تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
پنجشنبه نهم مهر 1388

جمله ئی که ما معمولا برای توضیح حقیقت اصلی به کار می بریم : " اثر او زیباست " ، جمله ئی گمراه کننده است . این جمله چنین ایجاب می کند که هنرمند زیبائی را در جائی که وجود خارجی نداشته از خود آفریده است ؛ و حال آن که در واقع کار هنرمند این بوده که گوشه ی نقاب حایل را به یکسو زند و زیبائی را جلوه گر سازد. هنرمند به همان نحو نمی تواند زیبائی را بیافریند که دانشمند حقیقت را . دانشمند روابط عالم هستی را اندازه گیری می کند . هنرمند این روابط را حدس می زند و آن ها را از نو با صورتی روشن به بیان می آورد. هر دو آن ها در پی "ادراک" جهان اند ؛ یکی از راه عقل ، دیگری به مدد عاطفه . حاصل استخراج دانشمند "حقیقت" خوانده می شود ، و از آن هنرمند "زیبائی"...

            

معنی زیبائی نوشته ی اریک نیوتن --- ترجمه ی پرویز مرزبان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23  توسط مرجان  | 

دوشنبه ششم مهر 1388
امروز روز خاصی نبود . خیلی معمولی گذشت ، کمرم درد می کرد ... وقتم را کشتم و وقتی داشتم نامه به یک جن را از سیلویا پلات عزیزم می خواندم فکر کردم بهترین چیزی که در یک چنین روز بی سر و سامانی نصیب آدم می شود این است که چیزهائی که مدت هاست دوست داری جائی بنویسی ، یا به کسی بگوئی مقابلت کلمه شده باشد و نامه شده باشد ... آن را این جا می گذارم :

دیشب تلاطم جانفرسای ترس را در خونم حس کردم، با این که خسته بودم، خوابم نمی برد.درازکش حس می کردم اعصاب رنجورم از غمناله های درون خراشیده می شود : آه ، تو نمی توانی تدریس کنی ، نمی توانی هیچ کاری بکنی. نمی توانی بنویسی، بیندیشی. و من زیر سیلاب یخین نفی و انکار لمیده بودم و فکر می کردم تمام آن صدا از آن من و در وجود من است و باید به گونه ائی مرا تسخیرکند.
این خویشتن مرگبار را نمی توانم منکر شوم ، همین جا درون من است ، آن را حس می کنم و بو می کشم . اما نام خود را به او نمی دهم. شرمنده اش می کنم وقتی می گوید :"تو نباید بخوابی و نمی توانی تدریس کنی ." من به پوزه اش می کوبم و راه خود را ادامه می دهم. بزرگ ترین حربه اش ، تصویر من در مقام زنی کاملاً موفق در نوشتن ، درس دادن و زیستن بوده است . به محض این که احساس ناکامی بکنم ، به خودم اتهام می زنم که ریاکارم ، به درد نخورم ، متظاهرم .
دروجودم نیمه ی خوبی هست دلباخته ی آسمان ، تپه ها ، اندیشه ها، غذاهای لذیذ و رنگ های روشن . جن درونم می خواهد این خویشتن را به قتل برساند ؛ به این ترتیب که از او می خواهد مظهر کمال باشد وگرنه به درد نخور است . من می توانم یاد بگیرم که آموزگار بهتری شوم ، اما فقط با سعی و خطای دردناک . زندگی سعی و خطای دردناک است . جن درونم می خواهد که اگر کم و کاستی در من باشد ، من فریادزنان پا به فرار بگذارم . می خواهد به من بقبولاند که آن قدر خوبم که باید کامل باشم ، وگرنه هیچم . برعکس ، من هم برای خود چیزی و کسی هستم که خسته می شود. خجالتی است و دربرخورد با آدم ها بیش از خیلی ها دچار مشکل می شود.
این جن می خواهد که من تحقیر شوم و در برابر رئیس دانشکده و مدیر گروه و همکاران به زانو دربیایم و زار بزنم : "به من بدبخت نگاه کنید . من عرضه ی تدریس ندارم." صحبت با دیگران درباره ی اضطرابم ، به آن دامن می زند. ظاهرم را آرام نشان می دهم و از درون با اضطرابم می ستیزم. باید تصویر ملتمس  حیوان هولناک درون را نفی کنم و به جای فرار از زندگی ، با آن روز به روز رویا رو شوم . با یک شعر یا عزم شبانه ، نمی توانم در جدال درونم پیروز شوم . باید بیرون روم از سایه ی ابر سیاهی که می خواهد همه ی هستی ام را با ادعای کمال به نابودی بکشاند.

             

عجز و لابه بس است . آدم به درد عادت می کند و این خودش دردناک است . کامل نبودن دردناک است . اجبار کار کردن به خاطر تامین معاش و مسکن دردناک است . خب که چی ؟ دیگر وقتش است. حالا بیست و پنج سال از عمرم می گذرد ؛ عمری که در سایه هراس سپری شده، هراس از نرسیدن به نوعی کمال انتزاعی. من اغلب جنگیده ام ، جنگیده ام و پیروز شده ام، نه در دستیابی به کمال ، بلکه در پذیرش این که من نیز با همه ی ویژگی ها و کاستی های انسانی ام ، حق حیات دارم ...

سیلویا پلات – سه شنبه اول اکتبر 1957 و به ترجمه ی سعید سعیدپور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

«به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آن‌ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود ، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است.»

میرا نوشته ی کریستوفر فرانک ترجمه ی لیلی گلستان

پی نوشت :

برای خواندن این کتاب می توانید آن را از این جا دانلود کنید .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط مرجان  | 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

"شاید یه روزی بفهمین که هر انسان در هر نسلی باید دوباره بسوزه . مگر اون کوزه گر پیر دست از ساختن یه جام بی عیب برمی داره – یه جام لطیف ، محکم و مات ؟ "

بعد جامش را به سوی نور گرفت و گفت :

"تمام ناخالصی ها از بین می رن تا یه چیز گداخته ی باشکوه به وجود بیاد و واسه این آتش بیشتری لازمه . و بعد یا تفاله به جا می مونه و یا ، شاید اون چه که همه آرزشو دارن ، یعنی کمال مطلق"

جامش را تا ته سر کشید و بلندبلند گفت :

" کال ، بهم گوش بده . تو فکر می کنی اونی که ما رو ساخت ، یه روزی دست از کمال گرائی هاش برداره ؟ "

* صفحه ی 1315 جلو سوم از شرق بهشت نوشته ی جان اشتاین بک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط مرجان  | 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

تشکیل نشدن کلاس امروز فرصتی شد تا کمی به سر و وضع اتاقم برسم، برنامه ریزی کنم و از آخرین کتابی که خوانده ام بنویسم. نوشتن از کتاب ها عادت خوبی است که تلاش می کنم از سرم نیفتد. این بار می خواهم از دومین کتابی که از پل استر خوانده ام بنویسم : " دیوانگی در بروکلین" . کتاب با این جملات که آغاز شد حس کردم با یک اثر عمیق سر و کارم افتادم :

