تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388

خسته ام، کوفته ام ... سرم هم کمی درد می کند ... وب گردی می کنم . عکس های شماها را می بینم ، ویدئوی ما همه "مجید" هستیم را ... هر بار که می خواند : آزادی : می لرزم ... اشک توی چشم هام حلقه بسته ... از این جنبشی که یک باره و بی برنامه میان شماها راه افتاده تعجب نمی کنم . راست است ما داریم رشد می کنیم ... شماها را دوست دارم با آن روسری های سبزتان ، با آن هر چه هائی که بر سرتان انداخته اید ، آن قیافه های جدی یا لوده تان را دوست می دارم ، آن ویکتوری هاتان را ، این که شماها هم باور کرده اید زن و مرد مساوی اند ... 

                             

حالا به گمانم دست از این طبقه بندی که سال های رکود توش دست و پا زدیم دست برداشته ایم . حالا دیگر معنی ندارد تو مردی من زنم ... من مردم تو زنی ... حالا همه ی ما یکی هستیم ، همه ی ما زنجیرهای به هم گره خورده ئی هستیم که برای انسانیت در تکاپو هستیم ... راست است جنبش مان شبیه جنبش 1968 است ... و شاید عمقی بیشتر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:56  توسط مرجان  | 

یکشنبه پانزدهم آذر 1388

امشب وقتی ماسک به صورتم زده بودم و توی تاریکی اتاقم درازکش یک آهنگ خوب گوش می کردم دیدم که کسی دارد دور و برم می تابد و نگاهم می کند ... نگاهش خوب بود ... راه رفتنش خوب بود ... وجود داشتنش خوب بود ... آن قدر که می ترسیدم چشم باز کنم و برود ... همان طور ماندم ، هی ساوند تراکی که دوستش داشتم تکرار شد و من با خدائی که ماه ها دنبالش دویده بودم و نیافته بودمش فاصله ام قدر نفس هام بود ... که گاهی حبسش می کردم توی سینه ام تا شاید بماند در من ... و باز قلبم می کوبید به سینه ام که نفس بکش نفس بکش ...
باورم نمی شود که آن همه گشتم و گشتم و این روزها بی بهانه می آید به دل ام سرک می کشد ... این طوری نگاهم می کند ... این قدر ساده ... نه عقلم را می خواهم که بیاید تائیدش کند و نه هیچ کس دیگری که بخواهد با سوال و جواب هاش مبادا کم رنگش کند ...
صورتم داشت جلزجلز می کرد . باید بلند می شدم ... نشستم روبروی آینه و آرام آرام ماسک را پاک کردم ... هیچی روی صورتم نماند جز یک خنکای خوب ... به خودم زل زدم ... چند دقیقه ی طولانی ... اشک و لبخند در یک زمان دویدند توی صورتم ... با نوک انگشتم صورتم را توی آینه لمس کردم و فکر کردم : چه قدر زیبا شده ام ! ...
زیبائی نه از آن دسته که مثلا چشم هام شهلا باشد ، لب هام یک فرم خوب ... چه می دانم ... از این ها نه ! یک زیبائی که شاید از آن همه آرامشی که داشتم نشات می گرفت ... اشک هام سریدند روی گونه هام ... فکر کردم خودم را دوست می دارم ...

                      

ما آدم ها وقتی داریم توی تریپ روشنفکری و بار زندگی خدامان را دود می کنیم توی هوا حواسمان نیست خودمانیم که داریم دود می شویم ، خودمانیم که داریم می میریم ... خودمانیم که می گندیم ، می پوسیم و به هیچ مرحمی آرام نمی گیریم ...
می دانم نمی شود نگهش داشت می دانم اما همین لحظه های جسته گریخته ام را دوست می دارم ، غنیمت می دانم و شکر : و شکر : و شکر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:40  توسط مرجان  | 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

توی آن همهمه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم شان ... یک نفر از این لباس شخصی ها بود که شروع کرد به کتک زدن ... پسره می خواست فرار کند ... مردم هو می کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد . تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی خورد ... با تمام قوا جیغ می کشیدم ... جیغ می کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می لرزیدم و داد می کشیدم دیدم ... دیدم که چه طور یارو توی تک تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می گشت و نمی یافت ... نمی یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می زد ، می کشیدمش باز می دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی هوش است ...
وحشی شدند ... افتادند به جان مان اما یک چیزی در من سبکسرانه می خندید : شاد بود ... آن قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می گردم موتوری هاشان رسیدند بهمان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری ها دنبال مان گاز می دادند داشتم مقنعه ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم ، با دوربین هاشان فیلم مان را گرفتند ، کتکمان زدند ، چند نفر را بردند ، عربده زدند وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ...

پی نوشت :
 به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی ! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می خورد یکی از حسرت هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم...

بعدا نوشت :

دوستان عزیز توجه داشته باشند حجاب بیش از آن که آرزو!!!! و هدف من برای مبارزه باشد اختیار داشتن یا نداشتن اش برای من مهم است و این مسئله در حاشیه ی پست من بود و اصل چیز دیگری است نه این که من بابت بی حجاب بودن بروم سیزده آبان ...



