تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

صبح ها که بیدار می شوم یادم رفته بروم توی حیاط و برگ های زرد پائیزی را نگاه کنم ، عوضش دست و رو نشسته می پرم پشت میزم و تندتند خبرها را می خوانم . غالب اوقات حرصی می شوم ، خونم به جوش می آید ... گاهی داد می زنم ، گاهی فحش هائی سر هم می کنم و حتی روزهائی بوده که می زنم گریه : با همان صورت نشسته ام !
کارهایم را هول هولی می کنم ، همه اش هول دارم ... گاهی نصفه نیمه رهاشان می کنم ، هول نیمه ی انجام شده می ماند در من ... هول قرارهای نگذاشته ، هول حرف های نزده ... هول کتاب های نخوانده ، راست و ریس نشدن کارهای پروژه ی پایانی ، جمع نشدن اتاقم ، فکر نکردن !!! ... هول ها همیشه هم بد نیستند . گاهی هول می شوم که چرا روزها دارند بی عشق می گذرند ، چرا شعر خواندن با صدای بلند نبوده لابلای روزمرگی هام ؟ چرا من اواسط زندگی هستم و هنوز وقت نکرده ام بروم رنگ و روغن هم یاد بگیرم ؟ عکاسی کنم ؟ خیاطی کنم ؟ و ... ها !
ظهرها اگر خانه باشم چرتکی می زنم ... غالبش با عذاب وجدان است . فهمیده و نفهمیده بدتر طولش می دهم ! جان می کنم ... عصرها را می زنم بیرون ... گاهی دانشگاهم و گاهی هم دارم مغزم را بی آن که حساب و کتابی باشد با آن همه اطلاعات دسته بندی نشده ی توی اینترنت می ترکانم !
و شب ها مدهوشانه می روم توی تختم ... به یک دو دو تا چهارتای می فهمم امروز هم راضی ام نکرده ، امروز هم نبوده آنی که می خواسته ام : من سخت ناتمامم ...
این است که نیمه شب ها از جا می پرم ، این است که طپش قلب می گیرم ، این است که دکتر می گوید من علائم یک آدم دچار استرس را دارم و من ناگهان به خودم می آیم ... تازه یادم می آید که هی... دست بردار ! و دل ام خواسته به رسم دیرینه ام باز بروم پی خودم ... خودی که زیر این همه تاریکی ، کثافت و فشار مظلومانه دارد می شکند ... من زیر بار هول و هراس هام ، زیر بار کارهای نیمه تمام ، زیر آرزوها و افکار دیگران ، زیر بدترین اخبار این دنیا دارم می شکنم و می دانم که بایستی کاری بکنم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:8  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

این جا ... توی این ظهر خوب آلوده ی پائیزی ... توی این اتاق کوچکم نشسته ام . "تقصیر من بود" از کیوسک را گوش می کنم . گاهی زیر لبی باهاش همراهی می کنم و این بهترین کار دنیاست توی یک یکشنبه ی مهری که دانشگاه نرفته ام ! این که تا خرخره ناهار خورده باشم ، آفتاب پهن شده باشد توی اتاقم ... یک کتاب گرفته باشم دستم ، کمی وب گردی کنم ، گاهی چرتم بگیرد و برایم هیچ چیزی ... مهم نباشد ...
این طوری ها می توانم تقصیردار همه چیز شوم بی آن که کم بیاورم ، می توانم به ریش همه ی کسانی که الان دارند توی این کره ی خاکی با جدیت و تلاش هر چه تمام جان می کنند بخندم ، درست وقتی یک نفر دارد زیر فشار یک بحث طولانی جمله سر هم می کند من دارم چائی ام را می خورم ... نه دل ام می خواهد توی یک جلسه ی کاری باشم ، نه در یک کلاس نورگیر دانشگاهی ، نه نقاشی باشم پای یک تابلوی تازه ...

