تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
شنبه نهم آبان 1388

زنی دارد با حرص و شوریدگی ک . و . ن بچه اش را می شورد ... موهاش پخش و پلا روی صورتش ریخته ، دانه ی های عرق که روی پیشانی اش موهاش را چسبانده اند روی پیشانی اش ... ونگ ونگ بچه امانش را بریده ... چاه دستشوئی و حمام و آشپزخانه زده بالا ... بوی گند و کثافت خانه و تمام دنیا را برداشته و یک نفر پشت آن تلفن صاحاب مرده بی امان زنگ می زند ... زنگ می زند ...
توی آن لجن مالی که راه افتاده زن دارد از سردرد می میرد ، دارد از درد بدبختی می میرد ، از درد تهوع... می داند که یکی دو ساعت دیگر سر و کله ی یک مردکه ی خیکی پیدا می شود که بیاید در خانه و بابت بدهکاری شوهرش عربده کشی کند ، می داند همسایه شان راپورت شان را داده به صاحبخانه ، می داند که آه در بساط ندارند ، خواهرش طلاق گرفته و به خانه ی پدری امیدی نیست ، باد لباس هاشان را صبح برده ... شیر آب گرم ظرفشوئی خراب است ، شوهرش بی وجدان تر از همیشه زنده است و بدتر از همه هیچ کس را ندارد ... هیچ کس را !
تازه زن خبر ندارد که غذاش سوخته ، مردکه ی خیکی خیال دارد زودتر بیاید امروز و دوستش همین الان دارد همین طور که اشک می ریزد جل و پلاسش را جمع می کند تا از این شهر وامانده برود ... خبر ندارد که هفته ی دیگر بچه اش که حالا این طور نعره می زند می افتد روی دستش و به همین سادگی می میرد ، خبر ندارد ماه بعدش قرار است پایش بشکند ، نمی داند که امشب با شوهره دعوا می کند و دندانش درد می گیرد ... حتی نمی داند که وقتی قابلمه را ببیند گریه اش می گیرد ...
با این حال وقتی دارد پر و پای بچه را خشک می کند یک باره بچه آرام می گیرد ... بی صدا نگاهش می کند و صدای قطره های باران از پشت پنجره را می شنود ... می دود لب پنجره و دست هاش را می گیرد بیرون ... بچه دارد دست و پا تکان می دهد و خدا متفکرانه نگاهشان می کند زیرچشمی ! انگار که از این همه درد زن شرمش شده ...

****

               

****
نه ! داستان نبود ... فقط خواستم حالتم را توصیف کنم . من آن زن نیستم ولی زنی هستم که توی دغدغه ها و بگیر و ببندهای زندگی اش عرق نشسته بر پیشانی اش ، نمی داند چه می شود و چه ها که منتظرش نیست ... اما به دیدن زیبائی ها ... به دیدن این پائیز ... خیال می کند زندگی برای همه خوشبختی که خیرات نمی کند ! خیال می کند سهم من شاید همین ... پائیز باشد ... فقط همین شاید !

پی نوشت :

عنوان نوشته برگرفته از شعری از هیوا مسیح است که این جا می توانید بخوانیدش.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:52  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

صبح ها که بیدار می شوم یادم رفته بروم توی حیاط و برگ های زرد پائیزی را نگاه کنم ، عوضش دست و رو نشسته می پرم پشت میزم و تندتند خبرها را می خوانم . غالب اوقات حرصی می شوم ، خونم به جوش می آید ... گاهی داد می زنم ، گاهی فحش هائی سر هم می کنم و حتی روزهائی بوده که می زنم گریه : با همان صورت نشسته ام !
کارهایم را هول هولی می کنم ، همه اش هول دارم ... گاهی نصفه نیمه رهاشان می کنم ، هول نیمه ی انجام شده می ماند در من ... هول قرارهای نگذاشته ، هول حرف های نزده ... هول کتاب های نخوانده ، راست و ریس نشدن کارهای پروژه ی پایانی ، جمع نشدن اتاقم ، فکر نکردن !!! ... هول ها همیشه هم بد نیستند . گاهی هول می شوم که چرا روزها دارند بی عشق می گذرند ، چرا شعر خواندن با صدای بلند نبوده لابلای روزمرگی هام ؟ چرا من اواسط زندگی هستم و هنوز وقت نکرده ام بروم رنگ و روغن هم یاد بگیرم ؟ عکاسی کنم ؟ خیاطی کنم ؟ و ... ها !
ظهرها اگر خانه باشم چرتکی می زنم ... غالبش با عذاب وجدان است . فهمیده و نفهمیده بدتر طولش می دهم ! جان می کنم ... عصرها را می زنم بیرون ... گاهی دانشگاهم و گاهی هم دارم مغزم را بی آن که حساب و کتابی باشد با آن همه اطلاعات دسته بندی نشده ی توی اینترنت می ترکانم !
و شب ها مدهوشانه می روم توی تختم ... به یک دو دو تا چهارتای می فهمم امروز هم راضی ام نکرده ، امروز هم نبوده آنی که می خواسته ام : من سخت ناتمامم ...
این است که نیمه شب ها از جا می پرم ، این است که طپش قلب می گیرم ، این است که دکتر می گوید من علائم یک آدم دچار استرس را دارم و من ناگهان به خودم می آیم ... تازه یادم می آید که هی... دست بردار ! و دل ام خواسته به رسم دیرینه ام باز بروم پی خودم ... خودی که زیر این همه تاریکی ، کثافت و فشار مظلومانه دارد می شکند ... من زیر بار هول و هراس هام ، زیر بار کارهای نیمه تمام ، زیر آرزوها و افکار دیگران ، زیر بدترین اخبار این دنیا دارم می شکنم و می دانم که بایستی کاری بکنم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:8  توسط مرجان  | 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