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:38  توسط مرجان  | 

پنجشنبه هفتم آبان 1388

امروز وقتی آفتاب نیمه جان خودش را از لای درزهای کنار پرده ها کشید توی اتاقم دراز کشیده بودم ... به شغلی فکر می کردم که می رود جزو آن همه مشاغلی که دورادور همیشه دوست داشته ام توی آن بچپم ... مثل نقاش بودن ، مثل عکاس بودن ، مثل خیاط بودن ، مثل طراح لباس بودن ، مثل خیلی کارها ... این بار دل ام هوس گل فروش بودن کرده ... این که هر صبح به یک عالم گل صبح به خیر بگویم ، ناز و نوازششان کنم ، آب شان بدهم ، حواسم به نور و وضع شان باشد ...
فکر می کنم اگر گل فروش بودم عاشق این بودم که برای همه ی گل ها یک شعر بخوانم ، برایشان تعریف کنم که چه طور اولین بار قلبم از ذوق کسی فرو ریخت ... یا اصلا فقط بعضی چیزها را باید برای گل ها تعریف کرد ... این که آدم چه طور جزئیات دقیق کسی که دوست می دارد را به یاد می آورد ، این که سایه روشن ها چه طور باعث می شوند آدم غلظت احساساتش بالا یا پائین برود ، این که ... تا وقتی یک دختر بچه هستیم چه طور عاشق آنیم که یک دسته ی گل درست کنیم به شکل تل و بگذاریم روی سرمان و بشویم ملکه ی تمام دنیا ...
وقتی کسی خواست گل بخرد یک عالمه بلد باشم بهش بگویم چه گلی بخرد ، برایش بگویم که چه قدر این گل ها نازکند ، که چه قدر می فهمند و گل ها یواشکی نگاهم کنند ... و یک عالمه کاغذ و کادوی رنگی داشته باشم ، یک عالمه روبان های رنگ به رنگ ... با کارت تبریک هائی که پر شعرهای امین پور و پناهی و فروغ و حافظ و ... اند نه آن جمله های تکراری همیشگی که مثلا قدم نو رسیده مبارک ... آدم باید این مناسبت های خوب را بگردد یک شعر ناب پیدا کند ، که مخاطبش بخواند ، که لبخند بزند و دسته ی گل را هی بو بکشد ... هی شعر را تکرار کند توی ذهنش ...

                   

گل فروشی عاشق بودن می خواهد ... فقط یک آدم عاشق است که می تواند با ملایمت دست روی لپ گل ها بکشد و برایشان یک ترانه ی خوب بگذارد ، فقط یک آدم عاشق است که می داند گل ها چه چیزهای خوبی هستند برای آن که یک اتاق را به عطر پر کنند ، یک نگاه را به لذت بیامیزند ، زیبائی را بی واسطه بگذارند جلوی ما آدم ها ... وگرنه که گل می شود ادای احترام ، یک جور تعارف بین آدم ها ، ادای دین و وظیفه ...

پی نوشت:

بی نصیب نمی ماندند آن ها که دوست شان داشتم ، هر صبح ، از یک شاخه ی گلی که با یک دوچرخه می بردم در خانه هاشان ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:47  توسط مرجان  | 

دوشنبه چهارم آبان 1388

دل ام می خواهد یکی از همین روزهای نیمه ابری که باران خیلی نرم نرمک و آرام ممکن است اندازه ی یک ربع نوازش گونه ببارد ، وقتی دارم کارهام را انجام می دهم ... صدای رادیو از یک جای نزدیک توی گوشم بپیچد که دارد یک ترانه پخش می کند و از قضا آن ترانه ی دوست داشتنی من باشد ... یا که مثلا دارم توی خیابان می روم یک باره یکی از پشت چشم هام را بگیرد ... غش غش بخندد ... بپرسد : یالا حدس بزن کی هستم و من آرام آرام نوک انگشتانم را بکشم روی دست هاش و هی گوشم را تیز کنم تا ببینم کی این قدر خوب دارد با من قایم موشک بازی می کند ؟ ...

دل ام می خواهد یکی از همین شب ها که نیمه شب بیدار می شوم ، وقتی گوشی ام را آوردم بالا تا ببینم ساعت چند شده یک اس ام اس نخوانده ببینم که توش یک حرف زیادی خوب باشد ، آن قدر خوب که بلند شوم پاهام را بگذارم روی زمین ... اس ام اسه را هی بخوانم و یواشکی توی تاریکی لبخند بزنم و بروم چراغ خواب را روشن کنم ، یک آهنگ ملایم بگذارم و چشم براه صبح باشم ...

