دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
یک روز معمولی بود ... رفتم دراز کشیدم روی یکی از تخت های خالی . کنار دستم یک خانم سی و هفت هشت ساله بود یا یک روسری سبز چرک رنگ ... همراه پیرزنی بود که روی تخت کناری ام داشت شیمی درمانی می شد . کمی که گذشت مثل همیشه تمام آن بخش کنجکاو و نگران من ، جوانی ام و این که چرا آن جا توی بخش شیمی درمانی هستم شدند ...
خانم همراه کنار دستی ام طاقت نیاورد و پرسید چرا ؟ ... بعد حرف هامان گل انداخت . خیلی ساده از این که پرستار آن پیرزنه که یهودی است شروع شد و بعد گفت که یک دختر دارد هجده ساله ... از فقر مالی شان گفت ، از این که می ترسد دخترش به سرنوشت خودش دچار شود ...
بعد حرف هامان شکل دیگری گرفت ... اشک توی چشم هاش حلقه بست ... گفت : یک شب که پرستار یک پیرزن دیگر بودم توی بیمارستان بستری بود ، رفتم توی حیاط بیمارستان و به چراغ های اتاق هائی که توی هر کدامشان چندتا تخت و روی تخت ها مریض ها درد می کشیدند نگاه کردم ... فکر کردم چند تا از اتاق های دیگری توی بیمارستان های دیگر هستند که چراغ هاشان روشن است و مریض هاشان درد می کشند ... فکر کردم که ما آدم ها ... همه مان درد می کشیم ... اصلا انگار کار ما همین باشد ...
برایش گفتم آدم خودش باید خودش را تسکین بدهد ... برایش گفتم که با قدم زدن ، با فیلم دیدن ، با دوست هام ، با کتاب ، با فیلم ، با موسیقی ... با عشق ! خودم را تسکین می دهم ... نگاهش کردم و گفتم یالا توی زندگی ات یک چیزی دست و پا کن برای تسکین ...و دیگر جمله های ما به شما و بفرمائید و خدا کند خوب شوی آلوده نبود ... دو تا روح عریان رنج دیده بودیم که با هم حرف می زدند ...
همین طور که نمه اشک هاش ثابت شده بود توی چشم هاش خندید و گفت که گاهی سوار ماشین پسرهای جوانی می شود که فکر می کنند کم سن تر از اینی که هست ، است و تعجب می کنند که او دختر بزرگی دارد ، پسری دارد 25 ساله ...

خواستم بگویم که این جوانک ها چه می دانند چین های گوشه ی چشم تو را رنج چه طور هنرمندانه نقاشی کشیده ، چه می دانند باید سر تو را باید چه طور بر شانه شان بگذارند و موهات را نوازش کنند و بگویند : می گذرد ... می گذرد ... و تمام مدت حرف زدنش می دیدم که شانه های ظریفش زیر بار رنج هاش راه فرار می جوید ... راهی که اندکی ... اندکی آرام بگیرد ...
می خواستم بگویم اما همراه من آمد و تا بجنبم وقت رفتن شد ... موقع رفتن دل دل کردم که شماره اش را بگیرم یا نه ... نگرفتم : پشیمانم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:15  توسط مرجان
|
جمعه بیست و دوم آبان 1388
دل ام گرما می خواهد ... یک چیزی ... یک کسی که بهش خوش شود ... دل ام هنوز نمرده که خوش نشود : نه ! اما خسته شدم بس که دل بسته ام و دانسته ام که بی خود ... که بی خود ... خسته شده ام بس که به ریش خودم خندیده ام بابت شب هائی که پتو را تا زیر چشم هام کشیده ام بالا و خودم را از بالا دیده ام که چه طور ذوق توی چشم هام برق زده و بعد ... به فاصله ی کوتاهی بعد از آن چند شب های کوتاه شب هائی بوده اند که هی گوشی ام را آورده ام بالا و دیده ام که زمان می گذرد و من چه قدر پوچ و خرد و خمیر و تنهام ...
پوچ ام ... خردم ... خمیرم : تنهام : تنهام ...
