میخواهم آب شوم در گسترده افق آنجا كه دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم حس می كنم و میدانم دست می سایم و می ترسم باور می كنم و امیدوارم كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد میخواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا كه دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
آی همه ی دل تنگ های دنیا ... همه تان بخوابید : من به جای همه ی شما بیدار می مانم . دل تنگی ام را قایم نمی کنم ، توی بالش زار نمی زنمش ، توی شانه ی کسی خالی اش نمی کنم ، با کسی تقسیم نمی کنم ، این جا ... درست این جا توی قلبم جمعش می کنم . مال همه ی شما را ... رسالت من توی این شب تاریک دل گرفته همین است ، که به هیچ شادی کوچک یا بزرگی ، بی هیچ نگاهی از سر امید ، بی آن که دلم دزدانه برای روشنی کوچکی قنج برود تمام "دل تنگی" را به دوش بکشم ... و نگاهش دارم ، آن قدر نگاهش دارم تا یک چیز آشنا ببینم ... آن قدر آشنا که بدانم هر دل تنگ دیگری هم ببیند مثل من می شود ، یک جمله ، یک شعر ، یک صدا ، یک خواب ، یک فیلم ، یک عکس ... یک هرچی که باشد ... آن وقت گریه می کنم . تمام آن بغض ها را خواهم گریست ... به جای همه ی شما ... و شما فقط بخوابید و خواب ببینید ... یک خواب عمیق و روشن ... که در آن صدای گریه ی زنی تمام آن را برداشته باشد که دارد روی یک تابلوی بزرگ رنگ می پاشد : شما فقط خواب ببینید : آی دل تنگ های دنیا ...
گاهی فکر می کنم احساسات آدم مثل حباب می ماند ... یک لحظه داری ذوق زده حباب ها را می بینی که چه طور توی فضا می چرخند ، تصویر دور و برشان را می گیرند و می چرخانند ، می رقصند لابلای ذوق تو ... لحظه ی بعدی می ترکند : به همین سادگی ! و به همین سادگی است که تمام ذوق من برای آن شال بنفش کور شد ... با بغض انداختمش یک گوشه و ندانستم کی اشک هام تمام چشمم را برداشتند پر کردند ... دلم برای خودم سوخت بس که همیشه ی خدا باید جواب پس بدهم ! اگر ابروهام را بردارم تمام کلاس پچ پچ می کنند : عقد کرده ... اگر سفت و سخت حجاب کنم ، هوس می کنند طعنه بزنند که خب خب حالا دیگر تو هم برای خاطر شازده محجبه شده ئی ... اگر آرایش نکنم عمه ی خاله ی دوست خواهرم هوس می کند بهم برساند دپرس شده ام و مثل شکست عشقی خورده ها شده ام !!! اگر آرایش کنم یک بساط دیگر است و حالا فقط به خاطر آن که دوست داشته ام یک شال بنفش سرم کنم حرف جدیدی باید بشنوم : مرجان این روزها عاشق مردی شده ! دوست دارد زیبا باشد ...
بغض گلویم را می فشارد و از این که حرف های این چنینی کش پیدا کنند متنفرم وگرنه دوست داشتم می دانستند که من یک آدمم ... اگر گاهی دوست دارم زیبا باشم ، دوست دارم حجاب داشته یا نداشته باشم ، مانتوی مدل دار یا ساده بپوشم یا هر چیز دیگری که فقط به خود آدم مربوط است شماها حق ندارید فکر کنید بابت مردی است ... شماها حق ندارید خوشی های کوچک مرا خراب کنید ... مسخره اید وقتی انتظار روزی را می کشید که بدانید مردی هست که من از او حساب می برم آن قدری که همه ی ادعاهام را جمع کنم و بابت او بشوم یکی مثل شما ها ! به خدا عجیب نیست : من هم عاشق می شوم عاشق همین مردهائی که ممکن است شماها عاشقش شوید ... من هم گاهی مثل شماها یک زن تو سری خور می شوم ، من هم دوست دارم حمایت مردانه را ... به خدا من هم آدمم ، من هم یک زنم ... با تمام دل خواسته های زنانه ... شما را به خدا رهایم کنید ... حق من است که ظاهرم چه طوری باشد ، حق من است که گاهی در به در یک رنگ رژ خاص باشم ...
حالا هی بگویم این حرف ها کوچک است ، کم است ... تو بزرگ تری ! مگر می شود جلوی حجم انباشته شان گاهی طاقت آورد ... مگر می شود گاهی ؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:39  توسط مرجان
|
این بار با دعوایشان آرامشم را به هم ریختند ... صدای جیغ زن که توی گریه اش می پیچید از جا پراندم. فهمیدم که باز با شوهره زده اند به تیپ هم ... نه به دیروزشان که خوشی شان داشت گوش فلک را کر می کرد نه به امروزشان . فکر می کنم لعنت به من که دیروز هی لعنت شان کردم ... نکند تقصیر من باشد که آن طوری لعنت شان کردم ؟ ... دل ام مالش می رود ... نزدیک دیوار می روم . مرده حالا داد می زند ... زن با گریه دارد چیزهای می گوید. ناخودآگاه یاد پیرمرد می افتم . نشسته بود روی پله های یکی از پاساژهای دروازه شیراز ... من سرخوشانه داشتم ماریای مارتین را گوش می کردم و خوشحال بودم که حالا می روم خانه ناهار می خورم ... چشمش که به من خورد نیم خیز شد تا چیزی بگوید . بی توجه گذشتم ... چند قدم بعد سست شدم ، یاد نگاهش افتادم و فکر کردم : پیر است ... برگشتم ... گفت یک شماره برایش بگیرم ، شماره را گرفتم ... با دست های چروکیده ی لرزانش برگه ئی را جلوم نگه داشته بود ... چندین بار شماره را می گیرم . در دسترس نیست ... می گویم : در دسترس نیستن ... نمی داند یعنی چه ؟ می گویم : یک جائی است که موبایلش آنتن نمی ده آقا ... با دلهره ئی که توی صداش می لرزد می پرسد : یعنی کجان ؟! ... می گویم : نمی دانم ... توی چشم هاش چیزی هست که می آید می دود توی من ...