          

دل ام می خواهد با یک نفر که دوستش دارم قرار بگذارم ، بروم توی خیابان بایستم و چشم به راه آمدنش شوم تا دل ام باور کند انتظار خوب را ، تا ببینم که از دور می آید ... و توی دل ام قنج برود ... دل ام می خواهد یک راز خوب بشنوم ، یک عطر خوب بو بکشم ، دل ام ... بهانه ی خوبی ها را می گیرد... بهانه ی لذت های ناگهانی ، مستی می خواهد دل ام ... دل ام می خواهد بی آن که من چشم به در بدوزم و چشم براه باشم یک خوب رخ بدهد ... یک بار هم بی آن که من دنبال جفت و جور شدن شرایط باشم شرایط بیایند و خودشان جفت و جور شود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:9  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

این جا ... توی این ظهر خوب آلوده ی پائیزی ... توی این اتاق کوچکم نشسته ام . "تقصیر من بود" از کیوسک را گوش می کنم . گاهی زیر لبی باهاش همراهی می کنم و این بهترین کار دنیاست توی یک یکشنبه ی مهری که دانشگاه نرفته ام ! این که تا خرخره ناهار خورده باشم ، آفتاب پهن شده باشد توی اتاقم ... یک کتاب گرفته باشم دستم ، کمی وب گردی کنم ، گاهی چرتم بگیرد و برایم هیچ چیزی ... مهم نباشد ...
این طوری ها می توانم تقصیردار همه چیز شوم بی آن که کم بیاورم ، می توانم به ریش همه ی کسانی که الان دارند توی این کره ی خاکی با جدیت و تلاش هر چه تمام جان می کنند بخندم ، درست وقتی یک نفر دارد زیر فشار یک بحث طولانی جمله سر هم می کند من دارم چائی ام را می خورم ... نه دل ام می خواهد توی یک جلسه ی کاری باشم ، نه در یک کلاس نورگیر دانشگاهی ، نه نقاشی باشم پای یک تابلوی تازه ...

                

 فقط دل ام می خواهد یک دختره ی چشم سفیدِ تنبل ِ بی عار ِ بی غم ِ الکی خوش ِ درازکشی باشم که قابلیت این را دارد که یک آهنگ را صدهزار بار گوش کند و باز همان لبخند گل و گشادی که ناشی از شنیدن اولین بار آهنگ است را هر بار به لب بیاورد و توی آرشیو قدیم روزنامه هاش بگردد تا جدول دست و پا کند ...

پی نوشت :
دوست داشتی از این جا آهنگه را دانلود کن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:11  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیستم مهر 1388

هر آدمی یک رمز و رازهائی دارد که حافظ می داند ... می داند که وقتی چشم آن آدم بسته شده و دارد زیر لبی تندتند چیزی می گوید چی می گوید ، می داند مثلا یارو دارد الکی زور می زند یا که می داند که کسی که کتابش را توی دستش گرفته به همین زودی ها دلش شاد می شود ...
حافظ ، حافظه ی همه ی آن چیزهائی است که ما بابتش مردد بوده ایم ، همه ی آن کسانی که دوستشان داشته ایم ، همه ی آن غم هائی که برای آرام ساختنش دنبال چیزی ورای جمله هائی با اصول منطقی بوده ایم ... همه ی دل دل کردن هامان ...حافظ ، خوب می داند که ده سال پیش فلانی ها را چطور خواسته ایم ، چه طور با هیجان تفال زده ایم تا بدانیم آخرش که چی ؟ حافظ ... حافظه ی همه ی باری است که قلب ما را به تندتر نواختن واداشته ...

                 

حافظ را دوست می دارم ... طور دیگری ! شاید چون اولین شاعری بود که کشفش کردم ... برای من 8 -9 ساله کشف بزرگی بود که یک کتاب قدیمی که توش پر دست خط های پدربزرگم بود پیدا کنم و از کلمه های آن شیرین شود جانم ! تازه تازه دانستم شعر چیست ... تازه تازه فهمیدم آدم چه قدر می شود از آهنگ کلمه ها کیف کند ... روحش شاد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:32  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و هشتم شهریور 1388

شب هائی هستند که آفریده شده اند برای این که آدم راست برود توی رختخوابش چپه شود و کپه ی مرگش را بگذارد و بخوابد ... شب هائی هم هستند که باید آدم هی پهلو به پهلو شود . ادا بیاورد ، هی فکر کند که اه این نوری که از بیرون می زند ... اه این صدای چک چکه ی آب ، آن خش خش پهلو به پهلو شدن یک نفر دیگر توی اتاق بغلی ، درد دندان چهارم بالائی سمت چپ ... و یک عالم ادا و اصولی که آدم از خودش درمیاورد تا بخوابد ... شب هائی هستند که آدم فقط می رود توی رختخواب تا هی رویا درست کند ، هی یک صحنه را توی ذهنش جلا بدهد ، یک حرف را بگذارد توی ذهنش ریپیت شود و با یک عالم خیال خوش نفهمد کی خواب دزدانه چشم هاش را بسته به خواب ... یک شب های دیگری هم هستند که بالش می شود مامن اشک هات ... هق هق ات ... بی پناهی ات ...  بی پناهی ات ... بی پناهی ات ...
یک شب هائی هم مثل امشب من می شود که دوست دارم یقه ی یک نفر را بگیرم و بگویم چرا من باید توی این کشور لعنتی زن باشم ؟ من می خواهم بی حجاب بروم بیرون ... با یک دامن پرچین ... با موی پریشان ... با یک کلاه لبه دار سبز ... می خواهم یک کتاب شعر بردارم و نجواکنان توی خیابان های خلوت ساکت شهر که بوی رخوتناک خواب و شهوت غلتیدن توی یک آغوش را به جان آدم می ریزد تا صبح راه بروم ... راه بروم ... راه بروم ... شعر بخوانم ... شعر بخوانم ...
و صبح ... یک نفر پیدایم کند ... وقتی دارم تمام توانم را به کار می گیرم تا بیدار بمانم ، یک نفر بغلم کند مرا ... بیندازدم روی دوشش و بی هیچ حرفی ببرتم خانه ... توی تختخوابم بگذارد ... پتویم را بکشید تا بیخ گلوم بالا ، پاهام را بگذارد بیرون باشد و درست یک لحظه پیش از خوابیدنم بگوید : دیشب ماه تمام بود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

