تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

«به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آن‌ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود ، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است.»

میرا نوشته ی کریستوفر فرانک ترجمه ی لیلی گلستان

پی نوشت :

برای خواندن این کتاب می توانید آن را از این جا دانلود کنید .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و هشتم شهریور 1388

شب هائی هستند که آفریده شده اند برای این که آدم راست برود توی رختخوابش چپه شود و کپه ی مرگش را بگذارد و بخوابد ... شب هائی هم هستند که باید آدم هی پهلو به پهلو شود . ادا بیاورد ، هی فکر کند که اه این نوری که از بیرون می زند ... اه این صدای چک چکه ی آب ، آن خش خش پهلو به پهلو شدن یک نفر دیگر توی اتاق بغلی ، درد دندان چهارم بالائی سمت چپ ... و یک عالم ادا و اصولی که آدم از خودش درمیاورد تا بخوابد ... شب هائی هستند که آدم فقط می رود توی رختخواب تا هی رویا درست کند ، هی یک صحنه را توی ذهنش جلا بدهد ، یک حرف را بگذارد توی ذهنش ریپیت شود و با یک عالم خیال خوش نفهمد کی خواب دزدانه چشم هاش را بسته به خواب ... یک شب های دیگری هم هستند که بالش می شود مامن اشک هات ... هق هق ات ... بی پناهی ات ...  بی پناهی ات ... بی پناهی ات ...
یک شب هائی هم مثل امشب من می شود که دوست دارم یقه ی یک نفر را بگیرم و بگویم چرا من باید توی این کشور لعنتی زن باشم ؟ من می خواهم بی حجاب بروم بیرون ... با یک دامن پرچین ... با موی پریشان ... با یک کلاه لبه دار سبز ... می خواهم یک کتاب شعر بردارم و نجواکنان توی خیابان های خلوت ساکت شهر که بوی رخوتناک خواب و شهوت غلتیدن توی یک آغوش را به جان آدم می ریزد تا صبح راه بروم ... راه بروم ... راه بروم ... شعر بخوانم ... شعر بخوانم ...
و صبح ... یک نفر پیدایم کند ... وقتی دارم تمام توانم را به کار می گیرم تا بیدار بمانم ، یک نفر بغلم کند مرا ... بیندازدم روی دوشش و بی هیچ حرفی ببرتم خانه ... توی تختخوابم بگذارد ... پتویم را بکشید تا بیخ گلوم بالا ، پاهام را بگذارد بیرون باشد و درست یک لحظه پیش از خوابیدنم بگوید : دیشب ماه تمام بود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

وقتی این خانمه می خواند حس خوبی دارم ... انگار که همه چیز توی این دنیا سرجای خودش قرار گرفته ، آدم ها همگی در یک اتفاقی که قبلا برنامه ریزی نشده سخت عاشقند ، هیچ کس نیست که آرزو کند کاش توی این دنیا نبود ... همه چیز امن و امان و بهتر از هر وقت دیگری است !

                      

پی نوشت :

آهنگ When you kiss me را می توانید از این جا دانلود کنید . توصیه می کنم وبلاگ نیمه ی پنهان ماه را از دست ندهید .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:49  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

لابلای فیدهای باران زده ی دیگران فید زهرا را می بینم :

"A friend is someone who knows all about you and still loves you" — Elbert Hubbard

