تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

اول :
هی غر زدیم ... هی غر زدیم ... نشستیم توی کلاس آمار تا استاد بیاید و بعد وقتی ولو روی هم لم داده بودیم و غرغر می کردیم تصمیم گرفتیم بی خیال شویم و برویم خانه . نه من حال بلند داشتم و نه او ! ده دقیقه ی کامل طول کشید تا من از جا برخیزم و بگویم : بقیه اش با تو ... یالا گولم بزن و از این کلاس منو ببر ...
چند دقیقه ی بعد لابلای فحش هائی که از بقیه خوردیم و نصیحت هاشان به حال بدوبدو !!! و در حالی که جیغ می کشیدیم : فرارررررر ... مورد مشاهده ی جناب تپل درس خوان کلاس قرار گرفتیم که داشت از حیرت پس می افتاد! سوار سرویس شدیم . رفتیم آن صندلی جلوئی ها که درست پشت سر راننده است و با یک دیوار مانند مشکی بین ما و راننده فاصله می اندازد ، زانوهامان را تکیه دادیم به دیواره و بی آن که به هم نگاه کنیم از دغدغه هامان حرف زدیم و عکس خرگوشی ! از هم گرفتیم ...

دوم :
عصبانی برای بار صدهزارم برنامه ام اجرا کردم و باز پیغام مربوطه ئی که خودم تنظیم کرده ام را دیدم : زرشک ... برای بار نمی دانم چندمین بار یک تغییر دیگر و بعد کار حل شده بود ... پریدم وسط اتاق و با آهنگ : شمع و چراغا رو روشن کنین ، امشب عروسی داریم ... یک دل سیر بشکن زدم و فقط وقتی دست از بکشن برداشتم که دیدم پدرم با چشم هائی گشاد دم در نگاهم می کند که چه طور تا نیم ساعت پیش با چشم های قرمز و نالان دنبال یک مسکن می گشتم سردردم را آرام کنم و حالا آن طور بکشن زنان آهنگ های عروسی عهد دقیانوس جُسته بودم و می رقصیدم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:44  توسط مرجان  | 

پنجشنبه سی ام آبان 1387
درست است که اصلاً نفهمیده ام آدم واسه الگوریتم ها چه جوری باید از خودش فرمول دربیاورد که تازه بتواند با قضیه ی استقرا و کوفت و زهرمارهای دیگر ثابت کند بعله من فرمولم درست بوده ... با این حال این واحد دارد چیزهای جالبی به من یاد می دهد. شکی نیست که هنوز نمی توانم استقرا را قبول کنم ... اما عوضش نگاهم کمی بهتر شده !
توی واحد طراحی الگوریتم ما باید الگوریتم های مختلفی که ممکن است برای یک مسئله وجود داشته باشد را مدنظر بگیریم و بعد با یک سری سر و کله زدن ها بفهمیم کدام یک از این الگوریتم ها بهینه تر است چه از لحاظ تخصیص فضا و چه زمان که باید بیشتر مورد توجه باشد ...
این طوری هاست که وقتی می خواهم کاری را انجام بدهم دقایقی را صبر می کنم . راه حل و روشی که در نظرم هست را نگه می دارم و تلاش می کنم راه های دیگر هم پیدا کنم و بعد با کنار هم گذاشتن احتمالات و هزینه ها (زمان، انرژی و ...) یکی را انتخاب می کنم .

