

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:16  توسط مرجان
|

مانیفست Manifesto
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:14  توسط مرجان
|


لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:39  توسط مرجان
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:10  توسط مرجان
|
وقتی در مقابل غرغرهام آقاهه گفت تا بیست دقیقه دیگه میاد دیگه روئی برام نموند که بگم امروز نه ! فقط خواهش کردم نیم ساعته دیگه تشریف بیاره ... بدو پریدم وسط اتاق ! انبوه لباس های کف اتاق، یه عالم برگه ی روی هم، یه خروار سی دی، تا دلت بخواد خودکار، بسته های خالی چیپس و پفک، لیوان های چائی و شربت، چند تا پیچی که همیشه پام می ره روشون اما از رو نمی رم که برشون دارم، دوتا سنجاق قفلی کج و کوله ... بدوبدو کتاب ها و جزوه ها و برگه ها رو می ریختم توی کمدها و روی میزم . لباس ها رو کردم زیر تخت ... ظرف و ظروف ها رو جمع کردم ... دیگه هیچی نمونده بود اما مورچه های چاق و خوشبخت توی اتاقم که با فراغ بال داشتن چیپس ها رو می بردن رو نمی شد کاری کرد : وقتی نداشتم برای جارو کردن ... آقاهه زنگ زد. چنان آدرس افتضاحی دادم که یه ربع تموم داشت حوالی خونمون بال بال می زد. رفتم سرگردون چند تا کوچه جلوتر پیداش کردم ...
وقتی اومد داشت شرشر عرق می ریخت. مودم رو وصل کرد. داشت تنظیمات نصبش رو درست می کرد که ماوسم حسابی اعصابش رو خورد کرد. می چرخوند سمت راست : می رفت سمت چپ ... گفت : چرا این این جوریه ؟ براش توضیح دادم که کار کاره خودمه و بعد پیشنهاد دادم : خب اینتر بزنید! اینتر زدن همانا و چند مرحله جلو پریدن به طور ناگهانی همانا ... گیج و متعجب موند. ناخونمو کردم زیر اینتر و کشیدمش بالا : این همین جوره ... گیر می کنه! با اینتر کوچیکه کار کنید. یه کم سرشو خاروند و مشغول شد. هی ارور می داد ... چند وقت پیش صفحه کلیدمو که تمیز کرده بودم کلیدها رو جابه جا زده بودم . طفلکی می زد L به جاش نوشته می شد K . می زد @ می خورد $...
براش توضیح دادم که باز کار کارمنه و سوک کردن هام ... کارا داشت روبراه می شد که سیستم احتیاج به ری ست پیدا کرد. چندین بار مجبور شدم پسور بزنم تا باز بیاد بالا. با حرص گفت : بابا یه دونش هم بس بود که ...

حالا بشین تا با اون همه برنامه سیستم من بیاد بالا. شرمنده پریدم توی آشپزخونه که شربت درست کنم. این قدر هول بودم که نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم. بدو برگشتم ... با تمام وجود لیوان رو سرکشید. بعد چند تا سرفه کرد : چقدر شیرین بود ! فهمیدم باز کباب کردم و گلوش سوخته ...
دل و روده ی بیرون ریخته ی کیسم رو که دید پرسید : اصلاً شما رشته تون چیه ؟ مفتخر جواب دادم : نرم افزار. فکر می کردم توجیه همه چی می شه اما سرتکون داد که : سخت افزاری هام این کارها رو نمی کنن والا !
دوباره مشغول شد و داشت غر می زد چقدر برنامه نصب کردم که یهو صندلی ام که این روزها بر اثر چرخش های زیادی که بهش دادم ترقی یه تکون محکمش داد. خنده ام گرفته بود ! ساکت شد اما کفری بود. یهو چشمم خورد به کش قرمزم که پیچونده بودم دور لبه ی کمد و داشت یواش یواش جمع می شد. کلی دعا خوندم نخوره تو صورتش تا برش داشتم. پاهاشو که دراز کرد زیر میز دیگه زهرم ترکید ... حدس زدم با اون سیم کشی قشنگی که با سیم های لخت برای شارژرم درست کردم الان جزغاله می شه اما این قدر روی اعصابش راه رفته بودم که این یکی رو نمی شد چیزی گفت ! چشمم به پاهاش بود و سیم شارژر ...
فهمیدم که الکی می گه قرار دارم و باید زود برم. الکی گفت نمی شه دیگه این جا تلفن استفاده کرد. بدو بدو فرار کرد. منم نشستم با اسپلیتری که برام آورده بود تلفن روی توی اتاقم راه انداختم ...
پی نوشت :
یه نتیجه ی خوب گرفتم من واسه ی امنیت خیلی زیاد به درد می خورم !
پی پی نوشت :
فایل از نوع پایل به طور عینی در زندگی من و روشن قابل مشاهده است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:56  توسط مرجان
|
امشب برای نمی دانم چندمین بار به طور اتفاقی همان کاست پر از خاطره ی قنبری را گوش دادم. باز حس پشیمانی توام با تردید ! صدای خنده هامان توی گوشم پیچید. یاد آن شبی که یکی از گوشی های هدفون توی گوش من بود یکی توی گوش تو و توی تاریکی راهروها که طبق قانون خاموشی سوت و کور بودن می رقصیدیم و ریز می خندیدیم : بغلم کن ... برقص : برقص ! و زمین خوردن کف راهرو ...
یاد آن شب زنده داری های دونفره مان که توی سالن تلویزیون دراز می کشیدیم و وقتی یک دل سیر حرف می زدی عادت شهریار قنبری گوش دادنت به جان من هم می افتاد : عشق یعنی قدغن ... ترس مرد : ترس زن ! ... بحث های تمام نشدنی مان راجع به وابستگی به خانواده ! حمام های نصف شبی که از آن طرف بلند بلند آواز می خواندی تا من که آن روزها عجیب می ترسیدم نمیرم. لوس بازی هائی که درمی آوردی تا خرم کنی به جای تو برنج های شفته بپزم، آشپزخانه را بشورم و یا عادت مزخرفت که آدامست را بیندازم توی سطل ...