" به دنبال مکانی بودم که در آن بمیرم . کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از وست چستر به آن جا رفتم تا با شهر آشنا شوم. پنجاه و شش سال بود که بروکلین پا نگذاشته بودم و آن را کاملاً از یاد برده بود. وقتی پدر و مادرم از آن جا رفته بودند سه سال بیشتر نداشتم با وجود این دیدم که به طور غریزی به محله ی سابق مان برگشتم، مثل سگی زخمی که کشان کشان خود را به زادگاهش می رساند.  "

                                   

داستان به ترجمه ی خجسته کیهان، از آن دسته داستان هائی نبود که تو هی فکر کنی "خوب، بعدش؟" ... راوی داستان دائی نات یا ناتان است که گاه راوی زندگی خودش و گاه راوی زندگی دیگرانی چون خواهرزاده تام، خواهرزاده روری و هری برایتمن می شود و من ناخودآگاه یاد آن دائی دوست داشتنی توی کتاب "مون پالاس" می افتادم. رابطه ی جالبی برقرار بود. در هر دو کتاب نقش دائی بسیار موثر و دائی ها آدم های قابل ستایشی بودند. در هر دو داستان خواهرزاده ها دچار نوعی یاس فلسفی بودند! و از همه جالب تر عنصر "تصادف" در هر دو اثر نویسنده بود. همه چیز برحسی تصادف رخ می داد و این تصادف ها که با یک سری جملات مرتب و شسته رفته قابل قبول می نمود هرچند وقتی کتاب اول را می خواندم از تصادف بیشتر استقبال می کردم تا اثر دوم!

در واقع چیزی که کتاب را درخور خواندن می کرد مکالمه های دائی نات با تام بود و بحث هتل اگزیستانس که دائی نات درباره آن می گوید: " پناهگاه درونی، جائی که وقتی تحمل دنیای واقعی ناممکن می شود به آن جا پناه می بری." و بعد جائی هری برایتمن که نام هتل را اگزیستانس گذاشته در جواب دائی نات که می پرسد : " این ایده ی هتل را توضیح می دهید ؟ نام اگزیستانس را از کجا پیدا کردی ؟ " ، می گوید : " همان یکشنبه بعدازظهر آن را از رادیو شنیدم. برنامه را نیمه کار گوش می دادم، ولی شنیدم که کسی از اگزیستانس انسان، وجود انسان، صحبت می کرد و از این واژه خوشم آمد. صدای رادیو می گفت : قوانین وجود و خطراتی که باید در طول زندگی با آن روبه رو شویم. انگار اگزیستانس (وجود) از زندگی برتر بود. اگزیستانش زندگی همه ی آدم ها بود، اگرچه در بوفالو در ایالت نیویرک به سر برده و هرگز از ده مایلی خانه تان پانگذاشته باشید، شما نیز بخشی از پازل هستید، بله شما هم اگر زندگی تان کوچک بود اهمیتی نداشت. آن چه بر سر شما می آمد به همان اندازه اهمین داشت که برای هر کس دیگری."


قسمت هائی از کتاب :

- در جهان نویسندگی قاعده ئی وجود ندارد. اگر زندگی نویسندگان یا شاعران را مطالعه کنیم با هرج و مرج مطلق مواجه می شویم، با شمار نامحدودی استثنائات. به این خاطر که نوشتن نوعی بیماری است، پدیده ئی که می توان زکام یا تورم روح نامید؛ هر کس می تواند در هر زمانی در زندگی به آن مبتلا شود.

- استالین آدم ظالمی بود. او قاتلی روانی بود. هدف من از آن چه می گویم غریزه ی زنده مان است، عشق به زندگی. از این نظر یک شیاد بهتر از آدمی ضعیف و خوش قلب است. شیاد ما اگرچه همیشه قوانین را رعایت نمی کند، اما شخصیت دارد و تا وقتی آدم های با شخصیت وجود داشته باشند، برای دنیا جای امید است.


پ . ن :
- هنوز نفهمیدم چرا آثار این نویسنده با وجود آمریکائی بودنش این طور با اقبال خوب ترجمه و چاپ مواجه شده ؟! کسی می داند ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:31  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

 دیروز برای ترتیب دادن یک سری کارهام زدم از خونه بیرون. بارون از اون حالت شدیدش به طرز شدیداً رمانتیک و کمی دراومده بود... هرازگاه یه دونه ی نوازشگر می خورد روی صورتم ... گاهی حس می کردم خدا عمداً این دونه ها رو به نوک بینی ام می زنه! حس کردم امروز از اون روزهائی می تونه باشه که خدا توش قصد داره کمی سربه سر آدم هاش بگذاره... جلوی کتابفروشی دوست داشتنی ام ایستادم. ذوق زده نگاهشون می کردم. ویترین با کتاب های جدید عوض شده بود. خیلی وقت بود جلوی اون ویترین نایستاده بودم. دوست داشتم در مغازه رو باز می کردم و می گفتم : آقا اون کتابای تو ویترین رو بده مال من ...از اون جا دور شدم با این همه به اسم عجیب کتاب استر فکر می کردم : مون پالاس! خیال پردازی هام شروع شد. فکر کردم لابد اسم یکی از شخصیت های داستانه. مثلاً یه مرد قدبلند آمریکائی که به طرز فجیهی عاشق غذا خوردن توی رستورانه! حتی وقتی تصورش می کردم دیدم که مون پالاس باهام هم قدم شد... بعد کمی عکس استر رو که جائی دیده بودم برای خودم توی ذهنم رنگ و لعاب دادم! چه اشکالی داشت استر آمریکائی سیبیل داشت اونم شبیه پواروو؟

به خودم که اومدم توی کتابخونه بودم. سرچ زدم : استر ... کلی کیف کردم که ننوشت : نتیجه ی جستجو 0 می باشد! مون پالاس ... خوشحال شدم اون جا بود ...

نشستم روی صندلی تا بدهندش دستم. صدام کرد. وقتی کتاب رو گرفتم حسی بهم دست داد حسی شبیه این که مون پالاس یه اسم برای یه جای دور دور!وقتی رسیدم خونه با سرعت از کیفم بیرون کشیدمش و شروع کردم به خوندن ... نویسنده ی این کتاب دقیقاً شبیه خودش بود بدون سیبیل!!! 

رمان "مون پالاس" روایت کننده ی زندگی 3 نسل آمریکائی می باشد که نویسنده با ظرافت هرچه تمام این سه نسل را طی اتفاقاتی که برمبنای تصادف شکل می گیرند کنار هم می نشاند تا درون انسان ها را نشان دهد. به نظر می رسد "تنهائی" بزرگ ترین چیزی است که استر از توی شخصیت هایش با مهارت بیرون می کشد و آن را مقابل نگاه خواننده می گذارد تا ببیند ...

نویسنده با تبحر هرچه تمام آمریکا را نشان خواننده می دهد. انگار یک نفر دستت را گرفته و طی کلماتی ساده و زودهضم برای ذهن به تو می گوید : این آمریکاست : این هم مردمانش... نثر فوق العاده ی نویسنده مثل کسی می شود که پشت خواننده ایستاده و او را هل می دهد جلو : یالا ... یالا صفحه ی بعدی چیزهای بهتری هست برای ارضای کنجکاوی تو!

