تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
شنبه سی و یکم مرداد 1388

بعضی وقت ها مثل امشب حتی نوشتن هم کافی نیست ! نیاز دارم توی چشم های یک نفر نگاه کنم و وقتی حرف هائی که توی ذهنم رژه می روند را می گویم خودم را توی چشم هاش ببینم تا بدانم فریبندگی خیالاتم مرا مجذوب کرده یا که به خودم نزدیک شده ام ؟

پی نوشت :

یه یک جفت چشم صادق نیازمندم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

گاهی فکر می کنم احساسات آدم مثل حباب می ماند ... یک لحظه داری ذوق زده حباب ها را می بینی که چه طور توی فضا می چرخند ، تصویر دور و برشان را می گیرند و می چرخانند ، می رقصند لابلای ذوق تو ... لحظه ی بعدی می ترکند : به همین سادگی !
و به همین سادگی است که تمام ذوق من برای آن شال بنفش کور شد ... با بغض انداختمش یک گوشه و ندانستم کی اشک هام تمام چشمم را برداشتند پر کردند ... دلم برای خودم سوخت بس که همیشه ی خدا باید جواب پس بدهم !
اگر ابروهام را بردارم تمام کلاس پچ پچ می کنند : عقد کرده ... اگر سفت و سخت حجاب کنم ، هوس می کنند طعنه بزنند که خب خب حالا دیگر تو هم برای خاطر شازده محجبه شده ئی ... اگر آرایش نکنم عمه ی خاله ی دوست خواهرم هوس می کند بهم برساند دپرس شده ام و مثل شکست عشقی خورده ها شده ام !!! اگر آرایش کنم یک بساط دیگر است و حالا فقط به خاطر آن که دوست داشته ام یک شال بنفش سرم کنم حرف جدیدی باید بشنوم : مرجان این روزها عاشق مردی شده ! دوست دارد زیبا باشد ... 

             

بغض گلویم را می فشارد و از این که حرف های این چنینی کش پیدا کنند متنفرم وگرنه دوست داشتم می دانستند که من یک آدمم ... اگر گاهی دوست دارم زیبا باشم ، دوست دارم حجاب داشته یا نداشته باشم ، مانتوی مدل دار یا ساده بپوشم یا هر چیز دیگری که فقط به خود آدم مربوط است شماها حق ندارید فکر کنید بابت مردی است ...
شماها حق ندارید خوشی های کوچک مرا خراب کنید ... مسخره اید وقتی انتظار روزی را می کشید که بدانید مردی هست که من از او حساب می برم آن قدری که همه ی ادعاهام را جمع کنم و بابت او بشوم یکی مثل شما ها !
به خدا عجیب نیست : من هم عاشق می شوم عاشق همین مردهائی که ممکن است شماها عاشقش شوید ... من هم گاهی مثل شماها یک زن تو سری خور می شوم ، من هم دوست دارم حمایت مردانه را ... به خدا من هم آدمم ، من هم یک زنم ... با تمام دل خواسته های زنانه ... شما را به خدا رهایم کنید ... حق من است که ظاهرم چه طوری باشد ، حق من است که گاهی در به در یک رنگ رژ خاص باشم ...

حالا هی بگویم این حرف ها کوچک است ، کم است ... تو بزرگ تری ! مگر می شود جلوی حجم انباشته شان گاهی طاقت آورد ... مگر می شود گاهی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:39  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

شب باشد ، دیر وقت باشد ... آن قدر که این خانواده های پیک نیک بروی اصفهانی که به قول ماهور خیلی زیادند بساط قابلمه و پیک نیک شان را جمع کنند و بروند بیرون ... برویم روی آن پل تاریک و فقط به اندازه ئی روشن که بتوانی تشخیص بدهی کی کنارت ایستاده و لابلای آن بیدهای مجنون بچرخی ... و لابلای آن بیدهای مجنون صدای افسانه را بشنوی که دارد با ماهور حرف می زند . می گوید : وقتی لیلی و مجنون را خوانده بودم خیال می کردم عشق های دنیای واقعی راست راستی همان طورند ... ماهور می خواهد بداند چرا این درخت ها اسم شان بید مجنون است که افسانه یاد لیلی و مجنون کرده ... و من می گویم عشق های قدیمی ، عشق های بچگی آن قدر خوبند که فقط یک نگاه بس است ... انتظار دیگری نیست : همین که عشق هست کافی ست...

