تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
یکشنبه سوم آبان 1388

یک روزهائی هستند که آدم از همان اول صبح می فهمد که می خواهد امروز را فراموشی کند ... امروز برود همه ی دغدغه هاش را چال کند یک جا و بنشیند روش به پقی این قدر بخندد که گونه هاش درد بگیرد ، این قدر بخندد که وقتی توی عکس ها یا توی آینه خودش را دید جا بخورد ...
امروز از آن روزها بود . کلاس اولم را نرفتم ... کلاس دومم را به خاطر آن که همه اش بیست دقیقه دیر رسیده بودم حوصله ی رفتن نداشتم و به جاش رفتیم توی آن هوائی که نیمه ابری بود توی بوفه ی دانشگاه نشستیم ، چائی خوردیم ، گپ زدیم و دم ظهر بلند شدیم برگشتیم اصفهان تا با هم بوفالوی سرخ شده بخوریم با نگار ... و من بعد مدت ها بی قاشق و چنگال : با دو تا دستم گوشت ها را توی دستم گرفتم و گاز زدم ، هی گاز زدم ... هی خندیدیم ... خندیدیم ... و سلانه سلانه و بزور رفتیم دانشگاه و نیم ساعت توی کلاس نشستیم و برگشتیم ...

              

و از این که امروز فراموشی پیشه ام شد راضی ام ... از این که برای ساعاتی هم که شده همه چیز را دور ریختم ، خالی شدم : آن قدر خالی که صدای خنده هام را بعد مدت ها بشنوم که درون این خالی چه طور اکو می شود ... تکرار می شود ... بی آن که برایم واقعیت های خشک و جدی دنیا دهن کجی کنند ...
امروزم را به باد ندادم ، امروزم را سپردم به دخترکی که دوست داشت بازیگوشی کند ، قهقه بزند ، صدباره یک آهنگ را گوش کند ، به هیچ کس فکر نکند و اصلا نداند که دنیا عمیق ترین غم هاش را می برد توی قلب کسی می گذارد که چشم هائی توی صورتش هست که از انتظارهای خوب برق می زند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:51  توسط مرجان  | 

شنبه دوم آبان 1388

داشتم خرده های هویج را می ریختم توی سوپ که یک لحظه فکر کردم چه راحت عادت کرده ام که تازگی ها بروم توی آشپزخانه و همین طور که غذا می پزم کتاب بخوانم !
عادت کرده ام  به دیر خوابیدن ، عادت کرده ام به کتاب خواندن ، به خوردن شیرچائی مثلاً ، به این که هر بار در این اتاق را باز می کنم مثل یک میلیون بار دیگر بخورم به دسته ی مبل و آه از نهادم بلند شود و یک تکه ی ران پای سمت چپ ام همیشه ی خدا کبود باشد ، عادت کرده ام که صبح ها پیش از همه گوشی ام را بردارم ... عادت کرده ام که شب های یک شنبه یک عالم زنجه موره کنم که بعله من فردا باید صبح زود زود بلند شوم بروم سر کلاس یک آدم نچسب نچسب کارآفرینی ...
این جریان عادت کردن های من تمامی ندارد ... این که از چند روز پیش یک لیوان زیر میز کامپیوترم شکسته شده و خرده هاش را حال نداشته ام جمع کنم و برای همین عادت کرده ام دمپائی بپوشم ... و از صدای فلچ فلچ اش وقتی راه می روم کیف کنم و خرده های شیشه را با کف دمپائی توی تمام اتاق پخش کرده باشم اما نروم اندازه ی ده دقیقه وقت بگذارم که زیر میز را جارو بکشم !
آدمیزاد موجود عجیب و غریبی است ... عادت می کند : به همین سادگی ... و من دارم فکر می کنم چند بار توی زندگی ام دل ام شکسته و من تاب و توان جمع کردنش را نداشته ام و یک چیزی شبیه دمپائیه دست و پا کرده ام تا باش روی خرده های دل خودم راه بروم ، تا خرده های دل ام را طوری این طرف و آن طرف بپراکنم که نشود حالا حالاها جمعش کرد ... 

                

ما آدم ها گاهی عادت های مخربی داریم برای خودمان ... عادت بی توجهی کردن در حق خودمان ، عادت نفی کردن خودمان ...  عادت دور شدن از خودمان ... عادت این که لباسی که فلانی ها گفته اند بهت نمی آید را نپوشیم ، ته لیوان مان را هورت نکشیم ، موی مان را به سبکی که بهمان نمی آید نزنیم ، آواز نخوانیم ، پشت سر هم ژله ی مورد علاقه مان را توی یک روز نخوریم ، صورت مان را به شیشه ها نچسبانیم ، جلوی هیچ کس اشک نریزیم ... برای کسی درد و دل نکنیم ... این عادت ها ... این عادت های لعنتی همیشه ی خدا رنجاننده اند ، گیرم که حواس مان نباشد یک روزی این طور نبوده! ... هر چه بیشتر به عادت های این شکلی عادت کنیم : عادت می کنیم که خودمان نباشیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:8  توسط مرجان  | 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
داشتم به کار و بارم می رسیدم که چشمم به دسکتاپ شلوغ ام افتاد که ناخودآگاه با همه ی شلوغی اش تلاش کرده بودم دختره از گزند آشفتگی ها در امان بماند : دل ام برای خودم سوخت !

این طوری هاست که از بس این جا چشم دوخته ام به مانیتور که یکی از مهره های کمرم ورم کرده و من ناچارم به کارهای غیرعادی رو ببرم من جمله این که یک عدد عسلی بردارم و پایه اش را طوری تنظیم کنم که برود روی مهره ی دردآلود قرار بگیرد تا من آرام شوم!

                       

و یا برای خودم تفریحات کاذب درست کنم ... مثلا بروم توی حمام یک عالم کف بازی کنم ، موهام را جمع کنم جلوی سرم و ذوق زده یاد یونیکو اسب شاخ دار بیفتم و هی موهام را بیشتر شبیه اش کنم !

پی نوشت :
دل ام می خواهد فردا بیاید ، این یک پروژه را هم ارائه بدهم و بعد حسابی فکر کنم ، حسابی رویا ببافم ، حسابی بخوانم و باید بگویم قید و بندهای این دنیا سخت است ! آن قدر سخت که  گاهی فکر می کنی  زندگی تو شاید یک خواب چرند باشد که یکی از خدایان بزرگ دیده ...