لوزه هام ورم کرده ، قفسه ی سینه ام درد می کند ، سرم ... سرم ... سرم درد می کند . اخبار را می خوانم ، وبلاگ های دیگران را ... پرتاب بمب به ماه ، نوبل صلح به اوباما ، افاضات سردار طلائی و یک عالم چیز دیگر ... تحلیل های آدم ها هم زیاد شده ... راجع به همه چیز می نویسند . از سیاست و اقتصاد گرفته تا ورزش و عشق ... هر کس دنیا را همان طور که دوست دارد می بیند ... سفت و سخت هم به خودش ، افکارش ، نوشته هاش و دنیاش علاقه نشان می دهد و تاب دیدن جور دیگر را ندارد . این جوری می شود که توی کتش نمی رود که کسی آهنگ "بی نظیر" نامجو را که یک تابوشکنی بزرگ نه فقط در موسیقی که در میان ماها انجام داده ، یا بالعکس هی پافشاری می کند که نامجو ساختار شکنی کرده و چرا شما دست از آن کلیشه ی مودبانه ی همیشگی تان برنمی دارید ؟
یک عده هم کارشان شده دسته بندی آدم ها ... توی انواع عشق هائی که سراغ آدم می آید ، انواع آدم هائی که باهاشان می شود خوابید ، انواع آدم ها از لحاظ این که چطوری آدم را ترک می کنند ، انواع آدم ها از این لحاظ که چه قدر حال آدم را به هم می زنند ... و تمامی ندارد این دسته بندی ها ... تمامی ندارد این افکار و احساسات شتابزده ... یک نفر از چندشناکی مادر احسان که دلش برای بهنود به رحم نیامده می نویسد و بقیه دست به کار می شوند ... یک نفر از این که چرا اوباما حقش نوبل بود می نویسد و بقیه دست به کار می شوند ... و بعد مسرانه دوست دارند توی همان دسته بمانند ...
شکی نیست که بهتر است آدم راهی را انتخاب کند که به حقیقت نزدیک تر باشد اما خوب است وقتی حس کردیم در این مسیر هستیم نخواهیم دیگری هم حس کند باید بیاید در راه ما ... 

           

گاهی بگذاریم آدم ها بروند پی دل خودشان ... به من و تو چه که فلانی با موزیک های چیپ امروزی لذت را تجربه می کند یا با یک سنتی ، به من و تو چه که فلانی می گردد اروتیکانه ها را سوا می کند و می رود با فلانی می خوابد ، به من و تو چه که چرا آن یکی دوست دارد برود یک عالم خرج سر و صورتش کند ، گند بزند توی زندگی اش ، خشکه مذهب بازی دربیاورد ...
من و تو شاید تنها بتوانیم آدم ها را دوست داشته باشیم ... شاید هم نتوانیم ... مهم حتی "دوست داشتن " نیست ... مهم این است که او آدم دیگری است ، با شرایط دیگری و حق دارد ... که خودش باشد . باور کنیم که برای توجیه درستی سبک ما در زندگی لازم نیست دیگران هم از پی ما راهی شوند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط مرجان  | 

شنبه چهارم مهر 1388

آدم بگی نگی دچار آلرژی شده باشد ، اول خیابان احمدآباد باشد ، اتوبوس نیامده باشد و قرار هم نباشد که بیاید ، شب باشد ، پیاده روها تاریک باشد ، باد نم نمک بوزد ، آدم خوابش بیاید ، بوی پائیز هوا را برداشته باشد ، دودلی دلش را پر کرده باشد ، یک عالم ستاره به ستاره های آسمان با چشمانش اضافه کرده باشد ، توی دلش عشق داشته باشد ، از قضا تولدش هم باشد ... و پیاده پیاده تمام خیابان را تا آخر نرود ؟

                     

پی نوشت :

روزی اگر خواستید توصیفم کنید بگوئید زنی بود و از کنار درختان می گذشت : با عشق ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط مرجان  | 

جمعه سیزدهم شهریور 1388

یکی از چیزهائی که این روزها بیشتر از هر وقتی توی عمرم مرا می ترساند این است که تعداد آدم هائی که خیال می کنند زیادی خوبم ، آگاه و فهمیده ام ، زیبابم ، مریم مقدسم دارد زیاد می شود ... و من واقعاً می ترسم ... نه از این بابت که واقعاً هیچ کدام این ها نیستم و یا اگر هستم به غایتش نیستم . آن چه مرا می ترساند ارزیابی آدم ها که غلط بوده هم نیست ، این است که ما آدم ها توی ذوق مان می خورد وقتی واقعیت را می بینیم و من دوست دارم بیش از آنی که به نظر خوب و Perfect به نظر بیایم باعث توی ذوق خوردن کسی نشوم ...
اگر گاهی جمله ها را خوب ردیف می کنم و به هم می بافم معنی اش این نیست که به همان خوبی بلدم زندگی کنم ، معنی این که گاهی زیبائی ها را بیشتر می بینم این نیست که زیبائی ام خارق العاده باشد ، باور کنید دلیل خوبی نیست این که چون با مردی نمی خوابم لابد مریم مقدسم ... چهارتا کتابی که بی برنامه و در هم خوانده ام کم تر از آنی است که کسی فکر کند دانا شده ام ... باور کنید : باور کنید من یک زن معمولی ام : خیلی معمولی ! 

