میخواهم آب شوم در گسترده افق آنجا كه دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم حس می كنم و میدانم دست می سایم و می ترسم باور می كنم و امیدوارم كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد میخواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا كه دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
آدم ها به نظر من چند دسته اند : دسته ی اول آدم هائی که می شود از روشان چیزهائی برای گفتن پیدا کرد. یک چیزهائی که سینه به سینه نقل شود و باز تکرار شود ... نه از این حرف های خاله زنکی که قشنگی اش به همین است که تو سوژه را بشناسی : نه ! یک جوری که نسل به نسل هم که بگوئی باز بشود تعریفش کرد ... این که الزاما خوبی باشد هم نیست ، که حتی بیشتر وقت ها غم زندگی این آدم هاست که ما را به نقل کردن وا می داردمان ... و غم هاشان حرف می شود ، کتاب می شود ، فیلم می شود ... نمی شود به سادگی گذشت از بس که تامل دارند این ها ... دسته ی دوم می شوند هنرمندها ... همین آدم هائی که بلدند چه طوری فلانی های دسته ی اول را برای مان به تصویر بکشند . یک طوری بنویسند که تا چند روز نتوانی از حال و هوای کتاب بیائی بیرون و بفهمی کجائی ؟ یک جوری فیلم بسازند که خودت را گم کنی ... یک جوری که از بس خوب است می شود فرق آدم های دیگر و هنرمندها ... که ما قدرت دید عمیق ترمان را همیشه ی خدا مدیون شانیم ... جمله هاشان را یادداشت می کنیم ، دیالوگ هاشان را گزینش می کنیم ، تابلوهاشان را می زنیم به در و دیوار ... دسته ی سوم آدم های مخاطب اند ... مخاطب هنرمندها ، مخاطب زندگی آدم های دسته ی اول . آدم هائی که کتاب می خوانند ، فیلم دیدن را دوست دارند . نگاهشان سر می خورد روی نقدها ... بوی کتاب و کاغذ را دوست دارند ، آدم های توی قصه ها را خوب تصور می کنند . وقتی دارند توی یک غروب غمگین پائیز چائی می خورند هیچ بعید نیست اشک شان چکه کند ، یا مثلا یک روز صبح بی هیچ بهانه ئی کار و بارشان را بگذارند بروند یک جائی که قهوه ی خوبی بنوشند ... هوس کنند یک باره بچپند توی بغل کسی و هر چه توی دل دارند بریزند بیرون ...
دسته ی آخر دسته ی مزخرف ها هستند ... همان ها که همیشه ی خدا مرتب اند ، سر ساعت می روند سر کا و بارشان ... همیشه ی خدا زندگی شان یک روند دارد . نه موافق اند ، نه مخالف اند ... یا که فقط مخالفند یا که فقط موافقند . همین که مدرکی ، کاری ، زندگی مشترکی باشد بقیه ی تلاش شان می شود انباشتن ... خوشبخت اند و هیچ وقت نمی شود که در حالت غیرقابل پیش بینی تصورشان کنی و خیال می کنند شیرین و فرهاد توی قصه هاند ، زندگی یا با عقل محض باید پیش برود یا فقط دل شان کار می کند ... و آدم وقتی می بیندشان هی فکر می کند این ها با خودشان هیچ فکر کرده اند توی این دنیا آمده اند برای چی ؟ برای ساعت کوکی بودن ؟! خوب است آدم اگر زندگی اش قابل به توجه نیست هنرمند باشد ، هنرمند نیست : خب باشد ... لااقل مخاطب باشد ... چراغ قوه دستش بگیرد بیندازد گوشه های متروک این دنیا ... اما مزخرف نشود . مزخرف بودن فاجعه است... بهتر است آدم توی یک جنگ که نه طرفدار این طرف است نه آن طرف ، یک باره دو پاش را از دست بدهد تا به بی هوده گی این دنیا فکر کند و روز و شب روحش را خوره بخورد که عدالت کو ؟ اما توی گنداب این دنیا مزخرف نشود ...
پی نوشت :
قسمت اصلی ماجرا این جاست که من دارم توی این 4 دسته هی سرگردان می دوم ... این سرگردانی را امروز وقتی فهمیدم که داشتم کتاب می خواندم . یک باره بستمش ... توی آینه خودم را نگاه کردم و بعد به گریه افتادم ... دل ام خواست به کسی پناه ببرم و کسی نبود ... بلند بلند هی تکرار کردم : این طوری که خودم را دوست ندارم ... ندارم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 20:6  توسط مرجان
|
اگر ابراهیم ، آن گاه که بر کوه موریه ایستاده بود ، شک می کرد ، اگر مرددانه به این سو و آن سو می نگریست ، اگر پیش از کشیدن کارد تصادفا گوسفند را می دید اگر خداوند به او اجازه می داد تا آن را به جای اسحاق قربانی کند در این صورت به خانه بازمی گشت ، همه چیز هم چون گذشته بود ، او سارا را داشت ، اسحاق را نگاه داشته بود ، اما چه اندازه تغییر کرده بود ! زیرا پا پس نهادنش یک فرار بود، رهاییش یک تصادف ، پاداشش ننگ و آینده اش چه بسا ملعنت. زیرا نه بر ایمانش شاهد آورده بود، نه بر رحمت خداوند ، بلکه تنها گواه آن بود که سفر به کوه موریه چه هراس آور است. آن گاه ابراهیم فراموش نمی شد و کوه موریه نیز؛ از این کوه هم چون کوه آرارات که ، آن جا که کشتی نوح بر زمین نشست ، یاد نمی شد بلکه از آن هم چون مهلکه ئی یاد می شد ، زیرا در این جا بود که ابراهیم شک کرده بود .
ترس و لرز نوشته ی سورن کیر کگور – ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان - صفحه ی 48
هر کداممان در زندگی به نحوی موقعیت ابراهیم را پیدا می کنیم ... اگر گوش به فرمانش بدهیم رنج برده ایم که دل خواسته هامان را با دست هامان کشته ایم ، اگر ندهیم رنج برده ایم ... فقط کافی است آدم باشیم و بعد به تناسب هر کداممان چیزکی هست که توی پاردوکس ها خرد و خمیرمان کند... پیر می شویم زیر بار این ها ...