پی پی نوشت :
تازگی ها چه قدر پی نوشت می نویسم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25  توسط مرجان  | 

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388

اصلاً بی خیال اقتصاد ، فرهنگ، روابط بین الملل و ... آقا جان بی خیال ! به داد ما برسید وقتی سرنوشت میلیون ها نفر از ما در دست کسی است که هنوز آداب نمی داند !!!
هاج و واجم ... مانده ام بخندم یا گریه کنم بر خودمان وقتی رئیس جمهورمان تصمیم می گیرد در مقابل میلیون ها نگاه شبیه بچه مدرسه ئی ها شود وقتی پرونده بیرون کشید و مقابل میرحسین موسوی گرفت !!! هنوز هاج و واجم چه طور سرنوشت مان را به همین راحتی سپرده ایم به کسی که حتی نمی داند نباید مابین حرف کسی پرید ...

                            


آقای میرحسین...ارادتمندم به عرض برسانم امشب حجت را بر من تمام کردید : تمام آقا... تمام !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:35  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

به هر بهانه ئی می روم چندتا ظرف پیدا می کنم تا دست هام بوی مایع ظرفشوئی را بگیرد که عجیب بوی آلبالو می دهد ... دراز می کشم کف اتاق و تصور می کنم یک عالم آلبالو را از فریزر در حالی که کمی یخ بسته توی بستنی می ریزم و می خورم ! وقت و بی وقت آلبالو خشک شده می خورم ... خواب می بینم یک نفر یک کامیون آلبالوی نمک زده آورده برایم که همه شان کرم خورده اند... روزی چند بار می پرسم : مامان پس کی آلبالو می آد ؟ ... توی اینترنت عکس های آلبالو پیدا می کنم و این طوری هاست که وقتی وسط های کلاس آمار در حالی که دارم گیج گیج می زنم تا دروازه تهران وصف آلبالو می کنم و آن جا تمام مغازه ها را با نگار می گردیم تا یک آب میوه ی تک دانه ی آلبالو که ترش ترش است بگیریم و همان جا هی پشت سر هم لیوانم را پر کنم و سر بکشم و پاکت بزرگ تمام شود ...

                            

پی نوشت :
به حال نزاری افتاده ام که آن سرش ناپیدا ... به خدا این قدر اسیر شکم نبودم : این قدررر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:52  توسط مرجان  | 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

پرده اول
مانتو جدیده که فقط بابت گشادی اش خریده ام را پوشیدم و هیچ در خاطرم نبود جیب هاش درست و درمان نیست. دویدم توی دستشوئی و تا بجنبم گوشی ام پرتاب شد روی زمین و باتری اش نوش جان! چاه دستشوئی شد ... از دستشوئی آمدم بیرون و گریان گوشی ام را گذاشتم توی خانه و زدم بیرون ...

پرده دوم
آبجی کوچیکه سیم کارتم را گذاشت توی گوشی اش و داد به من . گذاشتمش توی جیب مانتوی گشاد مذکور و بعد از کلاس وقتی داشتیم راجع به سمینار هفته ی آینده حرف می زدیم روانه ی دستشوئی شدم و لحظاتی بعد صدای جیغم بلند شد وقتی گوشی او هم ...

پرده ی سوم
توی دستشوئی دانشگاه یک میز بزرگ هست که بچه ها کیف هاشان را می گذارند روش . توی آن ساعت روز هیچ کس جز من آن جا نبود و صدای هق هق ام تمام دستشوئی را برداشته بود بس که حس می کردم بی دست و پام! بس که حس می کردم ناتوانم ...

پرده ی چهارم
لیلا و آقای خدمتکار وارد شدند و آقای خدمتکار ما را بیرون کرد و لحظاتی بعد گوشی را شست و به من که با شدت هرچه تمام گریه می کردم داد ... با لیلا سوار سرویس شدیم و من یک نفس گریه کردم و لیلا هی دلداریم داد !

پرده ی آخر
گوشی آبجی کوچیکه با عوض کردن یک قاب و ضدعفونی شدن و یک باطری جدید راه افتاد. یک باطری هم برای من خریداری شد ...   و آبجی بزرگه زنگ زد که کلید ماشینش امروز کم مانده بوده نوش جان چاه دستشوئی شود !!! بابام چپ چپ نگاهمان می کند و می گوید : دستشوئی می روید ، خودتان را سفت بچسبید مبادا خودتان هم ...

پی نوشت :
کارگردان این نمایش خود حضرت "گُه" بود که با هنرمندی هرچه تمام بی دست و پائی مرا به نمایش کشید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط مرجان  | 

سه شنبه چهارم فروردین 1388

بینی ام پوسته پوسته شده، موهام درهم است و صدایم آن قدر خش خشی که حس می کنم اگر بخواهم مثل خیلی وقت های دیگری مرغ سحر بخوانم گوجه گندیده نثارم می شود . از دیروز تا به حال هرکس چشمش توی صورتم باز شده تاکید کرده : رنگت پریده ها ... بعله ! می دانم می دانم ... رنگم پریده ، زیر چشمم گود افتاده ... راه دور نرویم زشت شده ام از بس که سرماخورده ام ... از بس که دستمال کشیده ام روی بینی ام، از بس که تب کردم ، از بس که این سرماخوردگی گُهی است !

                            

با این حال ککم نمی گزد ! کار تحویل می گیرم تا توی عید به جای این که زیر تعارفات چندش بار دیگران سالی سرخوش آغاز کنم پشت این مانیتور قایم شوم و یک شیش و هشتی بگذارم محض تمام قرهای خشک شده در کمر دردآلوده ام، وقتی همه خوابیدند پرده را بکشم و "لویاتان" بخوانم ... یک سوپ تند و ترش سرهم کنم ، لیوان بزرگه را بردارم و تا لبالبش چائی و شیر بریزم ... و با همین صدای کریه فال حافظ خودم را برای خودم بخوانم و وسطش بخندم به صدای خودم که میم و نون و ب را یکی کرده ام و مابین هر مصرعی باید با شدت هرچه تمام فین کنم : فففففففففففففف ... آن قدر قرص سرماخوردگی ، آموکسی سیلین ، میوه های ویتامین ث دار ، شیر و آب میوه خواهم خورد تا یا من بترکم یا این میکروب های وقیح چشم سفید که ملاحظه ی مرا نمی کنند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:49  توسط مرجان  | 

شنبه یکم فروردین 1388

کمی حالت تهوع دارم، کمی خوابم میاید و کمی می ترسم! از وقتی "مرشد و مارگاریتا" را دست گرفته ام با هر صدای پائی، با هر صدای تقه ئی، با هر خش خشی نیمه جان می شوم که الان است که ولند نابکار با آن گربه ی چندش بار و بقیه ی دار و دسته اش سر برسند و کلکم را بکنند ، با این حال باز کتاب را به دست می گیرم و مشتاقانه می زنم صفحه ی بعدی ... و سخت مشتاق تر می شوم تا فاوست گوته را پیدا کنم و ببلعم .