صدایشان باز کمرنگ می شود ومن بر می گردم لابلای برگ های بید مجنون و حس می کنم عاشقم... برتمام آدم هائی که ندیده مشان ، نشناخته مشان و هنوز کسی درونم نگفته مبادا عاشقش شوی ... بر تمام چشم های دنیا عاشقم ، بر تمام عادت های مزخرفی که فقط باید عاشق کسی باشی تا بدانی شان ، بر تمام رنگ هائی که او دوست دارد ، بر تمام کسانی که دارند آرام آرام نفس می کشند و کاری می کنند : کنار پنجره ایستاده شاید کسی و به دور دست ها نگاه می کند و به ماه ... به کسی که دارد توی وسائلش دنبال چیزی می گردد ، کسی که خیال می کند تنهاست ، کسی که دارد جائی را برای قایم شدن می کاود ...

           

 می خورند توی صورتم ، نوازشم می کنند ... راست راستی مجنون اند ... دوست دارم یکی از آن برگ ها باشم ، دوست دارم فراموش کنم مرزهام را ... دوست دارم بی قاعده یک برگ شوم و چند دقیقه ی بعد یک مرجان باشم که دارد با هر قدم با آن دوتای دیگر درک می کند ، خیابان را می پرستد بابت خیابان بودنش و رهاست ... رهاست ... آن قدر که می تواند با کلمه های افسانه بدود افسانه شود ، ماهور شود ، مسافران توی اتوبوس دشت روشن شود ، جیرجیرک شود ، بید شود ... عاشق شود ...

پی نوشت :

ماهور را دوست داشتم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

شنبه هفدهم مرداد 1388

این بار با دعوایشان آرامشم را به هم ریختند ... صدای جیغ زن که توی گریه اش می پیچید از جا پراندم. فهمیدم که باز با شوهره زده اند به تیپ هم ... نه به دیروزشان که خوشی شان داشت گوش فلک را کر می کرد نه به امروزشان . فکر می کنم لعنت به من که دیروز هی لعنت شان کردم ... نکند تقصیر من باشد که آن طوری لعنت شان کردم ؟ ... دل ام مالش می رود ... نزدیک دیوار می روم . مرده حالا داد می زند ... زن با گریه دارد چیزهای می گوید.
ناخودآگاه یاد پیرمرد می افتم . نشسته بود روی پله های یکی از پاساژهای دروازه شیراز ... من سرخوشانه داشتم ماریای مارتین را گوش می کردم و خوشحال بودم که حالا می روم خانه ناهار می خورم ... چشمش که به من خورد نیم خیز شد تا چیزی بگوید . بی توجه گذشتم ... چند قدم بعد سست شدم ، یاد نگاهش افتادم و فکر کردم : پیر است ... برگشتم ... گفت یک شماره برایش بگیرم ، شماره را گرفتم ... با دست های چروکیده ی لرزانش برگه ئی را جلوم نگه داشته بود ... چندین بار شماره را می گیرم . در دسترس نیست ... می گویم : در دسترس نیستن ... نمی داند یعنی چه ؟ می گویم : یک جائی است که موبایلش آنتن نمی ده آقا ... با دلهره ئی که توی صداش می لرزد می پرسد : یعنی کجان ؟! ... می گویم : نمی دانم ... توی چشم هاش چیزی هست که می آید می دود توی من ... 