                                   

قسمت هائی از کتاب به ترجمه ی شیوای خانم لیلا نصیری ها : 

- از صخره پائین پریدم و بعد همین که نزدیک بود با زمین برخورد کنم اتفاق عجیبی افتاد: فهمیدم آدم هائی هستند که دوستم دارند. دوست داشته شدن آن هم به این شکل خیلی چیزها را عوض می کند. از وحشت سقوط کم نمی کند، اما دورنمای جدیدی به معنای وحشت می دهد. من از صخره پائین پریدم و بعد در آخرین لحظه چیزی از راه رسید و من را میان زمین و آسمان گرفت. این چیزی است که من به عشق تعبیرش می کنم. این همان چیزی است که جلوی سقوط آدم ها را می گیرد، چیزی آن قدر قدرتمند که می تواند قانون جاذبه را به چالش بکشد.

 - این که یک باره زندگی ات را در معرض باد قرار بدهی باعث می شود چیزهائی کشف کنی که پیش از این هرگز نمی شناختی، چیزهائی که نمی توان تحت هیچ شرایط دیگری به دست بیاوری.

 - یک مکالمه ی خوب مثل بازی خوب است. همبازی خوب توپ را مستقیماً توی دستکش تو جای می دهد؛ کاری می کند که به هیچ وجه توپ را از دست ندهی. وقتی موقعش می رسد که توپ را بگیرد، هرچیزی را که براش می فرستند می گیرد، حتی پرتاب های کج و کوله را؛ آن هائی که از مسیر منحرف شده اند ...  

پ. ن : 

- توصیه می کنم تنها زمانی شروع به خواندن کتاب کنید که بدانید وقت به اندازه ی کافی دارید چون تمام فکر شما آن جا : توی کتاب است! 

- مون پالاس اسم شخصیت نبود! سعی کنید اگر روزی کتاب را خواندید پیش پیش حدس بزنید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط مرجان  | 

شنبه سوم فروردین 1387

خانم آلبا دسس پدس، با پیشینه ئی که از او سراغ داشتم زیر مجموعه ی فمینیست ها قرار می گیرد. وقتی این کتاب جدید را در دست گرفتم انتظار اثری داشتم شبیه موارد قبلی که در آن به زیبائی به زنان می پردازد. این بار راوی داستان جولیو بروجینی است که مردی جافتاده ، با موقعیت اجتماعی ومالی مناسب می باشد که زنبازی او را در روابط با زن ها مسلط گردانیده است .

جولیو خیلی اتفاقی و در خیابان دختری را می بیند و بی اختیار به دنبال او راه می افتد. حس شهوت در وی برانگیخته می شود و با تمام قدرت سعی در تصاحب دختر جوان 17 ساله : ایوانا ، می کند !
داستان تماماً به اشتغالات ذهنی جولیو که به دنبال فرصت مناسب جهت کامجوئی از دختر است می پردازد . تمام دنیا در هیکل چاقالو و لباس های دهاتی و صورت بی تفاوت ایوانائی خلاصه می شود که جولیو از این که دیگران سلیقه ی او را بدانند حتی حاضر نیست او را به کسی معرفی کند .
توصیه می کنم نقد فمینیستی آقای فتح اله بی نیاز را در جن و پری در رابطه با این کتاب 224 صفحه ئی بخوانید .

                                          

این کتاب در مقابل دیگر آثاری که از این نویسنده خوانده بودم خوب نبود اما قلم روان نویسنده باعث می شود خواننده تا آخرین صفحه با اشتیاق کتاب را دنبال کند .

در ضمن متوجه شدم فیلمی برگرفته از همین اثر توسط فرهاد صبا و با همین نام ساخته شده است که قابل توجه واقع نشده است .

از کتاب :
(این ها برای ما آشناست ... واقعیت ملموسی است که هر روزه شاهد آنیم !)

یک شب، وقتی ایوانا و مادرش میز شام را جمع می کردند، آقای اسکاراپکیا (پدر ایوانا) درددل کنان به او گفته بود:" به خاطر داشته باشید که مردها باید در میان زن ها زندگی کند. با مردها می شود کار کرد و به کافه رفت ... وقتی آدلینا وضع حمل کرد و فهمیدم بچه دختر است، باید اعتراف کنم که خیلی پکر شدم. هرکس تا می شنود بچه ات دختر شده می زند زیر خنده، همه مسخرات می کنند. انگار روزگار سرت را کلاه گذاشته است. ولی نمی دانند که ... بله مردی که در میان چندتا زن زندگی می کند می تواند بگوید که زندگی مرفهی داشته است. زن ها به او خدمت می کنند. او را لوس می کنند ارجحیت او را به رسمیت می شناسند (چیزی که سایرین ابداً بدان اهمیتی نمی دهند). مگر در فیلم های سینمائی ندیده اید؟ در هر خانواده ئی چند تا زن وجود دارد. مردی با چند زن زندگی می کند. یکی برایش شراب می ریزد، یکی با بادبزن بادش می زند. این زن ها هستند که در این کشمکش روزانه به مردها کمک می کنند. بله، تا روز مرگ مردها را دنبال می کنند. بله، در این حیله ئی که اسمش زندگی است. در این "حیله" حتی اگر خیلی هم موفق باشی، باز می بینی که زمین زیرپایت قرص نیست، می لرزد و آن وقت تنها تسلی خاطرت وجود زن هاست و بس. با آن ها لزومی ندارد که جر و بحث کنی چون تو آقای آن ها هستی. و شفقت ؟ شفقت را نمی خواهید به حساب بیاورید؟ چشم هایشان وقتی به خانه برمی گردی، مثل چشمان یک سگ وفادار به تو خیره می شود، برق می زند. از آن گذشته، امروزه زن ها در بیرون از خانه هم کار می کنند. البته من شخصاً با این عقاید روشنفکرانه چندان موافق نیستم ولی نباید با آن ها مخالفت کرد. چون به هر حال حقوق خود را خرج خانه می کنند. کمک هزینه ی خوبی است. فقط کافی است که به موقع به خانه برگردی تا برای تو آشپزی کنند. برای من، شکم خیلی مهم است. خیال می کنید مردها به چه دلیل نسبت به زن های خود حسادت می ورزند؟ ناموس؟ علاقه؟ تمامش حرف مفت است. مسئله در این است مردی می بیند مرد دیگری به زنش نزدیک می شود، می خواهد او را از دستش برباید، و آن وقت مرد با خود فکر می کند : " نفهمیدم! من او را برای آسایش خود تربیت کرده ام و حالا تو می خواهی او را از دستم قاپ بزنی ؟ نه جان دلم، خیلی کور خوانده ئی !"

