تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
شنبه بیست و هشتم آذر 1388

ساوند تراک "افسانه ی 1900" را دانلود می کنم و می گذارم هی تکرار شود ... فکر می کنم باید اتاقم را جمع و جور کنم . تازه گی ها هر کس می آید یک نگاهی به من و این اتاق در هم می کند که انگار می داند این درهم برهمی با همیشه فرق دارد . این یکی خبر از ذهن آشفته ی خودم هم هست ...
آره جمعش می کنم شاید کمی هم که شده فکرم را ، زندگی ام را مرتب کردم ... شاید برای همین بود که وقتی انیو موریکونه گوش می کردم موقع فیلم اشک هام می چکید ... شاید برای همین بود که دوست داشتم وقتی 1900 دلایلش را برای توی خشکی نیامدن می گفت من هم توی همین اتاق : بمب : می رفتم توی هوا و بیش از این سردرگم نمی بودم توی این همه ی این دنیا ...
با این تفاوت که 1900 آن قدر شبیه ما آدم های توی خشکی نبود که اسم فیلم شده بود : افسانه ی 1900 ... و من هی بیشتر فکر کردم نکند توی این جا که هستم بمانم و هیچ وقت صدای موج ها را نشنوم و زندگی ام ؟ زندگی ام را عوض نکنم ؟ ...

                   

باید این اتاق را جمع کنم ... این را وقتی خودم را چسبانده بودم به بخاری با خودم تکرار کردم . باید امشب چیزهائی که  فرداباید تحویل استاد بدهم را آماده کنم . باید خودم را از زیر دست و پای عقربه های ساعت بکشم بیرون ... باید خرده های خودم را از زیر دست و پای دیگرانی که می روند جمع کنم ، باید نه همه ی زندگی ام که قسمتی اش را که می شود باز به هم بچسبانم ... شاید بتوانم یک صفحه درست کنم که بشود شاهکار ...نه به اندازه ی 1900 ، قدر خودم ... قدر سهمم از درک یک بزرگ ، یک زیبائی که مرا بزرگ کند آن قدری که بلد باشم با یکی از همین چیزهای کوچک دنیا وصفش کنم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:0  توسط مرجان  | 

جمعه یکم آبان 1388

می خوای قشنگ ترین فیلمی که گرفتمو ببینی ؟

یکی از اون روزا بود
که چند ثانیه بیشتر با برف فاصله نداشت
یه الکتریسیته توی هوا بود
می شد صداش رو شنید ... نه ؟
اون کی بود داشت ...
باهام می رقصید ؟
مثل یه بچه ی کوچولو که التماسم می کرد باهاش بازی کنم
به اندازه 15 دقیقه
اون روز بود که متوجه شدم ...
یه زندگی پشت همه چیز نفهته ست
و یه نیروی فوق العاده
فیلم های ویدئویی یه بهانه ی بیخوده
اما باعث می شه همه چی رو به خاطر بیارم
باید به خاطر بیارم
گاهی وقت ها چنان زیبائی ای
توی جهان هست
که احساس می کنم نمی تونم تحمل کنم
و قلبم
در آستانه ی فرو ریختنه ...


اشک هام چکیدند ... نه از این چکیدن ها که بروم دستمال بیاورم ، یا که با پشت دستم پاکشان کنم : نه ! گردنم را یافتند و به سینه ام غلتیدند ... تاریکی نه تنها تمام خانه که تمام دنیا را انگار به کام خودش کشیده بود ... فقط توی این دنیا انگار ذره نور مانیتور من بود که داشت روبروم فیلم را پخش می کرد ...
زیبای آمریکائی حکایت عقده های ما آدم ها بود ، عجیب و غریب بودن مان ... این که تک تک مان چه طور می میریم که کسی ببیندمان ، دوست مان داشته باشد و یا ساده تر از همه ی این ها : بخواهد بداند که چطوریم ؟!!!

            

آن قدر ریشه دوانده درون مان که چشم هامان دنیا را نمی بیند ، آدم ها را نمی بیند ... عقده هامان را می بیند ، کمبودهامان را می بیند ... تنگدستی مان ، زخم هامان : زخم هامان : زخم هامان ... که به لبخندی التیام می یابند ... زیبائی ها اگر نبودند ... چه طور تاب می آوردیم این همه کمبود را ؟! گیرم که دست مان همیشه با خار واقعیت ها زخم شود ...