می شد چیزی بود که آدم دل می بست و می دانست ازش نمی گیرند ، نمی رود ، تمام نمی شود ، نمی پوسد ؟ ... می شد یک کتابی باشد که خوب هم باشد و تمام نشود ؟ می شد یک حسی باشد که شاداب بدود توی من هی همه جایم را سرک بکشد و بعد وقتی کسی حرفی از روی نفهمی زد آن حس فرار نکند و دیگر هیچ جای مرا نخواهد فتح کند ؟ می شد وقتی یک روز هوس می کنم کودک درونم را بگذارم تا دل اش می خواهد بدود یکی نگوید : حواست هست که تو 25 ساله ئی و مثل بچه می مانی هنوز ؟!
می شود خفه شوید ؟ هان ؟

می شود یک کسی بیاید بی آن که یک روز بگذارد و برود ؟ می شود یک کسی بیاید دست آدم را بگیرد و آدم روش حساب کند ؟ که بشود باورش کرد ؟ که از یادش نرود که یک روز چه طور دوستت داشته ؟ ...
می شود یک روز که دل ات می خواهد زندگی کنی این بی پدر مادرها یکی را اعدام نکنند ؟ می شود دهان شان را یک روز ببندند و کم تر مفت بگویند ؟ می شود توی زندگی ما سرک نکشند ؟ می شود یک روز این ها نباشند ؟
ها می شود اصلا ؟
یک روز باشد که تولد آدم نباشد و کسی برای آدم یکهوئی کادو بیاورد ، یک نفر چند شاخه گل نرگس بدهد دست آدم ... سر مرا بگیرد روی شانه اش و بی آن که بخواهد توضیحی بدهم بگذارد زار بزنم ... می شود یک نفر ترس ها، تردیدها و آن پوسته هائی که برای همه می زند را بریزد کنار و نه برای دوستی ، نه برای تنهائی اش ، نه برای شریک زندگی شدن ، نه برای س . ک . س ، نه برای عشق حتی ... و فقط مرا برای خودم بخواهد ؟
شده تا حالا ؟!! تا به حال بوده همچه آدمی ؟
نمی دانم ... چی دارم می گویم ... نمی فهمم ... اما خوب می دانم که دل ام بی تاب گرماست... نه گرمای مصنوعی ، نه گرمای تقلبی ... یک چیزی که ذوبم کند از شدتش ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:31  توسط مرجان
|
چهارشنبه بیستم آبان 1388
یک روزهائی که یک دفعه می زند به سرت بدان که شبی داری که شبیه شب های دیگر نیست ... مثلا امروز وقتی توی سایت دانشگاه داشتم با نگار حرف می زدم غیبم زد و بعد خودم را دیدم که رفت تنهائی سفارش کافی داد و گرفت توی دستش و همین طور که صورتش را گرفته بود توی بخارش رفت یک جای دنج که خلوت باشد پیدا کرد و نشست و گوشی گذاشت توی گوشش و بعد همین طور که هورت هورت سر می کشیدم فکر می کردم جا مانده ام ... جا مانده ام توی دنیائی که انگار تمام آدم هاش پشت یک در ایستاده اند با هم و تو توی یک اتاق به وسعت تنهائی ات ... بزرگ ... بزرگ ...
وقتی هیچی نماند لیوانه را گذاشتم کنارم و بی آن که به کسی یا چیز خاصی فکر کنم هی با انگشتم ضربه زدم به لیوانه ... آرام ... آرام ... ممتد ... شاید مثل بعضی وقت ها که خدا با انگشتش این دنیا را هل می دهد و ما ، کره ی زمین ، خانه هامان ، آرزوهامان ، دردهامان ، بی پناهی مان ، چاخان هامان، کثافت مان ، دل تنگی مان ... همه چیزمان قل می خوریم توی هم و می چرخیم باز یک روز دیگر را ...