گوشی ام را برمی دارم تا سیوش کنم اما میانه ی راه حس می کنم : نه ! با یک اس ام اس و اضافه شدن به نوت ها قضیه تمام نمی شود ... لازم است بیشتر بنویسم ... لازم بود بگویم اگر روزی حس کردی باید مصلحت اندیشی کنی ، بترسی ... در نشان دادن خود واقعی ات به کسی که نام "دوست" بر او گذاشته ئی همان جا بدان او دوست نیست ... یک نفر است که بابت چیزی با تو اشتراک دارد و بس و روح تو با او جوش نخورده ، پیوندی ندارد ... از همان دوستی هائی که وقتی حرفی برای گفتن نیست هول می شوی ، به تته پته می افتی تا حرفی را بکشی از زیر رنگارنگ حرف های معمولی بیرون ...
بعد فکر کردم تا این جای قضیه مال دیگری بود ... تکلیف خودم چی می شود ؟ چند بار با نگاه متعجب زده ام زبان کسی را بسته ام ؟ چند بار با حرف های نسنجیده ام راه بسته ام ؟ ... چه روزها که با قضاوت هام دوستی نکرده ام ...

                         


اما این روزها دارم تمرین می کنم ... گاهی خیلی سخت می شود که بدانی فلانی چه کثافتی بالا آورده ، آن یکی چه قدر بابت یک روز سال های عمرش را می دهد دست باد به امید آن که آن یک روز برود پیدایش نشود ، یکی دیگر ... یکی های دیگر ...

و "دوست" بودن و "دوست داشتن" آدم ها به سبک خداوند چه قدر سخت است ! چه قدر سخت است آدم ها را با بدی هاشان ، سیاهی هاشان ، خرده شیشه هاشان ، گناها نشان : دوست بداری اما لذتی در این دوست داشتن هست که در دوست داشتن یک فرشته هرگز نیست و شاید از سر همین بود که انسان آفریده شد : شاید ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

از مهتابی

به کوچه ی تاریک

خم می شوم

و به جای همه ی نومیدان

می گریم ...

آی همه ی دل تنگ های دنیا ... همه تان بخوابید : من به جای همه ی شما بیدار می مانم . دل تنگی ام را قایم نمی کنم ، توی بالش زار نمی زنمش ، توی شانه ی کسی خالی اش نمی کنم ، با کسی تقسیم نمی کنم ، این جا ... درست این جا توی قلبم جمعش می کنم . مال همه ی شما را ... رسالت من توی این شب تاریک دل گرفته همین است ، که به هیچ شادی کوچک یا بزرگی ، بی هیچ نگاهی از سر امید ، بی آن که دلم دزدانه برای روشنی کوچکی قنج برود تمام "دل تنگی" را به دوش بکشم ... و نگاهش دارم ، آن قدر نگاهش دارم تا یک چیز آشنا ببینم ... آن قدر آشنا که بدانم هر دل تنگ دیگری هم ببیند مثل من می شود ، یک جمله ، یک شعر ، یک صدا ، یک خواب ، یک فیلم ، یک عکس ... یک هرچی که باشد ... آن وقت گریه می کنم . تمام آن بغض ها را خواهم گریست ... به جای همه ی شما ... و شما فقط بخوابید و خواب ببینید ... یک خواب عمیق و روشن ... که در آن صدای گریه ی زنی تمام آن را برداشته باشد که دارد روی یک تابلوی بزرگ رنگ می پاشد  : شما فقط خواب ببینید : آی دل تنگ های دنیا ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0  توسط مرجان  | 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

دلم ميخواست بودي و محکم بغلت ميکردمAfsane :
Marjan: manam delam mikhad
برام مهم نيس اسمش چه جور عشقيهAfsane :
Marjan: harchi mikhad bashe
فقط ميدونم بهت علاقه دارم و به شدت به وجودت محتاجمAfsane :
Marjan: che tarkibe ghashangi shod
Marjan: az too liste ahanga ahangi ke kheili doos daram oomad
Marjan: dastam rooie axet bood
Marjan: jomlehat…
Marjan: ashke cheshmam
گريه نکن : Afsane
طاقت بيار: Afsane
ما راهمونو از ميون هرچي بيراهه باز ميکنيم : Afsane

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:53  توسط مرجان  | 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