تشکر می کند و من راهم را می گیرم و می روم و هی فکر می کنم باید چیزی می گفتم ... و حالا فکر می کنم چه قدر ابله بودم که به پیرمرد نگفتم نگران نباشید آقا ... دارد با کسی حرف می زند ... یعد فکر می کنم : نه ! آخرش می فهمید دروغ گفته ام ... هی فکر می کنم ، هی فکر می کنم و به این نتیجه می رسم که دارم تمام تقصیرهائی که به گردنم نیست را به گردن می گیرم ... دل ام می خواهد فکر کنم تقصیر من است که این دو تا افتاده اند به جان هم ، دل ام می خواهد پیری و دلهره ی پیرمرد را بیندازم گردن خودم و وقتی این رشته را می گیرم و می روم جلو به روزهای قبل می رسم ... تقصیردار خیلی چیزها شده ام و علت اش شاید همین باشد که خیال می کنم این طوری آدم ها همه چیزشان روبراه است مگر این که یک عامل خارجی بیاید همه چیز را خراب کند و من آن قدر دل ام می خواهد این زوج همسایه آرام بگیرند که دوست دارم تقصیر را بیاندازند گردن من ، پیرمرده هم ، همه ی دور و بری هام ، تمام زمین و زمان ... کاش می شد به صخره ی این روزها مرا می بستند و عقابه را می فرستادند سراغ جگرم ... افسوس : افسوس که من یک آدم معمولی خیلی کوچکم که به زحمت بار خود را می کشد ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 19:1  توسط مرجان
|
روزها می آیند و می روند ... شب ها ناگهان از جا می پرم ! نمی دانم ... چرا باید این طور باشد که نیمه شب های از جا پریدنم با صبح ها که نمی خواهم از جا بلند شوم ذهنم این طور تلخ و بی مراعات است ... تمام آن چه در طول روز با صبر ، با حوصله ، با تامل مهارش می کنم یک باره بر من سرازیر می شود ! گاهی بلند می شوم کتاب می خوانم ، گاهی سرم را توی بالشم می کنم و اشک می ریزم و گاه آن قدر در میان افکارم دو دو می زنم که نمی فهمم کی صبح شد ، کی ساعت 12 ظهر شد و من هنوز نفهمیده ام و خیال می کنم بیچاره گی ما آدم ها را نشود هیچ وقت به تمامی توصیف کرد و یا اگر توانستی توصیفش کنی تمام نمی شود این قصه و هر روز به شکل دیگری است ... و من احساس بیچاره گی می کنم بس که آدم را در مقابل این دنیا بی دفاع و سخت ضعیف می بینم... و متعجبم که چه طور آدم می تواند با همه ی این ها کنار بیاید ؟ یک روز تو سرخور یک نوع نظام شود ، روز دیگر بشورد و مجازات مخالفتش بشود این روزها ... یک روز علیه هم بجنگند ، یک روز برای هم بمب پرتاب کنند ، کودکی کودکان را یک باره بگیرند ، روز دیگر یک مرض تازه می گیرند و می میرند... همه ی این ها آن قدر تند تند و پشت سر هم اتفاق می افتد که آدم باورش نمی شود ... که آدم دلش کباب می شود برای مادری که یک روزه : و فقط در عرض یک روز می فهمد دیگر پاره ی جگرش را نمی بیند ... یک روز به گمانم ظلم بزرگی باشد برای آن همه روزی که یک زن صبر می کند تا از یک جسم کوچک بی دفاع که تنها پناهش آغوش همان زن است ، یک قامت افراشته ی مستقل ببیند تا بفهمد هنوز هم بی دفاع است ... آن قدر بی دفاع که تمام دعاهای مادرانه هم کم بیاورد ...
وصف بیچاره گی ما آدم ها به همین جاها ختم نمی شود ... آن سرش ناپیداست ... حرف های فرو خفته ی روابط خانوادگی می شود ، زنجیرهای جبر زندگی می شود ، می شود آن بغضی که این روزها می دود توی گلوی من و هی فشارم می دهد ... می شود له شدن آرزوهای رنگی رنگی ما آدم ها که از بس ساده دلیم خیال می کنیم می شود ازشان جلوی قدرت بزرگ این دنیا حفاظت کرد ... و صبر می کنیم ... چنان مومنانه صبر می کنیم که انگار صبر کردن از خصوصیات ذاتی آدم ها باشد : که نیست ... و حالا من ... این جا ... گوشه ئی از دنیا ! به دنبال خدائی می گردم که برای من بگوید ... نمی خواهم بگوید که چرا این قدر باید ما کوچک باشیم ، یا چرا این همه رنج ؟ ... این ها را نمی خواهم ... فقط می خواهم بدانم جواب امیدهای ما : خدا : کو ؟!!!!
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:4  توسط مرجان
|
هوا دم کرده ... چسبناک است ! پنجره ی
اتاق ام را تا ته باز کرده ام ولی لعنتی هنوز هم چسبناک است . یک طوری چسبناک شده
که انگار توی تار یک عنکبوت بزرگ دارم زندگی می کنم . می نشینم پای کامپیوتر ، توی
ویندوز 2003 صدا ندارم ، حوصله ندارم دنبال درایور بگردم، حوصله ندارم دانلودش کنم
، حوصله ندارم بفهمم کارت صوت من اصلا چی هست ؟؟؟
بی خیال ادامه ی کارم می شوم و ریست می
کنم ... توی ویندوز اکس پی پهن می کنم خودم را ... قسم می خورم وقتی اکس پی باشد
هوا کمی خنک تر هم می شود ! ساری گلین گوش می کنم : بغض ام می گیرد ... پشیمان
ساکتش می کنم . می گذارم رندوم یک چیزی بخواند ... خودم می روم پایآینه ! باز فکر دختره می دود جلو ! تصویر دختره
تمام صورت مرا پر می کند ...
کاش نمی فهمیدم که همه چیز تو خالیست !
خیلی تلاش کرد تا به مردی که می خواست عرفا و شرعا برسد . یک پسر ملوس هم دارد
حالا ... پس چرا با یک مرد دیگر ؟!
کاش من نفهمم پس رابطه ها چه چیزهائی
نهفته است ، کاش من ندانم چرا فلانی ها بی آن که هم را بخواهند هنوز کنار هم می
توانند بخوابند !!! کاش من نفهمم چرا فلانی هادلشان برای یکی دیگر قنج می رود و
شب برای شوهرشان خورشتی می پزند که دوست دارد، زنگ بزنند بپرسند کی برمی گردد خانه
؟!!! و چه طور ؟ چه طور لباس های شوهرشان را اتو می کنند ؟ چه طور می توانند زن
هاشان را ببوسند ؟ یا که روی مبل لم بدهند تا زنه شربت بیاورد ؟!!! بعد هم با هم
فیلم تماشا کنند ؟...