               

فرق این انتخاب با انتخابی که برای الگوریتم ها هست در این است که گاهی برایم نه زمان مهم است و نه هزینه ئی که باید پرداخت کنم تا به نتیجه برسم ، تنها برای من رفتن از هر مرحله ی الگوریتم به مرحله ی بعدی است . مهم این است که توی این مرحله ها چه بر سرم می آید ؟ ... الگوریتم ها وقتی دارند تریس می شوند هیچ وقت رشد نمی کنند ، اشک نمی ریزند ، دل تنگ نمی شوند و هوای برگشتن هم ندارند ! تنها می خواهند جلو بروند گاهی اما نه به شیوه ی من ...
من می خواهم جلو بروم ، بدانم ، لمس کنم ، بشنوم ، جیغ بکشم ... اگر لازم باشد همه جا اعتراض کنم من نمی خواهم توی این الگوریتم باشم . هیچ وقت ندیده ام یکی از اجزای الگوریتم که توی یک حلقه هی تکرار می شود گله ئی داشته باشد اما من وقتی روزمرگی ها فشارم می دهند حلقه ها را در هم می شکنم و می پرم بیرون از حلقه ...
شباهت من با الگوریتم در این است که ما هر دو زاده ی دست دیگری هستیم که باعث می شود الزاماً در الگوریتم بمانیم ! چاره ئی نیست باید الزام ها را پذیرفت و تن به زندگی داد ... پیچیدگی الگوریتم زندگی هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است . سخت سخت هم که باشد الگوریتم است و شرط خاتمه ئی هم هست.


پی نوشت :
امروز برای امتحان طراحی الگوریتم کتاب ارشد را خریدم. وقتی به جلدش دست کشیدم یک لحظه لرزیدم ! نکند ارشد باز توی همین رشته ادامه بدهم ؟ شبیه متغیری شده بودم که ارور می داد خارج از توانم مقدار می دهید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:4  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
بعد از دو هفته بالاخره استاد محترم ما هم تصمیم گرفت بیاید دانشگاه ! توی کلاس که آمد یک چائی دستش گرفته بود و همین طور که قند توی لپش چرخ می خورد یواش یواش بابت غیبتش معذرت خواهی کرد. طور عجیبی مثل آدم های سرخورده بود . چشم های گشادمان را دوخته بودیم به آن همه مظلومیتی که داد می زد به او تعلقی ندارد . نگار بیخ گوشم گفت : انگار که عشقش ترکش کرده باشد ... و من تکمیل کردم و با آلبرت فرار کرده باشد ! صبح بیدار شده باشد و نامه را دیده باشد : من با آلبرت خوشبخت ترم ... دوتائی ریز خندیدیم . نگار باز گفت : و آلبرت کی باشد ؟ صمیمی ترین دوستش ... و من همین طور که می خندیدیم یادآوری کردم : همانی که سر کلاس همیشه ی خدا تعریفش را می کند ...

                      

خنده هامان فرجامی نداشت و ناگهان استاد زخم خورده از خیانت زنی که دوستش می دارد نگاهش و طرز ایستادنش عوض شد . انگار که همه ی ما آلبرت ها و شریک جرم های آلبرت و آن زن خیانت کار باشیم لیوان چائی اش را کوبید روی تریبونش و فرمان ! داد نتیجه ی تحقیقاتمان را تحویل بدهیم .
شروع کرد یکی یکی از گروه ها به طور شفاهی توضیح خواستن ... وسط حرف شان می پرید و درخواست می کرد گند نزنند!!! مثل بازپرس ها راه می رفت و حرف می زد . هیچ ترسی ازش نداشتم اما جو کلاس آن قدر پر از استرس شده بود که رنگ به روی هیچ کداممان نبود. با نگار دست های رنگ پریده و یخ کرده مان را حلقه کرده بودیم توی دست هم و ناخن های من کبود کبود داد می زدند که هراسانند ...
نوبت گروه ما که شد درخواست داوطلب کرد ... بی آن که بفهمم شروع کردم به صحبت ... کلی بحث و بحث ... خوب همه مان  را چلاند و لابلای حرف هاش چندتائی حرف قشنگ !!! هم نثار جعفرنژاد قمی کرد و بعد برگه هامان را گذاشت گوشه ئی و اعلام کرد : گند ...
بقیه ی اوقات کلاس یواشکی شکلات خوردیم و او از ویژن ها و اسکوپ ها را توضیح می داد ... بعد از کلاس انگار صدتا چاه کنده باشیم به هوای آب و یکی اش هم به یک قطره هم نرسیده باشد خسته و درمانده بودیم ... توی سرویس مثل قحطی زده ها با دست ماکارونی خوردیم .
به اندازه ی تمام هفته خسته بودم دیشب وقتی خوابیدم و صبح موقع رفتن که شد اس ام اس زدم که من نمی آیم ... ساعت 10 صبح فهمیدم نه تنها من که هیچ کس صبح تختخواب گرم و نرمش را رها نکرده تا بعد از آن همه حفاری برود جلسه رفع اشکال ریاضی مهندسی ...