                 

تشکر می کند و من راهم را می گیرم و می روم و هی فکر می کنم باید چیزی می گفتم ... و حالا فکر می کنم چه قدر ابله بودم که به پیرمرد نگفتم نگران نباشید آقا ... دارد با کسی حرف می زند ... یعد فکر می کنم : نه ! آخرش می فهمید دروغ گفته ام ...
هی فکر می کنم ، هی فکر می کنم و به این نتیجه می رسم که دارم تمام تقصیرهائی که به گردنم نیست را به گردن می گیرم ... دل ام می خواهد فکر کنم تقصیر من است که این دو تا افتاده اند به جان هم ، دل ام می خواهد پیری و دلهره ی پیرمرد را بیندازم گردن خودم و وقتی این رشته را می گیرم و می روم جلو به روزهای قبل می رسم ... تقصیردار خیلی چیزها شده ام و علت اش شاید همین باشد که خیال می کنم این طوری آدم ها همه چیزشان روبراه است مگر این که یک عامل خارجی بیاید همه چیز را خراب کند و من آن قدر دل ام می خواهد این زوج همسایه آرام بگیرند که دوست دارم تقصیر را بیاندازند گردن من ، پیرمرده هم ، همه ی دور و بری هام ، تمام زمین و زمان ... کاش می شد به صخره ی این روزها مرا می بستند و عقابه را می فرستادند سراغ جگرم ... افسوس : افسوس که من یک آدم معمولی خیلی کوچکم که به زحمت بار خود را می کشد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:1  توسط مرجان  | 

جمعه شانزدهم مرداد 1388
صبح جمعه است ... عید است ... همسایه ئی که پشت اتاق من است طبق معمول تمام عیدها یک فروند بلندگوی حسابی گذاشته پشت دیوار من ، فامیل هاش را جمع کرده و دارند از چند روز پیش تا حالا با خوشی های تو خالی شان توی ذوق دل تنگی من می زنند ... کاشکی راست راستی منتظر یک آدم زیادی خوب بودند ، آن وقت من باورم می شد باید جشن بگیرند ، شک ندارم آن وقت جشن شان شبیه این جشن هائی که چند سال است می گیرند نبود ...
من می آیم این جای جدیدی که توی اتاقم پیدا کرده ام ، وسط دو تا میزم می نشینم ... جائی هست اندازه ی یک نفر که پاهایش را دراز کند ، بساط کتاب و برگه هاش را بچیند دورش ، تکیه بدهد به دیوار و موزیک درباره ی الی را گوش کند ...
صدای همهمه ی پشت دیواری ها بالا می گیرد ، یکی از همین مداح های دو آتیشه داد می کشد ، هوار می زند ... بوهای درهمی می پیچد توی مشامم ... پاهایم را جمع می کنم توی بغلم ... چه قدر خوب است که چیزی به اسم ریپیت ساوند ترک هست ... چه قدر خوب می شود اگر راست راستی یک آقای خیلی خیلی خوبی باشد ، به من چه که قیافه اش چه طوری است ، گور بابای شماهائی که ذوق خال و قد و قامتش را می کنید ، من ... من فقط دل ام می خواهد این آقای خیلی خوب اگر هست یک روزی سر و کله اش پیدا شود . یک روز بیاید ... مثل خیلی ها نیستم که باور کنم هست ، دوست هم ندارم باور کنم نیست ... دوست دارم باشد : من دوست دارم باشد ...

                         

یک روز بیاید ... آن روز دیگر مثل این روزها قایم نمی شوم لابلای دو تا میز ، شاید حتی اگر آمد دستش را گرفتم و آوردمش این جا ، تنگ هم نشستیم ... اگر دوست داشت برایش چائی می آورم یا که اصلا وقت نیست و او باید برود به داد دل ها برسد ...
من که باورم نمی شود او توی پیرهنش شمشیر گذاشته باشد و بیاید سر ماها که گناه کرده ایم ، که ترسیده ایم ، که دروغ گفته ایم و ... ها بزند ... من که باور نمی کنم شماها راست بگوئید و یک سری سرباز برای خودش دست و پا کند ، این کارها شبیه فکر شماهائی است که بلندای او را نمی دانید .
من باور دارم می رود سر خجالت زده ی همه ی کسانی که روزی توی این دنیا خجالت کشیده اند را روی سینه اش می فشارد ، من باور دارم تمام زخم خورده ها را می بوسد ، دست آدم های تنها را می گیرد ، امیدهای نیمه جان را می کارد ، خطوط پیری را پاک نمی کند اما لمس می کند ، گوش می کند تمام داد و بیدادها را ... شاید هم وقت کرد و آمد این گوشه : توی این تنگنای دو تا میز من ، نگاهش کنم ... برایش چائی بیاورم ...
گمان نکنم کسی بتواند ظلم آدم ها را پاک کند ، گمان نمی کنم گرد و غبار این دنیا را بشود پاک کرد ، خون های به زمین ریخته را ، داد و بیدادها را ، گرسنگی آدم ها را ، کثافت های روی هم تلنبار ... نمی شود اما به گمانم اگر او بیاید برای این ها نمی آید . برای آن حالت بعد از تمام شدن می آید ، وقتی که آدم دارد فکر می کند ... به تمام روزهائی که منتظر بوده ، گفته است امید دارد ، گفته صبر می کنم ... اگر بازی این دنیا تمام شده باشد و کسی نیامده باشد سرت را بر سینه اش بفشارد ، چه طور می شود آن روزها را توجیه کرد ؟