محکومت کردم یک روز ! بابت آن که دوست داشتی به کسی وابسته نباشی حتی اگر پدر و مادرت باشند، محکومت کردم چون یواشکی خواندم که نوشته بودی من عجیب مغرورم، محکومت کردم بابت بوسه !!! و اگر بخواهیم بگویم دلایل بسیاری که آخرش به این ختم می شد که چون شبیه ما فکر نمی کردی، در مقابلت موضع گرفتم و تمام جیک و پیک رابطه ات را، این که به جای آن که بروی پیش مادرت رفتی پیش آن پسره، این که هوای دل پسره را بیشتر از دل چشم براه مادرت داشتی، این که پا روی همه ی تابوها می ذاشتی ... همه را من بودم که گذاشتم کف دست خانم حسینی ! فکر می کردم این طوری هوای اشک های مادرت را داشته ام. فکر کردم آدم می شوی و شر پسره کنده می شود، فکر می کردم حرفت را پس می گیری که من از آن مغرورهای احمقم!
از هم بریدیم. اولش تو نمی خواستی ... من به ظاهر ساده فراموشت کردم اما هنوز گاهی زمان هائی هست که به تو فکر می کنم. هنوز نفهمیده ام راستی راستی کار خوبی کردم یا بد ؟ من بهتر از تو می دانستم اوضاعت دارد خراب می شود یا خودت بهتر می دانستی باید چه کار کرد ؟ نفهمیدم اما حالا می دانم من تا حدی از آن مغرورهای احمقم. می دانم وابستگی مسخره است، می دانم این ها را اما اشک های مادرت چه ؟
با این همه امید دارم هرجا که هستی شاد باشی . مثل همان روزها پر از زندگی ! گاهی به یاد روزهای باهم بودنمان بیفتی که بک گراند همه شان صدای شهریار قنبری بود و جیک و پیک دو نفره مان ... شب هائی که ملاحظه ی ترس های مرا می کردی و کنارم می خوابیدی و آن قدر یواش یواش با من حرف می زدی تا بخوابم، صبح هائی که از حسادت لگدم می زدی نخوابم ... ببخشم !
سازهای غربت، سازهای ناکوک
شعر بادو میزد، سوگوار دل بود
برگها زرد زرد، وقتی هوا نیست
بوسه سرد سرد، صداصدا نیست
زخم هم چه بی هوش،
هیچ کس با ما نیست
شب چنان تیره،
که شب پیدانیست
شب هم پیدا نیست
شب هم پیدا نیست
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حرف حرف فرداست
کار بچه هاست
طاق ها بی کاشی، راهها مثل هم
حرف ها شاعر كش، بغض ها بي شبنم
دستها افتاده ،سرها خمیده
چشمها خشکیده، عطرها پریده
ماهم دور دور، آه اما نزدیک
روزهم بی روزن، سرد سردوتاریک
چه سردو تاریک
چه سردو تاریک
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حرف حرف فرداست
کار بچه هاست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:50  توسط مرجان
|
دارم شادمهر گوش می کنم !!! همونی که روز اولی که زیرزمین خونتون رو درست کردیم گوش می کردیم و بابتش غش غش می خندیدیم : حالا بیا این جا بیا این جا اون جا نه ... با سر و صورت رنگی و خاکی به دور و برمون نگاه می کردیم . من برای اولین بار یه چیزی رو رنگ کرده بودم: قفسه ی کتاب رو...تموم سر و صورتم با رنگ زرشکی سوخته یکی شده بود . الهه دیوارا رو با اون دستگاه قرقریه تمیز کرده بود همون که وقتی روشن می شد الهه با تموم اجزاش می لرزید و من و تو پشت سرش از خنده ریسه می رفتیم ... و تو ترکیبی بود از ما دوتا ... اما خوب یادمه وقتی کامپیوتر روشن شد اولین آهنگ همین بود : بیا این جا ... بیا این جا ...
حالا از صبح تا عصر با هم بودیم . روزهای بزرگی بود . روزهائی که ما ساعت ها کنار هم بودیم . برنامه می ریختیم ... یادته اون صفحه های بزرگی که قانون ریختیم ؟ اون برگه هائی که در و دیوار رو باهاشون پر می کردیم تا به خودمون یادآوری می کردیم پیش از دوستی همکاریم ... همون برگه هائی که بهمون دهن کجی می کردن هر کی حرف بزنه جریمه می شه ... اون ناهار خوردن هائی که از فکر کردن بهشون دلم ضعف می ره یه بار دیگه تکرار شن ... مخصوصاً اگه توی حیاط بود ... مخصوصاً اگه بعدش باد می اومد ... مخصوصاً اگه توی اون باد وسط حیاط کنار هم می ایستادیم به نماز خوندن ...
من کیف می کردم خیلی وقت ها تو روبروی عقاید من می ایستادی ! خنده داره مگه نه ؟ ساعت ها بحث می کردیم ... بالا و پائین می رفتیم و نه من کوتاه بیا بودم و نه تو ... تو ... تو به من چیزهای خوبی یاد دادی ملیحه . تو یادم دادی در مقابل چیزهای جدید کهنه فکر نکنم . ساده ترینش لباس های توی بازار بود . وقتی می دیدم یه چیزی جدید اومده لذتی نمی بردم اونو بپوشم اما تو یادم دادی لذت داره ! لذت داره آهنگ های جدید گوش کنم ، لذت داره چیزهائی که معلوم نیست از توش چی درمی آد رو تست کنم ... و این لذت : لذت کمی نبود برای منی که عادت داشتم پیش از هر کاری ساعت ها زیر و روش کنم . ساده بگم : وسواس های فکری ام رو برای مسائلی که ساده بودند ساده کردی ...

اون وقت گاهی تو مرز خوشی و لذت منفجر می شدیم ... فرقی نمی کرد از شدت حس خوبی که نسبت به یکدستی درونمون در اثر حرف های مثبت نرگس ، از اون آهنگ حالم بده ی بنیامین که با کلی ادا و اطوار اجراش می کردیم و وقتی می گفت آدم بده انگشت های اشاره مون رو می دادیم سمت نرگس ، نطق های من راجع به رسالت ، تو که همیشه ی خدا دنبال راه هائی بودی که رشد کنی و بهتر باشی و حتی لحظاتی که به نرگس یاد می دادی برقصه !