بعد آن قدر ادامه پیدا کرد تا گوشی ام زنگ خورد و بچه ها داشتند دنبالم می گشتند ... حالا شب شده ... خانه در خواب است ... توی اتاقم می چرخم ... تراک هائی که مجید داده را گوش می کنم ... اشک هایم هنوز نچکیده خشک می شوند میانه ی راه ... دنیا دارد ممتد و آرام می چرخد و توی این چرخ زدن ها چهره ها در هم می شود ... رفت و آمد ها ... و من دارم باور می کنم که داریم توی هم غلت می زنیم ، توی هم می چرخیم ... جا می گذاریم تکه هامان را در هم ، گند می زنیم توی هم ، خاطره می کاریم در هم ... می رویم به فردا ... بی آن که چشم براهش بوده باشیم ...
پی نوشت :
عنوان پست از یکی از شعرهای سیدعلی صالحی گرفته شده ... اگر شعر نبود ، موسیقی نبود ، هنر نبود ... دوام نمی آوردم به خدا به خدا به خدا...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:46  توسط مرجان
|
یکشنبه هفدهم آبان 1388
خسته تر از آن بودم که پیشنهادشان را رد کنم . خواستند برسانندم خانه . وسط های راه پیشنهاد کردند شام را با آن ها باشم ... من هم پیشنهاد کردم آبگوشت مهمانم کنند ... دربدر شدیم دنبال دیزی و من تشریح کردم دل ام پیاز می خواهد که با دستم بکوبمش ، آبگوشت چرب ، سبزی و دوغ ... سه تائی به هوس افتاده بودیم . رفتیم آتشگاه ... ذوق زده توی منو دیزی جستیم و نداشتند ... چیزهای دیگری سفارش دادیم و خوردیم تا خرخره مان ... بعد هم بی وقفه خندیدیم ... خندیدیم ... دیوانه بازی درآوردیم ... چرت و پرت ها گفتیم ... همدیگر را سوژه کردیم و وقتی داشتیم توی اتوبان برمی گشتیم و روده هام از خنده و تمام وجودم پر از غذا بود گفتم که برایم ابی بگذارید ... از آن قدیمی هاش ...
ابی شروع کرد به خواندن : با تو انگار تو بهشتم ... سه تائی باهاش خواندیم ، سه تائی با دهن هامان آهنگ زدیم ... ماشین ها از کنارمان می گذشتند ... با سرعت ... بی توجه ... توی یکی از ماشین ها یک زن و مرد جوان چپیده بودند توی آغوش هم ، توی یکی چند تا مرد گردن کلفت بی حرفی نشسته بودند ، توی یکی یک بچه ذوق زده یک چیزی توی دستش تکان می داد ...

ما هم عبور می کردیم ... از کنارشان ... در همان حال که سه تائی می خواندیم ... و من دل ام خواست شیشه ی ماشین را بکشم پائین و سیگاری بگیرانم و دودش را پخش کنم توی هوا ، دل ام خواست مست کنم ، دل ام خواست با کسی بخوابم ، دل ام خواست تف کنم توی صورت کسی ... دل ام می خواست یک تابو توی زندگی ام پیدا کنم و بشکنم ... دل ام خواست بگویم نگه دارید و بعد بشینم گوشه ی اتوبان زار و زار گریه کنم ... دل ام خواست ویالون زدن بلد بودم و از کنار همان اتوبان راهم را می گرفتم و می زدم و می رفتم ...می رفتم و می زدم ... دل ام می خواست می رفتم پشت دیوارهای اوین و می زدم ... رسیدیم دم خانه ی ما ... من پیاده شدم ... آن ها رفتند و دنیا هنوز نامنصفانه ما آدم ها را توی مشتش فشار می دهد ... هنوز !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:57  توسط مرجان
|
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
توی آن همهمه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم شان ... یک نفر از این لباس شخصی ها بود که شروع کرد به کتک زدن ... پسره می خواست فرار کند ... مردم هو می کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد . تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی خورد ... با تمام قوا جیغ می کشیدم ... جیغ می کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می لرزیدم و داد می کشیدم دیدم ... دیدم که چه طور یارو توی تک تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می گشت و نمی یافت ... نمی یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می زد ، می کشیدمش باز می دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی هوش است ...
وحشی شدند ... افتادند به جان مان اما یک چیزی در من سبکسرانه می خندید : شاد بود ... آن قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می گردم موتوری هاشان رسیدند بهمان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری ها دنبال مان گاز می دادند داشتم مقنعه ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم ، با دوربین هاشان فیلم مان را گرفتند ، کتکمان زدند ، چند نفر را بردند ، عربده زدند وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ...
