : چه دختر مرتبی هستی... حالا آماده باش : 1 2 3 ... تاق ! اشک جمع شد توی چشم هام و یک نیمچه جیغ از ته حلقم آمد ... دوباره ادامه داد : مردک چی فکر کرده ؟ فکر کرده کی هست که این طوری ... گوش دیگرم را داشت آماده می کرد ... گفتم : شما هم اگر یک سابقه ی تاریخی بزرگ و قانون و شرع پشت تان بود هیچ بعید نبود همین طور می بودید . توی چشم هام نگاه کرد و گفت: یعنی باید توی فکر عوض کردن قانون باشیم ؟ ... برایش جریان کمپین یک میلیون امضا را تعریف کردم . گوش دیگرم را هم سوراخ کرد و من میان ناله هام حرف می زدم ...

                       


منشی گفت : اما نمی شود ... مگر می شود این ها ...
حرفش را قطع کردم که این ها همان کسانی هستند که جلوی لایحه حمایت از خانواده  ایستادند ...
خانم دکتر داشت با گوشواره های ریز روی گوشم ور می رفت : آره یادمه ... چه قدر از اون زن که نماینده هم بود حالم به هم خورد ...
برایشان از آغاز به کار جنبش زن ها برای طرح مطالبات توی انتخابات جدید گفتم ... توی آینه به زن مقابلم نگاه کردم که آن ترس مسخره را کنار گذاشته بود و توی گوش هاش دوتا نگین کوچک قرمز می درخشید ... چیزی درونم گرم شد ! حس کردم یک عالمه نگین دارند توی تک تک اعضای تنم می درخشند !
خانم دکتر پرسید : روبراهی ؟ درد نمی کند ؟ ... لبخند زدم : فقط می سوزد ! که خوب می شود ... و فکر کردم یک روزی همه اش تمام می شود ... روزی از جنس همین روزها قلب ما نگین می شود و می درخشد هر چند کوچک باشد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:34  توسط مرجان  | 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

پیرهن بلند سفید خوش حالتم که به هدیه گرفته ام با توپ توپی های مشکی را جور دیگری دوست دارم . وقتی که می پوشمش تمام توپ توپی هاش توی قلبم تاپ و توپ می کنند، توپ توپی های خوشحال سیاه رنگ آن قدر ورجه ورجه می کنند روی سفیدی پارچه که دلم می خواهد پابه پاشان برقصم! و نرمی پیرهن روی پوستم از خنده انگار غش غش می خندد و دوست دارم صدای رف رف پیراهنم را وقتی راه می روم ...

                           

آن وقت کیف می دهد حافظ باز کنی و روی پات بگذاری و بخوانی، کیف می دهد جانمازت را پهن کنی و بی چادر نماز بخوانی، کیف می دهد بروی تمام بادهای جهان را جمع کنی تا تمام دنیا پر از شود از شعف این همه توپ توپی های خوشحال !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط مرجان  | 

دوشنبه دهم فروردین 1388

بعضی روزها اگر زن باشی یک مداد چشم آبی رنگ برمی داری و می کشی پشت چشمت، حواست را جمع می کنی آبی مداد مژه هایت را برهم نزند ... وقتی تمام شد می بینی که چه طور رنگ چشم هات از تیره ی سیاه رنگ به قهوه ئی میل پیدا کرده ! دست هایت را می بری به سمت رژ لب هات و هی بالا و پائین شان می کنی تا یک صورتی خوب و شیرین ! پیدا کنی و با دقت لب هایت را صورتی می کنی ... بعد کمی رژگونه ی ملایم می زنی روی گونه هات ... مثل وقتی می شوی که برای بار اول عاشق شده باشی و قلبت طوری تپیده باشد که گونه هات یک کمی و فقط یک کمی گلی رنگ شده باشد ...