روزهائی که می دیدم چقدر در برابر پیشنهادات هر کسی برای روش های بهتر استقبال خوبی نشون می دی من هم یاد می گرفتم منعطف باشم ، روزهائی که خیلی سفت از حقت دفاع می کردی من هم یاد می گرفتم محکم تر برخورد کنم ...
می بینی ؟ اون روزها بی اون که بدونیم داشتیم توی هم نفوذ می کردیم ... مثل این چند وقتی که هر روز از صبح تا آخرین لحظه های خواب با هم بودیم . با هم بودیم هر چند این با هم بودن واسطه اش اس ام اس بود . حالا می خوام بگم نتیجه هر چی هم باشه این روزها برای من قابل تقدیر بود . من فراموش نمی کنم به این بهونه من و تو باز سر یه موضوع مشترک خندیدیم ، جنگیدیم ، نرگسو بازی دادیم ، به هم امید دادیم و من توی قلبم حس کردم هنوز کسی هست که اون قدر توی ادراکم قدرت داشته باشه که حس کنم "دوست" منه ... مهم نیست که کنار هم نیستیم . مهم اینه که تو با هم بودن ، تو درک همدیگه نزدیکیم ... هر چند من بدجوری دل تنگ اون خواجو رفتن ها ، اسنک خوردن ها ، خنده هات وقتی روبروی منی و حضور فیزیکی ات هستم .
حالا از نو شروع می کنیم . امروز می دونم تو هم درگیر خونه تمیز کردنی . من هم همین طور ... شروع می کنیم به بازسازی . ملیحه ما می سازیم ... همیشه در حال ساختنیم . می تونم با افتخار قسم بخورم اگه صدها سال نفهمم کجائین اما می دونم سه نفر توی این دنیا هستن که همیشه دارن می سازن . یا خودشون رو ، یا زندگی شون رو ، یا خرابی ها رو و یا احتمالاً یک گند بزرگ رو ...
بهونه ی خوبی شد تا به این وسیله جواب نامه ام رو توی وبلاگ خودت بدی . وقتشه دیگه دست و پاش کنی خانوم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:4  توسط مرجان
|
راه رفتیم و حرف زدیم : حرف زدیم و راه رفتیم : به عادت همیشه مون ... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم پل فردیس که مال ماست . مال من و تو ! یه پله مثه همه ی پل های دیگه اما انتخاب ما بود که اسمش پل فردیس باشه تا ما بریم روش بایستیم و به درخت های درهم و آسمون روبرو و آب جاری نگاه کنیم و از خدا و خودمون حرف بزنیم و نامجو برامون بخونه :
یک روز به شیدائی در زلف تو آویزم ...
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن
از روی پل فردیس ...
زیر همون درخت خوشگل نشستیم ... کنار پل فردیس ... کی ظهر شد و از ظهر هم گذشت : من که نفهمیدم ... با معده های خالی و گشنه توی خیابون ها می چرخیدیم و جائی نبود ما شیکممون رو صفا بدیم . گرسنه و وامونده بودیم و وقتی آخرین امیدمون با گفتن این که ناهار تموم شده ناامید شد پیچیدیم سمت همون کباب آذربایجانی بناب ...
وقتی رفتیم تو بوی گوشت و اون همه گوشت توی یخچال دلمو بهم می زد اما گشنگی بد دردیه ! پیشنهاد دادم یه دست بگیریم چون من نمی تونم بخورم اما تو فکر کردی ممکنه سیر نشیم : خیلی گشنه بودیم شوخی که نیست ...
سفارش دادیم و تا رسیدیم پائین و روی تخت تکیه زدیم پشت بند ما کباب ها هم از راه رسیدن . با اون ذوق و ولع خوردنی که ما داشتیم این بهترین اتفاقی بود که توی اون لحظه می تونست اتفاق بیفته . از شوک این سرعت باور نکردنی آمده شدن کباب ها که دراومدیم با سرعتی بیشتر ،نون ها رو که کنار زدیم انگار برق گرفتمون . فک کن یه من و نیم پیاز خام خورد شده روی کباب ها بود ... تازززه پیازها به درک : کباب ها به قول تو هر کدوم اندازه ی خرطوم یه فیل و فکر کنم از نوع بالغ و سالم بود ! شوک زده به هم نگاه کردیم ... حمله کردیم : به معنی واقعی کلمه حمله کردیم ...
پیازها رو زدیم کنار و د بخور ! وسطش من لیوان لیوان آب می خوردم و تو می گفتی وقتی آب می خورم انگار دارم غرق می شم و من وقتی حرف می زدم تو حتی سرتو بلند نمی کردی یک نگاه کنی . دو دستی و با تموم وجود توی کباب هائی که 5 برابر کباب معمولی بودن غرق بودی ...
دلم برای خودمون سوخته بود آخه انگار داشتیم سر گوسفند می بریدیم ! و می خوردیم ... گاهی یادآوری می کردی : سبزی هم بخور و من وقتی می گفتم : ماست ماستشم خوشمزس ، تو درمونده می گفتی : یادم نبود به ماست ...
نمی فهمیدم چه جوری لقمه می گرفتم و با چه سرعتی می جویدم و کی می رفت پائین . انگار ساعت ها بود داشتیم می خوردیم ! تا پای من خواب رفت و تو بی حال ولو شدی روی بالش پشت سرت و مثه کسی که زیر آب نفس کم آورده هوا کشیدی توی ریه هات ! تازه فهمیدیم چرا اون جا تخت گذاشتن ... لابد می خواستن وسط کباب خوری وقتی نفس کم اومد لحظه ئی بشه ولو شد روی بالش و هوا گرفت ...
تازه وقت کردیم حرف بزنیم و حالا نخند کی بخند ... نتیجه گرفتیم هر کدوم از این سیخ کبابا از یه بره تشکیل شده ! به لحظه ی ورود و سرعت آوردن کباب ها کلی خندیدیم و این که تا اومدیم بجنبیم به حد مرگ خوردیم . توی این گیر و دار دو تا خانوم چاق با لهجه ی شمالی اومدن تو .