بغضه ول کن نیست ... سفارش می دهم از
بیرون برایم یک جور کیکی پیدا کنند که توش کشمش داشته باشد ! خودم هم نمی فهمم با
این همه بغض چه طور توانستم این قدر خوب تشریح کنم دل ام چی می خواهد بخورم ؟!!!
کیک را که می دهند دستم محکم گاز می زنم
... مسنجرم را باز می کنم ... از روی تعداد کسانی که حاضرم برایشان آن لاین باشم
می فهمم حوصله ی آدم های کمی را دارم و رابطه ی معکوسی برقرار است بین آن هائی که
هستند و آن هائی که تو می خواهی ...
شیرینی کشمشی ها را دوست دارم . همین طور
که گاز می زنم کلیپ فقیه خوشگله ی نامجو را باز می بینم . بگی نگی صدای خنده ام می
رود بالا ... حس می کنم کشمش ها دیگر نیستند ! تندتر گاز می زنم تا به یک کشمش
برسم ...
گوگل ریدر را باز می کنم ... همه اش کینه
، لعن و نفرین ، ظلم و بیداد ... یکی دو گاز بیشتر نمانده کیک تمام شود . کشمکشی
در کار نیست : می زنم زیر گریه : گوگل ریدر بی توجه شماره ی آیتم های ناخوشایند
نخوانده ام را زیاد می کند ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 20:34  توسط مرجان
|
هرچند که آدم هائی که بخواهند این روزها آدم را درک کنند آن قدر کمند که یک وقت هائی توهم برم می دارد اگر سر و صدای آدم ها قطع شود صدای انعکاس تنهائی ام را در تمام کهکشان ها می شنوم...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:18  توسط مرجان
|
دسته ی اول : دزدها، اراذل، اوباش، همجنس بازها، فاحشه ها، خام ها، منحرفین از اهداف، خائنین، صهیونیست ها ، آمریکائی ها، اروپائی ها، نجس ها، سُنی ها، غیرمسلمان ها، دیکتاتورها، دست نشانده ها، دروغگویان ، خوارج، غرب زده ها و ... هائی که حالا حالاها جا هست دسته شان هی بزرگ شود : هی بزرگ شود ...
دسته ی دوم یک دسته ی شسته رفته است که هرکس را به آن راه ندهند . دسته ی دوم جای یک سری ایرانی مخلص شیعه است که والضالین شان را به اندازه کش می دهند، دُزدگیرند ! پرهیزکارند، از قدرت تهوع می گیرند، سخت پاکدامن اند و خدا جانب شان را طور دیگری دارد : طور دیگری ...
من از دسته ی اولم ! من جزو دسته ی اولی ها هستم و این بغضی که ته گلویم هر روز بیشتر و بیشتر شبیه کینه می شود مال این نیست که جزو دسته ی اول ام . مال این است که نمی فهمم چرا در طول تاریخ، چرا با وجود کسی با نام "خدا" همیشه ی خدا دسته ی دوم همه کاره است ؟ چه گونه است که می راند ؟ جلو می بردمان ؟ و ما دسته ی اولی ها باید همیشه تو سری خور دسته ی دوم باشیم و گاهاً در برهه های کوتاهی از زمان جایمان عوض شود ...
یعنی می شود تمام شود ؟ یعنی می شود این دسته بندی ها تمام شود ؟ می شود روزی بیاید که این بازی ها برای همیشه تمام شود و این چرخه ی لعنتی تمام شود : تمام .
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 12:41  توسط مرجان
|
بروم توی بوفه ی دانشگاه ، یک ساندویچ تندتند بگیرم ، رادیو ای ساربان پخش کند ، کهیرهای تنم برای تندی های ساندویچ آماده به خارش شوند و بغض تمام اجزای وجودم را پر کند ... لب ور بچینم ! یک عالم برگه ی پرینت شده ی روبه روم توی ذوقم بزنند و من های های گریه کنم ... های های ... به جاش ساندویچم را خوردم ، غرغر کردم و سنگین سنگین از جا برخاستم و تمام اشک هائی که نریختم مثل یک مشت شدند تا هی بکوبند توی دهن ام به وقت حرف زدن، خندیدن ... وجود داشتن ! ...
و هی فکر کنم زندگی شبیه خاریدن کهیرهاست ! تا نخارانی اش رنج ها را هی تحمل می کنی ، هی تحمل می کنی ... وقتی خاراندی لذت می بری ... بی خبر از آن که پس لذت خارشی سخت تر هست ، کهیری زخم شده ... و تو می مانی زخمی که می خارد را باید چه کرد ؟ دلی که تنگ است را ؟ شوری که مرده است را ؟ اشکی که نریخته را ... ؟ چه باید کرد ؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:38  توسط مرجان
|
می نشینم جلوی آینه و موچین را با حرکاتی از روی عادت دور و بر ابروهام تکان می دهم ... نمی فهمم کی به خودم می آیم و می فهمم یک گند بزرگ روبرویم توی آینه دارد می زند توی ذوقم ! حسابی ابروهام را خراب می کنم . عصبانی ولش می کنم . بدوبدو تلاش می کنم ارورهام را بگیرم . هاسته دیوانه بازی درمی آورد ... خسته ی خسته می خوابم ... صبح با درد بیدار می شوم . بالای ابروی راستم یک قُلُمبگی جانانه و زیبا به قطر یک بند انگشت علم شده و دور تا دورش یک تورم وحشتناک درست شده و ورم جانانه یک چشمم را اندازه ی یک عدس کرده ! با آه و ناله کارهام را انجام می دهم... هرکه می بیندم می خندد ! قلمبه ی مذکور کیفور می شود ... انگار که با من لج دارد و من آشفته تر از همیشه این ور و آن ور می روم تا بهش ثابت کنم هیچ اهمیتی ندارد اما بس که آشناهای دور و نزدیک دهانشان وا می ماند از چشم ژاپنی ام می آیم توی خانه و خودم را حبس می کنم، کلاس ها را دو در می کنم ... پنجره را باز می کنم ... آنتی بیوتیک می خورم تا قلمبه ی مذکور جانش دربیاید . لج می کند و تورم پشت چشمم را بیشتر می کند، سرم بیشتر درد می گیرد ... خوشگل تر می شوم !!! و یک حسی شبیه کلافگی که کلافگی هم نیست می پرد بیخ گلویم را دو دستی می گیرد و هی فشار می دهد و کسی هی بیخ گوش ام می نالد : چه خرداد گسی ... چه خردادی مرجان ..