پی نوشت :

- این استاد ملقب به جنی ذره ذره ی ما را خسته می کند با این حال از حسی که باعث می شود علیه اش مدام در حال آشوب و اعتراض و تحقیق باشیم را دوست می دارم.

- استاد ملقب به جنی را به استاد انقلاب مان به شدت ترجیح می دهم هرچند الفاظ استاد انقلاب هرگز خالی از احترام به ما نمی شود.

- استاد ملقب به جنی در خاتمه و پس از کلی چانه و اعتراض تخفیف مان داد : استثناً این بار کشتی هاتان (منظور همان گروه است ) به گل ننشست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:37  توسط مرجان  | 

چهارشنبه یکم آبان 1387
نت میتینگ راه افتاد. سیستم استاد شیر شده بود اما استاد داشت با دانشجوها حرف می زد. استادمان یکی از آن دیکتاتورهای جوان است که به شدت دوست دارد سرجا بنشاندمان! یکی از بچه ها صفحه ی چت را باز کرد و سلام کرد ! چندنفری جوابش را دادند ... یکی نوشت :فلانی سلام (اسم کوچک استاد) و دیگری مثلاً استاد بود و جواب داد : علیک ! و تکیه کلام استاد را نوشت : شماها آخه مهندس نیستید !!! همه ی کلاس یواشکی می خندیدند و استاد بی خیال نطق می کرد . بعد یکی نوشت : وای اگه استاد بفهمه ... و کسی که مثلا استاد بود به عادت معمول استاد که فرت فرت نمره کم می کند نوشت : 3 نمره از همتون کم می کنم ... همه مان منفجر شدیم. صفحه به سرعت بسته شد و استاد بی خبر از همه جا هنوز داشت تاکید می کرد که ما با گروه مان سوار کشتی شده ایم ! بعد با تمام قدرت شروع کرد از نظریه اش دفاع کردن و این که تمام قدرتش را جمع می کند تا جلوی افتضاحی که در مهندسی نرم افزار آمده را خواهد گرفت ...
تمام مدت یواشکی می خندیدیم ... به اصطلاحات اش ، به این که از بس راه می رود سرگیجه می گیریم، به این که دست هایش را کلاه قرمزی وار تکان می دهد و از همه بدتر وقت هائی که جنی می شود ... نگاه های مابین مان که تند و تند ردوبدل می شد داشت می گفت : هه ببین داره دری وری می گه ... یک لحظه به خودم  اومدم و چه قدر سرشار از ذوق شدم از این که دانشجوام ...

                     

دانشجوئی را با همه ی سختی هاش دوست دارم. صبح زود زود بیدار شدن، شب های بی خوابی، شیطنت های کلاسی ، شورش های دسته جمعی، دودر کردن کلاس ها، مقاله نوشتن ها، کنفرانس ها، از صبح تا خود شب کلاس رفتن ها ...
هیچ چیزی توی دنیا جای این را نمی گیرد که دور هم بنشینیم ، چائی بخوریم و از استاد جدیده حرف بزنیم که عاشق جاواست، از آن همکلاسی شبیه رضا صادقی و برویم توی نماز خانه و غش غش بخندیم مابین نماز جماعت دیگران ...