من یواشکی گفتم : دوست دارم وقتی پیازها رو می بینن قیافه شون رو ببینم ... تو زیر چشمی نگاه کردی و نالیدی : مال اونا اندازه ی ما پیاز نداره و تازه همش یه دونه کبابه برای دو نفر !
وقتی دو تا خانوم با اون عظمت دو نفری همچو کبابی رو خوردن من و تو داشتیم اندازه ی جد و آبادمون می خوردیم ... و مابینش اون قدر می خندیدیم که دنده های من درد می گرفت !!!
وقتی غذا خوردنمون تموم شد حال من داشت جدی جدی بهم می خورد هرچند حس کردم تموم کمبود خونی ام جبران شد.
بلند شدیم و به هر مشقتی بود با وجود خوردن چند تائی بره راه افتادیم ...دستامون و نفسمون بوی کباب گرفته بود : بوی کباب تازه ! هرازگاه به قول تو یکی از سیخ کبابا می زد زیر گلومون ... بعد دو تا چائی خریدیم و نشستیم لب آب ...
به گمونم حالا می تونم با اعتماد بگم خوشمزه ترین و به یادماندنی ترین کبابی که توی عمرم خوردم مال امروز بود و چقدر خوب بود که خندیدیم ... با همه ی سختی ها خندیدیم ... و صدای خنده های تو هنوز توی گوش من هست و از این بوی کبابی که به دست هامه به یاد خنده های سرخوشانه مون می افتم و حس می کنم عاشق کباب بناب آذربایجانم ! با اون قطر و طول فجیحش ...
*:عنوان این پست پیشنهاد تو بود بنابر سرعت لحظه ئی که کباب ها آورده شد و ما خوردیم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:42  توسط مرجان
|
نرگس که تصمیم گرفت بره از اشتها افتادیم . ناهار نصف نیمه ئی خوردیم و اون از ما جدا شد . بعد من و ملیحه پا به پا مثل قدیم ها با هم رفتیم تا کتاب کتابخونه رو که گرفته بودم رو بدیم . چادر سرش نکرده بود و من این طوری بیشتر یاد اون روزهائی می افتادم که بارون نم نم می اومد و ملیحه من رو تا ایستگاه می رسوند و دو تائی توی بلندپروازی هامون اوج می گرفتیم ...
نه از خواجوئی خبر بود ، نه از سه تائی بودنی و نه ما هیچ کدوم آدم های قبلی بودیم ! ملیحه شبیه قهوه ی نیمه تلخی بود که زندگی رو با زشتی ها و زیبائی ها پذیرفته بود . وقتی دستش رو گرفتم حس کردم : بزرگ شده ! و مثل قدیم حرف زدیم ... دوست داشتم تموم ساعت ها می خوابید تا اون صحبت های شیرینی که با هم داشتیم تموم نمی شد .
حالا ملیحه زنی بود که باور کرده بود رویاهای قشنگ صورتی روزهای عصر پائیزی مال خونه ی پدریه ! حالا من یاد گرفته ام روی جفت پام بایستم و تمرین کنم وزنم روی پر دو پا متعادل باشه و رو به ملیحه و توی چارچوب کتابفروشی بایستم و با شدت در مقابل چشم های دیگران بگویم : این منم که باید قدرتمند باشم : این مائیم ...
ما ؟ ... کمی به این کلمه ی مصلحتی مشکوکم ! که انگار فقط وقت هائی که مصلحت ها حکم می کنن توی دهان آدمی می چرخه ... ملیحه صراحتاً اعلام کرد گمون نمی کنه دیگه فرصتی پیش بیاد تا این طور با هم باشیم و نرگس رفت جائی که ما درست نفهمیدیم کجاست و برای چی ؟ ...
با این حال من و ملیحه تو خیابون های شهری که سرشار از خاطره هاس قدم زدیم و حرف زدیم و هر دو دغدغه داشتیم که بدونیم "حقیقت" چیه ؟ ... توی کتابفروشی ها چرخ زدیم ، از تجربه ها گفتیم ، از دغدغه ها و ترس ها ... و من حس کردم اگر 15 سال بگذره و من تازه ملیحه رو ببینم به همین سادگی می تونم باهاش از ترس کوچیکی که دیروز صبح قبل از این که از جا بلند شم بهم دست داده ، حرف بزنم ...
راه رفتیم ... راه رفتیم ... حرف زدیم ... تئوری نسخه پیچ کردیم و دست هم دادیم و ملیحه گفت : می بینی مرجان ؟ هیچ چیز مثل قدیم نیست حتی ما که نتونستیم 3 تائی دور هم باشیم و من تکرار کردم: هیچ چیز ... سال دیگه کجا خواهیم بود ؟

خداحافظی کردیم در حالی که اندوه عجیبی سراپامو گرفته بود ... چون هنوز دوست داشتم با ملیحه بلندپروازی کنم و بنشینیم روی پله ی پائینی پل تا من همه ی این دلهره های لعنتی رو شوت کنم توی آب ... و هنوز کم بود ملیحه سفارشم کنه : مرجان چرا نمی فهمی بزرگ شدی ؟؟؟
چرا نمی فهمم ؟ آدم ها بزرگ شدن ... آدم ها همه یاد گرفتن با جملات ترکیبی بگن کی هستند و من هنوز دلواپس ام ... دلواپس خواب های آشفته ئی که با من حرف می زنند : مرجان بزرگ شده ئی ... اون قد بزرگ که وزنت رو روی دو تا پات تقسیم کنی و با قدرت بگی : دیروز گذشت ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:44  توسط مرجان
|
بدنم درد می کنه ، پاهام گرفته ، دل درد گرفتم ، بی حالم ... هر چند دقیقه یه بار هم چندتائی فحش قشنگ حواله ی خودم و زهرا می کنم و به روح خودم و اون لعنت می فرستم . یکی نیست بگه شماها که همیشه ی خدا از آب و استخر فراری بودین حالا بی هوا چی شد مقابل تعریف های مبنی بر آرامش بخشی استخر کوتاه اومدین و بابای خودتون رو تو آب درآوردین ؟
اول که پامون رو گذاشتیم توی اون آب یخای ضدعفونی جیغمون رفت هوا : مااااااااااادر شوکوه ... بعد هم کلی طول کشید تا بریم توی آب . تا جون داشتیم خندیدیم ... دست و پامون الکی توی آب حرکت می کرد ... کم کم به پیشنهاد خانوم تصمیم گرفتیم بپریم بالا پائین بلکه یه کم شناگرای استخر رو از رو ببریم . خب وقتی یه بچه نیم وجبی عینهو قورباغه اون وسط جولان می داد زور داشت ما فقط بپلکیم دیگه ... دست همو گرفته بودیم یه کم ادای رقص درمی آوردیم ، یه کم ادای کانگورو ! بعد هم کل استخر رو کانگوروئی بالا پائین پریدیم و زهرا گفت : دور دوم شنای کانگوروی جام فلان ...