پی نوشت :
عید می شود: عید قربان می شود.جشن می گیریم دوام آوردن ابراهیم را... باشد که ما هم...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:3  توسط مرجان
|
یک روز معمولی بود ... رفتم دراز کشیدم روی یکی از تخت های خالی . کنار دستم یک خانم سی و هفت هشت ساله بود یا یک روسری سبز چرک رنگ ... همراه پیرزنی بود که روی تخت کناری ام داشت شیمی درمانی می شد . کمی که گذشت مثل همیشه تمام آن بخش کنجکاو و نگران من ، جوانی ام و این که چرا آن جا توی بخش شیمی درمانی هستم شدند ... خانم همراه کنار دستی ام طاقت نیاورد و پرسید چرا ؟ ... بعد حرف هامان گل انداخت . خیلی ساده از این که پرستار آن پیرزنه که یهودی است شروع شد و بعد گفت که یک دختر دارد هجده ساله ... از فقر مالی شان گفت ، از این که می ترسد دخترش به سرنوشت خودش دچار شود ... بعد حرف هامان شکل دیگری گرفت ... اشک توی چشم هاش حلقه بست ... گفت : یک شب که پرستار یک پیرزن دیگر بودم توی بیمارستان بستری بود ، رفتم توی حیاط بیمارستان و به چراغ های اتاق هائی که توی هر کدامشان چندتا تخت و روی تخت ها مریض ها درد می کشیدند نگاه کردم ... فکر کردم چند تا از اتاق های دیگری توی بیمارستان های دیگر هستند که چراغ هاشان روشن است و مریض هاشان درد می کشند ... فکر کردم که ما آدم ها ... همه مان درد می کشیم ... اصلا انگار کار ما همین باشد ... برایش گفتم آدم خودش باید خودش را تسکین بدهد ... برایش گفتم که با قدم زدن ، با فیلم دیدن ، با دوست هام ، با کتاب ، با فیلم ، با موسیقی ... با عشق ! خودم را تسکین می دهم ... نگاهش کردم و گفتم یالا توی زندگی ات یک چیزی دست و پا کن برای تسکین ...و دیگر جمله های ما به شما و بفرمائید و خدا کند خوب شوی آلوده نبود ... دو تا روح عریان رنج دیده بودیم که با هم حرف می زدند ... همین طور که نمه اشک هاش ثابت شده بود توی چشم هاش خندید و گفت که گاهی سوار ماشین پسرهای جوانی می شود که فکر می کنند کم سن تر از اینی که هست ، است و تعجب می کنند که او دختر بزرگی دارد ، پسری دارد 25 ساله ...
خواستم بگویم که این جوانک ها چه می دانند چین های گوشه ی چشم تو را رنج چه طور هنرمندانه نقاشی کشیده ، چه می دانند باید سر تو را باید چه طور بر شانه شان بگذارند و موهات را نوازش کنند و بگویند : می گذرد ... می گذرد ... و تمام مدت حرف زدنش می دیدم که شانه های ظریفش زیر بار رنج هاش راه فرار می جوید ... راهی که اندکی ... اندکی آرام بگیرد ... می خواستم بگویم اما همراه من آمد و تا بجنبم وقت رفتن شد ... موقع رفتن دل دل کردم که شماره اش را بگیرم یا نه ... نگرفتم : پشیمانم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 14:15  توسط مرجان
|
دل ام گرما می خواهد ... یک چیزی ... یک کسی که بهش خوش شود ... دل ام هنوز نمرده که خوش نشود : نه ! اما خسته شدم بس که دل بسته ام و دانسته ام که بی خود ... که بی خود ... خسته شده ام بس که به ریش خودم خندیده ام بابت شب هائی که پتو را تا زیر چشم هام کشیده ام بالا و خودم را از بالا دیده ام که چه طور ذوق توی چشم هام برق زده و بعد ... به فاصله ی کوتاهی بعد از آن چند شب های کوتاه شب هائی بوده اند که هی گوشی ام را آورده ام بالا و دیده ام که زمان می گذرد و من چه قدر پوچ و خرد و خمیر و تنهام ... پوچ ام ... خردم ... خمیرم : تنهام : تنهام ... می شد چیزی بود که آدم دل می بست و می دانست ازش نمی گیرند ، نمی رود ، تمام نمی شود ، نمی پوسد ؟ ... می شد یک کتابی باشد که خوب هم باشد و تمام نشود ؟ می شد یک حسی باشد که شاداب بدود توی من هی همه جایم را سرک بکشد و بعد وقتی کسی حرفی از روی نفهمی زد آن حس فرار نکند و دیگر هیچ جای مرا نخواهد فتح کند ؟ می شد وقتی یک روز هوس می کنم کودک درونم را بگذارم تا دل اش می خواهد بدود یکی نگوید : حواست هست که تو 25 ساله ئی و مثل بچه می مانی هنوز ؟! می شود خفه شوید ؟ هان ؟
می شود یک کسی بیاید بی آن که یک روز بگذارد و برود ؟ می شود یک کسی بیاید دست آدم را بگیرد و آدم روش حساب کند ؟ که بشود باورش کرد ؟ که از یادش نرود که یک روز چه طور دوستت داشته ؟ ... می شود یک روز که دل ات می خواهد زندگی کنی این بی پدر مادرها یکی را اعدام نکنند ؟ می شود دهان شان را یک روز ببندند و کم تر مفت بگویند ؟ می شود توی زندگی ما سرک نکشند ؟ می شود یک روز این ها نباشند ؟ ها می شود اصلا ؟ یک روز باشد که تولد آدم نباشد و کسی برای آدم یکهوئی کادو بیاورد ، یک نفر چند شاخه گل نرگس بدهد دست آدم ... سر مرا بگیرد روی شانه اش و بی آن که بخواهد توضیحی بدهم بگذارد زار بزنم ... می شود یک نفر ترس ها، تردیدها و آن پوسته هائی که برای همه می زند را بریزد کنار و نه برای دوستی ، نه برای تنهائی اش ، نه برای شریک زندگی شدن ، نه برای س . ک . س ، نه برای عشق حتی ... و فقط مرا برای خودم بخواهد ؟ شده تا حالا ؟!! تا به حال بوده همچه آدمی ؟
نمی دانم ... چی دارم می گویم ... نمی فهمم ... اما خوب می دانم که دل ام بی تاب گرماست... نه گرمای مصنوعی ، نه گرمای تقلبی ... یک چیزی که ذوبم کند از شدتش ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 12:31  توسط مرجان
|
یک روزهائی که یک دفعه می زند به سرت بدان که شبی داری که شبیه شب های دیگر نیست ... مثلا امروز وقتی توی سایت دانشگاه داشتم با نگار حرف می زدم غیبم زد و بعد خودم را دیدم که رفت تنهائی سفارش کافی داد و گرفت توی دستش و همین طور که صورتش را گرفته بود توی بخارش رفت یک جای دنج که خلوت باشد پیدا کرد و نشست و گوشی گذاشت توی گوشش و بعد همین طور که هورت هورت سر می کشیدم فکر می کردم جا مانده ام ... جا مانده ام توی دنیائی که انگار تمام آدم هاش پشت یک در ایستاده اند با هم و تو توی یک اتاق به وسعت تنهائی ات ... بزرگ ... بزرگ ... وقتی هیچی نماند لیوانه را گذاشتم کنارم و بی آن که به کسی یا چیز خاصی فکر کنم هی با انگشتم ضربه زدم به لیوانه ... آرام ... آرام ... ممتد ... شاید مثل بعضی وقت ها که خدا با انگشتش این دنیا را هل می دهد و ما ، کره ی زمین ، خانه هامان ، آرزوهامان ، دردهامان ، بی پناهی مان ، چاخان هامان، کثافت مان ، دل تنگی مان ... همه چیزمان قل می خوریم توی هم و می چرخیم باز یک روز دیگر را ...