محلش نمی دهم . جزوه های امتحان چهارشنبه را می ریزم دورم ... خسته می شوم ، فیلم گاف های احمدی نژاد را برای مرضیه کپی می کنم ، حوصله ام نمی گیرد، برای پروژه های دانشگاهی برنامه می ریزم : عمل نمی کنم، می روم توی حیاط و دست خالی برمی گردم ... یک جای کار دارد می لنگد ... می گویم : گور بابای همه چی ... می روم می خوابم و بعد مابین خواب و بیداری می فهمم این حس لعنتی چیست ؟ دل ام به طور غیر ممنوعی برای کسی تنگ شده که حق ندارد برای او تنگ شود ... بغضم را می خورم و از این که دانستم چیست از خودم کفری می شوم ، دست به دست قلمبه ی مذکور می دهم تا بر ضد خودم قیام کنیم ... دل آدم حق ندارد گاهی !
پی نوشت : اگر مرا می شناسید، اگر با من راجع به پست هام حرف می زنید، اگر حدسی زده اید ... همه را نگه دارید برای خودتان ... چیزی نگوئید در این باره !
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 19:41  توسط مرجان
|
خبرنگار ژاپني نظر كروبي را درباره حجاب اجباري در ايران پرسيد كه كروبي چنين پاسخ داد : "بعد از پيروزي انقلاب اسلامي قوانين داخلي درباره پوشش زنان تصويب شد و البته اكنون اكثريت زنان ايراني نيز با اين قانون موافق هستند ." امروز مابین چیزهائی که می خواندم، چشمم به این جا که افتاد حس کردم به هیچ وجه انتخاب من آقای کروبی نخواهد بود . همین کافی بود تا ایشان را فراموش کنم ! آقای کروبی ! کاش می دانستید وقتی دارید آمار اعلام می کنید خوب است کمی دقت کنید، کمی با واقعیت ها سر و کار داشته باشید. به خیابان ها نگاه کنید ... به سطح شهر بروید و آن وقت خواهید دید که چه طور اجباری بودن حجاب توی ذوق می زند. بروید از چهارتا زن بپرسید آیا این حجابی که دارید به میل خودتان هست ؟!
آقای کروبی ! چرا این همه درگیری بابت برخورد با قشر زنان بابت نحوه ی پوشش هست ؟ آیا این ها دلیل بر رضایت آن هاست ؟ چند نفر از ما به حجاب اجباری رای داده ایم که اعلام می کنید : اکثریت زنان ؟ ... اکثریت ها کی هستند ؟ کی از آن ها کسی سوال پرسیده ؟ ... این نحوه اعلام کردن نظر کم از کسانی که به آن ها نقد می کنید ندارد . آسان است که برای دیگرانی که این جا نیستند ادای آزادی انتخاب درآوریم ... راستی تا چند سال دیگر باید خاک کهنگی قوانین تصویب شده را خورد ؟ چه قدر مانده تا زنان بتوانند قوانینی که برایشان وضع می شود را "اجبار" نخوانند ؟ چه قدر مانده تا یک زن خودش انتخاب کند چه گونه لباس بپوشد؟
پی نوشت :
در این پست قصد بررسی حجاب نداشته ام و تنها آزادی انتخاب اهمیت دارد.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:16  توسط مرجان
|
صفحه 82 "ندبه" از بهرام بیضائی : شاگرد دارالفنون :ما فلک زده ها در ماتحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را راه نبرده ایم. نه در دوره ی افتخار بودیم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت ... در دوره ی هرج و مرج واقع شده ایم .
راست می گوید . این روزها که می بینم چه طور معنی لغت ها به گند کشیده شده اند توی دل ام خالی می شود. بس که امنیت، عدالت، آزادی و ... ها به لجن مال کشیده شده اند ... بس که بی اعتمادی زیاد شده ! من این روزها مداوم فکر می کنم چه دوره ی بدی زندگی می کنیم ، در جنگ نیستیم که دشمن مشخصی داشته باشیم اما دشمن های ما بی آن که لباس مشخصی پوشیده باشند، چهره ی مشخصی داشته باشند تیشه برداشته اند و می زنند به زندگی مان ، خنجر می خوریم : نه از پشت سر ! از روبرو ... قانونی : مشروع !
من این روزها توی صورت آدم ها یک جور خستگی بزرگ می بینم، یک دلزدگی ! یک عالم جای داغ روی نگاه هائی هست که چشم به راه بوده اند و بیهوده : چشم هاشان را داغ کرده اند چشم براه چیزی نباشد ... دیگر کسی دل و دماغ ندارد جز نان شب و دودوتا چهارتا به چیز دیگری فکر کند! دست می آورند جلو که چه فرقی می کند ؟ همه شان مثل هم : دروغ می گویند ... دروغ می گویند : توی روز روشن ... و همه از بس که که شنیده اند نه تعجب می کنند، نه اعتراض می کنند و نه هیچ ... تنها شانه بالا می اندازند ... دارد عادی می شود که در وضعیت نکبت بار هم باید دوام بیاوریم ! دارد یک جک بزرگ دسته جمعی می شود اصلا ... من فکر می کنم باید کاری کنم ... باید هر روز بروم سراغ لعت نامه هام و معنی بعضی چیزها را بخوانم ... می ترسم یادم برود ما فلک زده ها توی این دوره هستیم و معنی اش این نیست که تقدس مفاهیم توی ذهنم لگدمال شود ... می ترسم من این روزها ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:44  توسط مرجان
|
برمی گردم خانه ... مدت هاست که دیر برنگشته ام خانه ! در اتاقم را که باز می کنم به بهم خوردگی های قبلی بهم خوردگی های آماده شدن پیش از رفتن ام اضافه شده ... دستمال های رژی مثل ته مانده های لحظه های خوش آن قدر دهن کجی می کنند که پرتشان می کنم توی سطل . ولو می شوم روی تختم ... کتاب را از بالشم می کشم بیرون : دیالوگ های گلباجی و زینب و بقیه ی زن ها ... چشم هایم کمی دنبال کلمه ها می دود و بعد خسته می شود از دویدن ... می بندمشان ! و حس جنون واری باز روانه ام می کند تا بنویسم ... از چه باید بنویسم ؟ از شلوغی اتاقم ؟ آن قدر تکراری است که دارم عادت می کنم این اتاق باید شلوغ باشد ... از دل تنگی ها که آن قدر گاهی تکرار می شوند توی جملاتم که می ترسم مترداف خودم شوند ... از ترس ها ، امیدها، اداهای زندگی ؟ ... بس نیست ؟ این همه تکرار که انگار خیال تمام شدن ندارد؟
هی بدوم تا آخر زنجیرها و بعد حلقه ی بعدی بعدی بعدی : بعدهائی که همه وصل اند به هم ... بعدی هائی که می روند جای اول ! جائی که تو باز می مانی و یک پنجره که دوست داری ببندی اش و درون چهاردیواری درهمی زانوهایت را بغل کنی ...
