تا لنگ ظهر خوابیدم و از لنگ ظهر هم که بیدار شدم احساساتم حسابی جمعه بود ! جمعه یه روز خاصیه : اون قد خاص که اگه به آدم دستی پیدا کنه ، یه جور دیگه اش می کنه ... توی تختم لمیدم و هی جمعگی ام بیشتر و بیشتر شد !!!
دوست داشتم نرگس می بود و حرف می زدیم . از همین حرف زدن هائی که یک سری چراغ های خاموشی که توی زیرمیرهام خاموشه و نمی دونم کلیدش کجاست ،رو روشن می کنه ... شاید می تونستم بفهمم : شاید !
این روزها فاصله دل تنگی هام کم و کم تر می شه . می ترسم یه روز بیدار بشم و برای نمی دونم چمه ، تا ابد دل تنگ باشم . گاهی اون قد دل تنگ می شم که حس می کنم اندازه ی دل تنگی های همه ی دل تنگ های دنیا : دلم : تنگه ...
اندازه ی تموم لحظه هائی که دلی شکسته ، همه ی خداحافظی های خیس از اشگ ، مسافرهای برنگشته ، خروار خروار امیدهائی که مایوس شده ، سیلی هائی که بی رحمانه اومدن : گاهی حتی برای همه ی کورهای عالم ! کوری که به چشم نیست . من اون قد کور بودم که بعد از این همه تازه چند روز پیش دیدم درخت انجیر توی حیاط جوونه زده ! و همه ی کورهای دیگه ای که همه جا رو تاریک می بینن ، برای همه ی چشم هائی که از انتظار خسته ان و پشت به فردا کردن ، برای آدم هائی که به کلیشه ای ترین سبک ممکن زندگی می کنند و هی از روی فلسفه های همدیگه کپی برمی دارن و تکثیر می کنن و تو یه زندگی دسته جمعی که انگار یه نفر داره جای هزار نفر زندگی می کنه شریکن و هیچ شکایتی هم نیست ! برای دل خودم : همه ی روزهائی که برای یه بسته جعبه ی مداد رنگی که هدیه بگیرم ، منتظر موندم و بجای مدادهای باریک و بلند رنگی سوسمار نشان ، بزرگ شدم !!! بزرگ شدن درد عجیبیه ... برای لحظه هائی که تو یه 4 جوابی یه جور می مونم و مدام تیک می زنم : هیچ کدام . برای غربتی که مابین میلیون ها آدم دیگه حس می کنم ، برای تمام لحظه هائی که کر و کور و نادانم و هیچ نمی فهمم!
از فرط دل تنگی بجای آدم ها به سبک قدیم کتاب دستم گرفتم . دنیای توی کتاب ها با همه ی دردها و سخت هائی که ممکنه داشته باشن تو رو به تجربه ی هزارون دلی می کشونن که یه وقت بخودت بیائی و ببینی : . و : تمام !
امروز نه بر حسب اتفاق ، کتاب کم حجم مشکی رنگی که تازه خریدم رو باز کردم . با همه ی حجم کم و زمان کمی که گرفت تا تمومش کنم حس می کردم روزهاست دارم توش تکرار می شم و می خونمش و جای همه ی مهره های توی کتاب فلسفه می بافم و زندگی می کنم .شاید انیشتن یه مصطفی مستور می شناخته که نسبیت زمانی رو مطرح کرده ، شاید هم خودش یک مستور واقعی بوده !
" روی ماه خداوند را ببوس " ، عنوان کتاب بود و یک بار توی کتاب تکرار شد و اونم از زبون یه : فاحشه !!! کتاب با ین جمله شروع شد :
" هر کس روزنه ای است به سوی خداوند ، اگر اندوه ناک شود .اگر به شدت اندوه ناک شود . "...
تمام کتاب حول محور یه سوالی که شاید روزانه ما بارها از خودمون پرسیده و نپرسیده باشیم می چرخه : " خدائی هست ؟ " . من فکر می کنم حتی وقت هائی که این سوال حتی به ذهنمون می رسه : می رسه ! من فکر می کنم تا بوسیدن روی خدا همه ی زندگی آلوده ی همین سوال باشه .
نقش اول داستان : یونس ، مشغول کار کردن روی تز دکترای پژوهشگری اجتماعی اشه . موضوع پایان نامه تحلیل جامعه شناسانه علت خودکشی دکتر محسن پارسا با سوابق علمیه . نویسنده با مهارت مهره های مورد نیازش رو در مواقع لازم وسط صحنه می آره تا حرف هائی که حس مورد نظرش رو می رسونن ، بزبون بیارن . شخصیت هائی مثل نامزدی با یقین بسیار زیاد ، دوستی رنجیده از تقدیر و علی که خیلی چیزها می دونه ...
با تموم شدن هر فصل که خیلی هدف دار و خوب تموم شدن ، فصل دیگه ای شروع می شه و اون چنان توی کتاب گم می شی که انگار همیشه می دونستی : سوسک ها نیایش می کنن ، بادبادک ها می رن پیش خدا ، فاحشه ها روی ماه خدا رو می بوسن و با هیچ خط کشی نمی شه اندازه ی احساس رو سانت زد .
اواسط کتاب سایه ، نامزد یونس به نقل از یه کتاب چاپ سنگی گفت : " ای پسر عمران ! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گوئی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا گه بنده ام همه را چنان می خواند که گوئی همه خدای اویند جز من. " .
بی اختیار اشگ هام گرمم کردن ! و وقتی سایه اواخر داستان در توجیه جواب سوال اصلی داستان به خواب یونس اشاره کرد :
" خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته اید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید ؟ و تو گفته بودی دنبال تو ، داریم دنبال تو می گردیم . بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیائید توی دشت و بیابان . گفته بود من توی سفره ی خالی شما هستم ، توی چرو های صورت عزیز . توی سرفه های مادربزرگ . توی شیارهای پیشونی پدربزرگ . توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه . توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر . توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده . توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب خالی بچه های مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برند . توی دل دوتا بچه ی دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون می شه . توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه اش خجالت می کشه . توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبا که شوهرش از کار برمی گرده خونه ، دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاه ند یا نه ؟ توی دل اون شوهره که اگه دست هاش سیاه نباشن می ره یه گوشه ی اتاقتا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون راحت بخوابه ... " و ...

این جا رو که می خوندم صدای گریه ام بلند شده بود ! شاید این جا اوج داستان بود . اوج دیدن ... بعد بادباک ها رفتند و به خدا رسیدن ... و من حس کردم باید اون قد دید و دید تا یه روز جمعه وقتی چشمامو باز کردم یه بادبادک رنگی شم ...