بعد آن قدر ادامه پیدا کرد تا گوشی ام زنگ خورد و بچه ها داشتند دنبالم می گشتند ... حالا شب شده ... خانه در خواب است ... توی اتاقم می چرخم ... تراک هائی که مجید داده را گوش می کنم ... اشک هایم هنوز نچکیده خشک می شوند میانه ی راه ... دنیا دارد ممتد و آرام می چرخد و توی این چرخ زدن ها چهره ها در هم می شود ... رفت و آمد ها ... و من دارم باور می کنم که داریم توی هم غلت می زنیم ، توی هم می چرخیم ... جا می گذاریم تکه هامان را در هم ، گند می زنیم توی هم ، خاطره می کاریم در هم ... می رویم به فردا ... بی آن که چشم براهش بوده باشیم ...
پی نوشت : عنوان پست از یکی از شعرهای سیدعلی صالحی گرفته شده ... اگر شعر نبود ، موسیقی نبود ، هنر نبود ... دوام نمی آوردم به خدا به خدا به خدا...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:46  توسط مرجان
|
خسته تر از آن بودم که پیشنهادشان را رد کنم . خواستند برسانندم خانه . وسط های راه پیشنهاد کردند شام را با آن ها باشم ... من هم پیشنهاد کردم آبگوشت مهمانم کنند ... دربدر شدیم دنبال دیزی و من تشریح کردم دل ام پیاز می خواهد که با دستم بکوبمش ، آبگوشت چرب ، سبزی و دوغ ... سه تائی به هوس افتاده بودیم . رفتیم آتشگاه ... ذوق زده توی منو دیزی جستیم و نداشتند ... چیزهای دیگری سفارش دادیم و خوردیم تا خرخره مان ... بعد هم بی وقفه خندیدیم ... خندیدیم ... دیوانه بازی درآوردیم ... چرت و پرت ها گفتیم ... همدیگر را سوژه کردیم و وقتی داشتیم توی اتوبان برمی گشتیم و روده هام از خنده و تمام وجودم پر از غذا بود گفتم که برایم ابی بگذارید ... از آن قدیمی هاش ... ابی شروع کرد به خواندن : با تو انگار تو بهشتم ... سه تائی باهاش خواندیم ، سه تائی با دهن هامان آهنگ زدیم ... ماشین ها از کنارمان می گذشتند ... با سرعت ... بی توجه ... توی یکی از ماشین ها یک زن و مرد جوان چپیده بودند توی آغوش هم ، توی یکی چند تا مرد گردن کلفت بی حرفی نشسته بودند ، توی یکی یک بچه ذوق زده یک چیزی توی دستش تکان می داد ...
ما هم عبور می کردیم ... از کنارشان ... در همان حال که سه تائی می خواندیم ... و من دل ام خواست شیشه ی ماشین را بکشم پائین و سیگاری بگیرانم و دودش را پخش کنم توی هوا ، دل ام خواست مست کنم ، دل ام خواست با کسی بخوابم ، دل ام خواست تف کنم توی صورت کسی ... دل ام می خواست یک تابو توی زندگی ام پیدا کنم و بشکنم ... دل ام خواست بگویم نگه دارید و بعد بشینم گوشه ی اتوبان زار و زار گریه کنم ... دل ام خواست ویالون زدن بلد بودم و از کنار همان اتوبان راهم را می گرفتم و می زدم و می رفتم ...می رفتم و می زدم ... دل ام می خواست می رفتم پشت دیوارهای اوین و می زدم ... رسیدیم دم خانه ی ما ... من پیاده شدم ... آن ها رفتند و دنیا هنوز نامنصفانه ما آدم ها را توی مشتش فشار می دهد ... هنوز !
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:57  توسط مرجان
|
آی همه ی دل تنگ های دنیا ... همه تان بخوابید : من به جای همه ی شما بیدار می مانم . دل تنگی ام را قایم نمی کنم ، توی بالش زار نمی زنمش ، توی شانه ی کسی خالی اش نمی کنم ، با کسی تقسیم نمی کنم ، این جا ... درست این جا توی قلبم جمعش می کنم . مال همه ی شما را ... رسالت من توی این شب تاریک دل گرفته همین است ، که به هیچ شادی کوچک یا بزرگی ، بی هیچ نگاهی از سر امید ، بی آن که دلم دزدانه برای روشنی کوچکی قنج برود تمام "دل تنگی" را به دوش بکشم ... و نگاهش دارم ، آن قدر نگاهش دارم تا یک چیز آشنا ببینم ... آن قدر آشنا که بدانم هر دل تنگ دیگری هم ببیند مثل من می شود ، یک جمله ، یک شعر ، یک صدا ، یک خواب ، یک فیلم ، یک عکس ... یک هرچی که باشد ... آن وقت گریه می کنم . تمام آن بغض ها را خواهم گریست ... به جای همه ی شما ... و شما فقط بخوابید و خواب ببینید ... یک خواب عمیق و روشن ... که در آن صدای گریه ی زنی تمام آن را برداشته باشد که دارد روی یک تابلوی بزرگ رنگ می پاشد : شما فقط خواب ببینید : آی دل تنگ های دنیا ...