پی نوشت :
به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی ! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می خورد یکی از حسرت هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم...
بعدا نوشت :
دوستان عزیز توجه داشته باشند حجاب بیش از آن که آرزو!!!! و هدف من برای مبارزه باشد اختیار داشتن یا نداشتن اش برای من مهم است و این مسئله در حاشیه ی پست من بود و اصل چیز دیگری است نه این که من بابت بی حجاب بودن بروم سیزده آبان ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:38  توسط مرجان
|
شنبه نهم آبان 1388
زنی دارد با حرص و شوریدگی ک . و . ن بچه اش را می شورد ... موهاش پخش و پلا روی صورتش ریخته ، دانه ی های عرق که روی پیشانی اش موهاش را چسبانده اند روی پیشانی اش ... ونگ ونگ بچه امانش را بریده ... چاه دستشوئی و حمام و آشپزخانه زده بالا ... بوی گند و کثافت خانه و تمام دنیا را برداشته و یک نفر پشت آن تلفن صاحاب مرده بی امان زنگ می زند ... زنگ می زند ...
توی آن لجن مالی که راه افتاده زن دارد از سردرد می میرد ، دارد از درد بدبختی می میرد ، از درد تهوع... می داند که یکی دو ساعت دیگر سر و کله ی یک مردکه ی خیکی پیدا می شود که بیاید در خانه و بابت بدهکاری شوهرش عربده کشی کند ، می داند همسایه شان راپورت شان را داده به صاحبخانه ، می داند که آه در بساط ندارند ، خواهرش طلاق گرفته و به خانه ی پدری امیدی نیست ، باد لباس هاشان را صبح برده ... شیر آب گرم ظرفشوئی خراب است ، شوهرش بی وجدان تر از همیشه زنده است و بدتر از همه هیچ کس را ندارد ... هیچ کس را !
تازه زن خبر ندارد که غذاش سوخته ، مردکه ی خیکی خیال دارد زودتر بیاید امروز و دوستش همین الان دارد همین طور که اشک می ریزد جل و پلاسش را جمع می کند تا از این شهر وامانده برود ... خبر ندارد که هفته ی دیگر بچه اش که حالا این طور نعره می زند می افتد روی دستش و به همین سادگی می میرد ، خبر ندارد ماه بعدش قرار است پایش بشکند ، نمی داند که امشب با شوهره دعوا می کند و دندانش درد می گیرد ... حتی نمی داند که وقتی قابلمه را ببیند گریه اش می گیرد ...
با این حال وقتی دارد پر و پای بچه را خشک می کند یک باره بچه آرام می گیرد ... بی صدا نگاهش می کند و صدای قطره های باران از پشت پنجره را می شنود ... می دود لب پنجره و دست هاش را می گیرد بیرون ... بچه دارد دست و پا تکان می دهد و خدا متفکرانه نگاهشان می کند زیرچشمی ! انگار که از این همه درد زن شرمش شده ...
****

****
نه ! داستان نبود ... فقط خواستم حالتم را توصیف کنم . من آن زن نیستم ولی زنی هستم که توی دغدغه ها و بگیر و ببندهای زندگی اش عرق نشسته بر پیشانی اش ، نمی داند چه می شود و چه ها که منتظرش نیست ... اما به دیدن زیبائی ها ... به دیدن این پائیز ... خیال می کند زندگی برای همه خوشبختی که خیرات نمی کند ! خیال می کند سهم من شاید همین ... پائیز باشد ... فقط همین شاید !
پی نوشت :
عنوان نوشته برگرفته از شعری از هیوا مسیح است که این جا می توانید بخوانیدش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:52  توسط مرجان
|
پنجشنبه هفتم آبان 1388
امروز وقتی آفتاب نیمه جان خودش را از لای درزهای کنار پرده ها کشید توی اتاقم دراز کشیده بودم ... به شغلی فکر می کردم که می رود جزو آن همه مشاغلی که دورادور همیشه دوست داشته ام توی آن بچپم ... مثل نقاش بودن ، مثل عکاس بودن ، مثل خیاط بودن ، مثل طراح لباس بودن ، مثل خیلی کارها ... این بار دل ام هوس گل فروش بودن کرده ... این که هر صبح به یک عالم گل صبح به خیر بگویم ، ناز و نوازششان کنم ، آب شان بدهم ، حواسم به نور و وضع شان باشد ...
