صبح ها که بیدار می شوم یادم رفته بروم توی حیاط و برگ های زرد پائیزی را نگاه کنم ، عوضش دست و رو نشسته می پرم پشت میزم و تندتند خبرها را می خوانم . غالب اوقات حرصی می شوم ، خونم به جوش می آید ... گاهی داد می زنم ، گاهی فحش هائی سر هم می کنم و حتی روزهائی بوده که می زنم گریه : با همان صورت نشسته ام !
کارهایم را هول هولی می کنم ، همه اش هول دارم ... گاهی نصفه نیمه رهاشان می کنم ، هول نیمه ی انجام شده می ماند در من ... هول قرارهای نگذاشته ، هول حرف های نزده ... هول کتاب های نخوانده ، راست و ریس نشدن کارهای پروژه ی پایانی ، جمع نشدن اتاقم ، فکر نکردن !!! ... هول ها همیشه هم بد نیستند . گاهی هول می شوم که چرا روزها دارند بی عشق می گذرند ، چرا شعر خواندن با صدای بلند نبوده لابلای روزمرگی هام ؟ چرا من اواسط زندگی هستم و هنوز وقت نکرده ام بروم رنگ و روغن هم یاد بگیرم ؟ عکاسی کنم ؟ خیاطی کنم ؟ و ... ها !
ظهرها اگر خانه باشم چرتکی می زنم ... غالبش با عذاب وجدان است . فهمیده و نفهمیده بدتر طولش می دهم ! جان می کنم ... عصرها را می زنم بیرون ... گاهی دانشگاهم و گاهی هم دارم مغزم را بی آن که حساب و کتابی باشد با آن همه اطلاعات دسته بندی نشده ی توی اینترنت می ترکانم !
و شب ها مدهوشانه می روم توی تختم ... به یک دو دو تا چهارتای می فهمم امروز هم راضی ام نکرده ، امروز هم نبوده آنی که می خواسته ام : من سخت ناتمامم ...
این است که نیمه شب ها از جا می پرم ، این است که طپش قلب می گیرم ، این است که دکتر می گوید من علائم یک آدم دچار استرس را دارم و من ناگهان به خودم می آیم ... تازه یادم می آید که هی... دست بردار ! و دل ام خواسته به رسم دیرینه ام باز بروم پی خودم ... خودی که زیر این همه تاریکی ، کثافت و فشار مظلومانه دارد می شکند ... من زیر بار هول و هراس هام ، زیر بار کارهای نیمه تمام ، زیر آرزوها و افکار دیگران ، زیر بدترین اخبار این دنیا دارم می شکنم و می دانم که بایستی کاری بکنم ...