چه قدر این شعر فروغ خوب می تواند توصیف حالت ام باشد :

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...

پی نوشت :
اگر خواستید موسیقی پایانی فیلم درباره ی الی را از این جا بگیرید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:3  توسط مرجان  | 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

"شاید یه روزی بفهمین که هر انسان در هر نسلی باید دوباره بسوزه . مگر اون کوزه گر پیر دست از ساختن یه جام بی عیب برمی داره – یه جام لطیف ، محکم و مات ؟ "

بعد جامش را به سوی نور گرفت و گفت :

"تمام ناخالصی ها از بین می رن تا یه چیز گداخته ی باشکوه به وجود بیاد و واسه این آتش بیشتری لازمه . و بعد یا تفاله به جا می مونه و یا ، شاید اون چه که همه آرزشو دارن ، یعنی کمال مطلق"

جامش را تا ته سر کشید و بلندبلند گفت :

" کال ، بهم گوش بده . تو فکر می کنی اونی که ما رو ساخت ، یه روزی دست از کمال گرائی هاش برداره ؟ "

* صفحه ی 1315 جلو سوم از شرق بهشت نوشته ی جان اشتاین بک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط مرجان  | 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
راست می گفت یکی از دوست ها ... یک شب وقتی دلش گرفته بود پیشنهاد دادم تا کمی شعر بخواند که آرام بگیرد شاید ... گفت این روزها شعر خواندن هم با برداشت از وقایع اخیر می شود و لابد باز می رسد به دل تنگی ... به گمانم اگر من هم نمایشنامه ی "آن که گفت آری ، آن که گفت نه " را در زمان دیگری خوانده بودم برداشت های دیشبی ام فرق می کرد .
این طوری هاست که اگر به یک دلیل دل ام یک عمر بلند بلند بخواهد ، آن دلیل این است که کتاب ها را باز بخوانم ... کتاب ها توی هر وقتی معنی خاصی می دهند ، ذهن تو ناخودآگاه می رود آن چیزهائی که می خواهد را از توش می کشد بیرون و هی می گوید : ببین ... ببین ...
نه این که فقط کتاب این طور باشد ، نه ! فیلم ها هم همین طورند ، دانشجوئی هم ، کمبودها ! آدم ها ... آدم هائی بوده اند توی زندگی ام که در به موقع ترین زمان ممکن آمده اند و آدم هائی هستند که دوست دارم در زمان خاصی می آمدند ...

                   

و حالا فکر می کنم این روزها روزهای 1984 و قلعه ی حیوانات خواندن است ، روزهای مرور چه گوارا ، جزیره ی سرگردانی خواندن مال این روزهاست ، برویم تاریخ را باز بخوانیم : تاریخ اعترافات استالینی را ، باز انقلاب خودمان را بخوانیم ، فرانسه ی سال 1968  ... هر جا که توی آن روزهائی هست که در آن ظلم تنها صدای موجود نبوده ... هرچند که تلاش کرده صداها خفه باشند ... نمونه هاش زیاد است ...