                                   

آن قدر معمولی که یک روزهائی خودم ازش بترسم بس که معمولی بودنش توی ذوق می زند و نمی شود بین او و هزاران زن دیگر هیچ تمایزی قائل شد ...
دهان من هم بو می گیرد ، موهای من هم می ریزد ، خرده شیشه هم دارم ، غیبت هم می کنم ، گاهی اندازه ی یک پیرزن هشتادساله پیرم بس که چس ناله می کنم ، کوتاه نظرم گاهی ... خودخواهم ... دوست دارم عالم و آدم ناز مرا بخرند ... و گاهی آن قدر ترسویم که جرات نمی کنم خودم باشم ...یکی مثل تو : مثل خیلی های دیگر ... و فقط دل ام می خواهد که خوب باشم ، خوب ببینم ... مثل همه ی آدم ها ! گاهی حتی اداش را درمی آورم ...

پی نوشت :

منظور من هیچ فرد خاصی نمی باشد و این پست از فیدبک حرف ها و واکنش های یک سری آدم است ...


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:0  توسط مرجان  | 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

بعضی وقت ها مثل امشب حتی نوشتن هم کافی نیست ! نیاز دارم توی چشم های یک نفر نگاه کنم و وقتی حرف هائی که توی ذهنم رژه می روند را می گویم خودم را توی چشم هاش ببینم تا بدانم فریبندگی خیالاتم مرا مجذوب کرده یا که به خودم نزدیک شده ام ؟

پی نوشت :

یه یک جفت چشم صادق نیازمندم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مرجان  | 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

نصفه شبی فهمیدم اکانت قبلی توئیترم کار می دهد . ماندم باید خوشحال شوم یا اندوهگین که ناگهان یک عالم حرف های قدیمی پیش رویم باز شد ... خواندمشان ... دل ام هوای آن روزها را کرد . دل ام هوای پادکست های آق فری و دوستانش را کرد ... دل ام خواست مثل قبلا یک شب با دل خودش فرندفید را باز کنم ، فیدهای دیگران را بخوانم ...
دل ام خواست زندگی هنوز شبیه دیروز بود ، هنوز توش می شد اضطراب نداشت ، هنوز می شد حرف هائی غیر از این روزهای لجن مال زد ... با سنجاقک یک عالم قصه می بافتیم از دخترهای کوچک مان ، از لاک زدن هامان ، از طنزهای توی زندگی هر کداممان ...
دل ام می خواست فیدهامان به جای بوی خون و دیکتاتور ، از یک شعر قدیمی سردرمی آورد ، از یک دل تنگی دزدانه برای هم ، از آرزوها ... تو بگو همان روزمرگی های خنکی که الان دارم هنداونه می خورم ، چه می دانم هزار کار دیگری که هر کدام از ماها در لحظه بی خیال انجام می دادیم ...
فکر می کنم باید از این که اکانتم باز احیا شد خوشحال باشم ... روزهای من آن جا ثبت شده ، لحظه های کوچکم آن جاست ... شاید یادم بیاید اردیبهشت پارسال چه طور زمین خوردم ، اما مگر یادم می آید که یک روز سرفه های پیرمردی کرده ام ، یک روز نا نداشته ام روی پا بند باشم بس که ورزش کرده ام ، یک روز تازه کورت ونه گات را پیدا کرده بودم و یک روز به طرز خنده داری زمان گم کرده ام و 10 صبح نماز خوانده ام ! یک شب خیال کرده ام تنبل های من توی من دارند به هم شب به خیر می گویند ، تو رفتی بالای بام آرزو هام و دیگر هوس پائین آمدن نکرده ئی ، دنیا یک ماداگاسکار واقعیست و من خیلی وقت ها دل ام ملافه ی خنک خواسته راستی چرا ؟!

                          

این روزها را هم باید ثبت کرد ... با آن که توش ناآرامی هست ، با آن که در این روزها مادرها سیاه پوش می شوند ، اشک ها می چکند ، ظلم بیداد می کند ، کراهت فریب را پایانی نیست و حوصله ئی نمی ماند . با این حال باید نوشت . چه می دانیم ؟ شاید روزی دل ام خواست برای دخترکم حرفی بزنم . با این حافظه ی درب و داغانم چه طور بگویم که امشب وقتی با افسانه درد و دل می کردیم چه طور بغض کرده بودم ؟ ... چه طور بگویم تا چه اندازه این روزها سخت بود ؟ ... باید لحظه ها را نوشت : لحظه های کوچک سختی ها را که نویدی باشد : بر عمر ظلم که کوتاه نیست اما گذراست : گذراست : گذراست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:33  توسط مرجان  | 

شنبه سوم مرداد 1388

تو بردار دم ابروهات را کوتاه کن ، موهات را یک مدل دیگر ببند ، رنگ رژ لبت را عوض کن و یک جور دیگر راه برو ... باز هم خودت هستی ... باز هم وقتی توی آینه نگاه کنی چشم هات همان است ، یک نفر توش مثل معلم اخلاق برایت ادا درمی آورد ، یک سربه هوائی بزرگ از نگاه های گوشه چشمی ات سوت می کشد ... حالا برو هر بلائی می خواهی سر خودت دربیاور ... برو دم ابروهه را کامل بتراش ، برو موهات را سبز کن ، رنگ و لعاب عوض کن ... باز خودت هستی : خود خودت ... این قدر خودت هستی که باز تا به نرده سبزهای نزدیک کتابخانه می رسی دست می اندازی بهشان ... دستت را شل می کنی تا انگشت هات یکی یکی شان را لمس کنند و دل تنگی هات دزدانه یکی یکی اعلام حضور کنند توی قلب کوچکت ... 