                           

نکبت آدم ها را که نمی شود پنهان کرد، پدرسوختگی شیطان را هم نمی شود، فقط می شود ماست مالی اش کرد. اما من که می توانم جار بکشم تبدیل به یک دختر بچه ی ترسوی ترسو شده ام که شب ها حتی می ترسد انگشت کوچک پایش مبادا از زیر پتوئی که وزنش صدبرابر شده بیرون بزند تا ولند بگیرد بکشتش بیرون و تازه آن وقت است که : دِ بیا ! ولند و آن یکی پیچازی پوش را شاید بشود کاریش کرد، تو بگو آن گربه ی بی همه چیز ... شک ندارم ببینمش غش می کنم .
حالا شماها هی بگوئید داستان است ... نخوانده اید که ... خوانده باشید کله تکان می دهید !

بعداً نوشت :

با اتمام کتاب حسم راجع به ولند و دار و دسته اش عوض شد هرچند هنوز نتوانسته ام ارتباط خوبی با گربه پیدا کنم .


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:30  توسط مرجان  | 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387
وقتی پیش از کلاس شی گرا داشتیم درباره ی سقط جنین با نگار شوخی می کردیم حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نمی کرد ساعتی بعد به جای برنامه سازی سیستم توی سینما اشک توی چشم هایم حلقه زده باشد. بابت زنانی که با اندوه زنانه ئی به سمت سقط جنین می رفتند ...
 فیلم اپیزودیک دعوت به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا یک فیلم اجتماعی با نگرشی تازه به مسئله ی تکراری حاملگی بود . حاملگی های تلخ شاید مناسب تر باشد برای زنانی که دوربین از فراز شهر هر بار به سراغ یکی از آن ها می رفت ...

                  

در این فیلم زنان درد می کشند. بابت نبض دومی که در وجودشان اعلام زندگی می کند اندوهگین می شوند . بابت مردی که نیمه ی دیگر آن نبض دوم متعلق به آن هاست درد می کشند. بابت جامعه ئی که می خواهند در آن با شکم های برآمده شان زندگی کنند درد می کشند . بابت زن بودن شان : درد می کشند ...
حاملگی برای هر کدام از این زن ها شبیه پتکی می شود تا بر سر زنانگی شان کوبیده شود. چه آن زن بازیگری که بابت شغلش نمی خواهد باردار شود و با دسیسه ی شوهرش ! باردار می شود ، چه آن یکی که هراسان است بابت دل خواسته ی شوهرش چه طور باید جواب کودکی را بدهد که از خانه ی کثیف سوسکی می ترسد، چه آن زن مسنی که برای اثبات مردانگی!!! شوهرش باید ریشخند دیگران را به جان بخرد ، چه آن زنی که برای به دست آوردن مهر شوهرش از زن دیگری عصاره ی مادر بودن قرض می گیرد ، چه آنی که نازاست اما با یک زندگی صیغه ئی که دوامش به نازائی اوست حاملگی تمام دوام را برباد می دهد .

                       

برخی از صحنه های فیلم به شدت تکان دهنده بود. برخی از صحنه های فیلم روای معصومیت کودکان در راه مانده بود که هردم انگار دل شوره داشتند آیا دنیا را خواهند دید ؟!!!
دل ام برای زنان وامانده می سوخت، دل ام برای کودکانی که همه چیز را ناخواسته به هم ریخته بودند می سوخت، دلم برای تمام خودمان می سوخت که زندگی مان این طور آمیخته به رنج است ! همیشه انگار باید این فاصله ی تردیدها را بدویم . تردیدهائی که خود ماها برای خودمان درست کرده ایم .
کاشکی کمی دیده هامان را باز کنیم . کاشکی باور کنیم هر زن حق دارد تصمیم بگیرد که کسی را از خودش تغذیه کند یا نه ؟ باور کنیم هر زن حامله ئی دارد یک زندگی حمل می کند و مگر زندگی کم است ؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط مرجان  | 

یکشنبه هفتم مهر 1387
چیزهائی دارم که فقط و فقط برای خودمند و من می توانم با لذت تکرار کنم : منحصر به فردند فقط برای من و نه هیچ کس دیگر و از فکر این که هیچ انسان دیگری از بین این همه انسان دیگر نمی تواند آن چه من دارم را لمس و حس کند درگیر حس خاصی می شوم که شاید از بس آدم دیگری نداشته اسم هم ندارد ...
امشب درگیر همان حسم ... می گویم درگیر چون جور خاصی است و مرا درگیر خودش می کند . شاید شبیه آن مثال تکراری بچه ی گربه و کلاف !
این طور می شود که هتل کالیفرنیا را ته زیاد می کنم و با چشم هائی که از زور خستگی نیم باز است گهگاه به صدائی که به زور خودم می شنوم همراهی اش می کنم ... این حس فقط برای من است ! و یا می توانم قسم بخورم اگر کس دیگری باشد که این لحظه را تجربه کرده باشد هرگز پاهایش را روی میز ولو نکرده و یا اگر به فرض این کار را کرده باشد امکان ندارد تخم چشم چپش دردآلود باشد و سرش از ناحیه ی سمت راست درد کند . اصلاً فرض کنیم که این ها هم اشتراکی باشد آن تاول گنده ی انگشت کوچکه ی پای راستم چی ؟ ...
کی می تواند ادعا کند من چه کیفی می کنم چشم هایم را ببندم و با نوک انگشتم روی پیشانی ام بنویسم : باش ، چه قدر متمایزم می کند ؟ یا اگر کسی بوده باشد نخواهد دانست که هماندم چه حسی به آم دست می دهد که کف پایش را بچسباند به دیوار یخی که از کف پایت سرما می زند به پوستت و تکرار می کند : باش ... باش ... با ... باش ... ش ... ش

                  