پی نوشت :
می خواهم یک پرونده برای معرفی هر کدام ایجاد کنم و هر باز از یکی از این ها بنویسم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:28  توسط مرجان  | 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

قرارمان که ساعت 6 بود ... پی ام داد : بیا زودتر بریم : می ترسم برای این همه حرف وقت کم بیاریم ... قرارمان را می کنیم 5.5 ... با خودش شربت آلبالو و تی تاب آورده ... می رویم زیر سپیدارهای بلند بلند ، همان جا که افسانه حس می کند ما خیلی کوچکیم . یک جای خلوت پیدا می کنیم و روزنامه پهن می کنیم روی چمن ها. حرف می زنیم ، حرف می زنیم ... گاهی می خندیم ... گاهی هر دو ساکت می شویم ... به دور و برمان نگاه می کنیم ، به آن همه زوج ، به سنجاقکی که روی یک چوب بلند انگار دارد به تمام دنیا فکر می کند و بی هوا کفش هامان را درمی آوریم و بی هوا جوراب هامان را و بی هوا اصلا دست هم را می گیریم و غش غش می خندیم ... دنیا هی می چرخد : می چرخد ... سپیدارهای بلند هم غش غش می خندند انگار : می چرخند مثل ما !
ولو می شویم روی چمن ها ... دراز می کشیم و به سپیدارهای بلند نگاه می کنیم ، به آسمان ... به حرف های توی دل مان فکر می کنیم ... به هم نگاه می کنیم ... وقتی حرف می زنم افسانه یک طوری نگاهم می کند که هیچ کس این طور نگاهم نکرده ... چشم هایش را کمی تنگ می کند و از پس شیشه ی عینکش مردمکش را می بینم که روی من چه طور می چرخد و من جای پای نگاهش را روی خودم نرم نرمک حس می کنم ، سرش را گاهی تکان می دهد ...

                    

تا بجنبیم هوا تاریک شده ، دست هم را می گیریم ... حس می کنم تمام ذرات خوشی که دارند توی من می جهند دویده اند کف دستم تا افسانه را لمس کنند ... افسانه دستم را فشار می دهد . دست هامان عرق کرده ... فکر کنم بعضی وقت ها دست ها نتوانند تاب بیاورند آن همه حرف را ... کلمه ها هم نمی توانند ... تو : لابد دانسته باشی .

پی نوشت :

حالا با این پست کلمه ئی که وقت خداحافظی تکرار کردیم را با خودت تکرار کن ، هم چنین بهش اضافه کن که قرار است ماهور را به دام بکشیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:44  توسط مرجان  | 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

نصفه شبی فهمیدم اکانت قبلی توئیترم کار می دهد . ماندم باید خوشحال شوم یا اندوهگین که ناگهان یک عالم حرف های قدیمی پیش رویم باز شد ... خواندمشان ... دل ام هوای آن روزها را کرد . دل ام هوای پادکست های آق فری و دوستانش را کرد ... دل ام خواست مثل قبلا یک شب با دل خودش فرندفید را باز کنم ، فیدهای دیگران را بخوانم ...
دل ام خواست زندگی هنوز شبیه دیروز بود ، هنوز توش می شد اضطراب نداشت ، هنوز می شد حرف هائی غیر از این روزهای لجن مال زد ... با سنجاقک یک عالم قصه می بافتیم از دخترهای کوچک مان ، از لاک زدن هامان ، از طنزهای توی زندگی هر کداممان ...
دل ام می خواست فیدهامان به جای بوی خون و دیکتاتور ، از یک شعر قدیمی سردرمی آورد ، از یک دل تنگی دزدانه برای هم ، از آرزوها ... تو بگو همان روزمرگی های خنکی که الان دارم هنداونه می خورم ، چه می دانم هزار کار دیگری که هر کدام از ماها در لحظه بی خیال انجام می دادیم ...
فکر می کنم باید از این که اکانتم باز احیا شد خوشحال باشم ... روزهای من آن جا ثبت شده ، لحظه های کوچکم آن جاست ... شاید یادم بیاید اردیبهشت پارسال چه طور زمین خوردم ، اما مگر یادم می آید که یک روز سرفه های پیرمردی کرده ام ، یک روز نا نداشته ام روی پا بند باشم بس که ورزش کرده ام ، یک روز تازه کورت ونه گات را پیدا کرده بودم و یک روز به طرز خنده داری زمان گم کرده ام و 10 صبح نماز خوانده ام ! یک شب خیال کرده ام تنبل های من توی من دارند به هم شب به خیر می گویند ، تو رفتی بالای بام آرزو هام و دیگر هوس پائین آمدن نکرده ئی ، دنیا یک ماداگاسکار واقعیست و من خیلی وقت ها دل ام ملافه ی خنک خواسته راستی چرا ؟!