- دوست جولیو به او پیشنهاد می دهد که ازدواج کند.جولیو می گوید که من برای ازدواج کردن ساخته نشده ام و بعد دوستش این طور جواب می دهد:"هیچ کس برای ازدواج ساخته نشده است.حتی بچه دار شدن هم بهانه است.داشتن فرزند به خاطر آنچه که معمولا می گویند مهم نیست.به خاطر این است که باعث دردسر می شوند،جیغ و داد راه می اندازند.یک عالم خرج بر می دارند و عاقبت تمام حواس تو می رود پی آنها و به چیز دیگری فکر نمی کنی. "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:54  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

وقتی اسم کتاب را دیدم فکر نمی کردم این کتاب ربطی هم به صادق هدایت داشته باشد . این روزها هرکس را ببینی یک طوری خودش را به هدایت می چسباند . از هدایت گفتن و نوشتن هم که خدا را شکر مد شده انگار ! با این حال "پیکر فرهاد " طور دیگری بوف کور را جلوی چشم ما مجسم می کند به طوری که فکر می کنم عباس معروفی عزیز وقتی کتاب تمام شده لبخندی هم زده و شاید با خود فکر کرده : " هی آقای هدایت... هیچ وقت فکر می کردی زن اثیری ات زبان باز کند و این همه حرف بزند؟ " 

عباس معروفی در انتهای کتاب در این رابطه می نویسد : " به مسئله ی تازه ئی پی بردم که برایم یک کشف بود : احساس می کردم ارتباط عمیقی بین هدایت و نظامی وجود دارد . ارتباطی که هرگز شکل عینی نیافت ، فقط در ناخودآگاهم موج می خورد . اما هر چه فکر می کردم نمی توانستم آن را تعریف کنم . هدایت چه ربطی به نظامی داشت ؟ آیا به خاطر سیلان ذهنی دو هنرمند بود که ورای تاریخ سیاسی مثل ابری ناتمام بر فراز آسمان می ایستادند و مدام می باریدند ؟ آیا برای مینیاتور ها بود ؟ آیا چیزی در کودکی ام دریافته بودم که حالا در خاطرم نبود؟ برای گنبدها ، رنگ ها ، پری وار زیستن آدم ها ؟"

                                      

زن نقاشی روی قلمدان بوف کور زبان باز می کند و حرف می زند ... زنی که از زمان ساسانیان تا به حال و گاهی در آینده هست ! زنی که خودش را می بیند و از خودش حرف می زند ، چشم های مردی که خیره اش شده است را می جوید ، دل به احترام های مرد توی کافه ی فردوسی می بندد ... دربه در دنبال دلش می دود اما همیشه انگار پیشانی اش بلند نیست شاید چون زنی هست : ایرانی !

زنی که وحشت خنده ی پیرمرد قوزی که انگار مجموع دل نخواسته های زن و جامعه ی مردسالار است دست از سرش برنمی دارد :
 " سراپای مرا ورانداز کرد و باز که نگاهمان گره خورد، قلبم شروع کرد، رنگم پرید و دهنم یخ کرد. احساس کردم دارم سکندری می خورم. خودم را نگه داشتم و نگذاشتم چشمم به دودو بیفتد اما کار از کار گذشته بود؛ پای راستم را جلو بردم که با سر توی جوی آب نیفتم، پرده نقاشی به هم خورد. آن وقت پیرمرد قوزی زد زیر خنده. خنده سرد و آزاردهنده ای که حتی کلاغ ها را بر شاخه ی درخت های دوردست پر داد. من در ذهن او گفتم خنده ی سرد و آزاردهنده، اما او گفت : خنده ی خشک و زننده ئی که مو را به تن آدم راست می کرد. یک خنده ی سخت دورگه و مسخره آمیز کرد، بی آن که صورتش تغییر کند . "

زن انگار شبیه زن های ایرانی است که هست و نیست ! همه جا سخن از تساوی حقوق اش با مردان جامعه است در حالی که به واقع چنین نیست و شاید بر اثر همین باشد که زن نقاشی قلمدان است. یک نقاشی که زیباست و تنها لطفی که از او برمی آید پیچ و تاب اندام و زیبائی اش است و اگر روزی به عالم واقع قدم بگذارد تنها همین ها را برای عرضه دارد . زن همیشه در تعلیق است :

زنی گفت : " خواهرم موهایت را بپوشان."
گفتم : "من؟"
گفت : "آره تو."
گفتم : " من که نیستم ."

زن بوف کور پدر و مادری ندارد، زن بوف کور از لکاته چیزی نمی داند، زن بوف کور کانادا دوست ندارد، زن بوف کور حرف کسی که چشم هایش را دوست دارد را نمی داند، زن بوف کور زبان نمی گشاید تا از دل تنگی اش بگوید :
"نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه ی شما بگذارم و اشک بریزم ؟ با دست های فروافتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آئید با کف دست به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است ؟ ب آن که بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده ؟ "

آری زن بوف کور زبان نداشت تا گله کند . که درکش نمی کنند، که از سفر به قلمدان ها خسته شده، که دوست دارد خودش باشد و باب دلش زندگی کند و از این جامعه بسیار خسته است :
"یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟

نکته ی قابل توجه فضاهائی است که داستان در بستر آن ها روایت می شود . فضاهای داستانی دارای تعلیقی هستند که خواننده را دچار پرتاب های ناگهانی می کند . به طور مثال فضای مبهم کافه ی فردوسی، فضای مابین زن و مرد بوف کور، فضای مابین لکاته و مرد بوف کور و فضائی که به سبب تلفیق با اثر نظامی به وجود می آید. تغییر فضاها گاهاً سبب پریشانی خواننده می شود .

با این حال، عباس معروفی با نگاشتن این اثر ثابت کرد می تواند زنانه نویس خوبی باشد. نگاه کردن به هستی از یک دید زنانه با وجود جنسیت مردانه نشان از قدرت قلم نویسنده و دید باز وی از شرایط و روحیات زنانه می دهد.

" گفتگوی او با دو چهره ی مهم ادبیات فارسی، هدایت و نظامی، یک بار دیگر نشان می دهد که گفتمان ادبی- که در واقع همواره بحثی عاشقانه است- بدون وجود زن به عنوان واسطه قابل درک نیست . "  

                                                                              کتی سارنگین – بازلر سایتونگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:13  توسط مرجان  | 

یکشنبه هجدهم آذر 1386

دیگران رو نمی دونم اما لذت بزرگی برای من محسوب می شه که فکر کنم یه کتاب نصفه نیمه پر از جمله های تاثیرگذار توی خونه انتظارمو می کشه . از وقتی هوای آزاد بیرون بهم خورد یه لبخند بی اختیار کنج لب هام نشست . لبخند لجوجی بود ! اون قدر لجوج که داشت کفری ام می کرد . هر چی سعی می کردم جمع اش کنم فایده نداشت حتی وقتی خانوم کنار دستی با عصبانیت نگاهم می کرد و لابد لبخند من یک فحش حسابی به ابروهای گره خورده اش بود ! تلاش بیهوده ئی بود ... حس کردم شبیه اون خانوم قاسمی شدم که اون روزها که من یه دختر کم سن بودم داشت طرحش رو توی مرکز بهداشت می گذروند و همسن الان من بود . همیشه ی خدا لبخند به لب داشت . وقتی اخم می کرد و عصبانی بود هم لبخند داشت و این تضاد توی صورتش رو هرگز دوست نداشتم . یک جورائی با زهرا از لبخند مداوم تکراری بی فلسفه اش حرصمون درمی اومد .

