تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

توی آن همهمه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم شان ... یک نفر از این لباس شخصی ها بود که شروع کرد به کتک زدن ... پسره می خواست فرار کند ... مردم هو می کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد . تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی خورد ... با تمام قوا جیغ می کشیدم ... جیغ می کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می لرزیدم و داد می کشیدم دیدم ... دیدم که چه طور یارو توی تک تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می گشت و نمی یافت ... نمی یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می زد ، می کشیدمش باز می دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی هوش است ...
وحشی شدند ... افتادند به جان مان اما یک چیزی در من سبکسرانه می خندید : شاد بود ... آن قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می گردم موتوری هاشان رسیدند بهمان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری ها دنبال مان گاز می دادند داشتم مقنعه ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم ، با دوربین هاشان فیلم مان را گرفتند ، کتکمان زدند ، چند نفر را بردند ، عربده زدند وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ...

پی نوشت :
 به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی ! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می خورد یکی از حسرت هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم...

بعدا نوشت :

دوستان عزیز توجه داشته باشند حجاب بیش از آن که آرزو!!!! و هدف من برای مبارزه باشد اختیار داشتن یا نداشتن اش برای من مهم است و این مسئله در حاشیه ی پست من بود و اصل چیز دیگری است نه این که من بابت بی حجاب بودن بروم سیزده آبان ...



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:38  توسط مرجان  | 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
راست می گفت یکی از دوست ها ... یک شب وقتی دلش گرفته بود پیشنهاد دادم تا کمی شعر بخواند که آرام بگیرد شاید ... گفت این روزها شعر خواندن هم با برداشت از وقایع اخیر می شود و لابد باز می رسد به دل تنگی ... به گمانم اگر من هم نمایشنامه ی "آن که گفت آری ، آن که گفت نه " را در زمان دیگری خوانده بودم برداشت های دیشبی ام فرق می کرد .
این طوری هاست که اگر به یک دلیل دل ام یک عمر بلند بلند بخواهد ، آن دلیل این است که کتاب ها را باز بخوانم ... کتاب ها توی هر وقتی معنی خاصی می دهند ، ذهن تو ناخودآگاه می رود آن چیزهائی که می خواهد را از توش می کشد بیرون و هی می گوید : ببین ... ببین ...
نه این که فقط کتاب این طور باشد ، نه ! فیلم ها هم همین طورند ، دانشجوئی هم ، کمبودها ! آدم ها ... آدم هائی بوده اند توی زندگی ام که در به موقع ترین زمان ممکن آمده اند و آدم هائی هستند که دوست دارم در زمان خاصی می آمدند ...

                   

و حالا فکر می کنم این روزها روزهای 1984 و قلعه ی حیوانات خواندن است ، روزهای مرور چه گوارا ، جزیره ی سرگردانی خواندن مال این روزهاست ، برویم تاریخ را باز بخوانیم : تاریخ اعترافات استالینی را ، باز انقلاب خودمان را بخوانیم ، فرانسه ی سال 1968  ... هر جا که توی آن روزهائی هست که در آن ظلم تنها صدای موجود نبوده ... هرچند که تلاش کرده صداها خفه باشند ... نمونه هاش زیاد است ...


پی نوشت :
می خواهم یک پرونده برای معرفی هر کدام ایجاد کنم و هر باز از یکی از این ها بنویسم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:28  توسط مرجان  |