کسی را نمی شناسم که اندازه ی من اندوهگین شود ساعت 7 باشد، صبح پائیزی باشد و از مدرسه ی نزدیک خانه صدای دعای فرج از مدرسه به گوش برسد و همان دم از خواب پریده باشد ...
بعضی چیزها هستند که نه از آن جهت که خوب اند از آن جهت که تنها برای من اند دوست شان می دارم . نقطه ی آغاز شاید اثر انگشتم باشد و انتهایش می رود تا ناکجا آباد . می رود تا بغض هایم، تا لذت هائی که مثل یک دسته فلفل می افتند به جان شقیقه هام تا گر بگیرند و من همان دم فکر کنم بوی یاس می آید ! بو بکش ... شاید چیزی داشتی برای خودت که انگار آدم ها به اندازه ی چیزهائی که برای خودشان دارند از تنهائی شان لذت می برند .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط مرجان  | 

یکشنبه دهم شهریور 1387
من با آقای فاکنر به شدت موافقم :

هرگز نمی‌دانم عقيده‌ام
،درباره يك موضوع چيست
مگر زمانی كه نوشته‌ خودم
.درباره آن موضوع را بخوانم
 

تمام تلاشم را خواهم کرد که امشب هیچی نخوانم ! نه کتابی به دست می گیرم، نه گوگل ریدرم را باز می کنم و نه حتی وبلاگ کسی را می خوانم ... زیادی خواندن آن قدر پر کلمه ام می کند که برای نوشتن دچار مرض کلمه زدگی بشوم و کلمه ها مثل یک دسته ی زنبور گیرم می کشند توی یک فضای بسته ی تاریک تا آن قدر نیشم بزنند که تمام ذهنم باد کند و حالتی پیدا کنم شبیه امشب ...

پی نوشت :
این را نوشتم بدان سبب که عقیده ام را راجع به انبوه کلماتی که دیوانه وار توی سرم قل قل می کنند را بدانم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط مرجان  | 

چهارشنبه ششم شهریور 1387
امروز هربار زل زدم به مانیتور اتفاقی افتاد که مجبور شدم بلند شوم بروم پی کارم. بار اول خط تلفن قطع شد و تا درست شدنش کلی طول کشید و بار دوم برق در بدترین موقعی که امروز قرار بود برود رفت و تا همین چند دقیقه ی پیش هم پیدایش نشد ... برق جزو آن دسته ی لیست بلندبالای لعنتی هائی ست که وقت شناس نیست دیگر.
چاره ئی نیست این جور مواقع ! خداحافظ گاری کوپر را برداشتم و روانه ی آشپزخانه شدم. خدا را شکر مامان نبود تا مثل وقت هائی که برگه ئی از جزوه ام را می برم سر سفره چشم غره برود ... توی ذره نور لامپ توری ها در حالی که غرق جذبه ی قلم نویسنده بودم شام امشب را هم سر و صورت می دادم ... همین طور که کار می کردم جمله های مابین جس و لنی توی ذهنم دوباره و دوباره تکرار می شد !
گاهی از بس توی آن ذره نور به خط های از پی هم نگاه می کرم سرگیجه می گرفتم اما لذت عجیبی داشت این که مابین هر چند پاراگراف مجبور می شدم کار دیگری انجام بدهم . سیب زمینی خرد کردن با فلسفه می شد، جلزجلز شان وقتی داشتند سرخ می شدند ... همه چیز کلمه می شد هرچند لنی توی فکرم تکرار می کرد که رابطه اش با کلمه ها هیچ خوب نیست . توی سکوت و تاریکی بعضی جملات را بلند می خواندم ... فصل دهم را تا توانستم کش دادم و توی جملاتش غلت زدم. شوخی که نیست حسابی خوشم آمده بود و این که دوباره چنین موقعیتی ایجاد شود تا جمله های به این قشنگی را بتوانی خوب توی ذهنت بجوی ممکن بود دیگر به این سادگی ها پیدا نشود...
همه جا غرق نور شد ! سر بلند کردم . غذا آماده بود و من لای برگه های کتاب هنوز داشتم کیف می کردم . حالا هرچه هم طومار بنویسند آدم در لحظه فقط باید یک کار را بکند ، آدم باید از کاری که می کند و فقط همان کار لذت ببرد ... من همه ی شما را پشت سر می گذارم و اگر فرصتی دست بدهد باز هم این طوری کتاب خواهم خواند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13  توسط مرجان  | 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

چیزی نمانده تا ناهار آماده شود. زهی خیال باطل ... انگار تعطیلاتی در کار نیست. صبح مجبور شدم با عجله بروم چندتائی کار بانکی انجام بدهم. سخت ترین کارها برای من کارهائی است که به بانک ختم می شود. شبکه هائی که مدام قطع می شوند، شعبه هائی که همه شلوغند، آدم هائی که همه طلبکارند ... همین طور که توی صف بودیم تمام فکرم توی قابلمه ی روی گاز بود، توی آن لیست خریدم ... کارمندهای بانک ماست تر از آنی هستند که مقابل حرص و جوش مراجعین تکانی به خود بدهند . یک مرد گنده ی شبیه حسن کچل که پشت سر ما بود می خواست نوبت دخترک را بگیرد . نمی دانم چرا این قد از قیافه اش وحشت می کردم اما آن طور جلویش ایستادم تا دختره حرفش را بزند ...
چندکیلو گوجه خریدم ... وقتی به فروشنده ی سبیل در رفته گفتم یک پلاستیک بهتر بدهد با اطمینان گفت : پلاستیکا آمریکائیه خانوم خیالت تخت ... و در مقابل اصرارم با اکراه یک پلاستیک دیگر بهم داد. مانده بودم آمریکائی بودن یک پلاستیک را از کجایش درآورده مردک ... بدوبدو با لیلا رفتیم توی صف نانوائی. وقتی پرسیدم نان دانه ئی چند فروشنده ابروهایش را بالا داد و جوابم را جور سردی داد. انگار جای تهوع دارد دختری به سن و سال من که لابد هروز نان می خورد حتی نمی داند نان چه قدر است ؟ ... نان ها را چپاندم توی کیفم. یک عالم پودر لباسشوئی گرفتیم. رب هم خریدم ... لیلا گهگاه زیرچشمی نگاهم می کرد و می خندید ... راست می گفت دیدن من توی آن حالت خنده دار هم بود . حالتی غیر از من که غالب اوقات دارم سخنسرائی می کنم حالا با آن پلاستیک های خرید و عرق ریزان ...