لبخند بی اون که بدونم به کجای وجودم گره خورده که این قد سفت و مصممه ادامه داشت تا به خونه رسیدم و سرشار از احساساتی که مثل حباب های روی آب جوش می دوند و سرخوش اند با این که می دونن لحظه ی بعدی شاید نباشند ، روی زمین کنار بخاری دراز کشیدم و خوابیدم ...

وقتی بیدار شدم کف پاهام رو به بخاری چسبوندم و غرق "عقاید یک دلقک شدم " ... گاهی از قدرت قلم نویسنده ( هانریش بُل ) غرق لذت شدم ، گاهی برای شخصیت اصلی که یک دلقک منطبق نشده با سیستم تظاهر به سبک انسانی دل سوزوندم و گاهی همراه با دلقک گریستم : " به هیچ چیز فکر نکن . نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها ، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بروی دمپائی هایش می چکد . "

 

                         

 

مسئله این جاست که مردی حاضر نیست زیر گروه هیچ کدوم از این دسته های به ظاهر مدافع حقوق انسانی بشه و تموم مذهب و عقیده اش به اصول انسانی ختم می شه ... شوخی نیست ! اگر هر کدوم ما هم جای اون باشیم شبیه اون یه روز تو صحنه ی نمایش زمین می خوریم حتی اگه مثل اون این کار عمدی باشه ... و من فکر می کنم هنوز شهامت مبارزه با فکر غالب با یه جامعه رو ندارم ...

و من باز از این که فکر کنم : آزادای دارم ... لرزیدم ! به تموم چیزهائی که توی زندگیم آزادی من رو نقض می کنن فکر کردم و باز درمونده و نگران به سمبل آزادی توی ذهنم پناهنده شدم : کبوتر سپیدی که تو یه آسمون پر ابرای سفید محکم و متوالی پر می زنه ... و هم چنان فکرم درگیر جملاته : " هر دو می دانستیم دیگران علی رغم واقع گرا بودن شان به ابلهی عروسک های خیمه شب بازی می مانند که هزاران بار دست هایشان را به گردن خود می رسانند ، اما قادر به کشف نخ هائی که به وسیله ی آن ها آویزان شده نیستند ... "

نمی دونم اما با وجود هراسی که بابت این مسئله دارم می تونم بگم هیچ چیز حتی اون دلشوره و قل قل جوشیدن دلم تو این روزا ، مانع از لذت بردن من زمانی که لیوان های چای از پی هم کنار من ردیف می شن و شب می شه و کتاب به آخر می رسه نشد !

توصیه می کنم این کتاب رو بخونید . اندیشه های عمیقی در این کتاب هست که راجع به کلمات حجیمی مثل عشق ، مرگ و زندگی با کلماتی جفت و جور کنار هم برای ساعتی هم که شده باعث می شه زمان فراموشت شه و غرق در تفکرات دلقکی بشی که تو را وادار می کند عقایدت را کمی زیر و رو کنی !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و ششم آبان 1386

این که وقتی می نویسی مواد کارت چی باشه خیلی مهمه... این که اون مواد رو از کجا بیاری هم مهمه ! گاهی اوقات توی پائین ترین و پر ازدحام ترین مناطق شهر که راه می رم حس می کنم اون قدر زندگی اون جا جریان داره که هرگز توی زرق و برق خیلی جاها نیست و اون قدر صحنه برای نوشتن هست که تا چند روز پر می شم اما هیچ وقت اون قد آدم پی گیری نبودم و یا لااقل نمی دونستم که باید باشم که برای خلق کردن به دنبال جائی یا کسانی برم . امروز داشتم کتاب گفتگوها رو که به همت آقای دهباشی تالیف شده رو می خوندم . به مصاحبه ی خانم سیمین دانشور که رسیدم ، چشممو گرفت . یه قسمت از اون رو می ذارم این جا.توضیحات خود خانم دانشور به اندازه ی کافی گویاست تا من حرفی نزنم :

 

- خانم دکتر دانشور در طی مصاحبه هائی که تا کنون با جنابعالی انجام شده مکرر درباره ی دوران های زندگی شما سوالاتی مطرح کرده اند که به تناسب پاسخ هائی از سوی شما ارائه شده است . بنده فقط یک سوال دارم و آن این است که آیا نکته ئی ، خاطره ئی ناگفته باقی مانده است که شما تا کنون مطرح نکرده باشید ؟ اگر چنین است امکان دارد بفرمائید ؟

 

سیمین دانشور : از ویر خاطره گوئی و خاطره نویسی بیزارم ، مگر این که خاطره ای گشایشی باشد برای راهیابی به کار یا راز یک شخص یا شخصیت بزرگ و به همین جهت آشنائیم با صادق هدایت اشاره می کنم . دکتر کریم هدایت عموزاده ی صادق هدایت در شیراز طبابت می کرد و با پدرم دوستی فراوان و نشست و برخاست خانوادگی داشت . دراین گردهمائی ها من انشاهایم را می خواندم و یا شعرهائی را که از بر داشتم و یا گرامافون بوقی را راه می انداختند .یک روز دکتر کریم هدایت تلفن کرد و گفت » عموزاده ی من صادق خان از تهران آمده است . نویسنده است . تو شاید زبان او را بفهمی ، چون تو هم نویسنده ای . گفتم هر کس شما انشایش را می پسندید که نویسنده نیست . با این حال رفتم . صادق خان چشمش که به من افتاد گفت : تو که یک دختربچه ای . گفتم : چهارده ساله ام . گفت : می خواهم مرا به جاهای عمومی و محلات فقیرنشین ببری. آیا خودت را راه می دهند ؟ گفتم : دختر دکتر دانشور را همه جا راه می دهند . با او به قهوه خانه ی سر دومیل رفتم . بردمش سر تل حصیرباف ها ، محله ی یهودی ها ، آسیاب سه تائی ، مدرسه ی خان و به دیدار سیاه خان که فقط غمگینش کرد . من مدام می پرسیدم چرا نرویم باغ های مسجد وردی ؟ باغ دلگشا ؟ نارنجستان قوام ؟ می گفت : برای من آدم ها مهمند . پرسیدم : آدم های پاپتی ؟ چشم هایش از زیر عینک برق زد و گفت : خوب فهمیدی . و پرسید : یک کار دیگر هم برای من می توانی بکنی ؟ هر چه ضرب المثل و نقل و نغز شیرازی بلدی یا همشاگردی هایت یا خدمتکاران خانه ات بلدند برایم جمع کن و بنویس .

برایم جالب بود که انتخابی از پاپتی های مورد نظرش می کرد و با آن ها حرف می زد و تند و تند یادداشت برمی داشت . یک رو گفت : امشب جائی می روم که تو نمی توانی بیائی اما قدر خودت را بدان . یک چیزی می شوی .

