اول :
هی غر زدیم ... هی غر زدیم ... نشستیم توی کلاس آمار تا استاد بیاید و بعد وقتی ولو روی هم لم داده بودیم و غرغر می کردیم تصمیم گرفتیم بی خیال شویم و برویم خانه . نه من حال بلند داشتم و نه او ! ده دقیقه ی کامل طول کشید تا من از جا برخیزم و بگویم : بقیه اش با تو ... یالا گولم بزن و از این کلاس منو ببر ...
چند دقیقه ی بعد لابلای فحش هائی که از بقیه خوردیم و نصیحت هاشان به حال بدوبدو !!! و در حالی که جیغ می کشیدیم : فرارررررر ... مورد مشاهده ی جناب تپل درس خوان کلاس قرار گرفتیم که داشت از حیرت پس می افتاد! سوار سرویس شدیم . رفتیم آن صندلی جلوئی ها که درست پشت سر راننده است و با یک دیوار مانند مشکی بین ما و راننده فاصله می اندازد ، زانوهامان را تکیه دادیم به دیواره و بی آن که به هم نگاه کنیم از دغدغه هامان حرف زدیم و عکس خرگوشی ! از هم گرفتیم ...
دوم :
عصبانی برای بار صدهزارم برنامه ام اجرا کردم و باز پیغام مربوطه ئی که خودم تنظیم کرده ام را دیدم : زرشک ... برای بار نمی دانم چندمین بار یک تغییر دیگر و بعد کار حل شده بود ... پریدم وسط اتاق و با آهنگ : شمع و چراغا رو روشن کنین ، امشب عروسی داریم ... یک دل سیر بشکن زدم و فقط وقتی دست از بکشن برداشتم که دیدم پدرم با چشم هائی گشاد دم در نگاهم می کند که چه طور تا نیم ساعت پیش با چشم های قرمز و نالان دنبال یک مسکن می گشتم سردردم را آرام کنم و حالا آن طور بکشن زنان آهنگ های عروسی عهد دقیانوس جُسته بودم و می رقصیدم ...