                    

می روی دزدانه توی اتاق خواهرهات و لاک هاشان را زیر و رو می کنی تا یک لاک صورتی خیلی جیغ پیدا کنی و بعد توی آفتابی که از کنار پرده می تابد می نشینی و با احتیاط ناخن هات را لاک می زنی ... بوی لاک بلند می شود : دل ات ضعف می رود و یاد حرف خانم فروشنده می افتی که همیشه زن ها را می بینم که چه طور به خاطر کمبود آهن شان از بوی  لاک مست می شوند و مردها پس می کشند !
بی حرکت می نشینی تا لاک ها خشک شوند ... و تا آن موقع فکر می کنی ... فکر می کنی اگر سارافون صورتی ام را بپوشم حسابی بهم میاید، اگر سایه ی صورتی بزنم و ... ها ! هی به دنیائی فکر می کنی که پر از چیزهائی باشد که تو را آراسته تر و زیباتر کند ...
می روی جلوی آینه و زل می زنی به زنی که تازگی موهایش را مدل جدیدی کوتاه کرده و با پرده ئی از آرایش نگاهت می کند ... زل می زنی به زنی که باید از آن رنگ های منظم حس شادی کند ... زل می زنی به زنی که با ریتم موزیکی که گوش می کند می خواند، می رقصد و گهگاه که چشمش به خودش می افتد چیزی توی دلش تکان می خورد !!!
پرده را کنار می کشی ... بوی باران تازه می بردت تا دورها ... قلبت از هجوم چیزی سخت فشرده می شود ! حس میکنی هنوز چیزی هست که در تو کامل نیست ، حس می کنی این زیبائی چیز بزرگی کمی دارد ! اندوهگین می شوی ... سخت گریه  می کنی ... اشک هات صورتت را پاک می کنند ... می روی همه را می شوری و بعد با چشم های خیس و اشک آلوده به زنی نگاه می کنی که مصمم است از پا ننشیند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:49  توسط مرجان  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

بازار شلوغ ... بازار پرازدحام ... بازار پر  از حرف و همهمه ... صدای قیمت گفتن ، صدای پسندیدن چیزی ، صدای کودکی که پا می کوبد بر زمین ! صدای خنده های سبک و سرخوش دخترهای جوان ، بوق ماشین ها و آدم ها که توی هم موج می زنند ... رنگ ها : رنگ ها ... عطرهای به هم آمیخته ، نگاه های سرسری ، زرق و برق ...
دست نگار را فشار می دهم : این جا چه قد زندگی هست ... چه قدر شبیه زندگیه ... تائیدم می کند و بعد دوتائی به آن همه زرق و برق و رنگ و نقش و نگار اشاره می کنیم ... به لحظه ئی که به رنگ پارچه های مخملی است و لحظه ئی بعد مثل آشغال های توی جوب ! که گاهی زندگی آن قدر عمیق می شود که نتوانی با حساب عمر همه ی آدم ها بزرگی اش را حساب کنی و گاهی فقط دوست داشته باشه تکرار کنی : زندگی سگی ... سگی سگی سگی !
بعد مدت ها یادم می آید من هم زن ام ! زنی که دوست دارد در جزئیات غرق شود ... برای یک لاک جیغ ذوق کند ، گیرسرهای کوچک بخرد و با دقتی که از دست داده ام رنگ رژ لبی را روی دستم امتحان کنم ... با دقت بیشتری به لباس های پشت ویترین کنم . دل ام یک سارافون سبز بخواهد ، یک عالم بگردم تا یک جفت دست کش پیدا کنم با گل های کوچک !

                             


با حس بهتری برگشتم خانه و خدا را شکر کردم هنوز برای چیزهای کوچک ذوق می کنم ، برای چیزهای کوچک هم شده بوی تعفن این دنیا را تحمل می کنم ... خریدهای کوچکم را چیدم دورم و به خودم قول دادم مصمم تر باشم ! نیاز دارم مرجان مصمم تری باشم ، نیاز دارم مرجان قاطع تری باشم : قاطع ! آن قدر قاطع که جلوی همه ی غم های بزرگ از ذره دل خوشی هایم حفاظت کنم و یادم نرود که بازار بی آدم ها ، رنگ ها ، دزدها!!!، شلوغی ها ، بنجل ها و خیلی چیزهای دیگر بازار نیست ... یادم نرود زندگی بی خیلی ها و خیلی چیزها زندگی نیست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:0  توسط مرجان  | 