لابلای فیدهای باران زده ی دیگران فید زهرا را می بینم :

"A friend is someone who knows all about you and still loves you" — Elbert Hubbard

گوشی ام را برمی دارم تا سیوش کنم اما میانه ی راه حس می کنم : نه ! با یک اس ام اس و اضافه شدن به نوت ها قضیه تمام نمی شود ... لازم است بیشتر بنویسم ... لازم بود بگویم اگر روزی حس کردی باید مصلحت اندیشی کنی ، بترسی ... در نشان دادن خود واقعی ات به کسی که نام "دوست" بر او گذاشته ئی همان جا بدان او دوست نیست ... یک نفر است که بابت چیزی با تو اشتراک دارد و بس و روح تو با او جوش نخورده ، پیوندی ندارد ... از همان دوستی هائی که وقتی حرفی برای گفتن نیست هول می شوی ، به تته پته می افتی تا حرفی را بکشی از زیر رنگارنگ حرف های معمولی بیرون ...
بعد فکر کردم تا این جای قضیه مال دیگری بود ... تکلیف خودم چی می شود ؟ چند بار با نگاه متعجب زده ام زبان کسی را بسته ام ؟ چند بار با حرف های نسنجیده ام راه بسته ام ؟ ... چه روزها که با قضاوت هام دوستی نکرده ام ...

                         


اما این روزها دارم تمرین می کنم ... گاهی خیلی سخت می شود که بدانی فلانی چه کثافتی بالا آورده ، آن یکی چه قدر بابت یک روز سال های عمرش را می دهد دست باد به امید آن که آن یک روز برود پیدایش نشود ، یکی دیگر ... یکی های دیگر ...

و "دوست" بودن و "دوست داشتن" آدم ها به سبک خداوند چه قدر سخت است ! چه قدر سخت است آدم ها را با بدی هاشان ، سیاهی هاشان ، خرده شیشه هاشان ، گناها نشان : دوست بداری اما لذتی در این دوست داشتن هست که در دوست داشتن یک فرشته هرگز نیست و شاید از سر همین بود که انسان آفریده شد : شاید ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10  توسط مرجان  | 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

دلم ميخواست بودي و محکم بغلت ميکردمAfsane :
Marjan: manam delam mikhad
برام مهم نيس اسمش چه جور عشقيهAfsane :
Marjan: harchi mikhad bashe
فقط ميدونم بهت علاقه دارم و به شدت به وجودت محتاجمAfsane :
Marjan: che tarkibe ghashangi shod
Marjan: az too liste ahanga ahangi ke kheili doos daram oomad
Marjan: dastam rooie axet bood
Marjan: jomlehat…
Marjan: ashke cheshmam
گريه نکن : Afsane
طاقت بيار: Afsane
ما راهمونو از ميون هرچي بيراهه باز ميکنيم : Afsane

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:53  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

شب باشد ، دیر وقت باشد ... آن قدر که این خانواده های پیک نیک بروی اصفهانی که به قول ماهور خیلی زیادند بساط قابلمه و پیک نیک شان را جمع کنند و بروند بیرون ... برویم روی آن پل تاریک و فقط به اندازه ئی روشن که بتوانی تشخیص بدهی کی کنارت ایستاده و لابلای آن بیدهای مجنون بچرخی ... و لابلای آن بیدهای مجنون صدای افسانه را بشنوی که دارد با ماهور حرف می زند . می گوید : وقتی لیلی و مجنون را خوانده بودم خیال می کردم عشق های دنیای واقعی راست راستی همان طورند ... ماهور می خواهد بداند چرا این درخت ها اسم شان بید مجنون است که افسانه یاد لیلی و مجنون کرده ... و من می گویم عشق های قدیمی ، عشق های بچگی آن قدر خوبند که فقط یک نگاه بس است ... انتظار دیگری نیست : همین که عشق هست کافی ست...