بعضی فیلم ها را باید تنها دید ... تنهائی باید زل بزنی به آدم ها ، ژست ها و دیالوگ هاشان ... گاهی دست ببری و اشک هات را پاک کنی ... گاهی به خودت بیائی که چه طور چشم هات از ناباوری گشاد شده و گاهی یک تکه ی فیلم را هی بزنی عقب : هی ببینی : ببینی ...
اما فیلم "آپارتمان" یک فیلم کمدی سیاه و سفید است که من بسیار خوشحال شدم که با همراهی لیلا دیدمش ... از آن فیلم ها بود که باید بعد از یک روز خسته کننده ببینی ... مثلا یک بعداظهر پائیزی ، یک عالم چیپس ...باید برای دیدن این فیلم یک پوزشن ولو ! انتخاب کنی . مثلا دراز کش شدن بی قیدانه ، پا روی پا انداختن ... لابد هرکسی خودش بهتر بلد است ...

               

گاهی از دست آقای سی سی باکستر (جک لمون) کفری می شوی ... لجت می گیرد که نصف شب بلند می شود از خانه اش می زند بیرون و توی سرما سگ لرز می زند و سرما می خورد تا یکی از مدیرانش یک دختره شبیه مرلین مونرو را به آپارتمان او ببرد ... اما با این حال تو دوستش داری ... ساده گی اش را دوست می داری ... با این که برایش دردسرساز می شود و تو هی هوس می کنی دست ببری جلو و گوشش را بکشی محکم !
این که لجن توی روابط را با یک طنز حساب شده مخلوط ببینی نه گرفتار این می شوی و نه آن ! اما هم این را می بینی و آن ... این طوری هاست که نه دل ات غمگین می شود و نه توی طنزش می مانی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:48  توسط مرجان  | 

جمعه سیزدهم شهریور 1388

یکی از چیزهائی که این روزها بیشتر از هر وقتی توی عمرم مرا می ترساند این است که تعداد آدم هائی که خیال می کنند زیادی خوبم ، آگاه و فهمیده ام ، زیبابم ، مریم مقدسم دارد زیاد می شود ... و من واقعاً می ترسم ... نه از این بابت که واقعاً هیچ کدام این ها نیستم و یا اگر هستم به غایتش نیستم . آن چه مرا می ترساند ارزیابی آدم ها که غلط بوده هم نیست ، این است که ما آدم ها توی ذوق مان می خورد وقتی واقعیت را می بینیم و من دوست دارم بیش از آنی که به نظر خوب و Perfect به نظر بیایم باعث توی ذوق خوردن کسی نشوم ...
اگر گاهی جمله ها را خوب ردیف می کنم و به هم می بافم معنی اش این نیست که به همان خوبی بلدم زندگی کنم ، معنی این که گاهی زیبائی ها را بیشتر می بینم این نیست که زیبائی ام خارق العاده باشد ، باور کنید دلیل خوبی نیست این که چون با مردی نمی خوابم لابد مریم مقدسم ... چهارتا کتابی که بی برنامه و در هم خوانده ام کم تر از آنی است که کسی فکر کند دانا شده ام ... باور کنید : باور کنید من یک زن معمولی ام : خیلی معمولی ! 

                                   

آن قدر معمولی که یک روزهائی خودم ازش بترسم بس که معمولی بودنش توی ذوق می زند و نمی شود بین او و هزاران زن دیگر هیچ تمایزی قائل شد ...
دهان من هم بو می گیرد ، موهای من هم می ریزد ، خرده شیشه هم دارم ، غیبت هم می کنم ، گاهی اندازه ی یک پیرزن هشتادساله پیرم بس که چس ناله می کنم ، کوتاه نظرم گاهی ... خودخواهم ... دوست دارم عالم و آدم ناز مرا بخرند ... و گاهی آن قدر ترسویم که جرات نمی کنم خودم باشم ...یکی مثل تو : مثل خیلی های دیگر ... و فقط دل ام می خواهد که خوب باشم ، خوب ببینم ... مثل همه ی آدم ها ! گاهی حتی اداش را درمی آورم ...