پی نوشت :

خیال دارم یک دسته ی جدید ایجاد کنم برای نوشتن از این روزهای دانشجوئی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط مرجان  | 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387
ترم پیش وقت دوست پیدا کردن که شد ما یک گروه هفت نفره شدیم . مابین این هفت نفر یکی از بچه ها از لحاظ پروژه و تحقیقات و مواردی از این قبیل حسابی به من متکی شده بود. خانوم محترم روزهای امتحان بارها و بارها من رو مشمول لطف بی کرانش کرد تا جائی که یه روز هرچی توی دل ام از پرو بازی هاش بود بهش گفتم . حسابی برآشفت و برای منی که قصد داشتم با گفتگو قضیه رو حل کنم رفت توی مد قهر !
برام مهم نبود ! نه از صحبت هاش لذتی می بردم ، نه تیکه های کلفتش که بارها دلم رو شکسته بود به دلم می نشست ، نه روحیاتش مثل من بود ... از همه ی این ها گذشته تجربیات به من ثابت کرده بود که باید دوستی که ذهنمو خسته می کنم رو دوست ندونم . خیلی سخته به جای این که از بودن با کسی به اسم "دوست" لذت ببری مدام از فکرت کار بکشی چرا اینو گفت ؟ چرا این کارو کرد ؟ چرا ؟ چرا ؟ ... رابطه ام رو باهاش کات کردم و خیلی راحت با 5 نفر دیگه دوستی ام رو ادامه دادم تا این که ترم جدید شروع شد .
اولین روز بهم سلام کرد و باهام دست داد . برام زشت بود حالت قهر داشته باشیم برای همین در طول روز سعی کردم روابط مون لااقل در حد یک هم کلاسی باشه اما اون به طرز عجیبی پس ام می زد !!! ناچار شدم تغییر حالت بدم اما اون رفتارش عوض شد . تصمیم گرفت هرموقع دوست داره از من سوالاتی کنه و بقیه ی مواقع حتی یک سلام و خداحافظی هم با من نکنه ! ...
تو این مابین متوجه شدم 5 نفر دیگه هم دل خوشی از خانوم محترم ندارند و ناچارند تحملش کنند . با این اوصاف من مجبورم حضورش رو مداوم تحمل کنم . بی اون که خسته بشه خودش رو می چسبونه بهمون . همش مجبوریم یواشکی قرار بذاریم بریم بیرون ، حرف بزنیم و بقیه ی موارد !
نکته ی جالب توجه برای من این جاست که این خانوم با وجود مشکلاتی که با من داره تموم توجهش روی منه ! کافیه من هوس کنم برم یه درسی رو حذف کنم ، کافیه ساعت کلاسمو عوض کنم، تصمیم بگیرم با استادم درمورد خاصی صحبت کنم ، اون وقت این خانوم انگار که عاشق بی قرار اینجانب باشه خیلی سریع همه ی این کارها رو می کنه تا با من باشه !!!
حالا برام جالبه بدونم آخه چرا ؟ چرا هرجا پا می گذارم باید کسی باشه که وجودم آزارش بده اما بخواد با من باشه؟ گاهی فکر می کنم شاید مشکل از من باشه ... این چه اتفاقیه که برای من تکرار می شه ؟!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:15  توسط مرجان  | 