                         


خانه که رسیدم بدوبدو مرغ ها را سرخ کردم. گوجه ها را رنده کردم ، فلفل ها را چیدم کنارش ... لیلا اس ام اس زد که یادت نرود نان های توی کیفت را دربیاوری. سراسیمه نان ها را درآوردم . حالا انتظاری نیست مگر آن که غذا آماده شود تا بخوابم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:17  توسط مرجان  | 

یکشنبه سوم شهریور 1387
تمام آن شب هائی که از زور خواب پشت هم قهوه سر می کشیدم و سرم را زیر شیر آب می گرفتم به صبح های بعد از سوم شهریور فکر می کردم. به این که تا لنگ ظهر بخوابم ... به این که چه لذتی دارد این قدر بخوابم که با عطر ناهار بیدار شوم. کتاب هائی که وسوسه ام می کردند را از جلوی چشمم برداشته بودم، شبکه ی GEM  تعطیل ... قرار صبح های جمعه و فیلم و افسانه : تعطیل ... اصلاً من که حق نداشتم فیلم Crash را که بی تابم برای دیدنش ببینم . من که حق نداشتم به چیزهائی که توی ذهنم می چرخیدند فکر کنم ... من فقط باید فکر می کردم وقتی فقط چند ساعتی تا صبح مانده و هیچ کدام از این کانورتوهای لعنتی نمی توانند مقاله ام را پی دی اف کنند چه نوع خاکی باید توی سرم بریزم ؟ چه کار کنم وقتی وردم قاطی کرده و برای ارزیابی دقیق استاد از فواصل حاشیه ها و فونت ها چه کنم ؟ ... چه می شد کرد وقتی 1 ساعت مانده به امتحان رایتر لیلا بازی درآورده بود؟
تمام آن لحظات به زنده ترین نحو ممکن جلوی چشمانم رژه می روند. تمام لحظاتی که مثل یک کام توی آقتاب مانده هی کش پیدا می کرد. صد بار گریه می کردم ، صدبار قهر می کردم و تا دلت بخواهد حرص می خوردم از آن همه مهمانی که فقط آن روزها سیل شان سرازیر شده بود خانه ی ما ... حتی حوصله ئی نبود خودم را توی آینه ببینم ... صبح ها وقتی صدای زینگ زینگ بیدار باش توی گوشم می پیچید چندباری زمین می خوردم تا بیدار شوم ... چهره های رنگ پریده و شب نخوابیده ی بچه ها دست کمی نداشت .
امتحان که می دادیم عزای امتحان بعدی را می گرفتیم و تنها دلخوشی مان آن هویج بستنی هائی بود که بعد از امتحان و با صحبت هائی فقط برای امتحان می خوردیم . دل خوشی ها فقط موکول می شد به بعد از سوم شهریور...
سوم شهریور ! تو آمدی بالاخره ... حالا من قول می دهم تمام این برگه های چرک نویسم را از وسط اتاقم جمع کنم، قول می دهم لباس هایم را مرتب توی کمدم بچینم ... آن کپه کپه های دستمال های اشکی را جمع می کنم، می خوانم ... تازگی ها "خداحافظ گری کوپر" را گرفته ام با "اهل غرق" ... می نویسم ... باید کلی با خودم فکر کنم ، باید اکانت اینترنتم را که درست همین امروز تمام شد شارژ کنم ، باید یک روز عصر بروم تمام آن خیابان هائی را که توی سرویس بعد از امتحان دلم هواشان را می کرد : گز کنم ... باید یکی از همین شب ها بروم توی ایوان و یک دل سیر ماه را نگاه کنم ، باید آره باید یک لیست تهیه کنم ... اما همه ی این ها به اندازه ی روزهائی که دل نگران چیزی نیستی و عصرها دراز کشیده ئی به آسمان نگاه می کنی لذت ندارد ... لذت ندارد اندازه ی این ...

پی نوشت 1:
امروز را ثبت می کنم چون مدت ها منتظرش بودم ...

پی نوشت 2 :
حالا دیگر مثل دختربچه های لوس و بی طاقت نیستم، آشفته هم نیستم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط مرجان  | 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
ساعت اول : ساعت 8 صبح ...

استاد : " سوسک از موش می ترسه، موش از گربه، گربه از سگ، سگ از مرد، مرد از زن و زن از سوسک ! "
دخترها : همگی ریسه رفتند ...
پسرها : غالب شان حرصی شدند : استاد مگه مرد از زن می ترسه ؟!!!!
استاد : مردی که از زنش نترسه مرد نیست ...


ساعت دوم : ساعت 10 صبح ...

استاد خیلی بی خیال نام یکی از اندام های خانم ها را به کار برد!!! توام با نیشخند و خارج از بحث!

دخترها : همه سرها رفت پائین، صورت ها سرخ شد و کمی بعد از شوک : خنده !
پسرها : وای !!! خنده های تا آخر ساعت ...


استاد خیلی بی خیال درمورد تابوهای زناشوئی حرف می زند ...

دخترها : خودشان را به آن راه می زنند! سر همه شان به چیزی گرم است و وانمود می کنند نشنیده اند !
پسرها : پچ پچ های مستهجن می کنند و می خندند !


بعد از ناهار : ساعت 1 ...

ما نشسته ایم دور و هم و تمرین های زبان را حل می کنیم که یکی از آقایان کلاس که به علت چشم چرانی های مفرط منفور تمام خانم های کلاس است می آید و خیلی بی مقدمه و بی دلیل به زور خودش را نزدیک ما جا می دهد و با پروئی براندازمان می کند !!!

 

ساعت آخر : ساعت 2 ...

استاد : هیچ کس را یادش نیست! حافظه ی خوبی ندارد. ماها که ردیف جلو نشسته ایم را خیلی خوب قبول دارد و هر از گاه دانشجوها هوس می کنند بگذارندش سرکار و استاد بی آن که بداند نیم ساعت کامل درمورد موضوع مقاله های ما که هفته ی پیش و پیش ترش هم حرف زده نطق می کند ! و ما ادای کسانی را درمی آوریم که بار اول است این ها را می شنویم ...

 


در انتظار سرویس ساعت : ساعت ۵ ...

سرویس می آید. دیگر نمی شود اسم کسی را گذاشت خانم یا آقا ! حمله ی دسته جمعی ... یکی از پسرها از صحنه ی حمله فیلم می گیرد. برای هم جا می گیریم. می چپیم کنار هم. یکی از دخترها با پروئی کنار دستم خط چشم می کشد. سرم را روی شانه ی نگار می گذارم ...