پی نوشت :

منظور من هیچ فرد خاصی نمی باشد و این پست از فیدبک حرف ها و واکنش های یک سری آدم است ...


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:0  توسط مرجان  | 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

یک روزهائی یک حس کمبود بزرگ می کنم ... انگار که چیزی بوده و نیست ، مثلا یک گلدان که همیشه روی میزت بوده و زمانی به اشتیاق خریده ایش هرچند میان عادت هر روز دیدنش به اندازه ی روزهای اول دیدنی نباشد و یک روز بفهمی که نیست ...
امشب دمدم های اذان داشتم قدم می زدم ، برگه های پرینت شده را چپانده بودم زیر بغلم و انگشت های اشاره ام را به سمت زمین گرفته بودم و به عنوان سنسور داشتند ذهن مرا روشن می کردند که یک ماشین با بوق و مسخرگی از حال خودم مرا کشید بیرون ... یک باره ترسیدم !
 فکر کردم خوب است به چیزهای بهتر فکر کنم و درست همان وقت بود که ماه را دیدم ، برایش یواشکی توی یکی از کوچه ها بوس فرستادم ... نسیم خنکی هم می وزید اما ... اما آن حس کمبود هی توی دل ام بزرگ شد ... بزرگ شد و تا برسم خانه دانستم دل ام برای چی این طور لک زده ...
حالا دیگر پل های شهر من مثل قبل نیستند ... آبی در کار نیست ... هیچ کیف نمی دهد پائیز باشد ، یک پوشه گلچین بریزی توی گوشیت و بروی در مسیر آب قدم بزنی ، هیچ دوست نداری دست در دست کسی به غروب های لب آب چشم بدوزی ... اصلاً کی گفته آن دهنه های سی و سه پل را می شود این طوری دوام آورد ؟ ... مگر می شود توی زمستان ها هوس نکنی که خرده های نان یا پفیلا را برای آن پرنده ها بریزی و جمع شوند و تو ذوق کنی ... یادت برود کی هستی ، یکی از همان ها شوی ، جیغ بکشی لابلاشان که هااا ببین این یکی چه نزدیک شده به من ...
لعنتی ها چرا نمی فهمید وقتی آدم تمام عمرش را توی این شهر زندگی کرده باشد لااقل یک بار رفته کنار رود و حرف زده و اشک هاش را آب برده ؟ چرا نفهمیدید که دل ما چه طور برای غروب های برفی کنار آب تنگ می شود ؟ جهنم ما را چرا بیشتر شبیه جهنم کردید لعنتی ها ؟

                   

دیگر مثل آن روزها دل ام نمی خواهد مسیرم به آن طرف ها بیفتد ... دل و دماغی نمانده که بروی روی پله پائینی های خواجو بر سر آن چه توی قلبت رخ می دهد با نرگس حرف بزنی ، دیگر دل و دماغی نمانده توی دهنه های خواجو بنشینی و مردم را نگاه کنی ...
دیگر صبح های زود روی هیچ کدام این ها نمی شود چل چلی کرد ، نمی شود که روی سی و سه پل صدای فلوت زدن غمگینی را بشنوی که پنهانی نم اشک بر پهنای صورتت بنشاند ...
انگار که جسم بی جان یک مرده باشد ! انگار که پلی باشند مثل هزاران پل دیگر دنیا ... حتی خاطره های خوب هم نتوانند کاری از پیش ببرند ...
این روزها سی و سه پل و خواجو فقط به درد زار زدن می خورند توی داغی یک روز غمزده ی تابستانی که دوست داری روی ترک های گشاد و هراسناک جائی که کف رودخانه است پشت به آدم ها کنی و زار بزنی : همین و بس !