فکر می کنم اگر گل فروش بودم عاشق این بودم که برای همه ی گل ها یک شعر بخوانم ، برایشان تعریف کنم که چه طور اولین بار قلبم از ذوق کسی فرو ریخت ... یا اصلا فقط بعضی چیزها را باید برای گل ها تعریف کرد ... این که آدم چه طور جزئیات دقیق کسی که دوست می دارد را به یاد می آورد ، این که سایه روشن ها چه طور باعث می شوند آدم غلظت احساساتش بالا یا پائین برود ، این که ... تا وقتی یک دختر بچه هستیم چه طور عاشق آنیم که یک دسته ی گل درست کنیم به شکل تل و بگذاریم روی سرمان و بشویم ملکه ی تمام دنیا ...
وقتی کسی خواست گل بخرد یک عالمه بلد باشم بهش بگویم چه گلی بخرد ، برایش بگویم که چه قدر این گل ها نازکند ، که چه قدر می فهمند و گل ها یواشکی نگاهم کنند ... و یک عالمه کاغذ و کادوی رنگی داشته باشم ، یک عالمه روبان های رنگ به رنگ ... با کارت تبریک هائی که پر شعرهای امین پور و پناهی و فروغ و حافظ و ... اند نه آن جمله های تکراری همیشگی که مثلا قدم نو رسیده مبارک ... آدم باید این مناسبت های خوب را بگردد یک شعر ناب پیدا کند ، که مخاطبش بخواند ، که لبخند بزند و دسته ی گل را هی بو بکشد ... هی شعر را تکرار کند توی ذهنش ...

گل فروشی عاشق بودن می خواهد ... فقط یک آدم عاشق است که می تواند با ملایمت دست روی لپ گل ها بکشد و برایشان یک ترانه ی خوب بگذارد ، فقط یک آدم عاشق است که می داند گل ها چه چیزهای خوبی هستند برای آن که یک اتاق را به عطر پر کنند ، یک نگاه را به لذت بیامیزند ، زیبائی را بی واسطه بگذارند جلوی ما آدم ها ... وگرنه که گل می شود ادای احترام ، یک جور تعارف بین آدم ها ، ادای دین و وظیفه ...
پی نوشت:
بی نصیب نمی ماندند آن ها که دوست شان داشتم ، هر صبح ، از یک شاخه ی گلی که با یک دوچرخه می بردم در خانه هاشان ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:47  توسط مرجان
|
دوشنبه چهارم آبان 1388
دل ام می خواهد یکی از همین روزهای نیمه ابری که باران خیلی نرم نرمک و آرام ممکن است اندازه ی یک ربع نوازش گونه ببارد ، وقتی دارم کارهام را انجام می دهم ... صدای رادیو از یک جای نزدیک توی گوشم بپیچد که دارد یک ترانه پخش می کند و از قضا آن ترانه ی دوست داشتنی من باشد ... یا که مثلا دارم توی خیابان می روم یک باره یکی از پشت چشم هام را بگیرد ... غش غش بخندد ... بپرسد : یالا حدس بزن کی هستم و من آرام آرام نوک انگشتانم را بکشم روی دست هاش و هی گوشم را تیز کنم تا ببینم کی این قدر خوب دارد با من قایم موشک بازی می کند ؟ ...
دل ام می خواهد یکی از همین شب ها که نیمه شب بیدار می شوم ، وقتی گوشی ام را آوردم بالا تا ببینم ساعت چند شده یک اس ام اس نخوانده ببینم که توش یک حرف زیادی خوب باشد ، آن قدر خوب که بلند شوم پاهام را بگذارم روی زمین ... اس ام اسه را هی بخوانم و یواشکی توی تاریکی لبخند بزنم و بروم چراغ خواب را روشن کنم ، یک آهنگ ملایم بگذارم و چشم براه صبح باشم ...