گاهی فکر می کنم احساسات آدم مثل حباب می ماند ... یک لحظه داری ذوق زده حباب ها را می بینی که چه طور توی فضا می چرخند ، تصویر دور و برشان را می گیرند و می چرخانند ، می رقصند لابلای ذوق تو ... لحظه ی بعدی می ترکند : به همین سادگی ! و به همین سادگی است که تمام ذوق من برای آن شال بنفش کور شد ... با بغض انداختمش یک گوشه و ندانستم کی اشک هام تمام چشمم را برداشتند پر کردند ... دلم برای خودم سوخت بس که همیشه ی خدا باید جواب پس بدهم ! اگر ابروهام را بردارم تمام کلاس پچ پچ می کنند : عقد کرده ... اگر سفت و سخت حجاب کنم ، هوس می کنند طعنه بزنند که خب خب حالا دیگر تو هم برای خاطر شازده محجبه شده ئی ... اگر آرایش نکنم عمه ی خاله ی دوست خواهرم هوس می کند بهم برساند دپرس شده ام و مثل شکست عشقی خورده ها شده ام !!! اگر آرایش کنم یک بساط دیگر است و حالا فقط به خاطر آن که دوست داشته ام یک شال بنفش سرم کنم حرف جدیدی باید بشنوم : مرجان این روزها عاشق مردی شده ! دوست دارد زیبا باشد ...
بغض گلویم را می فشارد و از این که حرف های این چنینی کش پیدا کنند متنفرم وگرنه دوست داشتم می دانستند که من یک آدمم ... اگر گاهی دوست دارم زیبا باشم ، دوست دارم حجاب داشته یا نداشته باشم ، مانتوی مدل دار یا ساده بپوشم یا هر چیز دیگری که فقط به خود آدم مربوط است شماها حق ندارید فکر کنید بابت مردی است ... شماها حق ندارید خوشی های کوچک مرا خراب کنید ... مسخره اید وقتی انتظار روزی را می کشید که بدانید مردی هست که من از او حساب می برم آن قدری که همه ی ادعاهام را جمع کنم و بابت او بشوم یکی مثل شما ها ! به خدا عجیب نیست : من هم عاشق می شوم عاشق همین مردهائی که ممکن است شماها عاشقش شوید ... من هم گاهی مثل شماها یک زن تو سری خور می شوم ، من هم دوست دارم حمایت مردانه را ... به خدا من هم آدمم ، من هم یک زنم ... با تمام دل خواسته های زنانه ... شما را به خدا رهایم کنید ... حق من است که ظاهرم چه طوری باشد ، حق من است که گاهی در به در یک رنگ رژ خاص باشم ...
حالا هی بگویم این حرف ها کوچک است ، کم است ... تو بزرگ تری ! مگر می شود جلوی حجم انباشته شان گاهی طاقت آورد ... مگر می شود گاهی ؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:39  توسط مرجان
|
این بار با دعوایشان آرامشم را به هم ریختند ... صدای جیغ زن که توی گریه اش می پیچید از جا پراندم. فهمیدم که باز با شوهره زده اند به تیپ هم ... نه به دیروزشان که خوشی شان داشت گوش فلک را کر می کرد نه به امروزشان . فکر می کنم لعنت به من که دیروز هی لعنت شان کردم ... نکند تقصیر من باشد که آن طوری لعنت شان کردم ؟ ... دل ام مالش می رود ... نزدیک دیوار می روم . مرده حالا داد می زند ... زن با گریه دارد چیزهای می گوید. ناخودآگاه یاد پیرمرد می افتم . نشسته بود روی پله های یکی از پاساژهای دروازه شیراز ... من سرخوشانه داشتم ماریای مارتین را گوش می کردم و خوشحال بودم که حالا می روم خانه ناهار می خورم ... چشمش که به من خورد نیم خیز شد تا چیزی بگوید . بی توجه گذشتم ... چند قدم بعد سست شدم ، یاد نگاهش افتادم و فکر کردم : پیر است ... برگشتم ... گفت یک شماره برایش بگیرم ، شماره را گرفتم ... با دست های چروکیده ی لرزانش برگه ئی را جلوم نگه داشته بود ... چندین بار شماره را می گیرم . در دسترس نیست ... می گویم : در دسترس نیستن ... نمی داند یعنی چه ؟ می گویم : یک جائی است که موبایلش آنتن نمی ده آقا ... با دلهره ئی که توی صداش می لرزد می پرسد : یعنی کجان ؟! ... می گویم : نمی دانم ... توی چشم هاش چیزی هست که می آید می دود توی من ...
تشکر می کند و من راهم را می گیرم و می روم و هی فکر می کنم باید چیزی می گفتم ... و حالا فکر می کنم چه قدر ابله بودم که به پیرمرد نگفتم نگران نباشید آقا ... دارد با کسی حرف می زند ... یعد فکر می کنم : نه ! آخرش می فهمید دروغ گفته ام ... هی فکر می کنم ، هی فکر می کنم و به این نتیجه می رسم که دارم تمام تقصیرهائی که به گردنم نیست را به گردن می گیرم ... دل ام می خواهد فکر کنم تقصیر من است که این دو تا افتاده اند به جان هم ، دل ام می خواهد پیری و دلهره ی پیرمرد را بیندازم گردن خودم و وقتی این رشته را می گیرم و می روم جلو به روزهای قبل می رسم ... تقصیردار خیلی چیزها شده ام و علت اش شاید همین باشد که خیال می کنم این طوری آدم ها همه چیزشان روبراه است مگر این که یک عامل خارجی بیاید همه چیز را خراب کند و من آن قدر دل ام می خواهد این زوج همسایه آرام بگیرند که دوست دارم تقصیر را بیاندازند گردن من ، پیرمرده هم ، همه ی دور و بری هام ، تمام زمین و زمان ... کاش می شد به صخره ی این روزها مرا می بستند و عقابه را می فرستادند سراغ جگرم ... افسوس : افسوس که من یک آدم معمولی خیلی کوچکم که به زحمت بار خود را می کشد ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 19:1  توسط مرجان
|
روزها می آیند و می روند ... شب ها ناگهان از جا می پرم ! نمی دانم ... چرا باید این طور باشد که نیمه شب های از جا پریدنم با صبح ها که نمی خواهم از جا بلند شوم ذهنم این طور تلخ و بی مراعات است ... تمام آن چه در طول روز با صبر ، با حوصله ، با تامل مهارش می کنم یک باره بر من سرازیر می شود ! گاهی بلند می شوم کتاب می خوانم ، گاهی سرم را توی بالشم می کنم و اشک می ریزم و گاه آن قدر در میان افکارم دو دو می زنم که نمی فهمم کی صبح شد ، کی ساعت 12 ظهر شد و من هنوز نفهمیده ام و خیال می کنم بیچاره گی ما آدم ها را نشود هیچ وقت به تمامی توصیف کرد و یا اگر توانستی توصیفش کنی تمام نمی شود این قصه و هر روز به شکل دیگری است ... و من احساس بیچاره گی می کنم بس که آدم را در مقابل این دنیا بی دفاع و سخت ضعیف می بینم... و متعجبم که چه طور آدم می تواند با همه ی این ها کنار بیاید ؟ یک روز تو سرخور یک نوع نظام شود ، روز دیگر بشورد و مجازات مخالفتش بشود این روزها ... یک روز علیه هم بجنگند ، یک روز برای هم بمب پرتاب کنند ، کودکی کودکان را یک باره بگیرند ، روز دیگر یک مرض تازه می گیرند و می میرند... همه ی این ها آن قدر تند تند و پشت سر هم اتفاق می افتد که آدم باورش نمی شود ... که آدم دلش کباب می شود برای مادری که یک روزه : و فقط در عرض یک روز می فهمد دیگر پاره ی جگرش را نمی بیند ... یک روز به گمانم ظلم بزرگی باشد برای آن همه روزی که یک زن صبر می کند تا از یک جسم کوچک بی دفاع که تنها پناهش آغوش همان زن است ، یک قامت افراشته ی مستقل ببیند تا بفهمد هنوز هم بی دفاع است ... آن قدر بی دفاع که تمام دعاهای مادرانه هم کم بیاورد ...