چهارشنبه ششم آذر 1387

" زن زن به دنیا نمی آید بلکه به تدريج زن می شود!  "سیمون دو بوار

اس ام اس می زند : توی وبلاگت بنویس زن یعنی اسیر،زن یعنی زندانی ... زن یعنی آدم آهنی !
قلب ام فشرده می شود . این روزها عادتش شده انگار ! که درد بگیرد از فرط این همه اندوه ... راست گفتی زن یعنی اسیر، زن یعنی زندانی ... زن یعنی تمام آن حصارهائی که محکم تر از همیشه انگار دهن کجی می کنند، زن یعنی تمام آن حقارتی که در نگاه ضعیفان مردنما بیداد می کند ، تمام آن هراسی که مثل هزارگنجشک ترسیده توی قلب کوچکی توی خلوت کوچه ها می کوبد ! زن یعنی همان نیشتر زهرآگین اختیاری که از دستت می ربایند و می دهند به پدرها، برادرها، شوهرها، مردها ... زن یعنی صدای شکستن وقتی زیرچادرت می کنند، حجاب بر سرت می کنند، چادر از سرت می کشند، دامن ات را آلوده می کنند ، تنت را با نگاه شان به نکبت می کشند ، گوش ات را با متلک هاشان کر می کنند، دل ات را با ندانم کاری شان می شکنند ... تو باید دنبال شان بدوی ... باید یاد بگیری چه طور مطابق سلیقه شان برقصی! چادر بر سر کنی، موهایت را چه رنگی کنی ، وزن اضافه کنی ، لاغر کنی ، بروی سرکار ... یا نه ! اصلا تو خانه بمانی من خیال ام راحت تر است !
می بینی ؟ خوب می دانم ... من هم زنم ! زنی که نه یک بار نه ده بار که هزاران بار بابت زن بودن ام درد کشیده ام ... خوب می دانم چرا غالب مان به وقت بلوغ قوز می کنیم ، خوب می دانم چه هراسی هست توی صدای موتورهای توی کوچه ها، توی آن بوق های پشت چراغ قرمز وقتی تو پشت ماشین باشی، توی آن نصف جان شدنت وقتی مردی نزدیکت می شود ، توی همه ی آن سمت های استخدامی که پاکی دامن ات را نشانه گرفته اند، تمام آن خنده های استهزاآمیزی که به گردن افراشته ات مدام می گویند : زرشک ... زرشک ... زن را چه به این حرف ها ؟ زن ها کی به درد پروژه های بزرگ خورده اند ؟ زن را چه به مهندسی ؟ زن را چه به حاضر جوابی ؟ زن را چه به مدیریت ؟ زن را چه به رانندگی ؟ زن را چه به این غلط ها ؟ زن باید نجیب باشد و نجابت چه قدر حقیر است وقتی به چشم گفتن ها خلاصه می شود ...

                        
من هم می دانم ! من هم زن ام ... ولی چه طور باور کنم زن یعنی آدم آهنی ؟ چه طور نادیده بگیرم ظرافت شانه هائی را که به وقتن سهمگینی حوادث چه طور تاب می آورند ؟ چه طور لالائی امیدوارانه ی تمام زنانی که دست بر موهای کودک شان که بر سینه شان خوابیده را نبینم ؟ تمام آن زنانی که فارغ از تمام تحقیرها و فشارها آهسته آهسته گام برداشته اند .
زن یعنی زمین ... یعنی بکار و بکار و بکار ... یعنی برو و برو و برو ... یعنی تمام آن شب هائی که شاهد چشم های خسته ی زنانی است که بعد از کارهای خانه و بچه داری و هزار کار دیگر می خوانند ، یعنی تمام آن فریادهای فرو خورده ئی که می دانند حق شان این نیست ، یعنی دستی که سبزی ها را خرد می کند، گرد و خاک ها را می روبد، قفسه ها را می چیند ، عشق می پراکند ...
زن یعنی تمام آن چه که تو لازم داری تا خودت را در مقابل تمام آن ضربه های کوبنده جمع کنی و باز از نو زندگی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:54  توسط مرجان  |