 

                     

 

بعدها که با خانواده ام به تهران آمدیم دوستی ما از سر گرفته شد . مخصوصاً که خانه ی آن ها هم به خانه ی ما نزدیک بود . برایم اعتراف کرد که بارها به قهوه خانه ی سر دو میل رفته و داش آکل را نوشته و گفت : آن شب که ترا با خود نبردم می رفتم محله ی مُردستان ( نظیر ناحیه ی 10 تهران ) و آن جا طرح علویه خانم را ریختم . واضح بود که ادبیات عامیانه (فولکلور) را هم کمابیش همین طور جمع آوری کرده بود و چه طرح عالی و نو برای راهنمائی آن ها که پس از او آمدند . لابد می دانید که " بوف کور " هدیه ی هدایت از سفر به هند است و می بینید برای خلق چنان اثری چه راه دور و رنج بسیاری را تحمل کرده .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

امروز یک جورائی رنجیدم . یک جورائی جوش آوردم ! وقتی نشستم توی تاکسی همون شعر قدیمی داشت می خوند : می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به یاد می مونه ... اشک پهنای صورتم رو برداشت . به پازل متلاشی آدم هائی که دوستشون دارم فکر کردم ... به زخم زبون هائی که گاهی عجیب دلمو می شکنه و خودم که تصمیم گرفتم دوام بیارم ! وقتی رسیدم خونه سرم عجیب درد می کرد . یاد نامه های سراسر مهر نادر ابراهیمی افتادم . هرازگاه وقتی از عواطف آدم ها ناامید می شم این کتاب رو باز می کنم و یکی از نامه هاش کافیه تا باور عشق از یادم نره !!! که باور کنم هنوز می شه توی این دنیا فرای همه ی نسبت هائی که هست ، عادت هائی که با عشق اشتباه گرفته می شه ، احساس رو پیدا کرد ...

 

نامه ی بیست و سوم  

عزیز من !

زندگی ، بدون روزهای بد نمی شود ، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم . اما روزهای بد، هم چون برگ های پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند ، و در زیر پاهای تو ، اگر بخواهی استخوان می کشنند ، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند .

 

                        

 

عزیز من !

برگ های پائیزی ، بی شک ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط مرجان  | 

شنبه نهم تیر 1386

امروز زهرا برگشت . تیکه ی گمشده ی پازل من هم رفت نشست سر جای خودش !!! و وقتی مقاومتم شکست و بغضم ترکید بغلش توی تنم : آروم باش ، ریخت . چقدر خوبه گاهی هم که شده توی آغوشش باور می کنم هنوز هم با همیم !!!

بعد سرم درد گرفت . شدیداً درد گرفت . بعضی وقت ها که هیچ وقت نفهمیدم چه وقت هائی به محض فرونشستن اشک هام سرم درد می گیره . اون قد که سر خیابون خونه که رسیدم راه رفتن سخت شده بود اون قد که می خواستم زنگ بزنم یکی بیاد منو ببره خونه ... بجاش کشون کشون خودمو کشیدم تا خونه و 4 ساعت تموم زیر باد مستقیم کولر خوابیدم تا زخمای دلم با خنکای تنم کمی خوب شه !

بعد غرق "اورلاندو" شدم . دیشب وقتی " شاسا " اورلاندو رو جا گذاشت و رفت عجیب دلم شوریده شد . بعد از این همه سال و بعد از این همه وقایع تلخی که دیده ام هنوز نفهمیدم چرا هربار که قلمی خوب می نویسه ، فیلمی خوب کار می شه ، خدا صحنه ی خاصی رو به چشمم می آره باز من تحت تاثیر قرار می گیرم . نه از این تحت تاثیرهائی که گذری باشند و سطحی ! طوری که انگار بار اول باشه که می فهمم " خیانت " یعنی چی ؟ " عشق " چقدر می تونه آمیخته با " رنج " باشه ... یا چقدر انسان ها می تونن در " انسان " نبودن قهار باشن !!! و هزار قصه ی تکراری که از درد به من بدن باز من با درد می آمیزم باز من از فرط " لذت " می لرزم و باز مثه هزار و یک دفعه ی قبل اشک هام روی صفحه ی کتاب می چکه و من می تونم قسم بخورم اگه 100 سال دیگه هم اون صفحه از کتاب پیش روم باشه باز اشکم روی جای قبلی اش : می چکه !

امروز اما بیشتر غرق جذبه ی قلم ویرجینیا شدم ! وقتی اورلاندو ناگهان از " مرد " به " زن " تبدیل شد ... وقتی که مقابل چشم های حریص خواننده ناگهان انسانی با تجربه ی جنسیت ها می ایسته و هر دو رو به بازی می گیره . وقتی نویسنده اون قدر می تونه نوآور باشه که از قهرمانش انسانی بسازه که دو سویه فکر کنه ...

و لذت زن بودن ! :

" بهتر آن است که در فقر و جهالت – که تن جانه های سیاه جنس ماده در این زمانه هستند – دست و پا بزنیم ، فرمان روائی و قانون گذاری دنیا را به دیگران واگذار کنیم ، از جاه طلبی های نظامی ، عشق به قدرت و همه ی آرزوهای مردانه ی دیگر دست بکشیم ؛ اگر در عوض فقط بتوانیم از عالی ترین جذبه و شوری که روح بشر تاکنون شناخته است به بهترین نحو بهره مند شویم و از آن لذت ببریم ، ... و این جذبه ها و شورها جز تفکر ، انزوا و عشق نیست . خدا را شکر که من یک زن هستم ! "

من که لذت بردم وقتی وولف این قدر خوب با نسبیت زمان کار کرده ، این قد خوب انسانی رو از اشراف انگلستان می بره وسط کولی ها ووو ...

وقتی اورلاندو مابین کولی ها حس می کنه "کولی " نیست و بی اختیار از قصرشون با صدها اتاق خواب و نژادی چهارصد ساله حرف می زنه ، "بابا رستم " بهش حالی می کنه که کولی ها نژادی چندین هزار ساله دارن . نژادی که اعتقاد داره : " در دنیا خواست و آرزوئی پیش پا افتاده تر از این وجود ندارد کسی بخواهد صد تا اتاق خواب داشته باشد در حالی که همه ی پهنه ی کره ی خاکی از آن انسان است ... "

به این جا که رسیدم حس کردم ما : آدم ها ! اگر لحظه ائی این جمله رو خوب حلاجی کنیم شاید دیگه هیچ وقت هیچ کس به هیچ نسب خانوادگی ، هیچ پیشینه تاریخی ، هیچ دارندگی رو نپذیریم مگر پیشینه ی انسان بودن و تملکی به بزرگی زمین ! ولی عجیبه که علاقه داریم دیوار دور خودمون بکشیم و با سند و زور و تحکم به دیگرون ثابت کنیم که این 4 دیواری مال ماست ! که این ماشین با پلاک این و این مشخصات مال منه ... و از همه ی انسانیتی که از آدم تا به حال سابقه داره یه شجره نامه ی 100 ساله بسازیم که خودمون رو به کسی نسبت بدیم !!!