وصف بیچاره گی ما آدم ها به همین جاها ختم نمی شود ... آن سرش ناپیداست ... حرف های فرو خفته ی روابط خانوادگی می شود ، زنجیرهای جبر زندگی می شود ، می شود آن بغضی که این روزها می دود توی گلوی من و هی فشارم می دهد ... می شود له شدن آرزوهای رنگی رنگی ما آدم ها که از بس ساده دلیم خیال می کنیم می شود ازشان جلوی قدرت بزرگ این دنیا حفاظت کرد ... و صبر می کنیم ... چنان مومنانه صبر می کنیم که انگار صبر کردن از خصوصیات ذاتی آدم ها باشد : که نیست ... و حالا من ... این جا ... گوشه ئی از دنیا ! به دنبال خدائی می گردم که برای من بگوید ... نمی خواهم بگوید که چرا این قدر باید ما کوچک باشیم ، یا چرا این همه رنج ؟ ... این ها را نمی خواهم ... فقط می خواهم بدانم جواب امیدهای ما : خدا : کو ؟!!!!
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:4  توسط مرجان
|
هوا دم کرده ... چسبناک است ! پنجره ی
اتاق ام را تا ته باز کرده ام ولی لعنتی هنوز هم چسبناک است . یک طوری چسبناک شده
که انگار توی تار یک عنکبوت بزرگ دارم زندگی می کنم . می نشینم پای کامپیوتر ، توی
ویندوز 2003 صدا ندارم ، حوصله ندارم دنبال درایور بگردم، حوصله ندارم دانلودش کنم
، حوصله ندارم بفهمم کارت صوت من اصلا چی هست ؟؟؟
بی خیال ادامه ی کارم می شوم و ریست می
کنم ... توی ویندوز اکس پی پهن می کنم خودم را ... قسم می خورم وقتی اکس پی باشد
هوا کمی خنک تر هم می شود ! ساری گلین گوش می کنم : بغض ام می گیرد ... پشیمان
ساکتش می کنم . می گذارم رندوم یک چیزی بخواند ... خودم می روم پایآینه ! باز فکر دختره می دود جلو ! تصویر دختره
تمام صورت مرا پر می کند ...
کاش نمی فهمیدم که همه چیز تو خالیست !
خیلی تلاش کرد تا به مردی که می خواست عرفا و شرعا برسد . یک پسر ملوس هم دارد
حالا ... پس چرا با یک مرد دیگر ؟!
کاش من نفهمم پس رابطه ها چه چیزهائی
نهفته است ، کاش من ندانم چرا فلانی ها بی آن که هم را بخواهند هنوز کنار هم می
توانند بخوابند !!! کاش من نفهمم چرا فلانی هادلشان برای یکی دیگر قنج می رود و
شب برای شوهرشان خورشتی می پزند که دوست دارد، زنگ بزنند بپرسند کی برمی گردد خانه
؟!!! و چه طور ؟ چه طور لباس های شوهرشان را اتو می کنند ؟ چه طور می توانند زن
هاشان را ببوسند ؟ یا که روی مبل لم بدهند تا زنه شربت بیاورد ؟!!! بعد هم با هم
فیلم تماشا کنند ؟...
بغضه ول کن نیست ... سفارش می دهم از
بیرون برایم یک جور کیکی پیدا کنند که توش کشمش داشته باشد ! خودم هم نمی فهمم با
این همه بغض چه طور توانستم این قدر خوب تشریح کنم دل ام چی می خواهد بخورم ؟!!!
کیک را که می دهند دستم محکم گاز می زنم
... مسنجرم را باز می کنم ... از روی تعداد کسانی که حاضرم برایشان آن لاین باشم
می فهمم حوصله ی آدم های کمی را دارم و رابطه ی معکوسی برقرار است بین آن هائی که
هستند و آن هائی که تو می خواهی ...
شیرینی کشمشی ها را دوست دارم . همین طور
که گاز می زنم کلیپ فقیه خوشگله ی نامجو را باز می بینم . بگی نگی صدای خنده ام می
رود بالا ... حس می کنم کشمش ها دیگر نیستند ! تندتر گاز می زنم تا به یک کشمش
برسم ...
گوگل ریدر را باز می کنم ... همه اش کینه
، لعن و نفرین ، ظلم و بیداد ... یکی دو گاز بیشتر نمانده کیک تمام شود . کشمکشی
در کار نیست : می زنم زیر گریه : گوگل ریدر بی توجه شماره ی آیتم های ناخوشایند
نخوانده ام را زیاد می کند ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 20:34  توسط مرجان
|
هرچند که آدم هائی که بخواهند این روزها آدم را درک کنند آن قدر کمند که یک وقت هائی توهم برم می دارد اگر سر و صدای آدم ها قطع شود صدای انعکاس تنهائی ام را در تمام کهکشان ها می شنوم...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:18  توسط مرجان
|
دسته ی اول : دزدها، اراذل، اوباش، همجنس بازها، فاحشه ها، خام ها، منحرفین از اهداف، خائنین، صهیونیست ها ، آمریکائی ها، اروپائی ها، نجس ها، سُنی ها، غیرمسلمان ها، دیکتاتورها، دست نشانده ها، دروغگویان ، خوارج، غرب زده ها و ... هائی که حالا حالاها جا هست دسته شان هی بزرگ شود : هی بزرگ شود ...