                          

این روزها را هم باید ثبت کرد ... با آن که توش ناآرامی هست ، با آن که در این روزها مادرها سیاه پوش می شوند ، اشک ها می چکند ، ظلم بیداد می کند ، کراهت فریب را پایانی نیست و حوصله ئی نمی ماند . با این حال باید نوشت . چه می دانیم ؟ شاید روزی دل ام خواست برای دخترکم حرفی بزنم . با این حافظه ی درب و داغانم چه طور بگویم که امشب وقتی با افسانه درد و دل می کردیم چه طور بغض کرده بودم ؟ ... چه طور بگویم تا چه اندازه این روزها سخت بود ؟ ... باید لحظه ها را نوشت : لحظه های کوچک سختی ها را که نویدی باشد : بر عمر ظلم که کوتاه نیست اما گذراست : گذراست : گذراست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:33  توسط مرجان  | 

جمعه نهم مرداد 1388

روزها می آیند و می روند ... شب ها ناگهان از جا می پرم ! نمی دانم ... چرا باید این طور باشد که نیمه شب های از جا پریدنم با صبح ها که نمی خواهم از جا بلند شوم ذهنم این طور تلخ و بی مراعات است ... تمام آن چه در طول روز با صبر ، با حوصله ، با تامل مهارش می کنم یک باره بر من سرازیر می شود !
گاهی بلند می شوم کتاب می خوانم ، گاهی سرم را توی بالشم می کنم و اشک می ریزم و گاه آن قدر در میان افکارم دو دو می زنم که نمی فهمم کی صبح شد ، کی ساعت 12 ظهر شد و من هنوز نفهمیده ام و خیال می کنم بیچاره گی ما آدم ها را نشود هیچ وقت به تمامی توصیف کرد و یا اگر توانستی توصیفش کنی تمام نمی شود این قصه و هر روز به شکل دیگری است ...
و من احساس بیچاره گی می کنم بس که آدم را در مقابل این دنیا بی دفاع و سخت ضعیف می بینم... و متعجبم که چه طور آدم می تواند با همه ی این ها کنار بیاید ؟ یک روز تو سرخور یک نوع نظام شود ، روز دیگر بشورد و مجازات مخالفتش بشود این روزها ... یک روز علیه هم بجنگند ، یک روز برای هم بمب پرتاب کنند ، کودکی کودکان را یک باره بگیرند ، روز دیگر یک مرض تازه می گیرند و می میرند... همه ی این ها آن قدر تند تند و پشت سر هم اتفاق می افتد که آدم باورش نمی شود ... که آدم دلش کباب می شود برای مادری که یک روزه : و فقط در عرض یک روز می فهمد دیگر پاره ی جگرش را نمی بیند ... یک روز به گمانم ظلم بزرگی باشد برای آن همه روزی که یک زن صبر می کند تا از یک جسم کوچک بی دفاع که تنها پناهش آغوش همان زن است ، یک قامت افراشته ی مستقل ببیند تا بفهمد هنوز هم بی دفاع است ... آن قدر بی دفاع که تمام دعاهای مادرانه هم کم بیاورد ...