سه شنبه شانزدهم مهر 1387
این که باهاش بشینیم روی اون تپه ی سبز و ناظری گوش کنیم و خنکای باد بزنه به لپامون، این که بشینیم توی راهروهای کلاس ها و همین جور که درخت ها سایه می اندازن رومون زل بزنیم به هم و از لذت اون لحظه ها سکوت کنیم ، این که انگشتامونو بچسبونیم به هم یعنی که بوس بوس ... این که باهم صحنه های عکاسی شکار کنیم ، این که توی اون کافه ی روشنفکرانه ! پرمگس دانشگاه با اون پسره ی هیز از فمینیست حرف بزنیم ، این که از فیلم های مورد علاقه مون با طمانینه حرف بزنیم ، این که از دوستی های داغون قبلی هم تعجب کنیم ، این که اون برام بگه عشق رو چه شکلی دوست داره ؟
 این که توی کلاس ریاضی مهندسی کلی به قیافه ام بخنده ، این که اداشو دربیارم و جفتمون قاه قاه بخندیم ... این که از موضوع مشترکی اشک به چشمامون بشینه ، این که جفت مون جونمون دربره واسه استاد معماری ، این که وقتی تنها می شیم به قول نجمه حرفای مهم مهم بزنیم ...
آره همه ی این ها بهم می گن که از بودن کنارش لذت عجیبی می برم . لذت داره وقتی لابلای کلاس ها با یه مخ تلنبار چائی سرمی کشیم حرفی بزنیم غیر از روزمرگی ... و برای همین است که دوستش می دارم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

این ترم هم دارد تمام می شود. انگار نه انگار که تا همین دیروز ساختمان های کلاس را گم می کردیم و همیشه ی خدا بین آن دوتا میدان شبیه هم گم می شدیم. انگار نه انگار که چقدر طول می کشید تا بفهمیم مثلاً امور فرهنگی کجاست؟ ... حالا می دانیم کلاس های ساختمان نیرو خنک تر و دل بازترند، صندلی هاشان بهتر است. می دانیم چطوری بدون اکانت شخصی مان وارد سیستم های سایت بشویم، می دانیم کلاس های توی راهروی پائین چقدر تنگ و تاریک اند! فهمیده ایم بهترین جا برای ریاضی خواندن کلاس 127 است! آن آقای متصدی توی کتابخانه هیچ وقت آدم را جریمه نمی کند و برونکا همیشه آماده ست تا یکی مان را غافلگیر کند !

خوب می دانیم خوردن کباب مساوی است با یک روز بیمارستان، استامبولی ها مزه ی دنبه ی خالص می دهند، آب سردکن فضای سبز داغ داغ است، نزدیک دیوار دستشوئی ها یک عنکبوت کریه لانه کرده، کنار پرده ی سبز رنگ نمازخانه خنک تر است، روی موکت های سمت در نمازخانه مورچه ها غوغا می کنند، جاده های دانشگاه شبیه اتوبان های گرم اند که وقتی هوا گرم تر باشد شبیه برهوت جنوب مکزیک ...

                            

 می دانیم که نباید آن خیابانی که رو به بالاست را برویم که آخرش به خوابگاه پسران منتهی می شود. از آقایان مسئول توی سلف وقتی سلف شلوغ است نباید درخواستی کرد! بهترین جا برای ساعت های بیکاری آن تپه ی با چمن های نصفه نیمه است که همیشه ی خدا پر از ته سیگار و همهمه ی آهنگ هائی است که درهم پیچیده می شود.

و بستنی خوردن از آن بستنی فروشی دروازه تهران بعد از یک روز خسته کننده چه کیفی می دهد ...

              

چه کیفی می دهد حرف زدن هامان توی لحظه های آخر و قول و قرار برای روزهای بعدی که در من ذره انتظار فرداها را روشن می کند. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:46  توسط مرجان  | 

سه شنبه چهارم تیر 1387

روزها به سرعت شب می شوند و شب ها سریع تر صبح ... صدای زنگ هر صبح از جا می پراندم. به هر زحمتی هم که باشد بیدار می شوم. توی پنج دقیقه ها کلی خواب می بینم. خواب می بینم یک جامدادی سبز خریده ام، خواب می بینم کسی کودکم را می دهد توی بغلم، خواب می بینم دارم یک عالمه کوچه را از هراس مردی می دوم، خواب می بینم جلوی یک پنجره ی مشبک ایستاده ام ! خواب می بینم سپیده روی یک بالکن رو به یک عالمه ساختمان قد کشیده با من درباره ی مرگ حرف می زند ...

