صبح جمعه است ... عید است ... همسایه ئی که پشت اتاق من است طبق معمول تمام عیدها یک فروند بلندگوی حسابی گذاشته پشت دیوار من ، فامیل هاش را جمع کرده و دارند از چند روز پیش تا حالا با خوشی های تو خالی شان توی ذوق دل تنگی من می زنند ... کاشکی راست راستی منتظر یک آدم زیادی خوب بودند ، آن وقت من باورم می شد باید جشن بگیرند ، شک ندارم آن وقت جشن شان شبیه این جشن هائی که چند سال است می گیرند نبود ...
من می آیم این جای جدیدی که توی اتاقم پیدا کرده ام ، وسط دو تا میزم می نشینم ... جائی هست اندازه ی یک نفر که پاهایش را دراز کند ، بساط کتاب و برگه هاش را بچیند دورش ، تکیه بدهد به دیوار و موزیک درباره ی الی را گوش کند ...
صدای همهمه ی پشت دیواری ها بالا می گیرد ، یکی از همین مداح های دو آتیشه داد می کشد ، هوار می زند ... بوهای درهمی می پیچد توی مشامم ... پاهایم را جمع می کنم توی بغلم ... چه قدر خوب است که چیزی به اسم ریپیت ساوند ترک هست ... چه قدر خوب می شود اگر راست راستی یک آقای خیلی خیلی خوبی باشد ، به من چه که قیافه اش چه طوری است ، گور بابای شماهائی که ذوق خال و قد و قامتش را می کنید ، من ... من فقط دل ام می خواهد این آقای خیلی خوب اگر هست یک روزی سر و کله اش پیدا شود . یک روز بیاید ... مثل خیلی ها نیستم که باور کنم هست ، دوست هم ندارم باور کنم نیست ... دوست دارم باشد : من دوست دارم باشد ...

یک روز بیاید ... آن روز دیگر مثل این روزها قایم نمی شوم لابلای دو تا میز ، شاید حتی اگر آمد دستش را گرفتم و آوردمش این جا ، تنگ هم نشستیم ... اگر دوست داشت برایش چائی می آورم یا که اصلا وقت نیست و او باید برود به داد دل ها برسد ...
من که باورم نمی شود او توی پیرهنش شمشیر گذاشته باشد و بیاید سر ماها که گناه کرده ایم ، که ترسیده ایم ، که دروغ گفته ایم و ... ها بزند ... من که باور نمی کنم شماها راست بگوئید و یک سری سرباز برای خودش دست و پا کند ، این کارها شبیه فکر شماهائی است که بلندای او را نمی دانید .
من باور دارم می رود سر خجالت زده ی همه ی کسانی که روزی توی این دنیا خجالت کشیده اند را روی سینه اش می فشارد ، من باور دارم تمام زخم خورده ها را می بوسد ، دست آدم های تنها را می گیرد ، امیدهای نیمه جان را می کارد ، خطوط پیری را پاک نمی کند اما لمس می کند ، گوش می کند تمام داد و بیدادها را ... شاید هم وقت کرد و آمد این گوشه : توی این تنگنای دو تا میز من ، نگاهش کنم ... برایش چائی بیاورم ...
گمان نکنم کسی بتواند ظلم آدم ها را پاک کند ، گمان نمی کنم گرد و غبار این دنیا را بشود پاک کرد ، خون های به زمین ریخته را ، داد و بیدادها را ، گرسنگی آدم ها را ، کثافت های روی هم تلنبار ... نمی شود اما به گمانم اگر او بیاید برای این ها نمی آید . برای آن حالت بعد از تمام شدن می آید ، وقتی که آدم دارد فکر می کند ... به تمام روزهائی که منتظر بوده ، گفته است امید دارد ، گفته صبر می کنم ... اگر بازی این دنیا تمام شده باشد و کسی نیامده باشد سرت را بر سینه اش بفشارد ، چه طور می شود آن روزها را توجیه کرد ؟
چه قدر این شعر فروغ خوب می تواند توصیف حالت ام باشد :
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
پی نوشت :
اگر خواستید موسیقی پایانی فیلم درباره ی الی را از
این جا بگیرید.