صدایشان باز کمرنگ می شود ومن بر می گردم لابلای برگ های بید مجنون و حس می کنم عاشقم... برتمام آدم هائی که ندیده مشان ، نشناخته مشان و هنوز کسی درونم نگفته مبادا عاشقش شوی ... بر تمام چشم های دنیا عاشقم ، بر تمام عادت های مزخرفی که فقط باید عاشق کسی باشی تا بدانی شان ، بر تمام رنگ هائی که او دوست دارد ، بر تمام کسانی که دارند آرام آرام نفس می کشند و کاری می کنند : کنار پنجره ایستاده شاید کسی و به دور دست ها نگاه می کند و به ماه ... به کسی که دارد توی وسائلش دنبال چیزی می گردد ، کسی که خیال می کند تنهاست ، کسی که دارد جائی را برای قایم شدن می کاود ...

           

 می خورند توی صورتم ، نوازشم می کنند ... راست راستی مجنون اند ... دوست دارم یکی از آن برگ ها باشم ، دوست دارم فراموش کنم مرزهام را ... دوست دارم بی قاعده یک برگ شوم و چند دقیقه ی بعد یک مرجان باشم که دارد با هر قدم با آن دوتای دیگر درک می کند ، خیابان را می پرستد بابت خیابان بودنش و رهاست ... رهاست ... آن قدر که می تواند با کلمه های افسانه بدود افسانه شود ، ماهور شود ، مسافران توی اتوبوس دشت روشن شود ، جیرجیرک شود ، بید شود ... عاشق شود ...

پی نوشت :

ماهور را دوست داشتم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

جمعه شانزدهم مرداد 1388
صبح جمعه است ... عید است ... همسایه ئی که پشت اتاق من است طبق معمول تمام عیدها یک فروند بلندگوی حسابی گذاشته پشت دیوار من ، فامیل هاش را جمع کرده و دارند از چند روز پیش تا حالا با خوشی های تو خالی شان توی ذوق دل تنگی من می زنند ... کاشکی راست راستی منتظر یک آدم زیادی خوب بودند ، آن وقت من باورم می شد باید جشن بگیرند ، شک ندارم آن وقت جشن شان شبیه این جشن هائی که چند سال است می گیرند نبود ...
من می آیم این جای جدیدی که توی اتاقم پیدا کرده ام ، وسط دو تا میزم می نشینم ... جائی هست اندازه ی یک نفر که پاهایش را دراز کند ، بساط کتاب و برگه هاش را بچیند دورش ، تکیه بدهد به دیوار و موزیک درباره ی الی را گوش کند ...
صدای همهمه ی پشت دیواری ها بالا می گیرد ، یکی از همین مداح های دو آتیشه داد می کشد ، هوار می زند ... بوهای درهمی می پیچد توی مشامم ... پاهایم را جمع می کنم توی بغلم ... چه قدر خوب است که چیزی به اسم ریپیت ساوند ترک هست ... چه قدر خوب می شود اگر راست راستی یک آقای خیلی خیلی خوبی باشد ، به من چه که قیافه اش چه طوری است ، گور بابای شماهائی که ذوق خال و قد و قامتش را می کنید ، من ... من فقط دل ام می خواهد این آقای خیلی خوب اگر هست یک روزی سر و کله اش پیدا شود . یک روز بیاید ... مثل خیلی ها نیستم که باور کنم هست ، دوست هم ندارم باور کنم نیست ... دوست دارم باشد : من دوست دارم باشد ...

                         

یک روز بیاید ... آن روز دیگر مثل این روزها قایم نمی شوم لابلای دو تا میز ، شاید حتی اگر آمد دستش را گرفتم و آوردمش این جا ، تنگ هم نشستیم ... اگر دوست داشت برایش چائی می آورم یا که اصلا وقت نیست و او باید برود به داد دل ها برسد ...
من که باورم نمی شود او توی پیرهنش شمشیر گذاشته باشد و بیاید سر ماها که گناه کرده ایم ، که ترسیده ایم ، که دروغ گفته ایم و ... ها بزند ... من که باور نمی کنم شماها راست بگوئید و یک سری سرباز برای خودش دست و پا کند ، این کارها شبیه فکر شماهائی است که بلندای او را نمی دانید .
من باور دارم می رود سر خجالت زده ی همه ی کسانی که روزی توی این دنیا خجالت کشیده اند را روی سینه اش می فشارد ، من باور دارم تمام زخم خورده ها را می بوسد ، دست آدم های تنها را می گیرد ، امیدهای نیمه جان را می کارد ، خطوط پیری را پاک نمی کند اما لمس می کند ، گوش می کند تمام داد و بیدادها را ... شاید هم وقت کرد و آمد این گوشه : توی این تنگنای دو تا میز من ، نگاهش کنم ... برایش چائی بیاورم ...
گمان نکنم کسی بتواند ظلم آدم ها را پاک کند ، گمان نمی کنم گرد و غبار این دنیا را بشود پاک کرد ، خون های به زمین ریخته را ، داد و بیدادها را ، گرسنگی آدم ها را ، کثافت های روی هم تلنبار ... نمی شود اما به گمانم اگر او بیاید برای این ها نمی آید . برای آن حالت بعد از تمام شدن می آید ، وقتی که آدم دارد فکر می کند ... به تمام روزهائی که منتظر بوده ، گفته است امید دارد ، گفته صبر می کنم ... اگر بازی این دنیا تمام شده باشد و کسی نیامده باشد سرت را بر سینه اش بفشارد ، چه طور می شود آن روزها را توجیه کرد ؟

چه قدر این شعر فروغ خوب می تواند توصیف حالت ام باشد :

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...