                           


بدو بدو به جای آن پنج دقیقه های تاخیری لباس می پوشم ... به عشق صبحانه خوردن با لیلا لقمه های نان و پنیر می گیرم و وقتی پا توی کوچه می گذارم حس می کنم صدای نفس های خواب آلوده ی شهر را می شنوم !
لیلا مثل غالب اوقات توی ایستگاه اتوبوس چشم به راه من است. وقتی می بیندم چشم هایش برق می زند. ذوق زده دستم را می فشارد. می رویم توی اتوبوس تنگ هم می نشینیم. بی مقدمه، در هم و برهم حرف می زنیم ... گاهی لیلا قاه قاه می خندد ... صدای خنده های بلندش از یادم می برد توی خواب توی بالکن سپیده می گفت : مرگ همین بالکنی است که رو به یک عالمه ساختمان است و تو نمی فهمی توی این ساختمان ها کی ها هستند؟ وقتی می رسیم دروازه تهران این روزها یک جوری می شوم. کیفم را می چسبم. می ترسم کیفم را ببرند همان طور که گوشی ام را ... از جلوی پادگان که رد می شویم از دیدن پسرهای کم سن و سالی که از جدیت خنده دار رئیس شان حسابی مرعوب شده اند خنده ام می گیرد. توی ایستگاه سرویس های دانشگاه با بچه های دیگر در هم می شویم و انگار نه انگار که صبح شک داشتم امروز مانتوی بلند آبی ام را بپوشم یا مشکی ؟ ...
توی سرویس به عادت همیشه صبحانه می خوریم . گاهی فرصتی می شه تا روی پله های دم در بنشینیم و آقای راننده در را باز می گذارد تا ما همین طور که خیار گاز می زنیم به خیابان ها نگاه کنیم و باد بزند توی صورت مان . و همین طور که دست های باد توی سر و صورتم می خورند خودم را از بالا می بینم که چه طور فکرهایم را با خیار می جوم و بغض و خنده ام یکی می شود ...
کلاس ها این روزها گرم و کوچک اند. مگس ها زیادند. زیرزیرکی می خندیم. با ذوق توی جزوه هام نقاشی می کشم. استاد زبان که لب هاش تیک دارد مایه ی خنده مان می شود، هول ارائه داریم، پروژه های مهندسی را هر هفته ناقص می بریم ... سر کلاس اندیشه خودم را کر می کنم و یا سرم را به کتاب یا مجله گرم می کنم مبادا وارد بحث های بی نتیجه با استاد شوم که موذیانه می خندد و انگار می خواهد به پسرها حالی کند می دانم "زن" برای شما چقدر مهم است و چرا ! کلاس های دیفرانسیل و گسسته جان می کنم و از همه بهتر برای من کلاس شیوه است که درس مان کمی به دروس انسانی رفته ...
وقت ناهار که می شود دور یک میز می نشینیم. از ساعتی که گذشت حرف می زنیم، از ساعت بعدی ... صدای خنده مان تمام سلف را برمی دارد و نمی توانیم خوب بشنویم این موزیک های بی کلامی که گذاشته اند چی هست ؟ ... فقط گهگاه صدای خودم را می شنوم که غریبه است. مثلاً دارد خاطره ئی تعریف می کند، دارد درمورد نوشتن برنامه ی اسمبلی اظهار نظر می کند و یا کمی خودمانی تر درونم : بیخ گوشم می گوید : فکر می کنی توی این دنیا داری چه غلطی می کنی دختر ؟!!!
راه برگشت با لیلا درمورد فردا حرف می زنیم ... سرهامان روی شانه های هم ... یواش یواش بیخ گوش هم حرف می زنیم یا با هم چیزی گوش می دهیم و بعد سر کوچه ی ما که می رسیم بدوبدو خداحافظی می کنیم ... می آیم خانه . بطری آب را تا نفس دارم سر می کشم و بعد توی آن همه کاری دست و پا می زنم و تا بجنبم شب دیگری از راه رسیده  ...


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:0  توسط مرجان  |