پ.ن :

- نمی فهمم کی می فهمیم حتی به شوخی هم شده نباید عشق مرد به زنش را با ترس اشتباه گرفت ؟
- از این که بابت جزئی از بدن زنانه ام احساس شرم و گناه کنم : خسته ام !
- نمی فهمم غرور مردها کجا رفته ؟؟؟
- خیلی خسته بودم این طوری نوشتم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط مرجان  | 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

خیلی وقت بود عادت زود زود بیدار شدن از یادم رفته بود همن طور که عادت دل چسب دیر دیر خوابیدن به جانم افتاده ... وقتی بیدار شدم ذوق خوبی داشتم. کارهایم را یواش یواش می کردم و فکر می کردم... حالا باز دانشجو می شوم، باز کلاس درس، باز شیطنت های سرکلاس...

همان جائی که سال های دانشجوئی قبل به انتظار سرویس می ماندم ایستادم. دانشجوها که رد می شدند خنده ام می گرفت. انگار داشتم شبکه ی فشن تماشا می کردم! کلی منتظر ماندم تا سرکار خانم ملیحه از دور در حالی که با کفش های پاشنه بلندش کمی تلوتلو می خورد و تا انتها لب هاش به خنده باز بود از دور پیدایش شود. پریدیم توی بغل هم و همین طور که حرف می زدیم از همان سوپری که همیشه صبح ها شیرکاکائو ازش می خریدیم، باز شیرکاکائو خریدیم. وقتی نشستیم توی مینی بوس تا بجنبم راه افتاد و من تازه یادم افتاد شیرکاکائو را باید پیش از حرکت ماشین خورد. تمام مقنعه و مانتوم با شیرکاکائو یکی شد...

تا که رسیدیم دانشگاه پقی زدیم زیرخنده.  تمام تلاش مان این بود نخندیم از لهجه شان... از این اتاق به اتاق بعدی. از این خاطره به خاطره ی بعدی... رفتارهاشان بهتر شده بود. گذشته بود آن روزهائی که دانشجوئی بزرگ ترین گناه زندگی ما بود تا با آن مدام شکنجه مان بدهند! کلی تحویل مان می گرفتند و ما دوتا هم که از کله شقی آن روزها دست شسته بودیم پاچه خواری می کردیم بی حساب ...

توی سالن که راه می رفتیم صدای غش و ریسه رفتن مان را می شنیدم آن روز که برق کل ساختمان را قطع کردیم تا امتحان ندهیم، صدای اعتراض خودم را می شنیدم : ساعت 8 برای ما خیلی دیره ... ما قبول نداریم! صدای فریادی که مرا می نشاند سرجایم... پله هائی که بی خستگی روزی چندبار بالا و پائین می رفتم شان ... صدای نخراشیده ی آن زن قدبلند چاقی که داد می زد : صبر کن می نم... و قلب های ما که هری می ریخت پائین!

دانشجوها با فراغ بال می رفتند و می آمدند و می خندیدند و بحث می کردند و دنبال استادها بودند... و من یاد نگاه فارغ التحصیل ها می افتادم وقتی ما را بعد از تعطیلی کلاس نگاه می کردند! نگاهی توام با حسرت و رضایت و این را فقط یک فارغ التحصیل می داند یعنی چه ؟

وقتی عکس می گرفتیم، وقتی توی آینه های دستشوئی نگاه می کردیم، وقتی توی آن جا بودیم مدام انگار سایه ی آن زن قدبلند چاق از پی ما داد می زد : صبر کن مینم و خنده ام می گرفت و دلم می سوخت برای خودمان که بعد از این سال ها هنوز از حقارت این زن فراری هستیم!

رئیس دانشگاه مثل آن روزها که پر شر و شور وقتی نوبت مان می رسید وقتش مبارکش را بگیریم نصیحت مان کرد. طور دیگری بود. طوری شبیه زنی جاافتاده که دوتا زن نوپا را گوشزد می کند: زنانگی تان ... مبادا پای همپا شدن با مردها از دست برود! و دست های هردوی ما را فشرد شاید بخاطر آن زنانگی مشترک ...

تا به خودمان جنبیدیم ظهر شد. برگشتیم شهرمان. پیتزای سوخته خوردیم و توی کتابسرا چرخیدیم. با ذوق برای جزوه هام دفتر خریدم و همه ی آن خودکارها و خودنویس های روی میز را امتحان کردم تا چندتائی که نوشتن باهاشان دل چسب تر بود انتخاب کردم ...

                

وقتی بیرون آمدیم باران می آمد ... انگار تمام لذت لحظه ها را یکباره تزریقم کرده باشند با شوق نفس می کشیدم و هرچند دقیقه یک بار برای خودکارهام ذوق می کردم. ملیحه خندید : برای چه چیزهائی ذوق می کنی ... خودم هم خندیدم : خندیدم : خندیدم ... هرچند از این روند کارهای اداری تا شروع کلاس ها فقط برایم خستگی می ماند و : سردرد ...  اما این روزها را دوست می دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:31  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

هنوز مانده تا نیمه شب که انگار مقدس ترین ساعت شب برای خوابیدن من است ... این روزها شبیه خرس ها شده ام . پتویم را کشان کشان می برم سمت نورگیر اتاقم. می پیچمش دورم مثل همان خرسی که توی کارتون ها بود و توی شکاف درخت ها می خوابید. آخ که من و آقا خرسه می دانیم وقتی نور کم نوای خورشید می تابد و چیزی گرم تور را پوشانده چه لذتی می برد گهگاه بخوابی ... وقتی بیدار می شوم همه چیز در هم است ! وقت می برد تا بفهمم توی این دنیا چه کار می کنم و اصلاً کی گفته من تازگی هی هوس های رنگ به رنگ می کنم برای رنگ پرده ئی که هنوز نخریده ام؟ گمان نمی کنم آقا خرسه ی توی کارتون ها فکرش به این جاها قد بدهد که وقتی بیدار شدی یک کتاب از دور و برت بکشی بیرون و غرق اش شوی لذتی دارد عجیب ...
گاهی که گیج می شوم تصویرها در هم می رود ! من توی شکاف درخت می خوابم و خرسه بی هیچ مبالاتی پتوی مرا می کشد روی خودش ... آن وقت من خواب می بینم دست هایم را از هم گشوده ام و یک عالمه سیب های قرمز و زرد روی دست هام چیده ام! خواب می بینم درست وسط سرم یک برگ سبز بزرگ روئیده ... خواب می بینم خرس ها وقتی می خواهند بگویند عاشق شده اند حسی دارند شبیه وقتی که ماهی چاق و چله ئی از توی دستشان لیز خورده ...