پی نوشت :
بیش از این نمی توانم بنویسم ... بیش از اینش را باید تا صبح اشک بریزم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:33  توسط مرجان  | 

سه شنبه هفتم مهر 1388
چه قدر عجیب ...
دوستت دارم
ویک باره چه رخوتی ... چه شیرینی ئی
تو نمی توانی تصور کنی
تو مرا می کشی
تو به من نشاط می بخشی
من وقت دارم
خواهش می کنم به دور من بپیچ
شکلم را تا حد زشتی تغییر بده
چرا تو نه ؟
چرا تو نه در این شهر ... در این شب
که تا این حد به دیگر شهرها و انسان ها شبیه است
آن قدر که آدم آن ها را با هم اشتباه می کند


افسانه گفت شب نبینش ... من فراموش کردم و وقتی یادم آمد که سی دقیقه از فیلم رفته بود. پیچش اندام هاشان ، برق نگاه شان ... دیالوگ هاشان را دوست داشتم ... فیلم برگرفته از رمان "هیروشیما عشق من" مارگریت دوراس بود ...

رنج فراموشی ، عشق ممنوعه ، تردید انتخاب ... و هولناکی واقعه ی هیروشیما که در کنار این ها تلخی را به جان تماشاگر فیلم می اندازد دست به دست هم می دهند تا آدم قید خواب و کلاس فردا صبح زودش را بزند و به دو تا آدمی نگاه کند که یکی مظهر "هیروشیما"ست بس که نباید فراموش شود و دیگری مظهر نوور فرانسه بس که باید فراموش شود ...

             

فیلم سیاه و سفید "هیروشیما عشق من" را دوست داشتم . سکانس اول فیلم که ظرافت دست های زن بر شانه های مردی که در برش گرفته بود با حرف هاشان راجع به هیروشیما جلو می رفت پیوند بزرگی با سکانس آخر داشت که زن مرد را هیروشیما و مرد او را نوور نامید ...مرد و زنی که جغرافیای طبیعی را لابلای با هم بودنشان برباد داده بودند ، هراس تاریکی های روحی که فقط به روحی آشنا روشن می شود ...سایه روشن ها ... سایه روشن های دو بدن در یک پیچش شبیه زندگی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:56  توسط مرجان  | 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

بعضی فیلم ها را باید تنها دید ... تنهائی باید زل بزنی به آدم ها ، ژست ها و دیالوگ هاشان ... گاهی دست ببری و اشک هات را پاک کنی ... گاهی به خودت بیائی که چه طور چشم هات از ناباوری گشاد شده و گاهی یک تکه ی فیلم را هی بزنی عقب : هی ببینی : ببینی ...
اما فیلم "آپارتمان" یک فیلم کمدی سیاه و سفید است که من بسیار خوشحال شدم که با همراهی لیلا دیدمش ... از آن فیلم ها بود که باید بعد از یک روز خسته کننده ببینی ... مثلا یک بعداظهر پائیزی ، یک عالم چیپس ...باید برای دیدن این فیلم یک پوزشن ولو ! انتخاب کنی . مثلا دراز کش شدن بی قیدانه ، پا روی پا انداختن ... لابد هرکسی خودش بهتر بلد است ...

               

گاهی از دست آقای سی سی باکستر (جک لمون) کفری می شوی ... لجت می گیرد که نصف شب بلند می شود از خانه اش می زند بیرون و توی سرما سگ لرز می زند و سرما می خورد تا یکی از مدیرانش یک دختره شبیه مرلین مونرو را به آپارتمان او ببرد ... اما با این حال تو دوستش داری ... ساده گی اش را دوست می داری ... با این که برایش دردسرساز می شود و تو هی هوس می کنی دست ببری جلو و گوشش را بکشی محکم !
این که لجن توی روابط را با یک طنز حساب شده مخلوط ببینی نه گرفتار این می شوی و نه آن ! اما هم این را می بینی و آن ... این طوری هاست که نه دل ات غمگین می شود و نه توی طنزش می مانی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:48  توسط مرجان  | 

سه شنبه دهم شهریور 1388

بی آن که لباس از تن دربیاورم ، دوش آب را باز کردم ... زیر دوش یک لباس انداختم توی تشت آب و چنگ زدم : باشدت چنگ ردم  و گریستم ... و گریستم ... گریستم ...
 نه از بابت القای فیلم که رنج عشق را گریزی نیست ، نه از این که شوهره دیر مرد و آن دوتا نتوانستند هیچ وقت با خیال آسوده عاشقی کنند ، نه ... از حجم بزرگی که انباشته ام کرد ! از این که نمی دانستم باید چه کار کنم ؟ ... انگار که ماندم توی آن بیابان توی فیلم ... انگار که طوفان شن فیلم هوار شد توی قلبم که کوچک است ، انگار که ... 