                            

بعله مرجان خانم ... دنیا همان دنیاست ، تو همان مرجانی و با هیچ چیز توی این دنیا نمی توانی دل تنگی هات را قایم کنی ... تو همینی ... آرزوهات همین اند ! آرزوی این که بروی یک شهر کوچک دور با مردمانی که نمی شناسی ... یک شغل کوچک ساده ی ساده ... خیاط باشی یا شیرینی فروشی ... شهرت نمی خواهی ، پز دادن نمی خواهی ، پیچیدگی نمی خواهی ، ریخت و پاش نمی خواهی ، اخبار و سر و صدا نمی خواهی  ... به اندازه ی یک زندگی سخت ساده دل ات زندگی می خواهد و بس ... یک خانه ی آرام کوچک ... یک پیرهن بلند گل گلی ، شب های بلند و نگاه بیدار تو ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط مرجان  | 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

حجم‌ِ قيرين‌ِ نه‌ در کجائى‌،
نادر کجائى‌ و بى‌درزمانى‌. و ‌آن‌گاه‌
‌احساس‌ِ سر‌انگشتان‌ِ نيازِ کسى‌ ر‌ا جستن‌
در زمان‌ و مکان‌
     به‌ مهربانى‌:
«ــ من‌ ‌هم‌ ‌اين‌جا ‌هستم‌!»پچپچه‌ئى‌ که‌ ‌غلتا ‌غلت‌ تکر‌ار مى‌شود
تا دوردست‌‌ها‌ى‌ لامکانى‌.
کشف‌ِ سحابى‌‌ى‌ِ مرموزِ ‌هم‌د‌استانى‌
در تلنگرِ زودگذرِ شهابى‌ ‌انسانى‌.

                               

آقای شاملو !
شب های زیادی وقتی که همه خواب بودند و غمی سخت گزنده دل ام را می  آرزد صدای شما بود که بر دل ام مرهم می شد و من همین طور که اشک هام می چکیند دل به صدای شما می سپردم ...

روزهای زیادی با شعرهای شما زندگی کردم ، با کلمه های شما رقصیدم ، عاشقیت کردم و دانستم شعر چه طور ... چه طور می تواند آدم را بکاود و ببرد یک جای خوب توی این دنیا پیدا کند تا آدم را بنشاند آن جا و آن جا آدم مومنانه به عشق فکر کند ...

آقای شاملو !
خوشحالم ... خوشحالم که صدای شما مانده ، تا من گوش کنم ... تا من چشم ببندم، دراز بکشم و به شما گوش کنم یا یکی از دل خواسته هام این باشد که کسی خانه نباشد تا من بروم توی ایوان ، لامپ ها را خاموش کنم و به صدای شما گوش کنم ...


* یکی از تسکین های من در روزهای سخت گوش دادن به این است و توصیه می کنم این را هم دانلود کنید .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:11  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388

مثلاً دوست دارم یک زن چینی باشد ، با یک پیرهن بلند سفید که با حوصله موهاش را شانه می کند ، یک رژ لب خوش رنگ می زند ، از آن کلاه های مخصوص سرش می کند ، کفش هاش را به آرامی پا می کند و  آرام آرام می رود لب یک کوچه ی بلند می نشیند . یک شاخه گل می گیرد دستش ، کلاه را می کشد توی صورتش و چشم می دوزد به دورها ...
یک زن چینی باشد با یک عالم آرزوهای ساده و کوچک ! با یک جفت کفش راحتی ، یک جفت چشم کشیده ، انگشت های بلند و صبوری عجیب ... یک زن چینی با یک بغل پر از انتظار !
می نشیند سر یک کوچه ی بلندی که تازه باران خورده ، یک نفر از کنارش با چرخ آوازه خوان رد شود ، توی هوا بوی یک جور غذای خوب چینی بیاید !!! کودکان آواز بخوانند و آن زن چینی بی آن که کسی بداند دل توی دلش نباشد تا کسی از راه برسد که اندازه ی تمام آدم های توی چین دوستش داشته باشد، منتظر یک اتفاق خوب باشد که اندازه ی تمام انتظارش بزرگ باشد ، یک حرف بشنود که یک عمر بسش باشد ... 

                  

زنه گل را توی این دست و آن دست بچرخاند و هیچ وقت هم خسته نشود از این که پاپی دنیا شود به زمزمه هاش گوش کند و کاری کند برای چشم های منتظرش ، گیرم که چشم هاش زیر کلاهه قایم باشد و نبیند کسی چه طور چشم هاش منتظر است و کسی نداند قلبش چه طور تالاپ تالاپ می زند ...

مثلاً دوست دارم آن زن چینی با لباس بلند سفیدش بیاید توی دل ام بنشیند تا من خیال کنم می شود برای آدم ها و روزهای خوب منتظر ماند ... خانمه می آئی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:49  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

همیشه این طور نیست که سطحی نگری مال گروه مخالف باشد ، اصلاً "همیشه" را باید کمی مردد مورد توجه قرار داد . پس بهتر است گاهی از سرعت قدم هامان بکاهیم ، خود را از بمباران تلویزیون ، خبرگزاری ها ، سایت های این طرف و آن طرفی ، هواداران ، معترضین ، مستبدین و ... ها کنار بکشیم و کمی عمیق تر فکر کنیم .
آن چه این روزها در میان "موج سبز" به چشمم می خورد مواردی است که آرزو می کنم کاش هر کدام از کسانی که به این موج پیوسته اند آن را مد نظر داشته باشند و آگاهانه تر در مسیر خود قدم بردارند.