هنوز مونده تا کتاب تموم بشه ... از اون کتاب هائیه که دوست دارم توی کتابخونه ام باشه تا باز بخونمش . اینم از صدقه ی سر کتابخونه ی قلمستانه که یه سری کتاب ناب داره ...

دارم می رم بقیه اش رو بخونم هر چند هنوز درگیر تکه ای از این کتابم که هم ذات پنداری شدیدی رو در من برانگیخت :

 

" پیرزن سبدباف و جوانک سلاخ همیشه در حین کار آواز می خواندند ، یا دست کم زمزمه می کردند و بدین وسیله رضایت خاطر خود را از کار کردن ابراز می داشتند ؛ اما اورلاندو به درون چادر می خزید ، یا روی زمین نزدیک آتش دراز می کشید و به شعله ها زل می زد . نیازی نبود که آن ها حقیقت را حتماً از نگاهش دریابند ، بلکه احساس و غریزه شان به ایشان الهام می کرد که : " درمیان ما کسی است که شک می کند ، در میان ما کسی است که محض کار کردن ، کار نمی کند ؛ محص نگاه کردن نگاه نمی کند ؛ نه پوست گوسفند عقیده ای دارد نه به سبد دست باف ؛ بلکه چیزی سوای همه ی این ها را می بیند و می جوید ."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:29  توسط مرجان  | 

سه شنبه یکم خرداد 1386

صبح بیدار که شدم از رئال بودن دنیای دور و برم دلم بدجوری گرفت . همین طور که توی تختخوابم خوابیده بودم فکر می کردم ... به خوابی که فقط خواب بود و به واقعیت هائی که سخت واقعیت دارند ! دوست داشتم تموم طول روز رو همون طور بخوابم . دوست داشتم باور کنم که همه چیز یه شوخی بمیزه بیشتر نیست اما ...

تا ظهر با ملیحه و نرگس توی این دنیای دل نخواه ! چرخیدیم و حرص خوردیم . همیشه وقتی سه تائی با همیم تا جا داریم انرژی مثبت به هم می دیم . امروز اما اون قد سه تائی خسته از سختی ها بودیم که هیچ کدوم جز غرولند کاری ازمون برنمی اومد انگار ...

وقتی اومدم اون قدر خسته و دردمند بودم که سه چهار ساعتی بی وقفه خوابیدم . حالا که بیدار شدم هم بی حوصله ام . دارم فکر می کنم کاشکی یکی از همین شخصیت های توی کتاب ها بودم . دوست داشتم لابلای برگه ها خوابیده باشم . حوصله ی اداره ی زندگی خودم رو هم ندارم هر چند من هم یه دانای کل دارم که خیلی قشنگ داره تو کتاب زندگی می چرخونتم ...

نه این هم نشد ، توی کتاب بودن حتی اگه سیاهی لشگر هم باشی فایده نداره ، فایده نداره که درخت باشی حتی ! من می خوام هیچی نباشم ...

این روزها وقتی وضعیت جامعه رو می بینم به سادگی خودم می خندم . وقتی توی نمایشگاه کتابی که دنبالش بودم رو پیدا کردم و با ذوق می خوندمش مدام توی ذهنم می گذشت : دروغه ... لااقل برای مردم من ... حالا چی ؟ حالا می فهمم که اطاعت از اتوریته اون قد توی هر آدمی قویه که نژاد گل و بلبلی نمی شناسه ! اما :

 

" وقتی کسی فقط حلقه ی واسطه ائی در زنجیره ی اعمال شر است و بسیار دور از نتیجه ی عمل قرار گرفته ، از نظر روانی ساده است که مسئولیت را فراموش کند . حتی آیشمن نیز وقتی به بازدید اردوگاه ها می رفت بیمار می شد اما برای شرکت در قتل عام کافی بود پشت میزش بنشیند و کاغذ تلنبار کند . در همان زمان شخصی که در اردوگاه عملاً سیلکون ب به اتاق های گاز می ریخت قادر بود رفتار خود را با این دلیل توجیه کند که فقط دستور مقام بالا را اجرا می کند.به این طریق یک عمل کامل انسانی تکه تکه می شود ؛ هیچ شخص منفردی تصمیم نمی گیرد عمل شر را انجام دهد و با نتایج آن روبرو شود . شخصی که مسئولیت کامل عمل را به عهده دارد دود شده و به هوا رفته است . شاید این عام ترین ویژگی شر اجتماعاً سازمان یافته ی مدرن باشد."

 

وقتی به نتایج آزمایش می رسیدم تصور می کردم که این طورهام نیست اما انگار همه ی ما در اطاعت از اتوریته بسر می بریم ! این روزها توی جامعه این رو خوب احساس می کنم .

 

" این جا به صدها مورد شرکت کننده در آزمایش اطاعت برخوردیم و شاهد میزان سطح اطاعت آن ها از فرمان ها بودیم که نگران کننده است . دیدیم که مردمان نیک سیرت با فقدان احساس قاعده مندی در برابر خواست اتوریته سر خم کردند و به انجام اعمال خشنو سختی دست زدند . مردمی که در زندگی روزمره نجیب و مسئول اند ، با اغوای اتوریته و با کنترل ادراکشان دست به انجام اعمال وحشتناک زدند . "

 

نمونه ی بزرگی که نویسنده ی کتاب در واقعیت امر دارد انهدام یهودیان توسط نازی هاست و البته هر نوع جنگ و عملیاتی که به کشتار و شکنجه و ظلم به بشریت است و چقدر این نقل قول نویسنده از جورج ارول بجا بود :

 

" اکنون که می نویسم ، موجودات انسانی کاملاً متمدنی بالای سرک پرواز می کنند و می کوشند مرا بکشند . هیچ دشمنی شخصی با من ندارند ، من هم با آن ها ندارم . آن طور که می گویند آن ها فقط " وظیفه ی خود را انجام می دهند " . شکی ندارم که اغلب آن ها مردم خوش قلب و مجری معتقد به قانون هستند که در زندگی خصوصی خود خواب هم نمی بینند کسی را بکشند . از طرف دیگر ، اگر یکی از آن ها من را با یک بمب که درست هدف گیری شده قطعه قطعه کند ، هیچ خواب بدی نخواهد دید ! ."

 

فرمان اتوریته ما را در تناقض قرار می دهد . تناقضی که در یک سوی آن ما و ارزش های اخلاقی خود هستیم و در سوی دیگر فرمانی که باید اطاعت کنیم . من فکر می کنم مسئله ی قابل توجه این جاست که حتی باورهای عمیق مذهبی که خود نیروی بسیار زیادی دارد در مقابل اتوریته از نیروی کم تری برخوردار است و فرد با توجیه خود سعی می کند کنار گذاشتن ارزش های خود را فراموش کند .