زانوهایم را بغل کنم و سر بر زانوهام بگذارم و فکر کنم ...نه فکرهای حسابگرانه، نه فکرهای منطقی ، نه فکرهای حسابی حسابی ... فکرهائی که مثلاً ممکن است وقتی به یک قوطی توی خیابان لگد می زنی بهشان فکر کنی ، مثلاً به شیر آشپزخانه که هرز شده و هی چک چک می کند، به ذره های استفراغ کسی در خیابان، به صدای کوفتن میخی ... به جفتک پرانی های دیالوگ های امروز با هر کسی در ذهنم، به یک گلدان کوچک سفید با گل های زرد ، به یک صدائی که مهربان صدایم کند از پشت سر ! تا سر از زانو بردارم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مرجان
|
وقتی نشستم توی تاکسی دست هام یخ بسته بود. به زحمت دست کش هام را درآوردم و به راننده هشدار دادم پول خورد ندارم تا بعدا عصبانی نشود. یک پسر جوان تر از خودم بعد از من سوار شد و بعد از او هم یک مرد جوان قلچماق که با ورودش پسر کنار دستی ام که عین ماست بود با شدت هرچه تمام به سمت من آمد تا جای آقای قلچماق باز شود ! به آقا ماسته گفتم برو اون ور تر بشین ... سریع رفت ! هنوز راننده راه نیفتاده آقا قلچماقه رو به آقای ماست کرد : چطور اجازه دادی که این طوری با تو حرف بزنه ؟ من اگر کسی این طوری باهام حرف بزنه از ماشین پرتش می کنم بیرون ... آهای خانوم به چه حقی ؟ ... پریدم وسط حرفش که اولا هیچ ربطی به تو ندارد و ثانیا این آقا (ماسته) خودش زبون داره ... شروع کرد به حرف زدن ! و مگر ول کن بود ؟ هی تاکید می کرد لحن من آمرانه بوده و این شازده پسر که هیچ تماسی به من نداشته چرا باید این طور مظلوم واقع شود ؟ و اصلا من چه طور اجازه داشتم صدایم را برای شازده بالا ببرم ؟ ... و آن قدر گفت که عصبانی گفتم : تو اگر شخصیتت کمی ایراد داره ، پس توی کار دیگرون دخالت می کنی ... قلچماقه تا کمر خم شد به سمت من که صدات رو بیار پائین ... و بعد توضیح داد که حداقل 15 سال !!!!! از من بزرگ تره و من باید خیلی بی ادب باشم که این طور بهش می گویم بی شخصیت و شروع کرد از این که زن ها افاده ئی هستند حرف زدن ... از این که خودش بارها از زن ها دفاع کرده اما خب چه می شود که بعضی زن ها خودشان دنده شان می خارد ... و هی گفت هی گفت ... راننده هم تاکید می کرد !!! پسره ی ماست زبانی درآورده بود این هوا ! و یواشکی بیخ گوش قلچماقه پچ پچ می کرد ... یک پسر از مدل سیخ سیخکی که جلو نشسته بود با خنده برگشت و تاکید کرد که حرکت خانم برای رعایت شرع بوده !!! آقا قلچماقه شروع کرد به سخن گفتن از حق و حقوق مسافرها که این خانم دو سوم جا را گرفته ... من به زحمت با این جثه ی کوچکم جای یک نفر را گرفته بودم !!! از جا در رفتم ! گفتم : بسه دیگه ... الان سال هاست توی تاکسی می نشینیم ، باید حقیرانه مثل پشه بچسبیم به شیشه تا این مردکه های عوضی خودشان را نمالند به ما، باید نیمه های راه پیاده شویم و حرص بخوریم، باید ... گفت : صدات رو بیار پائین !!! ... با تمام قوا فریاد زدم : تو صدات رو بیار پائین که بیجا می کنی و توی کاری که به حوزه ی تو هیچ ربطی ندارد دخالت می کنی ، امثال تو هستند که موقعی که یک زن تحقیر می شه، آزار می شه خفه می شن و بعد تا چشمشون به یه زن رودار می افته می ترسن مردیتشون به خطر افته باشه ... ابهت کثیفشون ...