1. آزادی :

داریوش آشوری در فرهنگ اصلاحات و مکتب های سیاسی در این باره می گوید :

" در وسیع ترین معنای کلمه حالتی است که در آن چیزی محدود و وابسته به چیزهای دیگر نباشد و بتواند در فضا جا به جا شود ، و در مورد انسان ، حالتی است که در آن "اراده"ی شخص برای رسیدن به مقصود خویش به هیچ مانعی برخورد نکند . اما این تعریف بسیار کلی و مطلق است، حال آن که آزادی به معنای مطلق برای هیچ موجودی در جهان وجود ندارد و بنابراین، در هر بحثی از آزادی باید نسبیت آن را در نظر داشت و درمورد انسان همواره علت آزادی (یعنی ،  آزاد از چه ) و جهت آن (یعنی ، آزاد برای چه) مطرح است. "

پس شاید بهتر باشد هنگامی که فریاد می کشیم طالب "آزادی" هستیم به تعاریف خود از آزادی، به تعاریف موافقین و مخالفین هم که در این باره وجود دارد توجه کنیم . باید دقت کنیم ما آزادی را چه می دانیم . آیزا برلین می پرسد : " آیا کوشش انسان برای کسب هویتی بالاتر ، یا رهائی از وضعی نامطلوب تر را باید مبارزه در راه آزادی خواند ؟ "

اگر بنا باشد این ناآرامی ها به نفع معترضین تمام شود ، در مقابل آن شعارها "آزادی" در سطح جامعه چگونه خواهد بود ؟ آیا قابل پیاده سازی در جامعه ئی با این شرایط و فرهنگ و... ها قابل پیاه سازی هست ؟ آیا هدف ما واقعا آزادی است یا نارضایتی ما باید طالب مفاهیم و شرایط دیگری برای ابراز باشد ؟

                

2. اسطوره سازی :

میرحسین موسوی یک انسان است، با مزایائی که می توانست برای ریاست جمهوری کشور ما داشته باشد اما بی عیب و نقص نیست . آن امام زمانی که در اذهان برای یک انسانی که حق می ستاند و ضد ظلم است : نیست . موسوی یک انتخاب بهتر بود و قرار نیست از او یک سوپرمن بسازیم که یک باره شرایط را تغییر بدهد . اون یک انسان شبیه من و شمائی که این را می خوانی است و تلاش می کند این موج سبز را هدایت کند : فقط همین !

3. مبارزه منفی :

آشغال ریختن توی خیابان ها ، آتش زدن ، از کار انداختن منابع انرژی ، رعایت نکردن قوانین لازم برای زندگی در جامعه و ... نمی تواند برای نزدیک شدن به یک خواسته ی "جمعی" راه گشا باشد . روش هائی که به عموم مردم صدمه می رساند روش های مناسبی برای ابراز نارضایتی نیست. جبهه ی روبرو هر کس که باشد این روش تنها به عادت های نامناسب ، مخدوش کردن چهره ی مبارزین و صدمه ی عمومی می انجامد. چون مخالفت وجود دارد الزاماً روش ها نباید جنبه ی منفی داشته باشد .


پی نوشت :

به هیچ وجه قصد من زیر سوال بردن اعتراضات نیست و آرزوی من قدم های "آگاهانه" تر است ...

بعدا نوشت :

توصیه می کنم این جا را هم بخوانید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:55  توسط مرجان  | 

جمعه نوزدهم تیر 1388

چه اشکال دارد آدم روزی چند پست بنویسد ؟ چه اشکال دارد دل ات بخواهد پشت این اتاق خالی از اثاثیه که تنها سرمایه هاش کتاب ها و فیلم ها باشند کسی نباشد ، هیچ چیز نباشد ؟ ... چه اشکال دارد این طوری برای چیزی که ندارم رویا ببافم ؟
صفحه ی وبلاگ افسانه را باز کنی ... کلمه هاش بیایند فکر تو را تصرف کنند ، از لذت آن روزمان نوشته باشد که پشت کردیم به قواعد جامعه و جوراب هامان را همان جا وسط خیابان درآوردیم و پاهامان را سپردیم به آب ... و آب غلغلک مان داد ... و آدم های کمی هستند که وقتی غلغلک شان می دهی نخندند ... و آدم باید خیلی گنده دماغ باشد اگر کسی نوازشش کند و لبخند نزند ...
چه اشکال دارد بازی جدیدی برای خودت دست و پا کنی و جای بایدها و نبایدهای توی فکرت را یکباره عوض کنی ... یک باره حس کنی باید یک مخلوط کن برداری و تمام آن چه دسته بندی کرده ئی : سفید ، سیاه : بریزی توش ... صدای قار و قارش برود هوا ... صدای کشمکش ... و تو صبر کنی : صبر کنی تا یک خاکستری ملایم با کمی ناخالصی جلوت شکل بگیرد ...

                      

آن وقت این لباس قاضی ها را که تنت کرده ئی می توانی دور بیندازی و نه برای کج روی های کسی از اخلاقیات چشم و ابرو بیائی ، نه از خار انتظار داری دستت را نبرد ، نه دوست داری حرف های مانده در دل ات را برای کسی که دیگر نیست بگوئی ، نه دوست داری کسی باشی غیر آن چه هستی ...
به طرز عجیبی دوست داری بگذاری همه چیز از تو بگذرد ... و تو بی مقاومتی تمام آن چه می گذرد را غلغلک کنی ... نوازش کنی و لااقل خودت به خودت سخت نگیری بیش از این ، دنیای سخت را ...