پی نوشت :
اگر خواستید موسیقی پایانی فیلم درباره ی الی را از این جا بگیرید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:3  توسط مرجان  | 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

قرارمان که ساعت 6 بود ... پی ام داد : بیا زودتر بریم : می ترسم برای این همه حرف وقت کم بیاریم ... قرارمان را می کنیم 5.5 ... با خودش شربت آلبالو و تی تاب آورده ... می رویم زیر سپیدارهای بلند بلند ، همان جا که افسانه حس می کند ما خیلی کوچکیم . یک جای خلوت پیدا می کنیم و روزنامه پهن می کنیم روی چمن ها. حرف می زنیم ، حرف می زنیم ... گاهی می خندیم ... گاهی هر دو ساکت می شویم ... به دور و برمان نگاه می کنیم ، به آن همه زوج ، به سنجاقکی که روی یک چوب بلند انگار دارد به تمام دنیا فکر می کند و بی هوا کفش هامان را درمی آوریم و بی هوا جوراب هامان را و بی هوا اصلا دست هم را می گیریم و غش غش می خندیم ... دنیا هی می چرخد : می چرخد ... سپیدارهای بلند هم غش غش می خندند انگار : می چرخند مثل ما !
ولو می شویم روی چمن ها ... دراز می کشیم و به سپیدارهای بلند نگاه می کنیم ، به آسمان ... به حرف های توی دل مان فکر می کنیم ... به هم نگاه می کنیم ... وقتی حرف می زنم افسانه یک طوری نگاهم می کند که هیچ کس این طور نگاهم نکرده ... چشم هایش را کمی تنگ می کند و از پس شیشه ی عینکش مردمکش را می بینم که روی من چه طور می چرخد و من جای پای نگاهش را روی خودم نرم نرمک حس می کنم ، سرش را گاهی تکان می دهد ...

                    

تا بجنبیم هوا تاریک شده ، دست هم را می گیریم ... حس می کنم تمام ذرات خوشی که دارند توی من می جهند دویده اند کف دستم تا افسانه را لمس کنند ... افسانه دستم را فشار می دهد . دست هامان عرق کرده ... فکر کنم بعضی وقت ها دست ها نتوانند تاب بیاورند آن همه حرف را ... کلمه ها هم نمی توانند ... تو : لابد دانسته باشی .

پی نوشت :

حالا با این پست کلمه ئی که وقت خداحافظی تکرار کردیم را با خودت تکرار کن ، هم چنین بهش اضافه کن که قرار است ماهور را به دام بکشیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:44  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388

این که نصف شب دو تا دختره از بحث درون پیچیده شان ، روابط آدم ها ، عشق و زندگی بروند برسند به تیمارستان و یکهو یک بابائی که الان هفت کله دارد خواب می بیند را بکشند وسط و بعد یکی شان که من باشم برای دیگری که افسانه باشد بنویسد : بر خر مگس معرکه لعنت ... یه مگس اومد تو اتاقم اندازه ی خودم ... و افسانه بگوید روح همان باباست ! و من تریبون را بدهم به مگسه تا برای افزانه خانوم ویز ویز بنماید و با افزانه خانوم تله پاتی کند و شعر بسراید در حالی که جسمش با یک شلوار راه راه و یک دست زلف آشفته توی تشکش ولو باشد و مگسه بال بال بزند برود شعر جدیدش را زودتر بنویسد ...

این طوری هاست که من غش غش می خندم ... صدای خنده ام را مدت هاست نشنیده ام ! ها می گفتم این که دوتا دختر که یکی شان باید چهارشنبه پروژه اش را تحویل بدهد و دیگری هنوز نخوابیده باشند یک نتیجه ی بزرگ خصوصی به آن ها می دهد : درباره ی چراغی که با هم در موردش صحبت کردند ، خوب است هر دو بدانند گاهی روشن تر می شود . وقتی بعد از یک صحبت جانانه به خنده می افتند ... برای کوچک ترین چیزها حتی !