می پرید وسط حرفم و من نمی گذاشتم دیگر حرف بزند : حق من یک سوم این تاکسی است و برای حقم از تو بزرگ ترش را هم می نشانم سرجایش ... با طعنه معذرت خواهی کرد !!! راننده هم تاکید کرد ممکن است حق با خانم باشد و پسره ی ماست هم خفه شد و سیخ سیخکی وقتی پیاده شد برگشت خوب دختره ی زبان دراز را نگاه کرد و رفت اما بغض من مگر تمام می شود ؟ بغض من مگر آرام می شود از آن همه روزی که اشک ریختم بابت آن که امثال همین مردها چه طور پاکی کودکانه هام را به هم زدند ، که چطور روزهای زیادی زمانم را گرفتند تا به این فکر کنم که چی بپوشم و نپوشم که آزارم ندهند، که حقیرم شمردند، که ضعیفم دانستند ، که اگر خواستم جای یک نفر !!! جای خودم را بگیرم داد زدند : صدایت را بیاور پائین : من فریاد می زنم ! هرچند با دادهای تو سخت ترسیده باشم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:18  توسط مرجان
|
چمدانم را گذاشته ام میان اتاق ... لباس هائی که می خواهم کنارش گذاشته ام . گاهی یکی را برمی دارم و یکی دیگر می گذارم . کتاب نیمه خوانده ی "هزار خورشید تابان" را با "قدرت اسطوره" کنار گذاشته ام تا جا بدهم توی ساکم . کلاس دیاگرام های نصفه نیمه را گذاشته ام تا توی راه تکمیل کنم و وقتی رسیدم برای استاد بفرستم . یک جیره ی موسیقی دست و پا کرده ام .شارژر گوشی ام را گذاشته ام جلوی چشمم ... پالتوی مشکی ام را گذاشته ام توی مسیر بپوشم ... هرچه به دستم برسد می گذارم کنار چمدانم ... گاهی کنارشان می شینم و ذوق می کنم که دارم می روم و گاهی اندوهگین قطره های اشکم می چکد روی تدارکاتم ... هنوز باورم نمی شود همه چیز با این سرعت مهیا شود تا بروم ... رفتنی که تا لحظات آخر مردد باشم و منتظر!!! دیگر اما دست شسته ام ... به تمام تحمل ام پشت کرده ام و تنها می خواهم برای مدتی هم که شده از این شهر غمزده ی سرد بروم ... می خواهم بروم با قلبی فشرده از اندوه ... با دیدگاهی انسانی که دارد باور می کند دنیا آن گونه ئی نبوده که او می پنداشته و برای پذیرش این شکست نیاز دارم بروم ... بروم ...
خسته ام ! از صبح تا عصر توی پله ها و مابین اتاق ها دویدم تا انتخاب واحد کنم . دیشب را بدخواب شدم بابت خواب عجیبی که دیدم ... روحم خسته تر است ! خسته از همه ی نامهربانی ها، خسته از قضاوت های بی سر و ته ! خسته از فاصله ی آن چه اندیشیده ام با آن چه دیده ام ... لازم است از این جا دور باشم ... لازم است بروم جائی و با خودم حسابی حرف بزنم . لازم است از نو خودم را بسازم . لازم است پوست بیندازم ... آره لازم است ...همان قدر لازم که لازم است دیگر چشم به راه نباشم و بدانم راهی هست سوای راهی که در آنم ! راهی برای من ... می روم تا راهم را بیابم ... می روم تا خودم را بیابم ... می روم تا هجرت کنم از این همه بغض ، این همه دل تنگی بی جواب ، این همه انتظار : می روم .
پی نوشت : از آن جائی که حس می کنم شخصیتم دارد تغییر می کند هیچ انکار نمی کنم ممکن است به همین زودی هویت مجازی فعلی ام را پاک کنم . پیشاپیش در صورت چنین اقدامی از دوستانی که همراهی و هم فکری ام کرده اند تشکر می کنم و به یادشان خواهم ماند ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:29  توسط مرجان
|
هیچ باورم نمی شد آنی که روی تخت مابین تمام آن بیمارهای تصادفی دراز کشیده و با تمام وجود هق هق می زند من باشم !!! چشم هایم جائی را نمی دید تنها بوسه های پی در پی نگار بود و لب هایش که تندتند بیخ گوشم حرف می زد ... و بعد نفسم خنک شد و آرام آرام خودم شدم !!! تمامش 10 دقیقه شد ... که به اندازه ی تمام بغض های فرو خفته جیغ کشیدم ، به اندازه ی تمام حرف های پوسیده در دلم ، به اندازه ی تمام روزهائی که سنگ صبور بودم و دل ام هوس داشت فقط حرف بزنم : حرف بزنم ... بعد تمام شد ... آرام شدم و متعجب از خودم نگار را دیدم که چه طور هراسان نگاهم می کند ! هردو ترسیده بودیم ... قرار بود با آن سرم فشارم خوب شود و برویم که این طور شد ... آن قدر هردو جا خورده بودیم که وقتی پزشک اورژانس با وقاحت پرده ها را کشید دورمان و شماره اش را چپاند توی دستمان هیچ نگفتیم ! هیچی نگفتیم وقتی دست های لجن بارش را روی صورتم کشید و با هر فرصتی آمد بالای سرم و با پروئی براندازمان کرد ... سرجلسه سانس دوم بود ! هرچه می کردم مغزی توی اتودم فرو کنم دست هام آن قدر می لرزید که از شدت ناتوانی گریه ام گرفت ... خیلی طول کشید تا بتوانم زیر محبت های مدام استاد ها جواب سوال ها را بنویسم و با تنی کوفته و ذهنی خسته از سالن بیرون بروم ...
حالا بهترم ... آرام ترم ... دیشب را برعکس تمام این شب ها خوابیدم . صبح ساعتم را کوک نکردم تا هراسان بالا بپرم . با دستی کبود شده از جای سرم هائی که رگم را نیافته اند می نویسم و خوب می دانم چیزی دانسته ام که تا امروز نمی دانستم ... دانسته ام که من هم معمولی ام ! یک انسان سخت معمولی که نیاز دارد به وقت فشارها در آغوش مهربانی زار بزند، نیاز دارد گاهی اوقات حرف بزند، نیاز دارد باور کند گاهی هم نمی تواند ... همیشه لازم نیست صبوری کنم ، لازم نیست بابت آن که سمبل ذهن کسی باشم خودم را که دارد له می شود فراموش کنم ، به درک که ریاضی مهندسی را دوباره پاس کنم ، به جهنم که باور کردن انسان ها برایم سخت شده ... حرف هاشان گاهی مثل آجر تازه می شود توی دهان تفکرم ... اصلا همه ی دنیا به درک برود ... خسته ام از بس این و آن را درک کرده ام و درکم نکرده اند، خسته ام از بس آدم های دیگر نقش یک آدم با توانائی های محدود را بازی کردند و من تلاش کردم محدودیت هاشان را با ذره توانم بپوشانم ... تنها چشم براه می مانم این دوتا امتحان هم تمام شوند تا نان بگیرم دستم و اوج و فرود پرنده ها را تماشا کنم ، چشم براه می مانم تا بی دغدغه ی امتحان ها کتاب بخوانم ، آشپزی کنم ، لباس های خیس تمیز پهن کنم ، چندتا گل بخرم . بروم یک دل سیر توی دهانه ی پل ها دوردست ها را تماشا کنم ...دنیا را از لابلای حصار دردها نگاه کنم ، از درخت ها یاد بگیرم خم شوم تا نشکنم ... و سرم را گرم کنم تا روزی که از این جا بروم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:17  توسط مرجان
|
صفحه ی 1544 خانواده ی تیبو نوشته : " خاطرجمع باشید : آن جا هم من ... غریبه ام ! من همه جا غریبه ام . همیشه غریب بوده ام. من غریبه به دنیا آمده ام ! ژنی ، فقط در کنار شماست که از این احساس غربت ... کمی فارغ می شوم ... "
این ها را ژاک گفت ... و چه خوب گفت ! من هم غریبه ام ... آن قدر غریبه که گاهی از وحشت این همه غریبگی شب ها از جا بپرم و از فواصل خودم با دنیا آن قدر بترسم که باورم شود مثل وصله ی ناجوری هستم که توی ذوق تمام همبستگی ها و صمیمیت های عمیق این دنیا می زنم ... آن قدر غریبه که هیچ چیزی در این دنیا نتواند آن داغی که بر دل ام خورده را پاک کند ... هیچ تسکینی نباشد مگر فراموشی های گاه به گاه ... برای ماهی ، هفته ئی و یا حتی لحظه ئی !