پی نوشت : 

تجربه به من ثابت کرده اگر در خانه بمانم و درس و کار و دیگر مسائل رهایم کند یک نویسنده ی تمام عیار می شوم . ( لااقل از لحاظ مقدار نوشتن )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط مرجان  | 

جمعه نوزدهم تیر 1388

موسیقی فیلم آبی کشلوفسکی را گذاشته ام تا هی تکرار شود ... من دراز بکشم و هی تکرار شود ، من اشک بریزم و هی تکرار شود ، کتاب بخوانم و تکرار شود ... راه بروم و تکرار شود ، خواب باشم و تکرار شود... آن قدر تکرار شود تا به خورد تمام لحظه هام برود بس که شبیه موسیقی متن زندگی من است انگار ! دوست دارم بزنم از خانه بیرون و توی خیابان ها بی مقصد هی راه بروم ... هی راه بروم ... و این تراک هی تکرار شود . می ترسم از این که نگاهم که جار می زند کتک خورده است جائی توی پیچی ، کنار پیاده روئی یا از پس یک کتاب فروشی به نگاه کس دیگری برخورد کند و یک باره ناخن های نصف نیمه شکسته ام را ببینم ، درد را توی کتف راستم حس کنم ، قلبم از اندوه تیر بکشد و باز حس این روزها گریبانگیرم شود ... باز یادم بیاید این جا که جای زندگی نیست ، کار من هنوز عاشقی نیست ، فردا هم که انگار روز خدا نیست !
وقتی هم که کامپیوتر یا موبایل یا ام پی تری نباشد لحظه های من آهنگ را می زنند ... صدای پیانو از دور می آید ... از یک جای دور که تمام رویاهام همان جا تلنبار شده ... نمی دانم چه کسی پشت پیانو نشسته اما دوستش می دارم هرچند هراسم برده فراموشم کرده باشد میان این غربت زدگی توی این دنیا ... 

                      

می ترسم ! از آدم هائی که این قدر ساده و راحت به زندگی و روال همیشگی اش گره خورده اند سخت می ترسم ... همان ها که طبق یک روال عاشق می شوند ، همان ها که توی یک ازدواج ثبت شده غرق شادی می شوند ... همان ها که مثل میلیون ها انسان پیر قبل از خودشان از پیری می نالند ، همان ها که توی خیابان ها شعار مرگ بر و درود بر به سادگی از دهانشان پرتاب می شود توی هوا ، همان ها که جلوی برد نمرات دوست دارند بدانند تو چند آورده ئی ؟ همان ها که طبق قانون هر سال باید تابستان مسافرت بروند ، ظهر که می شود یک باره سر و صدای قاشق چنگال شان هوا می رود ! آن ها که از این دنیا تعجب نمی کنند ، که انگار از ابد توی این دنیا بوده اند و تا ابد می مانند ... و مابین شان سخت احساس غریبگی می کنم ...

از سیلویا پلات جائی خواندم  :

یک بار زندگی می کنم و دلم نمی خواهد این یک بار طوری باشد که بعدها بگویند یک دختر بود ...و بعد زندگی خالی ات را در 25 کلمه شرح بدهند.


پی نوشت :

- اگر درکم نمی کنید ، اگر دنیا را همین طوری دوست دارید و خانه و خانواده و اهل و عیال و کار و بار خوب است و سر حالید و قصد نصیحت دارید صفحه را ببندید و توی کامنت های من چیزی ننویسید ،  نگذارید با این دنیای مجازی هم غریبه شوم وقتی درکم نمی کنید ...

- اگر درکم می کنید این تراک را دانلود کنید ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:22  توسط مرجان  | 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

آدم باید یک چیزی اش باشد وقتی ساعت یک و نیم شب باشد و همین طور که بغض کرده کار و بارش را که تا همین چند دقیقه ی پیش با جدیت ادامه می داد رها کند و توی گوگل سرچ کند : خدا ! توی سایت های عکس دنبال خدا بگردد ، ویکی پدیا را باز کند و خدا را جستجو کند ... هول شده باشد بداند بقیه ی آدم ها راجع به خدا چی فکر می کنند ؟ چه حسی دارند ؟ ... آدم باید یک چیزی اش باشد ... و من همین طور که بغض آلوده ام فکر می کنم : خدا می داند چم شده ... خدا می داند !

                              
                     

پی نوشت :

اگر روزی روزگاری برحسب محالات کسی با سرچ کردن "خدا" به این جا رسید بداند من جستجوگرم و بس !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:38  توسط مرجان  | 

جمعه پانزدهم خرداد 1388

روز دیگری تمام شده و چون در این روز ذهن و دستم آن قدرها بند کار خاصی نبوده فرصت کرده ام تا فکر کنم ، فرصت کرده ام... ساعت ها به زنی که دیروز توی بخش شیمی درمانی برایم توضیح می داد آدم وقتی برای اولین بار شیمی درمانی می شود باید چه کار کند ، فکر کردم ... چشم های ریزش که از بیماری یکپارچه رنج بود جلوی چشم هام است و انگار تمام حرف ها را چشم هاش می زند ... من نمی گویم که من شیمی درمانی نشده ام که ... من حتی حاضر نمی شوم توی این صحنه ئی که هی توی ذهن ام تکرار می شود به زن بگویم : من شیمی درمانی نشده ام که ... وقتی این جمله را هی می خورم ، هی فکر می کنم کی بیشتر قدر زندگی را می داند ؟ منی که برای لحظه های بعدی دنبال دستاویزم یا او که سرش را بی گلایه توی دست هاش فشار می داد از سر درد ؟ ... گیج می زنم مابین رفت و آمد تصویرها ... دستپاچه می شوم از قناعت بیمارهائی که روی تخت ها بوده اند و نمی توانم آن تصویر را کنار تصویر مناظره ی دیشب بگذارم ... از سیاست آن قدر عق ام می گیرد که باز برمی گردم به همان تصویرهای صورت های بی جان و بی ابرو ...

          
باز می گردم به قناعت زندگی ... به یک کتاب کوچک شعر ! و عصرم را با افسانه طی می کنم در حالی که برایم عطر اطلسی را توصیف می کند ، برای هم شعر می خوانیم و هی برای تابستان برنامه می ریزیم ...
باز می گردم به خودم و یک زن معمولی را می بینم که دلش می خواهد زودتر امتحان ها تمام شود تا برود یک کلاس خیاطی پیدا کند و پیراهن های رنگی بدوزد ! زنی که دوست نمی دارد دیگر بداند رهبری در مقابل حرف های رد و بدل شده ی دیشب چه حرفی زده ؟ عکس العمل ها چی بوده ؟ ... زنی که دوست دارد پا روی پا بیندازد و آواز بخواند و اصلا هم نگران کارهای انجام نشده نباشد ، یک دسته النگوی صورتی پیدا کند و توی دستش کند و هی تکانشان بدهد و  به صدای جرینگ جرینگش گوش کند ...