دسته ی دوم یک دسته ی شسته رفته است که هرکس را به آن راه ندهند . دسته ی دوم جای یک سری ایرانی مخلص شیعه است که والضالین شان را به اندازه کش می دهند، دُزدگیرند ! پرهیزکارند، از قدرت تهوع می گیرند، سخت پاکدامن اند و خدا جانب شان را طور دیگری دارد : طور دیگری ...
من از دسته ی اولم ! من جزو دسته ی اولی ها هستم و این بغضی که ته گلویم هر روز بیشتر و بیشتر شبیه کینه می شود مال این نیست که جزو دسته ی اول ام . مال این است که نمی فهمم چرا در طول تاریخ، چرا با وجود کسی با نام "خدا" همیشه ی خدا دسته ی دوم همه کاره است ؟ چه گونه است که می راند ؟ جلو می بردمان ؟ و ما دسته ی اولی ها باید همیشه تو سری خور دسته ی دوم باشیم و گاهاً در برهه های کوتاهی از زمان جایمان عوض شود ...
یعنی می شود تمام شود ؟ یعنی می شود این دسته بندی ها تمام شود ؟ می شود روزی بیاید که این بازی ها برای همیشه تمام شود و این چرخه ی لعنتی تمام شود : تمام .
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 12:41  توسط مرجان
|
بروم توی بوفه ی دانشگاه ، یک ساندویچ تندتند بگیرم ، رادیو ای ساربان پخش کند ، کهیرهای تنم برای تندی های ساندویچ آماده به خارش شوند و بغض تمام اجزای وجودم را پر کند ... لب ور بچینم ! یک عالم برگه ی پرینت شده ی روبه روم توی ذوقم بزنند و من های های گریه کنم ... های های ... به جاش ساندویچم را خوردم ، غرغر کردم و سنگین سنگین از جا برخاستم و تمام اشک هائی که نریختم مثل یک مشت شدند تا هی بکوبند توی دهن ام به وقت حرف زدن، خندیدن ... وجود داشتن ! ...
و هی فکر کنم زندگی شبیه خاریدن کهیرهاست ! تا نخارانی اش رنج ها را هی تحمل می کنی ، هی تحمل می کنی ... وقتی خاراندی لذت می بری ... بی خبر از آن که پس لذت خارشی سخت تر هست ، کهیری زخم شده ... و تو می مانی زخمی که می خارد را باید چه کرد ؟ دلی که تنگ است را ؟ شوری که مرده است را ؟ اشکی که نریخته را ... ؟ چه باید کرد ؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:38  توسط مرجان
|
می نشینم جلوی آینه و موچین را با حرکاتی از روی عادت دور و بر ابروهام تکان می دهم ... نمی فهمم کی به خودم می آیم و می فهمم یک گند بزرگ روبرویم توی آینه دارد می زند توی ذوقم ! حسابی ابروهام را خراب می کنم . عصبانی ولش می کنم . بدوبدو تلاش می کنم ارورهام را بگیرم . هاسته دیوانه بازی درمی آورد ... خسته ی خسته می خوابم ... صبح با درد بیدار می شوم . بالای ابروی راستم یک قُلُمبگی جانانه و زیبا به قطر یک بند انگشت علم شده و دور تا دورش یک تورم وحشتناک درست شده و ورم جانانه یک چشمم را اندازه ی یک عدس کرده ! با آه و ناله کارهام را انجام می دهم... هرکه می بیندم می خندد ! قلمبه ی مذکور کیفور می شود ... انگار که با من لج دارد و من آشفته تر از همیشه این ور و آن ور می روم تا بهش ثابت کنم هیچ اهمیتی ندارد اما بس که آشناهای دور و نزدیک دهانشان وا می ماند از چشم ژاپنی ام می آیم توی خانه و خودم را حبس می کنم، کلاس ها را دو در می کنم ... پنجره را باز می کنم ... آنتی بیوتیک می خورم تا قلمبه ی مذکور جانش دربیاید . لج می کند و تورم پشت چشمم را بیشتر می کند، سرم بیشتر درد می گیرد ... خوشگل تر می شوم !!! و یک حسی شبیه کلافگی که کلافگی هم نیست می پرد بیخ گلویم را دو دستی می گیرد و هی فشار می دهد و کسی هی بیخ گوش ام می نالد : چه خرداد گسی ... چه خردادی مرجان ..
محلش نمی دهم . جزوه های امتحان چهارشنبه را می ریزم دورم ... خسته می شوم ، فیلم گاف های احمدی نژاد را برای مرضیه کپی می کنم ، حوصله ام نمی گیرد، برای پروژه های دانشگاهی برنامه می ریزم : عمل نمی کنم، می روم توی حیاط و دست خالی برمی گردم ... یک جای کار دارد می لنگد ... می گویم : گور بابای همه چی ... می روم می خوابم و بعد مابین خواب و بیداری می فهمم این حس لعنتی چیست ؟ دل ام به طور غیر ممنوعی برای کسی تنگ شده که حق ندارد برای او تنگ شود ... بغضم را می خورم و از این که دانستم چیست از خودم کفری می شوم ، دست به دست قلمبه ی مذکور می دهم تا بر ضد خودم قیام کنیم ... دل آدم حق ندارد گاهی !
پی نوشت : اگر مرا می شناسید، اگر با من راجع به پست هام حرف می زنید، اگر حدسی زده اید ... همه را نگه دارید برای خودتان ... چیزی نگوئید در این باره !
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 19:41  توسط مرجان
|
خبرنگار ژاپني نظر كروبي را درباره حجاب اجباري در ايران پرسيد كه كروبي چنين پاسخ داد : "بعد از پيروزي انقلاب اسلامي قوانين داخلي درباره پوشش زنان تصويب شد و البته اكنون اكثريت زنان ايراني نيز با اين قانون موافق هستند ." امروز مابین چیزهائی که می خواندم، چشمم به این جا که افتاد حس کردم به هیچ وجه انتخاب من آقای کروبی نخواهد بود . همین کافی بود تا ایشان را فراموش کنم ! آقای کروبی ! کاش می دانستید وقتی دارید آمار اعلام می کنید خوب است کمی دقت کنید، کمی با واقعیت ها سر و کار داشته باشید. به خیابان ها نگاه کنید ... به سطح شهر بروید و آن وقت خواهید دید که چه طور اجباری بودن حجاب توی ذوق می زند. بروید از چهارتا زن بپرسید آیا این حجابی که دارید به میل خودتان هست ؟!
