هر چه می گذرد من مرددتر می شوم ... مدت هاست که محکم نگفته ام که همین است و غیر این هم نمی شود . آخرین بار زمان انتخابات بود که حاضر بودم بنشینم جلوی یک نفر و سفت و سخت حرف بزنم ... راجع به خودم که دیگر بدتر ! زمان آخرین بار را به یاد نمی آورم . مدت هاست دنیا و عالم و آدم را دارم نسبی نگاه می کنم ... مدت هاست که هی شانه بالا می اندازم ... هی خودم را توی تردیدهام دفن می کنم ، شب هام را تا صبح توی آره و نه و این طرف و آن طرفی له له می زنم و صبح ها باز نمی دانم که چی ؟ که کدام طرف ؟ که کی ؟ ...
امشب اما می خواهم دست بردارم ... می خواهم بروم نگاه خودم را به دنیا پیدا کنم ... بس است هر چه گفتم نمی دانم ... دل ام هوس کرده با یکی بر سر عقیده ام ساعت ها بحث کنم از بس که بدانم خوب و درست است . دل ام خواسته پی خودم بروم و اعتقاداتم را از دور و برم جمع کنم ... بس است این همه لرزیدن زانوهام ...
آن قدر توی وحشت بعدش چه می شود ها دست و پا زده ام که زانوهام موقع تصمیم گرفتن می لرزند. محتاط شده ام از فرتوتی تجربه های تلخ ، شبیه آدم های پیر شده ام بس که آینده نگری می کنم اما تصمیم نمی گیرم ... خودم را ولو می کنم توی نمی دانم ها ... مدام فکر می کنم صبر کن ... تصمیم نگیر ... همین فرداست که چیزکی نو بدانی آن وقت شاید تصمیم تو این نباشد ...
اما از همین امشب می خواهم که تمام شود ... محکم تر تصمیم بگیرم ... به امروز خودم ، به آن چه که امروز هستم و می دانم اعتماد کنم ... خودم را باور کنم ... از همین امشب ... انسان رو به راه تری خواهم شد ...