دل ام می خواهد با یک نفر که دوستش دارم قرار بگذارم ، بروم توی خیابان بایستم و چشم به راه آمدنش شوم تا دل ام باور کند انتظار خوب را ، تا ببینم که از دور می آید ... و توی دل ام قنج برود ... دل ام می خواهد یک راز خوب بشنوم ، یک عطر خوب بو بکشم ، دل ام ... بهانه ی خوبی ها را می گیرد... بهانه ی لذت های ناگهانی ، مستی می خواهد دل ام ... دل ام می خواهد بی آن که من چشم به در بدوزم و چشم براه باشم یک خوب رخ بدهد ... یک بار هم بی آن که من دنبال جفت و جور شدن شرایط باشم شرایط بیایند و خودشان جفت و جور شود ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:9  توسط مرجان
|
یکشنبه سوم آبان 1388
یک روزهائی هستند که آدم از همان اول صبح می فهمد که می خواهد امروز را فراموشی کند ... امروز برود همه ی دغدغه هاش را چال کند یک جا و بنشیند روش به پقی این قدر بخندد که گونه هاش درد بگیرد ، این قدر بخندد که وقتی توی عکس ها یا توی آینه خودش را دید جا بخورد ...
امروز از آن روزها بود . کلاس اولم را نرفتم ... کلاس دومم را به خاطر آن که همه اش بیست دقیقه دیر رسیده بودم حوصله ی رفتن نداشتم و به جاش رفتیم توی آن هوائی که نیمه ابری بود توی بوفه ی دانشگاه نشستیم ، چائی خوردیم ، گپ زدیم و دم ظهر بلند شدیم برگشتیم اصفهان تا با هم بوفالوی سرخ شده بخوریم با نگار ... و من بعد مدت ها بی قاشق و چنگال : با دو تا دستم گوشت ها را توی دستم گرفتم و گاز زدم ، هی گاز زدم ... هی خندیدیم ... خندیدیم ... و سلانه سلانه و بزور رفتیم دانشگاه و نیم ساعت توی کلاس نشستیم و برگشتیم ...

و از این که امروز فراموشی پیشه ام شد راضی ام ... از این که برای ساعاتی هم که شده همه چیز را دور ریختم ، خالی شدم : آن قدر خالی که صدای خنده هام را بعد مدت ها بشنوم که درون این خالی چه طور اکو می شود ... تکرار می شود ... بی آن که برایم واقعیت های خشک و جدی دنیا دهن کجی کنند ...
امروزم را به باد ندادم ، امروزم را سپردم به دخترکی که دوست داشت بازیگوشی کند ، قهقه بزند ، صدباره یک آهنگ را گوش کند ، به هیچ کس فکر نکند و اصلا نداند که دنیا عمیق ترین غم هاش را می برد توی قلب کسی می گذارد که چشم هائی توی صورتش هست که از انتظارهای خوب برق می زند...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:51  توسط مرجان
|
شنبه دوم آبان 1388
داشتم خرده های هویج را می ریختم توی سوپ که یک لحظه فکر کردم چه راحت عادت کرده ام که تازگی ها بروم توی آشپزخانه و همین طور که غذا می پزم کتاب بخوانم !
عادت کرده ام به دیر خوابیدن ، عادت کرده ام به کتاب خواندن ، به خوردن شیرچائی مثلاً ، به این که هر بار در این اتاق را باز می کنم مثل یک میلیون بار دیگر بخورم به دسته ی مبل و آه از نهادم بلند شود و یک تکه ی ران پای سمت چپ ام همیشه ی خدا کبود باشد ، عادت کرده ام که صبح ها پیش از همه گوشی ام را بردارم ... عادت کرده ام که شب های یک شنبه یک عالم زنجه موره کنم که بعله من فردا باید صبح زود زود بلند شوم بروم سر کلاس یک آدم نچسب نچسب کارآفرینی ...