پی نوشت :
از تمام مسئولین ، دست اندرکاران به طور مستقیم و غیرمستقیم در این قضیه به اندازه ی همه ی لذت هائی که از من و همشهریانم دریغ شد شاکی ام ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط مرجان  | 

سه شنبه دهم شهریور 1388

بی آن که لباس از تن دربیاورم ، دوش آب را باز کردم ... زیر دوش یک لباس انداختم توی تشت آب و چنگ زدم : باشدت چنگ ردم  و گریستم ... و گریستم ... گریستم ...
 نه از بابت القای فیلم که رنج عشق را گریزی نیست ، نه از این که شوهره دیر مرد و آن دوتا نتوانستند هیچ وقت با خیال آسوده عاشقی کنند ، نه ... از حجم بزرگی که انباشته ام کرد ! از این که نمی دانستم باید چه کار کنم ؟ ... انگار که ماندم توی آن بیابان توی فیلم ... انگار که طوفان شن فیلم هوار شد توی قلبم که کوچک است ، انگار که ... 

          

دانستم یک بیمارم : یک بیمار انگلیسی ! و لازم نیست صورتم سوخته باشد ، زنی که به مرد دیگری تعهد دارد را توی آغوشم فشرده باشم ، عشق را با گناه به هم آمیخته باشم ... اما بیمارم ... یک بیماری که باور کرده باید برای یک پرواز سبکبار تن به یک اندوه بزرگ داد و اندوه برای آن که بزرگ باشد : قدر پرواز باشد : از عشق برمی آید ...
پرواز که کنیم یک گوشه ی کوچک از حقیقت را هم ما داریم تشکیل می دهیم ... یک حقیقت بزرگ که شاید برای همان این جا باشیم ... 

پی نوشت :

دست های افسانه را باید بوسید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:24  توسط مرجان  | 

دوشنبه نهم شهریور 1388
ساعت از نیمه شب گذشته ... صبح زود باید بیدار شوم ... حس می کنم سخت عاشقم ! عاشق جناب آقای شیندلر در فیلم فهرست شیندلر ! مرد قد بلندی که توی سایه روشن های یک فیلم سیاه و سفید دو ساعته قد کشید ، دور و برش را روشن کرد و تمام شد : مثل یک شمع توی همان سکانس اول فیلم ...
بعله بعله می شود آدم عاشق آدم های توی فیلم شد . آن وقت راحت تر می توانی با آدم های دور و برت کنار بیائی . شیندلر اولش یک مردک جذاب زن پرست پول دوست است ، یکی از همان ها که شیرجه می روند توی آب گل آلود ماهی های چاق و چله بگیرند و لبخندهای پیروزمندانه بزنند ... اما کم کم عوض می شود !

                 

نه این که به طرز عجیبی یکهو سفید شود : نه ! فیلم هم چنان سیاه و سفید است ... اما آدم یکهو چشمش باز می شود ... می فهمد که سیاه است و سفید است : سفید است شیندلر وقتی پاپی "انسانیت" می شود و تو ناخودآگاه دوستش داری ! دست می بری جلو تا لمسش کنی ... و دیگر ناراحت نمی شوی که قاطی یک مشت پفیوز است ، ناراحت نمی شوی که چرا این قدر پول دارد ، چرا آن طور خوش پوش است ، سیگار می کشد مرتب ، زن باز است ... تو هم پا پی انسانیتش می شوی!
بعله بعله ... من عاشق شیندلرم این روزها ! عاشق سایه روشن ها ... عاشق چسبیدن به انسانیت آدم ها ... عاشقم من : بعله بعله !

پی نوشت:
جناب آقای شیندلر ... می آئی ما را از این آشویتس نجات بدهی ؟ پناه لازمیم آقا ...

بعدا نوشت :
دوستان عزیز توجه داشته باشید قدبلندی آقا به عنوان یک خصوصیت فیزیکی جهت روشن شدن اذهان بیان شد وگرنه تاکید من روی آن نبود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:48  توسط مرجان  |