          

دانستم یک بیمارم : یک بیمار انگلیسی ! و لازم نیست صورتم سوخته باشد ، زنی که به مرد دیگری تعهد دارد را توی آغوشم فشرده باشم ، عشق را با گناه به هم آمیخته باشم ... اما بیمارم ... یک بیماری که باور کرده باید برای یک پرواز سبکبار تن به یک اندوه بزرگ داد و اندوه برای آن که بزرگ باشد : قدر پرواز باشد : از عشق برمی آید ...
پرواز که کنیم یک گوشه ی کوچک از حقیقت را هم ما داریم تشکیل می دهیم ... یک حقیقت بزرگ که شاید برای همان این جا باشیم ... 

پی نوشت :

دست های افسانه را باید بوسید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:24  توسط مرجان  | 

دوشنبه نهم شهریور 1388
ساعت از نیمه شب گذشته ... صبح زود باید بیدار شوم ... حس می کنم سخت عاشقم ! عاشق جناب آقای شیندلر در فیلم فهرست شیندلر ! مرد قد بلندی که توی سایه روشن های یک فیلم سیاه و سفید دو ساعته قد کشید ، دور و برش را روشن کرد و تمام شد : مثل یک شمع توی همان سکانس اول فیلم ...
بعله بعله می شود آدم عاشق آدم های توی فیلم شد . آن وقت راحت تر می توانی با آدم های دور و برت کنار بیائی . شیندلر اولش یک مردک جذاب زن پرست پول دوست است ، یکی از همان ها که شیرجه می روند توی آب گل آلود ماهی های چاق و چله بگیرند و لبخندهای پیروزمندانه بزنند ... اما کم کم عوض می شود !

                 

نه این که به طرز عجیبی یکهو سفید شود : نه ! فیلم هم چنان سیاه و سفید است ... اما آدم یکهو چشمش باز می شود ... می فهمد که سیاه است و سفید است : سفید است شیندلر وقتی پاپی "انسانیت" می شود و تو ناخودآگاه دوستش داری ! دست می بری جلو تا لمسش کنی ... و دیگر ناراحت نمی شوی که قاطی یک مشت پفیوز است ، ناراحت نمی شوی که چرا این قدر پول دارد ، چرا آن طور خوش پوش است ، سیگار می کشد مرتب ، زن باز است ... تو هم پا پی انسانیتش می شوی!
بعله بعله ... من عاشق شیندلرم این روزها ! عاشق سایه روشن ها ... عاشق چسبیدن به انسانیت آدم ها ... عاشقم من : بعله بعله !

پی نوشت:
جناب آقای شیندلر ... می آئی ما را از این آشویتس نجات بدهی ؟ پناه لازمیم آقا ...

بعدا نوشت :
دوستان عزیز توجه داشته باشید قدبلندی آقا به عنوان یک خصوصیت فیزیکی جهت روشن شدن اذهان بیان شد وگرنه تاکید من روی آن نبود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:48  توسط مرجان  | 

جمعه دوم مرداد 1388

شب هائی که من دل ام بخواهد چراغ خوابم را روشن کنم شب هائی هستند که به انگشت های دستم هم نمی رسند. غالبا دوست دارم در تاریکی مطلق باشم ، ذره نوری نباشد ... تا هیچ جزئی از من به سبب بودن نور پوشیده نماند ! دیشب وقتی تصمیم گرفتم بخوابم از انبوهی خودم دانستم حالا نمی خوابم ... تکیه دادم به تاج بالای تختم و نیاز شدیدی داشتم تا نور کمی بر من بتابد ... دست بردم و چراغ خوابم را روشن کردم ...
مدت ها بود که دل ام نمی خواست توی ژانر اکشن و حماسی فیلم ببینم . با این حال نیمه شب که شد کمی توی دی وی دی ها گشتم و شوالیه ی تاریکی را محض امتحان گذاشتم تا ببینم .
فکر کردم اگر به دل ام ننشست می روم می خوابم . فیلم شروع شد ، شروعی از یک سرقت و رفته رفته حس کردم دارد اتفاقی می افتد : بعله ! دست هام را زده بودم زیر چانه هام و ثانیه ثانیه ی فیلم را می بلعیدم ...
برخلاف تصورم بتمن و جوکر (یا بهتر است بگویم جوکر دوست داشتنی هراس انگیز ) یک کلیشه ی تکراری از خیر ، شر را پیش رویم ننهادند تا خمیازه بکشم . بی آن که لحظه ئی حواسم پرت شود تمام مدت فیلم که طولانی تر از بقیه ی فیلم ها بود سرجام نشستم و شیفته وار ، شخصیت منفی فیلم (هیث لجر) را تحسین کردم ... 