وقتی در جامعه ائی که " گفتگوی تمدن " ها را پایه ریزی کرده و مذهب رسمی آن اسلام است رفتارهائی که با اسلام که هیچ با انسانیت در تضاد کامل است ، می بینم باور می کنم نیروی اتوریته چقدر می تواند زیاد باشد . آن قدر که صورت زنی را در مقابل چشم دیگران پر از خون کنند ! و شاید اتوریته ائی که مذهب را با خود در آمیخته باشد ضرب در دو قدرتمندتر شود ... اما مباحث فلسفی تکلیف فرمانی که با وجدان در تضاد است را که کنار بگذاریم من فکر می کنم ما نیاز داریم اتوریته ی بسیار قدرتمندتری داشته باشیم تا بتوانیم " انسانیت " را درک کنیم . اتوریته ی بزرگی بنام : خدا !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:15  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

تا لنگ ظهر خوابیدم و از لنگ ظهر هم که بیدار شدم احساساتم حسابی جمعه بود ! جمعه یه روز خاصیه : اون قد خاص که اگه به آدم دستی پیدا کنه ، یه جور دیگه اش می کنه ... توی تختم لمیدم و هی جمعگی ام بیشتر و بیشتر شد !!!

دوست داشتم نرگس می بود و حرف می زدیم . از همین حرف زدن هائی که یک سری چراغ های خاموشی که توی زیرمیرهام خاموشه و نمی دونم کلیدش کجاست ،رو روشن می کنه ... شاید می تونستم بفهمم : شاید !

این روزها فاصله دل تنگی هام کم و کم تر می شه . می ترسم یه روز بیدار بشم و برای نمی دونم چمه ، تا ابد دل تنگ باشم . گاهی اون قد دل تنگ می شم که حس می کنم اندازه ی دل تنگی های همه ی دل تنگ های دنیا : دلم : تنگه ...

اندازه ی تموم لحظه هائی که دلی شکسته ، همه ی خداحافظی های خیس از اشگ ، مسافرهای برنگشته ، خروار خروار امیدهائی که مایوس شده ، سیلی هائی که بی رحمانه اومدن : گاهی حتی برای همه ی کورهای عالم ! کوری که به چشم نیست . من اون قد کور بودم که بعد از این همه  تازه چند روز پیش دیدم درخت انجیر توی حیاط جوونه زده ! و همه ی کورهای دیگه ای که همه جا رو تاریک می بینن ، برای همه ی چشم هائی که از انتظار خسته ان و پشت به فردا کردن ، برای آدم هائی که به کلیشه ای ترین سبک ممکن زندگی می کنند و هی از روی فلسفه های همدیگه کپی برمی دارن و تکثیر می کنن و تو یه زندگی دسته جمعی که انگار یه نفر داره جای هزار نفر زندگی می کنه شریکن و هیچ شکایتی هم نیست ! برای دل خودم : همه ی روزهائی که برای یه بسته جعبه ی مداد رنگی که هدیه بگیرم ، منتظر موندم و بجای مدادهای باریک و بلند رنگی سوسمار نشان ، بزرگ شدم !!! بزرگ شدن درد عجیبیه ... برای لحظه هائی که تو یه 4 جوابی یه جور می مونم و مدام تیک می زنم : هیچ کدام . برای غربتی که مابین میلیون ها آدم دیگه حس می کنم ، برای تمام لحظه هائی که کر و کور و نادانم و هیچ نمی فهمم!

از فرط دل تنگی بجای آدم ها به سبک قدیم کتاب دستم گرفتم . دنیای توی کتاب ها با همه ی دردها و سخت هائی که ممکنه داشته باشن تو رو به تجربه ی هزارون دلی می کشونن که یه وقت بخودت بیائی و ببینی : . و : تمام !

امروز نه بر حسب اتفاق ، کتاب کم حجم مشکی رنگی که تازه خریدم رو باز کردم . با همه ی حجم کم و زمان کمی که گرفت تا تمومش کنم حس می کردم روزهاست دارم توش تکرار می شم و می خونمش و جای همه ی مهره های توی کتاب فلسفه می بافم و زندگی می کنم .شاید انیشتن یه مصطفی مستور می شناخته که نسبیت زمانی رو مطرح کرده ، شاید هم خودش یک مستور واقعی بوده !

" روی ماه خداوند را ببوس " ، عنوان کتاب بود و یک بار توی کتاب تکرار شد و اونم از زبون یه : فاحشه !!! کتاب با ین جمله شروع شد :

" هر کس روزنه ای است به سوی خداوند ، اگر اندوه ناک شود .اگر به شدت اندوه ناک شود . "...

تمام کتاب حول محور یه سوالی که شاید روزانه ما بارها از خودمون پرسیده و نپرسیده باشیم می چرخه : " خدائی هست ؟ " . من فکر می کنم حتی وقت هائی که این سوال حتی به ذهنمون می رسه : می رسه ! من فکر می کنم تا بوسیدن روی خدا همه ی زندگی آلوده ی همین سوال باشه .

نقش اول داستان : یونس ، مشغول کار کردن روی تز دکترای پژوهشگری اجتماعی اشه . موضوع پایان نامه تحلیل جامعه شناسانه علت خودکشی دکتر محسن پارسا با سوابق علمیه . نویسنده با مهارت مهره های مورد نیازش رو در مواقع لازم وسط صحنه می آره تا حرف هائی که حس مورد نظرش رو می رسونن ، بزبون بیارن . شخصیت هائی مثل نامزدی با یقین بسیار زیاد ، دوستی رنجیده از تقدیر و علی که خیلی چیزها می دونه ...

با تموم شدن هر فصل که خیلی هدف دار و خوب تموم شدن ، فصل دیگه ای شروع می شه و اون چنان توی کتاب گم می شی که انگار همیشه می دونستی : سوسک ها نیایش می کنن ، بادبادک ها می رن پیش خدا ، فاحشه ها روی ماه خدا رو می بوسن و با هیچ خط کشی نمی شه اندازه ی احساس رو سانت زد .

اواسط کتاب سایه ، نامزد یونس به نقل از یه کتاب چاپ سنگی گفت : " ای پسر عمران ! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گوئی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا گه بنده ام همه را چنان می خواند که گوئی همه خدای اویند جز من. " .

بی اختیار اشگ هام گرمم کردن ! و وقتی سایه اواخر داستان در توجیه جواب سوال اصلی داستان به خواب یونس اشاره کرد :

" خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته اید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید ؟ و تو گفته بودی دنبال تو ، داریم دنبال تو می گردیم . بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیائید توی دشت و بیابان . گفته بود من توی سفره ی خالی شما هستم ، توی چرو های صورت عزیز . توی سرفه های مادربزرگ . توی شیارهای پیشونی پدربزرگ . توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه . توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر . توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده . توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب خالی بچه های مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برند . توی دل دوتا بچه ی دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون می شه . توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه اش خجالت می کشه . توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبا که شوهرش از کار برمی گرده خونه ، دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاه ند یا نه ؟ توی دل اون شوهره که اگه دست هاش سیاه نباشن می ره یه گوشه ی اتاقتا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون راحت بخوابه ... " و ...

 

                                   

 

این جا رو که می خوندم صدای گریه ام بلند شده بود ! شاید این جا اوج داستان بود . اوج دیدن ... بعد بادباک ها رفتند و به خدا رسیدن ... و من حس کردم باید اون قد دید و دید تا یه روز جمعه وقتی چشمامو باز کردم یه بادبادک رنگی شم ...

  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط مرجان  |