این جریان عادت کردن های من تمامی ندارد ... این که از چند روز پیش یک لیوان زیر میز کامپیوترم شکسته شده و خرده هاش را حال نداشته ام جمع کنم و برای همین عادت کرده ام دمپائی بپوشم ... و از صدای فلچ فلچ اش وقتی راه می روم کیف کنم و خرده های شیشه را با کف دمپائی توی تمام اتاق پخش کرده باشم اما نروم اندازه ی ده دقیقه وقت بگذارم که زیر میز را جارو بکشم !
آدمیزاد موجود عجیب و غریبی است ... عادت می کند : به همین سادگی ... و من دارم فکر می کنم چند بار توی زندگی ام دل ام شکسته و من تاب و توان جمع کردنش را نداشته ام و یک چیزی شبیه دمپائیه دست و پا کرده ام تا باش روی خرده های دل خودم راه بروم ، تا خرده های دل ام را طوری این طرف و آن طرف بپراکنم که نشود حالا حالاها جمعش کرد ...

ما آدم ها گاهی عادت های مخربی داریم برای خودمان ... عادت بی توجهی کردن در حق خودمان ، عادت نفی کردن خودمان ... عادت دور شدن از خودمان ... عادت این که لباسی که فلانی ها گفته اند بهت نمی آید را نپوشیم ، ته لیوان مان را هورت نکشیم ، موی مان را به سبکی که بهمان نمی آید نزنیم ، آواز نخوانیم ، پشت سر هم ژله ی مورد علاقه مان را توی یک روز نخوریم ، صورت مان را به شیشه ها نچسبانیم ، جلوی هیچ کس اشک نریزیم ... برای کسی درد و دل نکنیم ... این عادت ها ... این عادت های لعنتی همیشه ی خدا رنجاننده اند ، گیرم که حواس مان نباشد یک روزی این طور نبوده! ... هر چه بیشتر به عادت های این شکلی عادت کنیم : عادت می کنیم که خودمان نباشیم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:8  توسط مرجان
|
جمعه یکم آبان 1388
می خوای قشنگ ترین فیلمی که گرفتمو ببینی ؟
یکی از اون روزا بود
که چند ثانیه بیشتر با برف فاصله نداشت
یه الکتریسیته توی هوا بود
می شد صداش رو شنید ... نه ؟
اون کی بود داشت ...
باهام می رقصید ؟
مثل یه بچه ی کوچولو که التماسم می کرد باهاش بازی کنم
به اندازه 15 دقیقه
اون روز بود که متوجه شدم ...
یه زندگی پشت همه چیز نفهته ست
و یه نیروی فوق العاده
فیلم های ویدئویی یه بهانه ی بیخوده
اما باعث می شه همه چی رو به خاطر بیارم
باید به خاطر بیارم
گاهی وقت ها چنان زیبائی ای
توی جهان هست
که احساس می کنم نمی تونم تحمل کنم
و قلبم
در آستانه ی فرو ریختنه ...
اشک هام چکیدند ... نه از این چکیدن ها که بروم دستمال بیاورم ، یا که با پشت دستم پاکشان کنم : نه ! گردنم را یافتند و به سینه ام غلتیدند ... تاریکی نه تنها تمام خانه که تمام دنیا را انگار به کام خودش کشیده بود ... فقط توی این دنیا انگار ذره نور مانیتور من بود که داشت روبروم فیلم را پخش می کرد ...
زیبای آمریکائی حکایت عقده های ما آدم ها بود ، عجیب و غریب بودن مان ... این که تک تک مان چه طور می میریم که کسی ببیندمان ، دوست مان داشته باشد و یا ساده تر از همه ی این ها : بخواهد بداند که چطوریم ؟!!!

آن قدر ریشه دوانده درون مان که چشم هامان دنیا را نمی بیند ، آدم ها را نمی بیند ... عقده هامان را می بیند ، کمبودهامان را می بیند ... تنگدستی مان ، زخم هامان : زخم هامان : زخم هامان ... که به لبخندی التیام می یابند ... زیبائی ها اگر نبودند ... چه طور تاب می آوردیم این همه کمبود را ؟! گیرم که دست مان همیشه با خار واقعیت ها زخم شود ...
پی نوشت :
بیش از این نمی توانم بنویسم ... بیش از اینش را باید تا صبح اشک بریزم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:33  توسط مرجان
|