                

 فقط دل ام می خواهد یک دختره ی چشم سفیدِ تنبل ِ بی عار ِ بی غم ِ الکی خوش ِ درازکشی باشم که قابلیت این را دارد که یک آهنگ را صدهزار بار گوش کند و باز همان لبخند گل و گشادی که ناشی از شنیدن اولین بار آهنگ است را هر بار به لب بیاورد و توی آرشیو قدیم روزنامه هاش بگردد تا جدول دست و پا کند ...

پی نوشت :
دوست داشتی از این جا آهنگه را دانلود کن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:11  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیستم مهر 1388

هر آدمی یک رمز و رازهائی دارد که حافظ می داند ... می داند که وقتی چشم آن آدم بسته شده و دارد زیر لبی تندتند چیزی می گوید چی می گوید ، می داند مثلا یارو دارد الکی زور می زند یا که می داند که کسی که کتابش را توی دستش گرفته به همین زودی ها دلش شاد می شود ...
حافظ ، حافظه ی همه ی آن چیزهائی است که ما بابتش مردد بوده ایم ، همه ی آن کسانی که دوستشان داشته ایم ، همه ی آن غم هائی که برای آرام ساختنش دنبال چیزی ورای جمله هائی با اصول منطقی بوده ایم ... همه ی دل دل کردن هامان ...حافظ ، خوب می داند که ده سال پیش فلانی ها را چطور خواسته ایم ، چه طور با هیجان تفال زده ایم تا بدانیم آخرش که چی ؟ حافظ ... حافظه ی همه ی باری است که قلب ما را به تندتر نواختن واداشته ...

                 

حافظ را دوست می دارم ... طور دیگری ! شاید چون اولین شاعری بود که کشفش کردم ... برای من 8 -9 ساله کشف بزرگی بود که یک کتاب قدیمی که توش پر دست خط های پدربزرگم بود پیدا کنم و از کلمه های آن شیرین شود جانم ! تازه تازه دانستم شعر چیست ... تازه تازه فهمیدم آدم چه قدر می شود از آهنگ کلمه ها کیف کند ... روحش شاد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:32  توسط مرجان  | 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

لوزه هام ورم کرده ، قفسه ی سینه ام درد می کند ، سرم ... سرم ... سرم درد می کند . اخبار را می خوانم ، وبلاگ های دیگران را ... پرتاب بمب به ماه ، نوبل صلح به اوباما ، افاضات سردار طلائی و یک عالم چیز دیگر ... تحلیل های آدم ها هم زیاد شده ... راجع به همه چیز می نویسند . از سیاست و اقتصاد گرفته تا ورزش و عشق ... هر کس دنیا را همان طور که دوست دارد می بیند ... سفت و سخت هم به خودش ، افکارش ، نوشته هاش و دنیاش علاقه نشان می دهد و تاب دیدن جور دیگر را ندارد . این جوری می شود که توی کتش نمی رود که کسی آهنگ "بی نظیر" نامجو را که یک تابوشکنی بزرگ نه فقط در موسیقی که در میان ماها انجام داده ، یا بالعکس هی پافشاری می کند که نامجو ساختار شکنی کرده و چرا شما دست از آن کلیشه ی مودبانه ی همیشگی تان برنمی دارید ؟
یک عده هم کارشان شده دسته بندی آدم ها ... توی انواع عشق هائی که سراغ آدم می آید ، انواع آدم هائی که باهاشان می شود خوابید ، انواع آدم ها از لحاظ این که چطوری آدم را ترک می کنند ، انواع آدم ها از این لحاظ که چه قدر حال آدم را به هم می زنند ... و تمامی ندارد این دسته بندی ها ... تمامی ندارد این افکار و احساسات شتابزده ... یک نفر از چندشناکی مادر احسان که دلش برای بهنود به رحم نیامده می نویسد و بقیه دست به کار می شوند ... یک نفر از این که چرا اوباما حقش نوبل بود می نویسد و بقیه دست به کار می شوند ... و بعد مسرانه دوست دارند توی همان دسته بمانند ...
شکی نیست که بهتر است آدم راهی را انتخاب کند که به حقیقت نزدیک تر باشد اما خوب است وقتی حس کردیم در این مسیر هستیم نخواهیم دیگری هم حس کند باید بیاید در راه ما ... 