چرا باید این مدادها را هر روز تراشید که نو شود
تا خاطرات کهنه را با آنان نوشت
چرا باید این در خانه را باز کرد که نان آورده اند
چرا باید این چراغ ها را روشن نهاد و خاموش
کرد که روز و شب دیگری در راه است
چرا باید این لیوان ها را آب کرد هر روز
ظهر سفره را برای ناهار در اتاق
پهن کرد
زمان و عطر اطلسی ها همه ی حجم اتاق مرا
فرا گرفته اند
راهی برای رفتن نیست
مدارهای زمین و گل های یاس و مریم ها
چه زود پیر شدند و مردند
پرندگان گاهی سراسیمه از عطر یاس ها
و مریم ها جوان می شدند اما فقط تا
غروب زنده بودند

پی نوشت :
- شعر از احمدرضا احمدی است .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31  توسط مرجان  | 

یکشنبه سوم خرداد 1388

 خیلی ها راست می گویند که نحوه ی لباس پوشیدن ، آرایش کردن و "تیپ زدن" یا به طور کلی ظاهر افراد نشان هائی از شخصیت آدمی دارد. زنی که برای شرکت در یک جلسه ی رسمی از رژلب قرمز پر رنگ استفاده کند موقعیت شناس نیست، زنی که برای یک چائی خوردن دورهمی با دوستانش با حجاب شرکت می کند ممکن است سلیقه ی خوبی برای  انتخاب نداشته باشد ، در یک مصاحبه برای استخدام هیچ جالب نیست یک خانم شال یشمی سرش کند و آن را با سایه ی پشت چشمش ست کند . از این دست مثال ها زیاد است ...
دیروز لابلای ازدحام حامیان میرحسین موسوی زنانی که غالباً دختران جوانی هم بودند ، دختران زیادی پوشش مناسبی نداشتند. می شد تاثیر آن را در میان اعضای ستاد دید. دختر جوانی به سمت دیگری رفت و با لحنی مواخذه گر به او یادآوری کرد که با این وضع بیرون ریخته ی موهای او دیگران روی ستاد میرحسین بد فکر می کنند... گهگاه نگاه های مواخذه گر جای خود را به کلام می داد.

            


چیزی که شاید فراموش می کنیم به آن توجه کنیم این است که با تذکر محکم و جانانه یا به اصطلاح مطرح در جامعه : امر به معروف ونهی از منکر ! نمی توان به خانمی که با رژلب قرمز در جلسه ئی رسمی شرکت می کند فهماند که او اشتباه کرده است. با چشم غره نمی توان به دوستی که توی مهمانی های دوستانه حجاب سفت و سخت دارد فهماند می تواند این گونه هم نباشد ... کاری که دارد در متن جامعه ی ما می شود .
چیزی که شاید فراموش می کنیم به آن توجه کنیم این است که خوب است بابت ظاهر حق و حقوق را فراموش نکنیم . خنده دار نیست اگر از ورود دوست فرضی مان در جمع دوستانه به خاطر این که حاضر نیست مقنعه اش را بردارد جلوگیری کنیم ؟ کار درستی است که وقتی خانم ایکس دارد راجع به جزئیات طرح پیشنهادی اش صحبت می کند بابت رنگ رژ لبش وسط حرفش بپریم ؟ آیا کار خوبی است که با سطحی نگری نحوه ی پوشش و آرایش یک حامی از یک نامزد انتخاباتی را به شخصیت نامزد مربوطه وصل کنیم و به حامی مذکور بخندیم و یا توبیخ اش کنیم ؟
کاشکی کمی صبح ها صورت مان را محکم تر بشوریم ... کاشکی کمی از ظواهر دست برداریم ... کاش ریشه ئی تر به اطراف مان نگاه کنیم : کاشکی باور کنیم سوای ظاهر آن ها هم حق دارند رای بدهند و این حق را هیچ کس از آن ها نمی تواند بگیرد ، پس چرا این جریان مضحک تمسخر و سرکوب پایان نپذیرد ؟!

پی نوشت :

- توصیه می کنم این پست زهرای عزیز را هم بخوانید .

- تاکید می کنم هدف من بررسی حجاب نیست. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:25  توسط مرجان  | 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

دل ام یک کتاب شعر می خواهد، که بگذارم توی کیف ام و هرجا که رسیدم از توی کیف ام درش بیاورم و زمزمه وار برای خودم بخوانم ... دل ام یک کتاب شعر می خواهد که تا به حال نخوانده باشمش ، که وقتی می خوانمش دهانم بوی یاس بگیرد ... که دل ام تاپ و تاپ کنان هوای کسی را بکند، که اگر چشم هام نمناک شد با کلمه های مهربان شعرها هم آغوش شود ، که بگذارمش روی صورتم تا برگه های آبستن از کلمات صورتم را نوازش کنند...
دل ام می خواهد توی کتابه یک شعر داشته باشد که من هوس کنم همان طور که لی لی وار می دوم زیر لب بخوانمش، که توی چشم درخت ها بخوانمش، که هرجا دیدم تقدسی زنده مانده به لب بیاورمش ... که توی پس کوچه ها هوس کنم زنگ خانه ها را بزنم و بگویمش ... بس که ناب باشد ، بس که شعر باشد ...