اون لحظه ئی که زهرا اون بالا ایستاده بود و جوگیر می خواست توی کم عمق شیرجه اساسی بزنه من همش می ترسم با مخ بره اون کف ... نهایتاً با پروئی نشست لبه استخر و پرید تو آب و تازه کلی هم ذوق کرد که شیرجه زده !!!!!!!!!!!!!!
یه خورده بعد من به مخم فشار آوردم تا از گذشته های دور اون یه ذره شنائی که بلد بودم رو بیاد بیارم و به زهرا هم پیشنهاد داد امتحان کنه ... خدا نصیب نکنه داشت توی کم عمق غرق می شد!!! سه دفعه رفت زیر آب و دراومد و من عینهو په په ها داشتم نگاش می کردم . تا خانومه سوت زد تازه انگار فهمیدم باید بگیرمش ... اون لحظه ی تاریخی بود که من پریدم توی دریا !!! و با کلی شنای زیر آب و روی آب و کرال و قورباغه و ... فرسنگ ها فاصله رو طی کردم و کشیدمش از آب بیرون و اون به محض این که توی ساحل نفسش جا اومد گفت : من به تو مدیونم ! تو جون منو نجات دادی ...

قضیه استخر رفتن ما به اون جا رسید که رفتیم توی سونای خشک و دراز کشیدیم و کمی یوگا کار کردیم . بعد هم کلی توی سونای تر جیغ و جار کردیم و تا اومدیم بجنبیم سوت ها رفت هوا که سانس تموم شد و ما تازه فهمیدیم نیم ساعت دیر اومدیم !
وقتی اومدیم بیرون کلی بدن درد گرفتیم . با هزار جون کندن خودمو رسوندم خونه . به سرعت خوابم برد و حالا که بیدار شدم اس ام اس های زهرا از پی هم نشون می ده تا چند روز آینده این درد ادامه خواهد داشت ... و من امروز رو با همه ی دردش دوست داشتم ... تموم لحظه هائی که بابت یه تجربه ی مشترک با زهرا دست هم رو گرفته بودیم ، تموم جیغ هائی که از سر لذت کشیدیم و خنده هائی که مدت ها بود از ته دل نداشتمشون... اما پشت دستمو داغ کردم استخر نرم : نه زهرا اصرار نکن !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:23  توسط مرجان
|
خیلی دوست داشتم بشینم اما هیچ جائی برای نشستن نبود . دستمو گرفتم به میله های سرد اتوبوس . اون عقب دو تا دختر کوچولو با فرم های مدرسه نشسته بودن و تند و تند با هم حرف می زدن . از پوزشن نشستن و طرز صحبت کردنشون حس کردم خیلی دوست دارن مثه بزرگترها باشن . داشتم نگاهشون می کردم که اونی که سمت پنجره بود با لحن آمرانه ئی اون یکی رو کشید طرف خودش : بیا این ور این خانومم بشینه ... سعی کردم بجای این که لپش رو بکشم و تشکر کنم خیلی محترمانه بگم : ممنون خانوما ! ... و اون دوتا کیف کنن!
وقتی نشستم بی توجه ، به حرف هاشون ادامه دادند . تو دست دختر بغل دستی ام یه برگه بود . می شد از روی دست خطش تخمین زد چهارم یا پنجمن ! نوشته بود : به نام خداوندی که عشق را آفرید ... لب هام به خنده باز شد . یاد خودم افتادم با اون انشاهای کیلومتری که اولش همیشه می نوشتم به نام آن که او همه نام و ما همه بی نام ، به نام هستی ، هستی آفرین ... هستی ساز ! بعد نوشته بود : قندی ، شکلاتی ، نباتی ، چیزی اگه سراغ داری بده من با چائی ام بخورم ... فکر کردم لابد مال دفتر خاطراتشه که پر از این جور چیزاس اما ادامه داد بود : راستش من می خواهم با یک پسر سوم دبیرستانی دوست شوم . ترا به خدا مسخره ام نکنید ... چشم هام گشاد شد . برگه توی دست دخترک چرخید و دیگه چیزی نتونستم بخونم . دخترک کنار دستی ام گفت : می خوام براش یه نامه بدم . یاد نامه پراکنی های خومون افتادم . نامه های من ، زهرا ، آذر ، لاله ،سهیلا ، آزاده ... یاد نامه هائی که همیشه گلایه داشتند و ما دخترها عجیب عاشق این بودیم که بنویسیم ! پس هنوز دختر بچه ها می نویسن برای هم ... اما دخترک از خیال خام بیرونم کشید : می خوام به خط گفتاری بنویسم نه خط نوشتاری !!! حدس زدم منظورش محاوره ئی باشه ... ادامه داد : می خوام بنویسم از اون روزی که شما به من گفتی بیا کارت دارم من دارم هی فکر می کنم که شما چه کاری داری ؟ اگه کار مهمی داری لطفاً برای من نامه بنویس ...