           

گاهی بگذاریم آدم ها بروند پی دل خودشان ... به من و تو چه که فلانی با موزیک های چیپ امروزی لذت را تجربه می کند یا با یک سنتی ، به من و تو چه که فلانی می گردد اروتیکانه ها را سوا می کند و می رود با فلانی می خوابد ، به من و تو چه که چرا آن یکی دوست دارد برود یک عالم خرج سر و صورتش کند ، گند بزند توی زندگی اش ، خشکه مذهب بازی دربیاورد ...
من و تو شاید تنها بتوانیم آدم ها را دوست داشته باشیم ... شاید هم نتوانیم ... مهم حتی "دوست داشتن " نیست ... مهم این است که او آدم دیگری است ، با شرایط دیگری و حق دارد ... که خودش باشد . باور کنیم که برای توجیه درستی سبک ما در زندگی لازم نیست دیگران هم از پی ما راهی شوند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط مرجان  | 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

خیلی وقت نیست که دارم با زنانگی ام آشتی می کنم . خنده دار باشد شاید ... یا حتی مسخره ! اما سال ها بود با آن که زن بودم ، زنانگی ام را هراسان قایم می کردم ، رنگ و لعابش را عوض می کردم و همیشه ی خدا فکر می کردم : قطعا این طوری بهتر است ...
تازگی ها بهتر شده ام ... دارم یاد می گیرم شرم نکنم . شرم بی جا نکنم ... شرم نکنم که بدنی زنانه دارم ، عادت ماهیانه می شوم ، مو دارم ، دست دارم ، وجود دارم ... این حس گناهی که گریبانگیرم شده مال زن بودنم نیست ... مال غلط انگاری هاست و باید که برود ... دور شود ... زنانگی آرامش می آورد و این را فقط یک زن نمی داند . مردان هم می دانند : باید از زن بودن لذت برد ...
این ها را گفتم تا از روبان صورتی بگویم نه آن که به عادت جدید دختران بخواهم حقوق برابرم را با سخن گفتن از هرجا و هرچیزی به اثبات برسانم . روبان صورتی یکی از روبان های آگاهی دهنده است که به سرطان سینه اشاره می کند . 

                  

ماه اکتبر برای این که راجع به این سرطان اطلاع رسانی شود انتخاب شده و در این ماه با صورتی کردن سایت ها ، نوشتن پست راجع به این مسئله ، قرار دادن روبان صورتی در سایت ها و وبلاگ ها ، استفاده از رنگ صورتی و اطلاع رسانی در این زمینه بهانه ئی است تا بیشتر بدانیم ...
سرطان سینه در زنان دومین سرطانی است که باعث مرگ و میر می شود . قصد من از این پست این نیست که بگویم سرطان سینه چه علائمی دارد ، چگونه درمان می شود و ...هائی که در تخصص من نیست . قصد من آن حس خجالت ، آن شرم زنانه ئی است که سال هاست توی تمام ما زن های ایرانی ریشه دوانده و وقت هائی هست که ریشه هامان را همان می خشکاند ... 

شما در این زمینه چه کار می کنید ؟


لینک های مرتبط :

راه های پیشگیری

بررسی کنید آیا به سرطان مبتلا شده اید ؟

9 مهر تا 9 آبان – حمایت از مبتلایان به سرطان سینه

در مورد روبان صورتی چقدر میدانیم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:10  توسط مرجان  | 