پی نوشت :

دل ام می خواست امشب افسانه را به شدیدترین حالت ممکن بغل می کردم تا شاید بفهمد که چه قدر می فهمدم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:37  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
بماند که نتوانستم افسانه را پیدا کنم، بماند که با یکی از ماست ترین هم کلاسی ها همراه شدم، بماند که آن قدر زیر فشار جمعیت له شدم که یک عالم دست راستم کبود شد، بماند که وسط های کار گریه ام گرفت ... همه اش بماند ... اما وقتی بی سابقه ترین حرکت جمعی را می دیدم، وقتی لابلای مردمی راه می رفتم که سال هاست شور جمعی و حقوق و سیاست را فراموش کرده اند ... دل ام قرص می شد . چیزی درونم از لذت می ترکید ! کسی توی دل ام آرام آرام یک عالم چراغ روشن می کرد ...
وقتی می دیدم که چه طور همان هائی که هر روز بی تفاوت از کنار هم رد می شوند حالا در کنار هم ، با هم و به سمت هدفی یکسان می روند بدبینی ام راجع به طبیعت انسان کم می شد ... دیگر اهمیتی نداشت که رئیس جمهور فعلی کیست و مردم دارند برای کی هورا می کشند ! اهمیت آن بود که آدم ها پی حق شان بودند، پی اعتراض به ظلم و دروغ بودند ، پی امید ... نه خبری از دعواهای مابین ماشین ها بود، نه قیافه ها درهم بود و نه کسی می ترسید ...

                 

دیگر خیابان های شهر من همان خیابان های عبوس هر روز نبودند ، مردم همان آدم های هرروز نبودند، صداها مثل همیشه زیر نبود، سرها پائین نبود، همه با هم خویشاوند بودند، همه با هم یکی بودند : همه با هم یک کل "خواهان" ...
فکر کردم اگر همیشه ی خدا این طور باشد کدام "دولت" می تواند فاسد شود ؟ کجا می شود "زور" حکمرانی کند؟ و به خودم قول دادم که اگر کاندیدای مورد علاقه ام رای آورد مثل یک شهروند معمولی که سرش به زندگی خودش گرم باشد و بس نمانم ... که گامی بردارم که حرفی بزنم ... که روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:56  توسط مرجان  | 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

دختره با آن دامن بلند قرمزش که دورش پیچ و واپیچ می خورد می رقصید و می آمد ! من سرم را کرده بودم بین پرده و شیشه ی اتوبوس و پرده با باد توی سر و صورتم می خورد ... دختره بی خیال می آمد ... پاهاش را می گذاشت روی همه ی سنگ ریزه های زیر پل و می چرخید و می تابید و می آمد ... بعد از مدت ها نامجو گوش می کردم ... زیر لب باهاش زمزمه می کردم ! دختره دست می کوبید برهم، پا می کوبید برزمین، به هیچش نبود که مردم عرق ریزان دارند بار زندگی به دوش می کشند، خیال نداشت برای کسی دل بسوزاند ، یک نیم نگاه هم به دورش نمی کرد ... تنها لبخند می زد و می رقصید و می آمد ... تمام خیابان ها را با من ... و موهاش درهم بود دختره عینهو فکر من !

             

آمد ، آمد ... حتی توی خشکی های دو طرف جاده  هم که پرنده پر نمی زند می آمد : می رقصید ... پاهاش محو می شد بس که تند می آمد ،دست هاش محو می شد ، لباسش یک قرمز مبهم می شد بس که اتوبوسی که در آن بودم تند می رفت اما مگر لبخندش محو می شد ؟ مگر آن بیگانگی اش با خشونت ها، بدرنگی ها، کثافت های دوروبرش را می شد انکار کرد ؟ ...
وقتی از پله ها پائین رفتم دختره به من رسید ... چشم در چشم هم شدیم و بعد دختره باز آمد نشست گوشه ی من و لبخندش مثل یک پمپ افتاد توی قلبم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:20  توسط مرجان  | 

جمعه چهاردهم فروردین 1388

 برای بار نمی دانم چندم کشان کشان رفتم تا ببینم فینگیلی خوابیده یا هنوز چشم های دکمه ئی مشکی رنگش دارد از شیطنت برق می زند. هربار درد می کشم تا همین چند قدم را بروم. پریدن پشت اسب و اسب سواری و جوگیر شدن همانا ... کمردرد بعد از آن هم همانا ...
این بار آخری خوابیده بود . مثل هرچند دفعه ی دیگر بوسیدمش... آن قدر معصوم خوابیده بود که انگار نه انگار از دستش سرسام گرفته بودم ! که چقدر سروکله زدم برای آن که برود یک جیش ناقابل بکند ...
به ساعت که نگاه کردم هول کارهای انجام نداده به جانم ریخت ... به ساعت که نگاه کردم یادم آمد صبح ها زود بیدار شدن خفت بار شده ، به ساعت که نگاه کردم یادم آمد عید تمام شد ... زود زود !
تمام لباس هائی که پخش کردم توی اتاقم را جمع کردم ... تقویم را باز کردم و برای اولین بار بعد از شروع سال نو حس کردم سالی بسیار متفاوت پیش رو دارم. ذوق زده تراک پیانوی مورد علاقه ام از کلایدرمن را پیدا کردم تا حسم فرار نکند ... تا باورم نمیرد ! تا با خودم عهد ببندم برای خوب بودن ...