طوری با جدیت حرف می زد که کم آورده بودم . اون یکی کوبید بهش : هی خودتو تکون بده رد شدیم نکنه تا فردا می خوای این جا بشینی ؟
بدو بدو رفتند . رفتند در حالی که من توی بهت مونده بودم و کلی خاطره برام زنده شده بود . یاد روزهائی افتادم که ساعت ها وقت صرف می کردم تا صحنه ی پشت اون آبشار خیالی رو خوب بنویسم ... یاد اون عصرهائی که با سپیده داستان هامون رو برای هم می خوندیم و همدیگه رو نقد می کردیم و پیشنهاد می کردیم : این طوری بنویس ...
نوشته های من به خیال خودم به سبک ژول ورن بود ! آذر روح فهیمه رحیمی رو شاد می کرد و سپیده تحت تاثیر باغ بلور مخملباف بود ...
گاهی پاتک می زدیم به کتاب های بابای سپیده که ممنوعمون کرده بود و ما کنجکاو و تشنه برای خوندن . با هر خفتی بود از لابلای اون همه کتاب های توی کارتون های توی زیر زمین یکی می کشیدیم بیرون و سپیده تاکید می کرد اگه زود نیاری بابام می فهمه ها !
من کتاب رو زیر پیرهنم قایم می کردم . یواشکی می رفتم روی پله های بالا که به پشت بوم می خورد و ساعت ها با ولع می خوندم ... پر ، شعرهای فروغ بی سانسور ، کتاب های فهیمه رحیمی ، نسرین ثامنی ، ر اعتمادی ، هدایت ... مارکز ، برباد رفته که تا قبل از دبیرستان نصفه خوندمش و همیشه حسرت می خوردم ، همینگوی و ...
دیوانه وار عاشق قهرمان های " قصر وحشت " هیچکاک بودیم ... می مردم برای آگاتا کریستی و چقدر از همون روزهای بلوغ سهراب برام عزیز بود . عصرها فریدون مشیری می خوندم ! گاهی سهیلی ، گاهی کرمانشاهی ... سپیده همیشه شعرهاش رو توی مایه های معینی کرمانشاهی می گفت . من شده بودم یک پا مریم حیدرزاده !!!
ساعت ها ذهنم درگیر بسکتبال بود . ساعت ها توی ذهنم تمرین می کردم گل بزنم ... روزهای زیادی توی مدرسه در این مورد حرف می زدیم . چقدر کیف داشت زیر برف داد می زدم : پاس بده ...
تا فرصتی دست می داد می نوشتم ... دوست داشتم نقش اول تئاتر باشم ! مرده ی ایمه و اشاره های اختراعی مون بودیم که ساعت 4 بعدازظهر با سپیده روی پشت بوم برای هم دربیاریم !!! و چه بادی به غبغبم می افتاد وقتی بلند بلند برای سپیده از آرزوهام می گفتم...
چه کیفی داشت اون نوشابه و ساندویچ خوردن های بعد از مدرسه که من بودم و لاله و بعد هم زهرا اضافه شد. اون اداهای روشنفکری و اون سخنرانی های طولانی که با سپیده در وصف خدمات بشر دوستانه مون می کردیم ...

یه روز توی اتوبوس من و سپیده تظاهر می کردیم عربیم !!! و سرمون روسری شالی عربی بود و وقتی اتوبوس از ایستگاهمون گذشت بجای اون کلمه های عجیب غریب عربی داد زدیم : آقاااااااااا نگهدار و حالا امروز دو تا دختر بچه تظاهر می کنن زن های جوونی هستن ! و این تظاهر کودکانه من رو برد به اون سال های شیرین و دوری که انگار هزار سال ازشون گذشته. و شاید یه روز بیاد که یکی از اون دخترها سعی کنه به ادای بزرگم منه دو تا دختر کوچولوی کنار دستش نخنده و از تعجب تفکراتشون چشماش 4 تا شه ... و صدای دخترک وراجی توی گوشش بپیچه : می خوام براش یه نامه بدم . می خوام به خط گفتاری بنویسم نه خط نوشتاری !!! ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:48  توسط مرجان
|
بعد خیلی روز قسمت شد نرگس خانومو ببینم . وقتی دیدمش داشتم با تلفن حرف می زدم و نمی تونستم بغلش کنم . دستمو محکم فشار داد . حس کردم دلش برام تنگ شده که دستمو اون جوری فشار داد . مثه همیشه برام هدیه آورده بود !!! همین طور که حرف می زدیم سوار تاکسی شدیم و رفتیم خواجو . هووووووووف ... چقدر دلم تنگ شده بود ... اعتراف کردم : خواجو خواجو ... دلم برات تنگ شده بود . نرگس لب ورچید ! مجذوب شدیم . باز همون حس همیشگی . خودمو بخشیدم به آب . چند دقیقه بعدم همون پیشنهاد همیشگی : گور بابای مردم کفشتو در آر ... پاهامو که سپردم به آب نرگس دنبالم پاهاشو کرد توی آب . انگار از توی روزنه های پاهام می رفتن بالا و ذره به ذره خنکای آب فتحم می کرد . جای خالی ملیحه خوب پیدا بود ... یه خورده که گذشت بلند شدیم پوزشن عوض کردیم و رفتیم اون بالا توی دهنه ها نشستیم . مثه همیشه ... از آرزوهامون گفتیم ، از اتفاقات ، از چیزائی که رنجمون می داد ، از روزمره ها ، از دل تنگی ها ... تا بخودمون اومدیم خورشید عینهو یه گوله ی سرخ با هر لحظه یه قدم نزول می کرد . یه پیرمرد ایستاد پائین : دخترا حالا که به خدا نزدیک ترین و لب آب حالشو می برین منم دعا کنین ... یه کم دردودل کرد و رفت ، خورشید هم رفت . صدای اذان بلند شد . تموم اون اذیتام قطع شد ... بی اختیار چشمامو اشک برداشت . حس کردم یه جائی مابین زمین و آسمون یه روح بزرگ بزرگ بغلم کرده ! احساس کردم از ظرفیت این لحظه ی حجیم دارم می ترکم ... یه برگه از جلوی چشمم پر زد و رفت توی آب . پیشنهاد کردم آرزوهامونو بنویسیم و پرت کنیم توی آب !!!