                          


من دل ام یک کتاب شعر می خواهد ، که بشارت بدهد از حادثه های خوب ، که بگذارد بی محابا آرزوهایم شکل بگیرند ، که حاشا کنم همه ی این بد رنگی های بدقواره را : حاشا کنم : حاشا کنم ...
من دل ام یک شعر می خواهد که توش پرنده داشته باشد ، که پرندهه درخت داشته باشد و درخته آسمان ... آسمانش ابر داشته باشد ، ابرش باران و بارانش های های ببارد روی دست های من که همیشه کاوشگر قطره های بارانند ... که خیسم کند آن شعر ... که به باد بگوید توی موهام ولوله بیندازد و تمام دنیا را مزرعه ی پائیزی کند که توش من باشم و یک پیرهن بلند با دامنی پر از سیب ...                             
من دل ام می خواهد یک کتاب شعر داشته باشم که شعرهاش مرا رسوا کند ! که شعرهاش آبروی دل ام را ببرد، بس که کوچک است، بس که بی تابی می کند، بس که بهانه گیر است ... بس که امیدوار است در این تاریکی ها! و دزدانه برای هیچ و پوچ قنج می رود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:42  توسط مرجان  | 

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388

می گوید : تا صبح فیلم دیده ... می گوید : با دیدن فیلم اندوه این روزها را تکسین داده ... می گوید : حالا بهترم ... هوس می کنم The Reader را ببینم . بعد از چند روز کم خوابی دیردیر از خواب بیدار می شوم و دست و رو نشسته می بینمش ... وقتی به خودم می آیم که مامان مبهوت در آستانه ی در ایستاده و به اشک های من نگاه می کند و حس می کنم مثل وقت هائی که می خواهم گریه نکنم چانه ام دارد می لرزد ...

                               
نه ! داستان فیلم نبود که آن طور تکانم داد ... موسیقی خوبش هم نبود ! اصلا به گمانم لذت فیلم برای من وقتی بود که زن درست وقتی تمام درها به روش بسته بود یک مداد به دست گرفت و همین طور که دست هاش می لرزید خواندن و نوشتن آموخت ... وقتی لرزان دور the  خط کشید قلبم لرزید ... همان طور که برای اولین بار یک کتاب داستان خواندم ... بی آن که کسی آن را برای شروع کردن به من هدیه داده باشد، بی آن که کسی برای کتاب خواندنم هورا بکشد، بی آن که کسی بداند ... وقتی همه خواب بودند : زیر نور مهتاب ! ... و یادم نمی رود که چند بار این خواندن تکرار شد ... و هر بار که دست های زن دور the های توی صفحه خط می کشید من یاد لذت بار دیگر خواندنم می افتادم و بیشتر دل ام می لرزید ... بیشتر ... بیشتر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:55  توسط مرجان  | 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

اگر غمی هست ... بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سرغم خواری
و این جنگل های سرسبز
در این جای
در آرزوی آن باشند
که مگر ناگزیر به برخاستن شوم

تا در درون من بیدار شوند
من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپه های کبود که بر فراز سرم خفته اند
بسان درختی
ریشه ها بازگسترده ام،
دیگر مرگ در کجاست؟!
اگر چه من از دیرباز مرده ام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد
صدای دم زدنم را
هم چنان
بخواهد شنید

"فاکنر"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:59  توسط مرجان  | 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

قبل از این که بیدار شوم صداها را می شنوم ... صدای راه رفتن کسی، صدای فنچ ها، صدای تلویزیون ... انگار که فرودم از رویا به واقعیت های قابل لمس اطرافم باید با صدا باشد ! بی آن که چشمم را باز کنم ساعد دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و فکر کردم حس خاصی دارم : سرگشتگی اولین کلمه ئی بود که به ذهنم رسید ! آشوبی درونم برپا شد ... غلت زدم و فکر کردم : زندگی من چه قدر معمولی ست ... چه قدر شبیه همه ی کسانی است که زندگی شان را دوست نمی دارم. شبیه آن دخترکان ردیف اول کلاس که همیشه ی خدا پی اینند که نمره ی بالاتر بگیرند . نه این که دنبال نمره ی بیشتر باشم اما دل خوشکنک های کوچکم دسته کمی از آن اخلاق دبیرستانی ها ندارد !
هراسان دستم را می کشم روی چشم هام ... می ترسم نکند 30 ساله باشم و یک روز عصر بهاری ، چه می دانم : زمستانی ... از یک چرت عمیق عصرانه بعد از یک روز خستگی بیدار شوم و ببینم کار خاصی نکرده ام ! ببینم که خلاها پر نشده ...
طول کشید تا با آن افکار بیدار شوم و روند یک زندگی معمولی را از سر بگیرم اما وقتی درست نیمه شب دی وی دی فیلم های جدیدی که نگار روانه ی کیفم کرده را باز کردم فکر نمی کردم از میان آن چندتا فیلم ، نام یکی مجذوبم کند که محتوایش برود وصل شود به افکار بعد از خوابم ! و من بی خیال از کلاس فردا صبح زل بزنم به صفحه ی مقابلم ...

                   


Revolutionary Road آن قدر خوب تفکراتم را جلوی چشمم کشید که هیچ تعجب نکردم وقتی شخصیت مرد فیلم به زنش خیانت کرد و با دخترک همکارش خوابید . هیچ متعجب نشدم وقتی زن نقش مقابل شبیه خودم توی بعضی روزها تلاش می کرد زندگی را : روال اش را با یک رویای سفر عوض کند و وقتی حاملگی رویاش را نقش برآّب کرد تصمیم گرفت دیگر آرام نشود مگر وقتی به خاطر سقط جنین چشم از دنیا شست ...

پی نوشت :

رویاها، افکار و تلاش های کیت وینسلت در این فیلم آن قدر شبیه ام بود که بابت خودم ترسیدم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط مرجان  |