                                 

از این که ماهی توی دستم لیز بخورد یا سیب هایم کال باشند کفری می شوم ! خرسه را تکان می دهم. بیدارش می کنم تا برود توی شکاف درخت ... جای من این جاست. جای من این جا درست توی این اتاق با هوای کمی سرد است ! زیر پتوی خودم ... نام خودم را دوست دارم و برای این شمع های کوچکی که شیوا برایم عیدی خریده و هیچ وقت هم تمام نمی شوند پر ذوقم ! هرچی هم که خرس بودن این همه سختی آدم بودن ندارد اما دلم برایش می سوزد وقتی نمی داند چه کیفی دارد وقتی می توانی زیر پتو توی نور کم برای خودت نجوا کنی . نجوا کردن کار لذت بخشی است. بیچاره خرسه... بلد نیست بیخ گوش درختی که پناهش داده از آرزوهای کوچک و معمولی اش بگوید !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:2  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

آدم پیچیده است . گاهی که ریز می شم تو یه کار کوچیک و بی معنی این پیچیدگی رو بیشتر حس می کنم ! مثلاً وقتی با نوک خودکارم با یه تیکه ی کوچیک پوست تخمه ور می رم . می ترسم ! می ترسم نکنه دنیا به مسخرگی همین لحظه ی بازی با یه تیکه پوست تخمه باشه ... حقیقت فراتر از این هاست ولی من ذهنی پر از معما دارم ... با پیچیدگی هائی که هست . گاهی که مبهوت از پیچیدگی ها می شم بابت آدم هاست . انگار نه انگار که من هم جزو اونام ... انگار که ساعت هاست دستم زیر چونه ام مونده و من دارم فکر می کنم چقدر عجیب ! ... کارخونه های بزرگ ، ساختمون های سر به فلک کشیده ، تلاش برای خوردن غذا ، کمدهای خوش رنگ ، روسری های رنگی ، ویترین مغازه ها ، سمینارها ، جنگ های خشونت بار ، تلسکوپ های خیلی دقیق ، رنگ مو !!! خنده ام می گیره ... از همه ی چیزهائی که آدم ها دور و بر خودشون جمع کردن ، از کارهائی که می کنن ... انگار که گاهی یادم می ره من هم یکی از اون ها هستم . انگار نه انگار من هم مال همین سیاره ام . من هم عادت های خنده داری دارم . مثلاً عادت دارم پیش از بیدار شدن صداها رو بشنوم ، عادت دارم به پهلو بخوابم ، من وسایل خنده داری دارم ! مثلاً سوهان ناخن ، یه لیوان آبی کوچیک که سال هاست حسابی دوستش دارم ، از همه عجیب تر اینه که من هم توی آینه عادت دارم به چشم های خودم زل بزنم و برای خودم ادا دربیارم ... 
با این حال زندگی کردن مابین این عجایب گاهی خنده دار رو دوست دارم . دیروز وقتی به ضرب و زور من از همین آش هائی که به قول نرگس معلوم نیست چی توش ریختن ، توی دکه هائی که به نظر می رسه غیربهداشتی ان : آش می خوردبم فکر می کردم ... خنده دار نیست از یه آشی که ممکنه مسموممون کنه این قدر پرهیز داریم پس با چه جراتی از وسط ماشین ها رد می شیم ؟ مگه نه این که ممکنه اونا هم به ما صدمه بزنن ؟ ...
باید دل سپرد به زیبائی هائی که هستند ... این که چی زیباست و نیست مهم نیست ... فارغ از همه زیبائی شناسی ها باید به چشم ها و حس زیباخواهی اعتماد کرد ... اون وقت لحظه ئی که از کنار جوونه ی درختا رد می شی دوست داری به همشون سلام کنی . هرچی باشه اونا تازه به این دنیا چشم باز کردن ...                    

می دونی اون وقت به من یکی حسابی خوش می گذره ... هوس می کنم با زهرا هم قدم بشم تا همین طور که ساعت ها پیاده روی می کنیم از هرچیزی حرف بزنیم و من چشم بدوزم به قدم های خودم و کفش های تازه ی زهرا ... یا با نرگس با استحکامی عجیب از آینده ئی حرف بزنیم که به قول نرگس معلوم نیست خدا چه نقشه ئی برامون داره ؟
فردا که فرداست ... وسوسه ی خوب بودنش هم گریبانگیر ... اما امشب لذتی هست توی عطر شبوی سفیدی که دارم ، توی عشقی که توی سینه دارم ، توی گرمای تختم تا پیش از خواب زیر لب با خودم تکرار کنم : من چه سبزم امروز ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط مرجان  | 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

بعضی روزها سعادتی نصیب آدم می شه فقط و فقط به واسطه ی پیاده روی ... مثل امروز عصر . هوای بهاری آمیخته به عطر شب بوها باعث شد فاصله ی خونه تا خونه ی مریم رو پیاده پیاده و بازیگوشانه برم . با هر نفس انگار تمام روزنه های وجودم پر از شکوفه می شد ... تمام وجودم رو جوونه برداشته بود ... دوست داشتم ساعت ها راه برم . بی اون که نگران کاری یا کسی باشم . هیچ چیز توی این دنیای بزرگ نبود که دغدغه ام باشه . همه چیز پشت سرم بود و من پری بودم انگار که با هر نسیمی اوج می گرفت ...

چشم باز کردم و روبروی گلفروشی بودم . پا که گذاشتم تو مثل همه ی وقت های دیگه ئی که گلفروشی می رم لحظه ئی مجذوب موندم . مجذوب رنگ ها و عطرها ... سفارش دادم : یک دسته ی گل که بیشترش هم : مریم باشه ... پیرمردی داشت دسته ی گلی برای یه مرد جوون تزئین می کرد . خنده ام گرفته بود . گل ها که غالباً زرد بودند و کاغذ کادوی سبز و روبان صورتی ... مرد جوون با دودلی گفت : فکر نمی کنید زردش زیادی تو ذوق بزنه ؟ پیرمرد کم تر از اونی که مرد جوون فکر می کرد می فهمید "هارمونی" نباشه زیبائی گل ها شاید از بین بره ... با تحکم گفت : نه !

فکر کردم من اجازه نمی دم سر دسته گلم این بلاها رو بیاره که دیدم دختری که سفارشمو گرفت داره با ظرافت دسته گلم رو درست می کنه . گهگاه صبر می کرد و از من می پرسید : این طوری ؟ و من ذوق زده می گفتم : آها ... خوبه !

دسته گل ها همزمان آماده شد . دلم برای مرد جوون سوخت : دسته ی گلم دسته ی گل بود !