با ذوق برگه درآورد . دوتائی شروع کردیم به نوشتن . گهگاه روی دست همو نگاه می کردیم .اسم خودمو که توی برگه اش دیدم کلی سربسرش گذاشتم . گاهی وقتا که سر به سرش می ذارم با همون مظلومیت و حجب خودش فقط بهم چشم غره می ره و من حس می کنم بیش از حد یه دختر بی تربیت و پروام ! هر کس رد شد بهمون خندید . خودم هم یواشکی به خودمون می خندیدم اما کیف می کردم ... اون قد نوشتم که برگه کفاف نداشت . گوشه هاش پر شد ... اگه بهم رو می دادن بازم داشتم بنویسم : خدایا از عشقت به من بیاموز ، خدایا خدایا خدایا ...
مثه همیشه که من کارم زودتر تموم می شه منتظر نشستم تا اعلام آمادگی کنه : 1 2 3 ... شوت . پرتشون کردیم پائین . برگه ی من بی چند تا تاب پرتاب شد وسط جریان آب اما مال نرگس با همه ی درخواستی که داشت تند تند از کائنات می کرد افتاد روی زمین . به ریشش خندیدم :کائنات ضایعت کرد ! ... بعد دو تائی فکر کردیم چرا ؟؟؟ نشستیم به دلیل بافتن که لابد باید برای اون آرزوها کار خاصی بکنه ، لابد لابد لابد ... ونهایتاً رفتیم پائین که پرتش کنه تو آب. چند تائیم عکس انداختیم و رفتیم رستوران . روبروی هم که نشستیم من شروع کردم به اراجیف بافتن و تا خرخره ام بحد انفجار خوردم . تموم مدت سعی کردم توی لحظه زندگی کنم و از اون چه که هست پر شم ... اما وقتی برمی گشتیم نمی تونستم فراموش کنم آرزوهای من توی یه آب زلال به جریان افتاده ... و خوب حس می کردم پیش از همه ی اونا من تو یه بستر خنک پر از قطره های پر از "من می روم " غلت می زنم ... من می روم من می روم ... من می روم و همه ی دنیا رو پشت سر می گذارم . همه ی همه ی همه شو . تا جائی در انتهای این جهان بزرگ بزرگ قطره آبی بشم که پای خسته ی دل تنگ دختری رو غلغک بده تا بهش بگه : نفس بکش و دنیا رو با هر دم تصاحب کن و با بازدمت ببخش ... در بند هیچ مباش : برووو ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مرجان
|
سلام : بهت می گم فرشته چون باور نمی کنم کسی غیر از خدا تو رو برای من فرستاده باشه . می دونی فرشته کوچولو ( و می گم کوچولو چون هستی ... ) امروز قبل از این که تو بیائی من از کار خسته شده بودم . بلند شدم رفتم توی اون اتاق کوچیکه که برای زنگ تفریحه ... شیوا دراز کشیده بود اون جا . نشستم بالای سرش و گپ می زدیم . فکر می کنی چی گفتیم فرشته خانوم ؟ نه ... تو با این که فرشته ائی علم غیب نداری !!! اما من می خوام بگم . داشتیم از سختی می گفتیم ، از دردها ... از رنج " بودن" ... داشتیم تاکید می کردیم همه آدم ها به سهم خودشون درد ، دارن که از زیر در یه جفت پای دخترونه به چشمم خورد . پاها اومدن سمت ما و در یهو باز شد ... دوتائی بدون این که بدونیم اون پاها مال کی هست پریدیم بالا و در باز شد در مقابل چشمای متعجب ما : من و شیوا ... دو تا دسته ی گل اومد جلو ... توی هوا گل ها رو قاپیدیم . ذوق مرگ شده بودیم . می دونی خانوم فرشته گاهی احساسات به هیچ زبون زنده ی دنیا ترجمه نمی شن ، برای همین تصمیم گرفتم ببوسمت ...
بعد ما : من و شیوا ... بدو رفتیم توی آشپزخونه و دسته های گل رو گذاشتیم توی پارچ آب و ایستادیم به تماشا . شده بودیم عینهو یه پسربچه ی 4-5 ساله که بعد از یک ماه که بهش قول دادن واسش یه دوچرخه بخرن ، حالا اونو جلوش داره و حتی نمی تونه از شدت شیرینی اون لحظه بهش دست بزنه !!! دوچرخه رو ناخودآگاه مثال زدم . شاید برای این که تو با دوچرخه مانوسی ، هر چند من همیشه فکر می کردم فرشته ها با بال هاشون این ور اون ور می رن ...
کمی توی آشپزخونه جفتک چارکش توی هوا انداختیم . کارهائی که برای یه خانوم محترم هیچ مناسب نیست . این قدر ذوق کرده بودیم که نمی دونستیم باید چه کار کنیم ؟ بعد اومدیم و با تو و آقای کوچولوت که برامون بستنی خرید ، 4 تائی یه ضیافت کوچولو درست کردیم .
تو سی دی موش هات رو درآوردی . می دونی من از موش ها می ترسم . یه جوری ان ! دست هاشون یه حالیه ... می دونی انگار هولم می کنن . به نظر بدجنس میان هر چند خودم متولد سال موشم !!! با همون حالت کودکانه ات موش ها رو نشون دادی و بعد هم رفتی .
لابد فکر می کنی باید تشکر کنم و نامه ام رو تموم کنم اما باور کن این تازه شروع قضیه بود . تازه وقتی تو رفتی فهمیدم اون احساسی که با گرفتن دسته ی گل توی وجودم ترکید چی بود ... راستشو بخوای پنهونکی کمی گریه کردم . احساس کردم " وجود " دارم !!! شاید برای تو مسخره باشه اما گاهی حس می کنم برای آدم های دیگه فقط یه اسمم با یه رفتار از پیش تعیین شده که اگه کمی بخواد تغییر کنه نچسب می شه ... بگذریم !!!