آقای کروبی ! چرا این همه درگیری بابت برخورد با قشر زنان بابت نحوه ی پوشش هست ؟ آیا این ها دلیل بر رضایت آن هاست ؟ چند نفر از ما به حجاب اجباری رای داده ایم که اعلام می کنید : اکثریت زنان ؟ ... اکثریت ها کی هستند ؟ کی از آن ها کسی سوال پرسیده ؟ ... این نحوه اعلام کردن نظر کم از کسانی که به آن ها نقد می کنید ندارد . آسان است که برای دیگرانی که این جا نیستند ادای آزادی انتخاب درآوریم ... راستی تا چند سال دیگر باید خاک کهنگی قوانین تصویب شده را خورد ؟ چه قدر مانده تا زنان بتوانند قوانینی که برایشان وضع می شود را "اجبار" نخوانند ؟ چه قدر مانده تا یک زن خودش انتخاب کند چه گونه لباس بپوشد؟
پی نوشت :
در این پست قصد بررسی حجاب نداشته ام و تنها آزادی انتخاب اهمیت دارد.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:16  توسط مرجان
|
صفحه 82 "ندبه" از بهرام بیضائی : شاگرد دارالفنون :ما فلک زده ها در ماتحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را راه نبرده ایم. نه در دوره ی افتخار بودیم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت ... در دوره ی هرج و مرج واقع شده ایم .
راست می گوید . این روزها که می بینم چه طور معنی لغت ها به گند کشیده شده اند توی دل ام خالی می شود. بس که امنیت، عدالت، آزادی و ... ها به لجن مال کشیده شده اند ... بس که بی اعتمادی زیاد شده ! من این روزها مداوم فکر می کنم چه دوره ی بدی زندگی می کنیم ، در جنگ نیستیم که دشمن مشخصی داشته باشیم اما دشمن های ما بی آن که لباس مشخصی پوشیده باشند، چهره ی مشخصی داشته باشند تیشه برداشته اند و می زنند به زندگی مان ، خنجر می خوریم : نه از پشت سر ! از روبرو ... قانونی : مشروع !
من این روزها توی صورت آدم ها یک جور خستگی بزرگ می بینم، یک دلزدگی ! یک عالم جای داغ روی نگاه هائی هست که چشم به راه بوده اند و بیهوده : چشم هاشان را داغ کرده اند چشم براه چیزی نباشد ... دیگر کسی دل و دماغ ندارد جز نان شب و دودوتا چهارتا به چیز دیگری فکر کند! دست می آورند جلو که چه فرقی می کند ؟ همه شان مثل هم : دروغ می گویند ... دروغ می گویند : توی روز روشن ... و همه از بس که که شنیده اند نه تعجب می کنند، نه اعتراض می کنند و نه هیچ ... تنها شانه بالا می اندازند ... دارد عادی می شود که در وضعیت نکبت بار هم باید دوام بیاوریم ! دارد یک جک بزرگ دسته جمعی می شود اصلا ... من فکر می کنم باید کاری کنم ... باید هر روز بروم سراغ لعت نامه هام و معنی بعضی چیزها را بخوانم ... می ترسم یادم برود ما فلک زده ها توی این دوره هستیم و معنی اش این نیست که تقدس مفاهیم توی ذهنم لگدمال شود ... می ترسم من این روزها ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:44  توسط مرجان
|
برمی گردم خانه ... مدت هاست که دیر برنگشته ام خانه ! در اتاقم را که باز می کنم به بهم خوردگی های قبلی بهم خوردگی های آماده شدن پیش از رفتن ام اضافه شده ... دستمال های رژی مثل ته مانده های لحظه های خوش آن قدر دهن کجی می کنند که پرتشان می کنم توی سطل . ولو می شوم روی تختم ... کتاب را از بالشم می کشم بیرون : دیالوگ های گلباجی و زینب و بقیه ی زن ها ... چشم هایم کمی دنبال کلمه ها می دود و بعد خسته می شود از دویدن ... می بندمشان ! و حس جنون واری باز روانه ام می کند تا بنویسم ... از چه باید بنویسم ؟ از شلوغی اتاقم ؟ آن قدر تکراری است که دارم عادت می کنم این اتاق باید شلوغ باشد ... از دل تنگی ها که آن قدر گاهی تکرار می شوند توی جملاتم که می ترسم مترداف خودم شوند ... از ترس ها ، امیدها، اداهای زندگی ؟ ... بس نیست ؟ این همه تکرار که انگار خیال تمام شدن ندارد؟
هی بدوم تا آخر زنجیرها و بعد حلقه ی بعدی بعدی بعدی : بعدهائی که همه وصل اند به هم ... بعدی هائی که می روند جای اول ! جائی که تو باز می مانی و یک پنجره که دوست داری ببندی اش و درون چهاردیواری درهمی زانوهایت را بغل کنی ...