پنجشنبه نهم مهر 1388

جمله ئی که ما معمولا برای توضیح حقیقت اصلی به کار می بریم : " اثر او زیباست " ، جمله ئی گمراه کننده است . این جمله چنین ایجاب می کند که هنرمند زیبائی را در جائی که وجود خارجی نداشته از خود آفریده است ؛ و حال آن که در واقع کار هنرمند این بوده که گوشه ی نقاب حایل را به یکسو زند و زیبائی را جلوه گر سازد. هنرمند به همان نحو نمی تواند زیبائی را بیافریند که دانشمند حقیقت را . دانشمند روابط عالم هستی را اندازه گیری می کند . هنرمند این روابط را حدس می زند و آن ها را از نو با صورتی روشن به بیان می آورد. هر دو آن ها در پی "ادراک" جهان اند ؛ یکی از راه عقل ، دیگری به مدد عاطفه . حاصل استخراج دانشمند "حقیقت" خوانده می شود ، و از آن هنرمند "زیبائی"...

            

معنی زیبائی نوشته ی اریک نیوتن --- ترجمه ی پرویز مرزبان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23  توسط مرجان  | 

سه شنبه هفتم مهر 1388
چه قدر عجیب ...
دوستت دارم
ویک باره چه رخوتی ... چه شیرینی ئی
تو نمی توانی تصور کنی
تو مرا می کشی
تو به من نشاط می بخشی
من وقت دارم
خواهش می کنم به دور من بپیچ
شکلم را تا حد زشتی تغییر بده
چرا تو نه ؟
چرا تو نه در این شهر ... در این شب
که تا این حد به دیگر شهرها و انسان ها شبیه است
آن قدر که آدم آن ها را با هم اشتباه می کند


افسانه گفت شب نبینش ... من فراموش کردم و وقتی یادم آمد که سی دقیقه از فیلم رفته بود. پیچش اندام هاشان ، برق نگاه شان ... دیالوگ هاشان را دوست داشتم ... فیلم برگرفته از رمان "هیروشیما عشق من" مارگریت دوراس بود ...

رنج فراموشی ، عشق ممنوعه ، تردید انتخاب ... و هولناکی واقعه ی هیروشیما که در کنار این ها تلخی را به جان تماشاگر فیلم می اندازد دست به دست هم می دهند تا آدم قید خواب و کلاس فردا صبح زودش را بزند و به دو تا آدمی نگاه کند که یکی مظهر "هیروشیما"ست بس که نباید فراموش شود و دیگری مظهر نوور فرانسه بس که باید فراموش شود ...

             

فیلم سیاه و سفید "هیروشیما عشق من" را دوست داشتم . سکانس اول فیلم که ظرافت دست های زن بر شانه های مردی که در برش گرفته بود با حرف هاشان راجع به هیروشیما جلو می رفت پیوند بزرگی با سکانس آخر داشت که زن مرد را هیروشیما و مرد او را نوور نامید ...مرد و زنی که جغرافیای طبیعی را لابلای با هم بودنشان برباد داده بودند ، هراس تاریکی های روحی که فقط به روحی آشنا روشن می شود ...سایه روشن ها ... سایه روشن های دو بدن در یک پیچش شبیه زندگی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:56  توسط مرجان  | 

دوشنبه ششم مهر 1388
امروز روز خاصی نبود . خیلی معمولی گذشت ، کمرم درد می کرد ... وقتم را کشتم و وقتی داشتم نامه به یک جن را از سیلویا پلات عزیزم می خواندم فکر کردم بهترین چیزی که در یک چنین روز بی سر و سامانی نصیب آدم می شود این است که چیزهائی که مدت هاست دوست داری جائی بنویسی ، یا به کسی بگوئی مقابلت کلمه شده باشد و نامه شده باشد ... آن را این جا می گذارم :