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:48  توسط مرجان
|
این که از فرط مبارزه برم سراغ لباس های توی کمدم که همیشه مامان و آبجی بزرگه زحمتش را کشیده اند فقط از سر اتفاق است ! اتفاق اما وقتی بیفتد نتیجه اش شاید خیلی با آن چه فکر می کردی فرق داشته باشد. با حوصله لباس های چروک را جدا می کردم تا اتو کنم، چند تا از لباس هام دوخت و دوز لازم داشت ... چشمم خورد به دامن کوتاه صورتی ام که فقط یک بار پوشیده امش، تا از آن دست کشیدم تاپ زرده که علامت نایک دارد چشمک می زد، بعد هوس کردم شلوار صورتی گشاده را بگذارم دم دست تا با بلوزش که مدت ها بود فکر می کردم بی شلوار شده بپوشمش! هیچ فکر نمی کردم کمربند صورتی شلوار قدیمی ام که همه را یاد کلاه قرمزی می اندازد لابلای روسری هام جا خوش کرده باشد ، یا اصلاً کی باورش می شد آن تی شرت خرسه را هنوز نگه داشته باشم ؟ یک عالمه جوراب که همگی اشتراک خنده داری داشتند : انگشت شصت پای راست شان سوراخ بود . می دانم ! بد راه می روم ... جوراب سحر که ازش کش رفته بودم هم بود. آن بلوز قرمزی که دوست داشتم برای مناسبت خاصی بپوشمش ... چندتا لباس چرک را ناشیانه قایم کرده بودم به هوای بعداً ! روسری کرم رنگم را که شبیه تازه عروس هاست پیدا کردم ! ... مابین یک کوه لباس دست و پا می زدم ... همه شان با تن من آشنا بودند، همه شان همدیگر را می شناختند، همه شان بوی خاطره می دادند ... شلوار جین سورمه ئی ام مرا بدجوری یاد آن دل درد انداخت ! جوراب های پشمی پارسال ام تمام مرا برفی کرد ... دست بردم جلو ! تاپ نارنجی ام که آستین های چین دار دارد بی خاطره بود . انگار رسالتش نشستن بر تن من بود ... همه ی لباس ها را مثل روز اولی که خریده بودم می پوشیدم و توی آینه نگاه می کردم . یک دور می چرخیدم و سراغ بعدی ...
حالا یک دسته شان آماده ی شسته شدنند، یک دسته باید دوخت و دوز شوند، یک دسته توی کمد خوابیده اند ... من هم این جام ! توی دسته ی لباس ها !!! فرقی نمی کند بلوز، دامن یا شلوارکی بی رنگ ... مانده ام به هوای روزی که در برت بگیرم : باور کن !
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:12  توسط مرجان
|
زندگی ام فین فینی شده ... مدام دستمال به دستم. عطسه ها رهایم نمی کنند . با این همه تغییر کرده ام. نه این که تغییر کردنم آشکار باشد و یا آن بداخلاقی معمول دوران مریضی خوب شده باشد : نه ! مثل همیشه وقتی مریضم بد عنق ام . به حرف کوچکی گریه سر می دهم و از این که بی تحرک بخوابم فراری ام اما این تغییری که مثل یک بو کشیدن دزدانه از گل های هدیه ئی است که برای من نیست، ناگهانی است ... نه انتظاری دارم، نه تبی ، نه تابی ! غالباً این که مرجانی که من باشم آرام باشد و جوشش و خروشی در درونش نباشد نمی دانم باید نامش را خوب گذاشت یا بد ؟ اما هرچه باشد هیچ دوست ندارم تمام شود ! نه مثل همیشه دنبال هیجان می گردم، نه غروب ها دل ام هوس همراه می کند برای تماشای خورشیدی که دارد می رود جای دیگری از دنیا را روشن کند، نه حتی ذوق زده می شوم توی خیال ام از رویاهائی که هرگز اتفاق نخواهند افتاد ... همه چیز روال معمول و منظمی دارد. دنیا همان قدر نامهربان است با من که بود ! دوستان قدیمی سرجاشانند و دانشگاه غالب وقتم را پر می کند . با این حال مثل سطح یک مرداب سنگین ، بی حرکتم . صبح ها زود بیدار می شوم ... کارهایم را نرم نرمک می کنم. ظهرها غالب اوقات توی سلف دانشگاه ناهارم را می خورم ، گهگاه چیزی پیدا می کنم تا گوش بدهم ... شب ها پیش از خواب خانواده ی تیبو را می خوانم و خیالم راحت است حالا حالاها ادامه دارد ... و مثل همیشه بغض نمی کنم چرا عمر من رو به درازا می رود ؟ ...