زانوهایم را بغل کنم و سر بر زانوهام بگذارم و فکر کنم ...نه فکرهای حسابگرانه، نه فکرهای منطقی ، نه فکرهای حسابی حسابی ... فکرهائی که مثلاً ممکن است وقتی به یک قوطی توی خیابان لگد می زنی بهشان فکر کنی ، مثلاً به شیر آشپزخانه که هرز شده و هی چک چک می کند، به ذره های استفراغ کسی در خیابان، به صدای کوفتن میخی ... به جفتک پرانی های دیالوگ های امروز با هر کسی در ذهنم، به یک گلدان کوچک سفید با گل های زرد ، به یک صدائی که مهربان صدایم کند از پشت سر ! تا سر از زانو بردارم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مرجان
|
وقتی نشستم توی تاکسی دست هام یخ بسته بود. به زحمت دست کش هام را درآوردم و به راننده هشدار دادم پول خورد ندارم تا بعدا عصبانی نشود. یک پسر جوان تر از خودم بعد از من سوار شد و بعد از او هم یک مرد جوان قلچماق که با ورودش پسر کنار دستی ام که عین ماست بود با شدت هرچه تمام به سمت من آمد تا جای آقای قلچماق باز شود ! به آقا ماسته گفتم برو اون ور تر بشین ... سریع رفت ! هنوز راننده راه نیفتاده آقا قلچماقه رو به آقای ماست کرد : چطور اجازه دادی که این طوری با تو حرف بزنه ؟ من اگر کسی این طوری باهام حرف بزنه از ماشین پرتش می کنم بیرون ... آهای خانوم به چه حقی ؟ ... پریدم وسط حرفش که اولا هیچ ربطی به تو ندارد و ثانیا این آقا (ماسته) خودش زبون داره ... شروع کرد به حرف زدن ! و مگر ول کن بود ؟ هی تاکید می کرد لحن من آمرانه بوده و این شازده پسر که هیچ تماسی به من نداشته چرا باید این طور مظلوم واقع شود ؟ و اصلا من چه طور اجازه داشتم صدایم را برای شازده بالا ببرم ؟ ... و آن قدر گفت که عصبانی گفتم : تو اگر شخصیتت کمی ایراد داره ، پس توی کار دیگرون دخالت می کنی ... قلچماقه تا کمر خم شد به سمت من که صدات رو بیار پائین ... و بعد توضیح داد که حداقل 15 سال !!!!! از من بزرگ تره و من باید خیلی بی ادب باشم که این طور بهش می گویم بی شخصیت و شروع کرد از این که زن ها افاده ئی هستند حرف زدن ... از این که خودش بارها از زن ها دفاع کرده اما خب چه می شود که بعضی زن ها خودشان دنده شان می خارد ... و هی گفت هی گفت ... راننده هم تاکید می کرد !!! پسره ی ماست زبانی درآورده بود این هوا ! و یواشکی بیخ گوش قلچماقه پچ پچ می کرد ... یک پسر از مدل سیخ سیخکی که جلو نشسته بود با خنده برگشت و تاکید کرد که حرکت خانم برای رعایت شرع بوده !!! آقا قلچماقه شروع کرد به سخن گفتن از حق و حقوق مسافرها که این خانم دو سوم جا را گرفته ... من به زحمت با این جثه ی کوچکم جای یک نفر را گرفته بودم !!! از جا در رفتم ! گفتم : بسه دیگه ... الان سال هاست توی تاکسی می نشینیم ، باید حقیرانه مثل پشه بچسبیم به شیشه تا این مردکه های عوضی خودشان را نمالند به ما، باید نیمه های راه پیاده شویم و حرص بخوریم، باید ... گفت : صدات رو بیار پائین !!! ... با تمام قوا فریاد زدم : تو صدات رو بیار پائین که بیجا می کنی و توی کاری که به حوزه ی تو هیچ ربطی ندارد دخالت می کنی ، امثال تو هستند که موقعی که یک زن تحقیر می شه، آزار می شه خفه می شن و بعد تا چشمشون به یه زن رودار می افته می ترسن مردیتشون به خطر افته باشه ... ابهت کثیفشون ...
می پرید وسط حرفم و من نمی گذاشتم دیگر حرف بزند : حق من یک سوم این تاکسی است و برای حقم از تو بزرگ ترش را هم می نشانم سرجایش ... با طعنه معذرت خواهی کرد !!! راننده هم تاکید کرد ممکن است حق با خانم باشد و پسره ی ماست هم خفه شد و سیخ سیخکی وقتی پیاده شد برگشت خوب دختره ی زبان دراز را نگاه کرد و رفت اما بغض من مگر تمام می شود ؟ بغض من مگر آرام می شود از آن همه روزی که اشک ریختم بابت آن که امثال همین مردها چه طور پاکی کودکانه هام را به هم زدند ، که چطور روزهای زیادی زمانم را گرفتند تا به این فکر کنم که چی بپوشم و نپوشم که آزارم ندهند، که حقیرم شمردند، که ضعیفم دانستند ، که اگر خواستم جای یک نفر !!! جای خودم را بگیرم داد زدند : صدایت را بیاور پائین : من فریاد می زنم ! هرچند با دادهای تو سخت ترسیده باشم ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:18  توسط مرجان
|
چمدانم را گذاشته ام میان اتاق ... لباس هائی که می خواهم کنارش گذاشته ام . گاهی یکی را برمی دارم و یکی دیگر می گذارم . کتاب نیمه خوانده ی "هزار خورشید تابان" را با "قدرت اسطوره" کنار گذاشته ام تا جا بدهم توی ساکم . کلاس دیاگرام های نصفه نیمه را گذاشته ام تا توی راه تکمیل کنم و وقتی رسیدم برای استاد بفرستم . یک جیره ی موسیقی دست و پا کرده ام .شارژر گوشی ام را گذاشته ام جلوی چشمم ... پالتوی مشکی ام را گذاشته ام توی مسیر بپوشم ... هرچه به دستم برسد می گذارم کنار چمدانم ... گاهی کنارشان می شینم و ذوق می کنم که دارم می روم و گاهی اندوهگین قطره های اشکم می چکد روی تدارکاتم ... هنوز باورم نمی شود همه چیز با این سرعت مهیا شود تا بروم ... رفتنی که تا لحظات آخر مردد باشم و منتظر!!! دیگر اما دست شسته ام ... به تمام تحمل ام پشت کرده ام و تنها می خواهم برای مدتی هم که شده از این شهر غمزده ی سرد بروم ... می خواهم بروم با قلبی فشرده از اندوه ... با دیدگاهی انسانی که دارد باور می کند دنیا آن گونه ئی نبوده که او می پنداشته و برای پذیرش این شکست نیاز دارم بروم ... بروم ...
خسته ام ! از صبح تا عصر توی پله ها و مابین اتاق ها دویدم تا انتخاب واحد کنم . دیشب را بدخواب شدم بابت خواب عجیبی که دیدم ... روحم خسته تر است ! خسته از همه ی نامهربانی ها، خسته از قضاوت های بی سر و ته ! خسته از فاصله ی آن چه اندیشیده ام با آن چه دیده ام ... لازم است از این جا دور باشم ... لازم است بروم جائی و با خودم حسابی حرف بزنم . لازم است از نو خودم را بسازم . لازم است پوست بیندازم ... آره لازم است ...همان قدر لازم که لازم است دیگر چشم به راه نباشم و بدانم راهی هست سوای راهی که در آنم ! راهی برای من ... می روم تا راهم را بیابم ... می روم تا خودم را بیابم ... می روم تا هجرت کنم از این همه بغض ، این همه دل تنگی بی جواب ، این همه انتظار : می روم .
پی نوشت : از آن جائی که حس می کنم شخصیتم دارد تغییر می کند هیچ انکار نمی کنم ممکن است به همین زودی هویت مجازی فعلی ام را پاک کنم . پیشاپیش در صورت چنین اقدامی از دوستانی که همراهی و هم فکری ام کرده اند تشکر می کنم و به یادشان خواهم ماند ...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:29  توسط مرجان
|