در که باز شد من پائین پله ها بودم هنوز . مریم در رو باز کرد . متعجب از شکم برجسته اش نگاهش کردم . با صدای بلند خندید . لابد زیادی تعجب کرده بودم ... تعارفم کرد تو ...

حرف زد ، حرف زدم ... کلی تغییر کرده بود . گاهی نفسش می گرفت . بچه اش باز پسر بود . بدجوری عوض شده بود . یادم به بحث هامون می افتاد سر زیبائی مادر شدن ، سر بچه ... گفت : دلم می خواد یه مامان خوب باشم ... و بی توجه به پسربچه اش از زایمان قبلی اش حرف می زد . من از پسربچه که بی توجه کارتون نگاه می کرد بی اختیار خجالت می کشیدم و مریم بهم می خندید : هنوز که دختربچه ئی تو ...

حالا دیگه حس نمی کرد بچه اش باعث شده از رشد بیفته ، حالا دغدغه نداشت بنویسه . فقط دوست داشت زودتر پسرش رو بغل کنه ... مقابل هراس من قیافه ی متفکری گرفت ، گفت : آدم توی موقعیتش که باشه آسون تره ! راست می گفت : شاید ...

وقتی برمی گشتم سرمای دلنشین باعث نشد پیاده برنگردم . باعث نشد نایستام روی پل . پل ها چیزهای خوبی هستند توی این دنیا . من اعتقاد دارم روی پل احساساتی عجیب به آدم دست می ده. انگار این پل ها علاوه بر این که از جائی به جائی وصل اند به هزار جای دیگر هم وصل اند و زیباترین زمانی که آدم می تونه روی پل بایسته و به روبرو نگاه کنه غروب خورشیده ...

درست وقتی خورشید داره پائین و پائین تر می ره و آسمون به سرخی میل پیدا کرده و ماشین ها زیرپای تو به سرعت می رن حس می کنی داری توی یه بی انتهای سرخ غوطه می خوری ... حس خوبیه به هر حال !

تا خونه هیچ نفهمیدم چه طور گذشت . توی خیابون وقتی پیاده روی می کنم یک نویسنده ی تمام عیارم ... تمام دوروبرم توی ذهنم شروع می شه به توصیف ... جمله ها از پی هم قطار می شن . شبیه دیوانه ی روی پل می شم که تندتند حرف می زد بی اون که معلوم باشه چی داره بهم می بافه. می بافم ... من کلمه ها را می بافم به هم ... و می دونم توی این لحظه ها که من دارم این طوری با کلمه ها ور می رم مریم توی خونه ش نشسته ، گاهی به نفس نفس می افته و از شوق کودک توی شکمش لبخندی روی لبش نشسته و همزمان دلهره داره این یکی مثل شوهرش عاشق پرنده ها نباشه !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:34  توسط مرجان  | 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

اتاقم نیمه لخت و خاک آلود ... من سر و روئی خاکی با یک روسری که گره زده امش بالای سرم ... کتاب ها رو تلنبار کردم یه گوشه روی یه تیکه موکت سبز . میزم واژگون وسط زمینه . این طوری که نگاهش می کنم دلم براش می سوزه . بدون اون کتابا که روش نیستن ، بدون اون رومیزی و با اون پایه ی شکسته اش که توی اسباب کشی دفعه ی پیش شکست : هیچی نیست ! مثل من که وقتی فکر نکنم ، وقتی عشق ندونم ، وقتی مهر نورزم ، نخونم و ننویسم : هیچی نیستم ... حتی برای لحظه ئی با اون خالی آدمیزادی ام تماشای واژگونی ام تماشا نداره !

تراک Journey to Eternity ناظری رو گوش می دم ... توی خالی اتاق می پیچه ... پنجره ام بازه ... توی پاسیو می پیچه ... برمی گرده ... تا اعماق وجودم نفوذ می کنه . مثل زن رقاصه ئی که به ضرب و زور یک امروز تن به تمیز کردن داده وسط کارها کمی می رقصم ، بالا و پائین می پرم و مابین این همه کاری که باید بکنم گهگاه با دیدن یکی از کتاب ها ذوق می کنم بشینم روی زمین و بازش کنم ... گاهی بارت ، گاهی سهراب ، گاهی هم بی خیال می شم و بازیگوشانه 10 صفحه هم که شده سلین ... ذوق زده بلند می شم . با کلمه هائی که ذهنمو پر کردن ... تکرارشون می کنم : عجیب جائی ست این جا ... عجیب جائی است این جا ... عجیب جائی این جا ... و در پی این ها یاد صفحات آخری که دیشب قبل خواب خوندم می افتم . چشم هام می سوخت و از خواب سنگین بود اما جمله ها اون قدر حجیم بود که نم خنکی توی چشم هام نشست . از اول کتاب تا این جا از این تصویرهای هراسناکی که نویسنده پیش رویم مجسم کرده بود وحشت می کردم باور کنم واقعیت دارند و شک نداشتم : دارند ... تا این جا که در اوج همه ی حقارت های انسانی که بی هیچ ملاحظه ئی توصیف شده بود ، در پس همه ی اون رنج های پوچ و مسخره ، این همه سیاهی دنیا ... و من درست حس راوی داستان رو داشتم : " جرات نداشتم با او حرف بزنم ، یکهو خودم را لایق هم صحبتی او ندیدم . مرا باش که تا همین دیروز وجودش را ندیده می گرفتم و حتی کمی هم از او بدم می آمد ... "

حالا دنیا بهتر بود . حالا می شه باور کرد مابین این لجنزاری که آدم ها درست کردن کسی هست که ورای خودش فکر کنه ...

 

                                          

 

از جا می پرم ... وقت فکر کردن نیست ... حیف بلد نیستم سوت بکشم وگرنه همین طور که این شیشه ها رو پاک می کردم سوت می زدم ... سوت حس بی قیدی به آدم می ده . سوت حس کسی رو بهم می ده که داره با فراغ بال یه چاقوی تیزتیز تمیز می کنه تا باهاش یه هندونه ی قرمز گنده رو ببره ... سوت همچه حسیه ... حسی مثل من وقتی شیشه ها رو پاک می کنم و کیف می کنم یه لکه ی دیگ پاک شد برای بهتر دیدن ...

آره ... این طوری هاست که این چهاردیواری کوچیکم رو تمیز می کنم . پاکش می کنم و هنوز کار زیاد هست ... هنوز مونده ت لکه هام رو پاک کنم و دنیا رو بهتر ببینم ... هنوز ... هنوز ... و با این که هنوز کلمه ئیه که می گه کلی مونده من شادم که می رم ! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:40  توسط مرجان  |