تمام انتظارهای این جهان خاکی از من رخت بربسته، تمام اشاره های این هستی به سمت دیگری است، تمام خیابان ها خالی از قدم های ملتهب منند، پوست لذت با انگشت اشاره ی من از لذت جیغ نمی کشد، من در حفره ی هستی جا خوش کرده ام و همه چیز را پشت سرم گذاشته ام . خاطره هایم را تصاحب کنید، دستم را به گرمی فشار ندهید، آغوشتان را برمن ببندید، سقف چهاردیواری ام را برسرم خراب کنید، انکارم کنید، هرچه دارم از من بگیرید اما شما را به خدا در خانه ام را نزنید ... بگذارید در این اندوه بزرگ چشم براه هیچ دستی برای آوردن چراغ نباشم .
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:21  توسط مرجان
|
این روزها صحبت از "لایحه ی حمایت از خانواده" زیاد می شود. تمام کسانی که به استحکام خانواده اهمیت می دهند برآشفته اند. چرایش را این جا بخوانید. زنان دستپاچه اند. ذره حقوقی که داشته اند دارد به اسم خانواده له می شود. من اما فکر می کنم نوک پیکان این توهین تنها برای زنان نیست که مردان هم در معرض مستقیم این توهین اند ! آهای آقایان عزیز ... به شما توهین نمی شود وقتی از شما تصویری ساخته می شود که همیشه دوست می دارد در پی هوس های خود باشد ؟ کسی که زندگی اش صیغه کردن های بی ثبت باشد و جستن از گرمای خانه اش به خانه ئی دیگر و قانون ! با همه ی ابهت اش : پشتوانه ؟ ... شما تاب می آورید تنها در میل جنسی تان تعریف تان کنند ؟ مرد بودن مساوی است با کشف راه های جدید برای ارضای خواسته های جنسی با پسوندهای شرعی؟! کسانی که معنی وفاداری و تعهد را نمی دانند ! پس عاطفه کجا می رود ؟ پس تعاریف و نظام ارزشی خانواده چه می شود؟ دیگر چطور می توان کسی را نامید"شوهر" یا "پدر" ؟ این مردان کلمه ی دیگری باید دست و پا کنند تا بتوان آن ها را به آن نامید. "خانواده" را باید از نو تعریف کرد. چه کسی می تواند خانواده ئی را خانواده بنامد که در آن یکی از طرفین هوای خانه های دیگر را داشته باشد؟
صدای له شدن انسانیت را بشنوید ... انسانیتی که در جنسیت ها خلاصه شده ، انسانیتی که در غریزه می میرد، انسانیتی که در نبودش تمام شهر را پر از هرزه مردان و زنانی می کند که یادشان می رود غرور چه شکلی است ! می گویم زنان و مردان ... چرا که در مقابل مردانی که مجوز بیشتری دارند زنانی باید باشند ... زنانی که برشمارشان افزوده خواهد شد ... کودکانی که بی تعریف زاده خواهند شد .
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:44  توسط مرجان
|
توی اتاق کوچک نرگس ولو شدیم روی زمین. ملیحه من را بست به چراهای تصمیماتم، من ملیحه را به چگونگی زندگی اش، نرگس مثل همیشه نخودی بود وسط ما! کار کشید به روح ... به سبک زندگی... به عشق ... به زندگی مشترک ... به دین ... به کتاب ... به همه ی چیزهائی که همین طور می آمدند توی لب های ما کلمه می شدند. لحظه ها تن تن گذشت ... مثل همه ی لحظه های خوب دیگری که می دوند می روند جائی که تو فقط فکر کرده ئی خوابشان دیده ئی! کار به جائی کشید که بساط قدیم ها شد. دیر بود و یک سی دی مثل همیشه داشت توی لحظه های آخر رایت می شد و نرگس همین طور که شلوارش را بدوبدو عوض می کرد تلاش می کرد به من ثابت کند دلیلی ندارد این طور با عقلم به دنیای بعدی فکر کنم ! تا بجنبیم رسیدیم قبرستان ... شلوغ بود. آدم ها با صورت هائی عادت کرده به مرگ، درهم و برهم به هم خوراکی تعارف می کردند. بوی مردن توی هوا پیچیده بود. ملیحه بیخ گوشم گفت : قلبم داره تن تن می زنه ... قلب من هم! توی سنگ قبرها دنبال اسم مهرنوش می گشتیم. پیدایش کردیم ... دور سنگش جمع شدیم ... مبهوت ایستاده بودم. نرگس کشیدم پائین. لابد دانست اگر رهایم کند مبهوت خواهم ماند. تا نشستم بغضم ترکید. صدای گریه ی ملیحه با فین کردن های من و نرگس توی هم می پیچید ! مهرنوش تو آن زیر بودی ؟ من که باور نمی کردم ... چندبار بلند شدم و نشستم. خوب روی سنگ را نگاه کردم : خودش بود. چند بیتی هم شعر بود که ته اش به زود رفتی ختم می شد ! ملیحه زیرلب گفت : دعامان کن مهرنوش ... درخت های گورستان توی باد تکان می خوردند. فکر کردم : چقدر گورستان ها شبیه هم اند ... چقدر آدم هائی که مرده اند عکس هاشان شبیه هم هست ... چرا مهرنوش عکس ندارد؟ یادم افتاد نرگس این طوری این جا را نشان کرده :قر85 ... خنده و گریه ام توی هم پیچید ... بلند شدیم راهی شدیم. توی ماشین میان نرگس و ملیحه بودم. تنگ هم نشسته بودیم. بغض گلویم را می فشرد. مامان نرگس تلاش کرد چشم های اشکی مان را با خنده خشک کند. به تکه های قلبم فکر می کردم که هرکدامش پیش یکی از کسانی بود که از من دور بود ... به تمام آرزوهای مهرنوش که خاک شدن ...
موقع جدا شدن باز بغضم ترکید. نرگس را بوسیدم ... ملیحه را بوسیدم ... جای بوسه های مرا بوسه های دیگران بر گونه هاشان خواهد شست. دویدم توی اتوبوس ... سرم را کردم توی پرده و گریستم ! یک دل سیر ... و غروب توی جاده را با چشم های اشکی نگاه کردم . وقتی هم رسیدم روی پل ایستادم و نورهای انباشته را دیدم که چطور چشمک می زنند آدم هائی هستند که نورها بابت آن ها داد می زنند : زندگی ... مهم نیست چند سال دیگر زندگی می کنم. مهم نیست چندبار اشتباه کرده ام ... من لذت اندوهناکی کنج سینه ام دارم : دل من برای آنان که تکه های قلب مرا دارند تنگ می شود !
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:23  توسط مرجان
|