                       

حس مصممی تمام ذره های مرا پیموده است و این را خوب می دانم ... خوب می دانم این روزها در نگاه های من حرف های بیشتری برای گفتن هست، خوب می دانم درد را با نگاهم چه طور هجی کنم، خوب می دانم این بی تابی ام برای چیست ... می دانم با هر قدمی که به خودم نزدیک می شوم چه طور قلب ام می زند، چه طور رنگ ها با من مهربان می شوند با هر قدم ... خوب می دانم ... مرجان باید رقص کنان راه برود وگرنه زمین می خورد ! می دانم ... مرجان چه طور نیاز دارد همه چیز را رها کند ... خوب می دانم باید به وقت باد پنجره ها را باز بگذارم، باران را بو بکشم، احساساتم را پر بدهم از سینه بیرون ... تا قرار بگیرم !

و بعد برای بار آخرآخر بروم به فینگیلی نگاه کنم تا مطمئن شوم خواب خواب است ... تا معصومیتش ته دل ام باور خوب بزاید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:27  توسط مرجان  | 

شنبه هشتم فروردین 1388

تو هی لحظه ها را ثبت کن : عکس بگیر، فیلم ضبط کن، بنویس، بگو، حفظ کن ... مگر حس لحظه همان می شود؟ مگر می شود دم دمای غروب باشد، وسط یک عالم سنگ یک عالم گوش ماهی باشد، هوا خنک باشد، بوی لجن بیاید! دلت آرام باشد و افسانه را نگاه کنی که چه طور این طرف و آن طرف می دود و گوش ماهی ها را می شورد و می آورد ...
تو هی آرشیو درست کن، هی برو آرشیوهای قدیمی را نگاه کن مگر توی هیچ کدام حس آن دوتا نیمکت خالی که تمام دورتادورش خالی اند و فقط نور بالای سرشان آن دو تا را روشن کرده می آید؟ مگر می شود توی آن آرشیو پیدا کرد آن سکوت پر از آرامش را ؟

                            


نه ! نمی شود ... نمی شود حسی را که به واسطه ی خیلی چیزهای دیگر در لحظه ئی خاص داشته ئی با ابزارهای انسانی جمع کنی و هر وقت دلت خواست پیدا کنی ... تنها می شود با جمع کردن شان گهگاه به یاد آورد صدای خنده هات، آوازت و شعرهائی که خوانده ئی هنوز در باد در جریان است ... مثل گوش ماهی یادگاری که دارد توی دستم صدای خنده هامان را منعکس می کند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:48  توسط مرجان  | 

جمعه هفتم فروردین 1388

عزیز دل ام تو جزو معدود افرادی بودی که وقتی دستم را گرفتی بی توقع گرفتی، وقتی سر بر شانه ات گذاشتم بیشتر از همیشه تاکید کردی از من حمایت می کنی، با هم خندیدیم، با هم راه رفتیم، با هم تلاش کردیم شبیه شبیه خود واقعی مان باشیم و هیچ گاه از این بابت نهراسیدیم ... ماسک ها را دور انداختیم و از ذره دل خوشی های پیش پاافتاده مان گفتیم، از آرزوهای بزرگ مان، از فردا ... از عقده های مانده بردل ، از گره کورهای زندگی مان !

خوشحالم که راضی شدی وبلاگی دست و پا کنی و بنویسی ... خودم اولین نفر می شوم و مثل چند دقیقه ی پیش ذوقت را می کنم . کی لی لی لی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:32  توسط مرجان  | 

جمعه هفتم فروردین 1388

عادتم شده شب ها بیدار بمانم و صبح ها وقتی آفتاب خوب پهن شده باشد با سر و صورت باد کرده و چشم های پف آلوده بیدار شوم . زندگی خود لذت می شود وقتی دغدغه ی فردا زود بیدار شدن نباشد و شب ها همین طور که وبگردی می کنم، کتاب می خوانم یا کد می نویسم هی فرهاد تکرار می کند : با اینا خستگیمو در می کنم ... گهگاه فیلم می بینم ، گهگاه روی نوک پنجه می روم چائی دم می کنم و مثل یک روح می چرخم توی خانه ئی که همه در آن خواب می بینند ...

گاهی هم دوست دارم بنشینم روی تختم و لامپ را خاموش کنم و فکر کنم ... یاد افسانه می افتم و علاقه اش به تاریکی ! آن وقت دل ام می خواهد یک خانه ی کوچک داشته باشم که عصرها افسانه را دعوت کنم بیاید با هم چائی بخوریم و همان طور که همیشه کنار هم می نشینیم حرف بزنیم ... یک خانه با باغچه ی کوچک ! می روم یک گلدان شبو از توی پاسیو برمی دارم و می آرم توی اتاقم !

                        

این طوری شب به صبح می رسد و من وقتی بیدار می شوم گاهی لابلای برگه ها و کتاب ها خوابیده ام و گاهی سرجای خودم ! لیوان های ردیف را یکی یکی برمی دارم، گوشی ام را از سایلنت درمی آورم، موهایم را شانه می کنم و تا شب بعدی که بی دغدغه ئی صبح شود صبر می کنم : خدایا از من مگیر این شب های آسوده را ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:20  توسط مرجان  |