ظهر که برمی گشتیم : من و شیوا ... برای بار چندم صحنه ی اون لحظه رو تجسم می کردیم و از تعریفش خسته نمی شدیم که من نتیجه گیری کردم و ریختمش توی قالب جملات و گفتم : نتیجه این که همه ی سختی ها و دردهای آدمی رو درمون : عشقه ...
دوتائی حس خوبی داشتیم : من و شیوا ... من رفتم اون طرف خیابون و بر عکس همیشه که با اتوبوس می رم خونه ایستادم تا با تاکسی برم که گل ها خراب نشن ... شیوا هم اون طرف بود . به هم لبخند زدیم ...
وقتی سوار تاکسی شدم فهمیدم خیلی احساس بزرگی کرده ام !!! و فهمیدم که تو با کوچکی ات چه احساساتی که در من برانگیخته نکردی ... باور نمی کردم توی این روزها که عجیب احساس "نبودگی " می کنم ، خدا از راهی که یه لحظه هم به ذهنم نمی رسید تو رو برسونه تا من یادم بمونه : عشق : عشق ...
سرشارم کردی فرشته خانوم ! به قول شیوا آدم از لذت نامنتظره ها بیشتر کیف می کنه تا آدم هائی که باید ... فکر کن بعد از این همه سال هیچ کس حسابم نکرده بود و امروز یه جفت پای دخترونه بیاد آوردم که زیستن را " عشق " باید ...
فرشته خانوم دعا می کنم همیشه همین طور کوچولو بمونی . همیشه ی خدا لذت موش داشتن رو داشته باشی و فراموش نکنی به یکی از این آدم هائی که زیادی احساس آدم بزرگی کرده بود تنلگر زدی ...
فرشته خانوم صد سال دیگه هم بگذره حتی اگه هر چیزی رو یادم بره پاهات رو فراموش نمی کنم که چطور شبیه پاهای خداوند من بود . راستی فرشته خانوم روز تو هم مبارک ...
از طرف ما : من و شیوا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:24  توسط مرجان
|
برای نوشتن حرف زیاد دارم ! حرف هائی که همه انبار شدن روی دلم ... از همین حرف های پیش پا افتاده ی روزمره تا حساب و کتاب های دخل و خرجم و این که بدجوری دلم هوس کرده یه تایر بزرگ همین جاها بود تا مثه بچگی ها از روش بپرم روی دیوار و با امیر همسایه برای هم ادا دربیاریم . امیر و من همسن بودیم . گوش هاش خیلی بزرگ بود . خیلی هم بی تربیت بود : خیلی ! هنوز که هنوزه صداش توی گوشمه ... روی سرش جای چندتا بخیه بود . پرورشگاهی بود. مثه توی فیلم ها هم نبود که ندونه . می دونست و عین خیالش هم نبود . بچه بود و عجیب بازیگوش . بازیگوشی هاش به من هم سرایت کرده بود . وقتی زنگ مدرسه می خورد توی پیچ کوچه ی باریک و بلند مدرسه ی ما منتظرم بود . اگه به سرم می زد و می خواستم با یکی از دخترها برگردم کتک مفصلی ازش می خوردم ! دوتائی برمی گشتیم . یادم داده بود تا خونه مسابقه بذاریم کیفامون رو بندازیم بالا و بگیریم . کلی خاکی پاکی می شدم . سر کوچه هم دستامون رو دور تیر برق حلقه می کردیم و این قدر می دویدیم که از سرگیجه پخش زمین شیم . تا عصر که مامانش از سر کار برگرده خونه ی ما بود . گاهی اوقات هم وسوسه ام می کرد و تنهائی می رفتیم پارک !!! یک آن توی بازی ها چشمم به مامانم و مامانش می افتاد که عصبانی از روی سرسره می کشیدنمون پائین و ضیافتمون رو نصفه نیمه می ذاشتن ...
یه شب که خونشون بودم وقتی مامانم اومد دنبالم و دوتائی اصرار می کردیم من بمونم آبجی بزرگه اش ازش پرسید : چقد مرجانو دوس داری ؟ گفت : قد همه ی ریلای دنیا ... وقتی نوبت من رسید جواب داد : اندازه ی همه ی آسمون !
دلم براش تنگ شده : دلم برای امیر همسایه تنگ شده . دوست ندارم توی هیبت مردونه و با زنی که این روزا می گن باهاش ازدواج کرده ببینمش . دوست دارم با همون کله ی از بیخ تراشیده با زخم ها و ابروهای کلنگی و دندون های کرم خورده ای ببینمش که بود ! همون پسر بچه ای که وقتی داشتیم می رفتیم تا ته خیابون دنبال ماشینمون دوید و نقاشی من رو که برای خداحافظی دادم با حرص پاره اش کرد !!!
امیر با همه ی بی تربیتی اش و حرف های الهام و سمانه که می گفتن چون با پسر می گردم پسر می شم و حرصم می دادن و گاهی خودش حتی موهامو می کشید کلی بهم جسوری و لذت الان رو یاد داد . خیلی وقت ها که دارم مثه همون موقع ها شیطنت می کنم و بی خیال از همه چی یه بچه ی بازیگوش می شم حس می کنم امیر توی منه ، داره سوت می زنه برام . از همون بلبلیا که هیچ وقت به من یاد نداد ! من هنوز قد همه ی آسمون ها دوستش دارم !
همه ی این خاطره ها با چند تا ترقه توی ذهنم اومد . فکر کردم لابد امیر بعد از من بزرگ تر که شده دستی هم توی ترکوندن ترقه ها پیدا کرده و لابد اگه من پیشش بودم امشب اون جوری نمی پریدم توی خونه و از ترسم تا نیم ساعت بعد قلبم تروپ تروپ بالا پائین بپره ...
دلم می خواد توی اخترکی به اندازه ی شازده کوچولو بودم تا غروب رو توی روز صدها بار تماشا کنم . هرچی باشه آدم وقتی دلش خیلی گرفته باشه دوست داره غروب خورشید رو تماشا کنه... من یه اخترک کوچیک می خوام که از پس همه دیوارهای دوروبرم غروب رو تازه و صاف ببینم . برای دل تنگی ام نمی تونم اندازه ی چندبار غروب رو دیدن رو تخمین بزنم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان
|