بعضی روزها سعادتی نصیب آدم می شه فقط و فقط به واسطه ی پیاده روی ... مثل امروز عصر . هوای بهاری آمیخته به عطر شب بوها باعث شد فاصله ی خونه تا خونه ی مریم رو پیاده پیاده و بازیگوشانه برم . با هر نفس انگار تمام روزنه های وجودم پر از شکوفه می شد ... تمام وجودم رو جوونه برداشته بود ... دوست داشتم ساعت ها راه برم . بی اون که نگران کاری یا کسی باشم . هیچ چیز توی این دنیای بزرگ نبود که دغدغه ام باشه . همه چیز پشت سرم بود و من پری بودم انگار که با هر نسیمی اوج می گرفت ...
چشم باز کردم و روبروی گلفروشی بودم . پا که گذاشتم تو مثل همه ی وقت های دیگه ئی که گلفروشی می رم لحظه ئی مجذوب موندم . مجذوب رنگ ها و عطرها ... سفارش دادم : یک دسته ی گل که بیشترش هم : مریم باشه ... پیرمردی داشت دسته ی گلی برای یه مرد جوون تزئین می کرد . خنده ام گرفته بود . گل ها که غالباً زرد بودند و کاغذ کادوی سبز و روبان صورتی ... مرد جوون با دودلی گفت : فکر نمی کنید زردش زیادی تو ذوق بزنه ؟ پیرمرد کم تر از اونی که مرد جوون فکر می کرد می فهمید "هارمونی" نباشه زیبائی گل ها شاید از بین بره ... با تحکم گفت : نه !
فکر کردم من اجازه نمی دم سر دسته گلم این بلاها رو بیاره که دیدم دختری که سفارشمو گرفت داره با ظرافت دسته گلم رو درست می کنه . گهگاه صبر می کرد و از من می پرسید : این طوری ؟ و من ذوق زده می گفتم : آها ... خوبه !
دسته گل ها همزمان آماده شد . دلم برای مرد جوون سوخت : دسته ی گلم دسته ی گل بود !
در که باز شد من پائین پله ها بودم هنوز . مریم در رو باز کرد . متعجب از شکم برجسته اش نگاهش کردم . با صدای بلند خندید . لابد زیادی تعجب کرده بودم ... تعارفم کرد تو ...
حرف زد ، حرف زدم ... کلی تغییر کرده بود . گاهی نفسش می گرفت . بچه اش باز پسر بود . بدجوری عوض شده بود . یادم به بحث هامون می افتاد سر زیبائی مادر شدن ، سر بچه ... گفت : دلم می خواد یه مامان خوب باشم ... و بی توجه به پسربچه اش از زایمان قبلی اش حرف می زد . من از پسربچه که بی توجه کارتون نگاه می کرد بی اختیار خجالت می کشیدم و مریم بهم می خندید : هنوز که دختربچه ئی تو ...
حالا دیگه حس نمی کرد بچه اش باعث شده از رشد بیفته ، حالا دغدغه نداشت بنویسه . فقط دوست داشت زودتر پسرش رو بغل کنه ... مقابل هراس من قیافه ی متفکری گرفت ، گفت : آدم توی موقعیتش که باشه آسون تره ! راست می گفت : شاید ...
وقتی برمی گشتم سرمای دلنشین باعث نشد پیاده برنگردم . باعث نشد نایستام روی پل . پل ها چیزهای خوبی هستند توی این دنیا . من اعتقاد دارم روی پل احساساتی عجیب به آدم دست می ده. انگار این پل ها علاوه بر این که از جائی به جائی وصل اند به هزار جای دیگر هم وصل اند و زیباترین زمانی که آدم می تونه روی پل بایسته و به روبرو نگاه کنه غروب خورشیده ...
درست وقتی خورشید داره پائین و پائین تر می ره و آسمون به سرخی میل پیدا کرده و ماشین ها زیرپای تو به سرعت می رن حس می کنی داری توی یه بی انتهای سرخ غوطه می خوری ... حس خوبیه به هر حال !
تا خونه هیچ نفهمیدم چه طور گذشت . توی خیابون وقتی پیاده روی می کنم یک نویسنده ی تمام عیارم ... تمام دوروبرم توی ذهنم شروع می شه به توصیف ... جمله ها از پی هم قطار می شن . شبیه دیوانه ی روی پل می شم که تندتند حرف می زد بی اون که معلوم باشه چی داره بهم می بافه. می بافم ... من کلمه ها را می بافم به هم ... و می دونم توی این لحظه ها که من دارم این طوری با کلمه ها ور می رم مریم توی خونه ش نشسته ، گاهی به نفس نفس می افته و از شوق کودک توی شکمش لبخندی روی لبش نشسته و همزمان دلهره داره این یکی مثل شوهرش عاشق پرنده ها نباشه !!!