ساوند تراک "افسانه ی 1900" را دانلود می کنم و می گذارم هی تکرار شود ... فکر می کنم باید اتاقم را جمع و جور کنم . تازه گی ها هر کس می آید یک نگاهی به من و این اتاق در هم می کند که انگار می داند این درهم برهمی با همیشه فرق دارد . این یکی خبر از ذهن آشفته ی خودم هم هست ...
آره جمعش می کنم شاید کمی هم که شده فکرم را ، زندگی ام را مرتب کردم ... شاید برای همین بود که وقتی انیو موریکونه گوش می کردم موقع فیلم اشک هام می چکید ... شاید برای همین بود که دوست داشتم وقتی 1900 دلایلش را برای توی خشکی نیامدن می گفت من هم توی همین اتاق : بمب : می رفتم توی هوا و بیش از این سردرگم نمی بودم توی این همه ی این دنیا ...
با این تفاوت که 1900 آن قدر شبیه ما آدم های توی خشکی نبود که اسم فیلم شده بود : افسانه ی 1900 ... و من هی بیشتر فکر کردم نکند توی این جا که هستم بمانم و هیچ وقت صدای موج ها را نشنوم و زندگی ام ؟ زندگی ام را عوض نکنم ؟ ...

باید این اتاق را جمع کنم ... این را وقتی خودم را چسبانده بودم به بخاری با خودم تکرار کردم . باید امشب چیزهائی که فرداباید تحویل استاد بدهم را آماده کنم . باید خودم را از زیر دست و پای عقربه های ساعت بکشم بیرون ... باید خرده های خودم را از زیر دست و پای دیگرانی که می روند جمع کنم ، باید نه همه ی زندگی ام که قسمتی اش را که می شود باز به هم بچسبانم ... شاید بتوانم یک صفحه درست کنم که بشود شاهکار ...نه به اندازه ی 1900 ، قدر خودم ... قدر سهمم از درک یک بزرگ ، یک زیبائی که مرا بزرگ کند آن قدری که بلد باشم با یکی از همین چیزهای کوچک دنیا وصفش کنم ...