فیلم از آن دسته فیلم هائی نبود که بخواهد برتری خیر بر شر ، یا بالعکس را نشان بدهد بلکه آن چه من حس کردم وجود این دو کنار هم برای تکمیل آدمی را نشان می داد به طوری که وقتی بتمن به عنوان عاملی تلاش می کرد شر را محو کند ، آشوب زیادی دامن گیر شهر شد و جوکر زیرک ما این را خوب می دانست از آن جائی که تاکید کرد قصد کشتن بتمن را ندارد و برای تکمیل شدن به او نیاز هم دارد !

                     

از همه ی این ها که بگذریم به شدت به شخصیت لوده ی کاملاً منفی جوکر علاقه ی شدیدی پیدا کردم ، به صحبت کردنش ، به تیک مخصوصش که زبانش را درمی آورد ، به نگاه هاش که مو بر تنم راست می کرد ، به این که مرگ را هیچ نمی انگاشت ، زندگی را صحنه ی پرمخاطره می کرد و خوب می دانست چه طور یک آزمایش اجتماعی ترتیب دهد تا ذات کثیف ! آدم ها را نشان دهد و در این میانه از شوخی های خاص خودش دست نمی کشید : چرا این قدر جدی ؟!!!

سکانس آخرین روبروئی بتمن و جوکر که در آن بتمن در هاله ئی از ترس فرو رفته بود و جوکر بی قید در فضا به حالت معلق برگ برنده اش را رو کرده بود و قهقه می زد ، شبیه درون مان در بعضی روزهای خودمان نبود ؟شبیه روزهائی نبود که چیزکی از ضعف های ما به دست جوکرمان افتاده باشد و بتمن درونی مان در عین هراس باز بخواهد پافشاری کند ؟ باز باور کند که می شود ؟ ...

قابل تامل بود که موسیقی فیلم به طرز معجزه آسائی آدم را به حال و هوای داستان فیلم می برد به ویژه این که برای شخصیت های اصلی فیلم تم خاصی ساخته شده بود .

پی نوشت :
لطفاً کسی از آن جهت که دیر به سراغ فیلم رفتم به من نخندد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط مرجان  | 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

قبل از این که بیدار شوم صداها را می شنوم ... صدای راه رفتن کسی، صدای فنچ ها، صدای تلویزیون ... انگار که فرودم از رویا به واقعیت های قابل لمس اطرافم باید با صدا باشد ! بی آن که چشمم را باز کنم ساعد دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و فکر کردم حس خاصی دارم : سرگشتگی اولین کلمه ئی بود که به ذهنم رسید ! آشوبی درونم برپا شد ... غلت زدم و فکر کردم : زندگی من چه قدر معمولی ست ... چه قدر شبیه همه ی کسانی است که زندگی شان را دوست نمی دارم. شبیه آن دخترکان ردیف اول کلاس که همیشه ی خدا پی اینند که نمره ی بالاتر بگیرند . نه این که دنبال نمره ی بیشتر باشم اما دل خوشکنک های کوچکم دسته کمی از آن اخلاق دبیرستانی ها ندارد !
هراسان دستم را می کشم روی چشم هام ... می ترسم نکند 30 ساله باشم و یک روز عصر بهاری ، چه می دانم : زمستانی ... از یک چرت عمیق عصرانه بعد از یک روز خستگی بیدار شوم و ببینم کار خاصی نکرده ام ! ببینم که خلاها پر نشده ...
طول کشید تا با آن افکار بیدار شوم و روند یک زندگی معمولی را از سر بگیرم اما وقتی درست نیمه شب دی وی دی فیلم های جدیدی که نگار روانه ی کیفم کرده را باز کردم فکر نمی کردم از میان آن چندتا فیلم ، نام یکی مجذوبم کند که محتوایش برود وصل شود به افکار بعد از خوابم ! و من بی خیال از کلاس فردا صبح زل بزنم به صفحه ی مقابلم ...

                   


Revolutionary Road آن قدر خوب تفکراتم را جلوی چشمم کشید که هیچ تعجب نکردم وقتی شخصیت مرد فیلم به زنش خیانت کرد و با دخترک همکارش خوابید . هیچ متعجب نشدم وقتی زن نقش مقابل شبیه خودم توی بعضی روزها تلاش می کرد زندگی را : روال اش را با یک رویای سفر عوض کند و وقتی حاملگی رویاش را نقش برآّب کرد تصمیم گرفت دیگر آرام نشود مگر وقتی به خاطر سقط جنین چشم از دنیا شست ...

پی نوشت :

رویاها، افکار و تلاش های کیت وینسلت در این فیلم آن قدر شبیه ام بود که بابت خودم ترسیدم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط مرجان  |