دیشب تلاطم جانفرسای ترس را در خونم حس کردم، با این که خسته بودم، خوابم نمی برد.درازکش حس می کردم اعصاب رنجورم از غمناله های درون خراشیده می شود : آه ، تو نمی توانی تدریس کنی ، نمی توانی هیچ کاری بکنی. نمی توانی بنویسی، بیندیشی. و من زیر سیلاب یخین نفی و انکار لمیده بودم و فکر می کردم تمام آن صدا از آن من و در وجود من است و باید به گونه ائی مرا تسخیرکند.
این خویشتن مرگبار را نمی توانم منکر شوم ، همین جا درون من است ، آن را حس می کنم و بو می کشم . اما نام خود را به او نمی دهم. شرمنده اش می کنم وقتی می گوید :"تو نباید بخوابی و نمی توانی تدریس کنی ." من به پوزه اش می کوبم و راه خود را ادامه می دهم. بزرگ ترین حربه اش ، تصویر من در مقام زنی کاملاً موفق در نوشتن ، درس دادن و زیستن بوده است . به محض این که احساس ناکامی بکنم ، به خودم اتهام می زنم که ریاکارم ، به درد نخورم ، متظاهرم .
دروجودم نیمه ی خوبی هست دلباخته ی آسمان ، تپه ها ، اندیشه ها، غذاهای لذیذ و رنگ های روشن . جن درونم می خواهد این خویشتن را به قتل برساند ؛ به این ترتیب که از او می خواهد مظهر کمال باشد وگرنه به درد نخور است . من می توانم یاد بگیرم که آموزگار بهتری شوم ، اما فقط با سعی و خطای دردناک . زندگی سعی و خطای دردناک است . جن درونم می خواهد که اگر کم و کاستی در من باشد ، من فریادزنان پا به فرار بگذارم . می خواهد به من بقبولاند که آن قدر خوبم که باید کامل باشم ، وگرنه هیچم . برعکس ، من هم برای خود چیزی و کسی هستم که خسته می شود. خجالتی است و دربرخورد با آدم ها بیش از خیلی ها دچار مشکل می شود.
این جن می خواهد که من تحقیر شوم و در برابر رئیس دانشکده و مدیر گروه و همکاران به زانو دربیایم و زار بزنم : "به من بدبخت نگاه کنید . من عرضه ی تدریس ندارم." صحبت با دیگران درباره ی اضطرابم ، به آن دامن می زند. ظاهرم را آرام نشان می دهم و از درون با اضطرابم می ستیزم. باید تصویر ملتمس  حیوان هولناک درون را نفی کنم و به جای فرار از زندگی ، با آن روز به روز رویا رو شوم . با یک شعر یا عزم شبانه ، نمی توانم در جدال درونم پیروز شوم . باید بیرون روم از سایه ی ابر سیاهی که می خواهد همه ی هستی ام را با ادعای کمال به نابودی بکشاند.

             

عجز و لابه بس است . آدم به درد عادت می کند و این خودش دردناک است . کامل نبودن دردناک است . اجبار کار کردن به خاطر تامین معاش و مسکن دردناک است . خب که چی ؟ دیگر وقتش است. حالا بیست و پنج سال از عمرم می گذرد ؛ عمری که در سایه هراس سپری شده، هراس از نرسیدن به نوعی کمال انتزاعی. من اغلب جنگیده ام ، جنگیده ام و پیروز شده ام، نه در دستیابی به کمال ، بلکه در پذیرش این که من نیز با همه ی ویژگی ها و کاستی های انسانی ام ، حق حیات دارم ...

سیلویا پلات – سه شنبه اول اکتبر 1957 و به ترجمه ی سعید سعیدپور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط مرجان  | 

شنبه چهارم مهر 1388

آدم بگی نگی دچار آلرژی شده باشد ، اول خیابان احمدآباد باشد ، اتوبوس نیامده باشد و قرار هم نباشد که بیاید ، شب باشد ، پیاده روها تاریک باشد ، باد نم نمک بوزد ، آدم خوابش بیاید ، بوی پائیز هوا را برداشته باشد ، دودلی دلش را پر کرده باشد ، یک عالم ستاره به ستاره های آسمان با چشمانش اضافه کرده باشد ، توی دلش عشق داشته باشد ، از قضا تولدش هم باشد ... و پیاده پیاده تمام خیابان را تا آخر نرود ؟

                     

پی نوشت :

روزی اگر خواستید توصیفم کنید بگوئید زنی بود و از کنار درختان می گذشت : با عشق ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط مرجان  |