               

وصف بیچاره گی ما آدم ها به همین جاها ختم نمی شود ... آن سرش ناپیداست ... حرف های فرو خفته ی روابط خانوادگی می شود ، زنجیرهای جبر زندگی می شود ، می شود آن بغضی که این روزها می دود توی گلوی من و هی فشارم می دهد ... می شود له شدن آرزوهای رنگی رنگی ما آدم ها که از بس ساده دلیم خیال می کنیم می شود ازشان جلوی قدرت بزرگ این دنیا حفاظت کرد ... و صبر می کنیم ... چنان مومنانه صبر می کنیم که انگار صبر کردن از خصوصیات ذاتی آدم ها باشد : که نیست ...
و حالا من ... این جا ... گوشه ئی از دنیا ! به دنبال خدائی می گردم که برای من بگوید ... نمی خواهم بگوید که چرا این قدر باید ما کوچک باشیم ، یا چرا این همه رنج ؟ ... این ها را نمی خواهم ... فقط می خواهم بدانم جواب امیدهای ما : خدا : کو ؟!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:4  توسط مرجان  | 

شنبه سوم مرداد 1388

تو بردار دم ابروهات را کوتاه کن ، موهات را یک مدل دیگر ببند ، رنگ رژ لبت را عوض کن و یک جور دیگر راه برو ... باز هم خودت هستی ... باز هم وقتی توی آینه نگاه کنی چشم هات همان است ، یک نفر توش مثل معلم اخلاق برایت ادا درمی آورد ، یک سربه هوائی بزرگ از نگاه های گوشه چشمی ات سوت می کشد ... حالا برو هر بلائی می خواهی سر خودت دربیاور ... برو دم ابروهه را کامل بتراش ، برو موهات را سبز کن ، رنگ و لعاب عوض کن ... باز خودت هستی : خود خودت ... این قدر خودت هستی که باز تا به نرده سبزهای نزدیک کتابخانه می رسی دست می اندازی بهشان ... دستت را شل می کنی تا انگشت هات یکی یکی شان را لمس کنند و دل تنگی هات دزدانه یکی یکی اعلام حضور کنند توی قلب کوچکت ... 

                            

بعله مرجان خانم ... دنیا همان دنیاست ، تو همان مرجانی و با هیچ چیز توی این دنیا نمی توانی دل تنگی هات را قایم کنی ... تو همینی ... آرزوهات همین اند ! آرزوی این که بروی یک شهر کوچک دور با مردمانی که نمی شناسی ... یک شغل کوچک ساده ی ساده ... خیاط باشی یا شیرینی فروشی ... شهرت نمی خواهی ، پز دادن نمی خواهی ، پیچیدگی نمی خواهی ، ریخت و پاش نمی خواهی ، اخبار و سر و صدا نمی خواهی  ... به اندازه ی یک زندگی سخت ساده دل ات زندگی می خواهد و بس ... یک خانه ی آرام کوچک ... یک پیرهن بلند گل گلی ، شب های بلند و نگاه بیدار تو ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط مرجان  | 

جمعه دوم مرداد 1388

شب هائی که من دل ام بخواهد چراغ خوابم را روشن کنم شب هائی هستند که به انگشت های دستم هم نمی رسند. غالبا دوست دارم در تاریکی مطلق باشم ، ذره نوری نباشد ... تا هیچ جزئی از من به سبب بودن نور پوشیده نماند ! دیشب وقتی تصمیم گرفتم بخوابم از انبوهی خودم دانستم حالا نمی خوابم ... تکیه دادم به تاج بالای تختم و نیاز شدیدی داشتم تا نور کمی بر من بتابد ... دست بردم و چراغ خوابم را روشن کردم ...
مدت ها بود که دل ام نمی خواست توی ژانر اکشن و حماسی فیلم ببینم . با این حال نیمه شب که شد کمی توی دی وی دی ها گشتم و شوالیه ی تاریکی را محض امتحان گذاشتم تا ببینم .
فکر کردم اگر به دل ام ننشست می روم می خوابم . فیلم شروع شد ، شروعی از یک سرقت و رفته رفته حس کردم دارد اتفاقی می افتد : بعله ! دست هام را زده بودم زیر چانه هام و ثانیه ثانیه ی فیلم را می بلعیدم ...
برخلاف تصورم بتمن و جوکر (یا بهتر است بگویم جوکر دوست داشتنی هراس انگیز ) یک کلیشه ی تکراری از خیر ، شر را پیش رویم ننهادند تا خمیازه بکشم . بی آن که لحظه ئی حواسم پرت شود تمام مدت فیلم که طولانی تر از بقیه ی فیلم ها بود سرجام نشستم و شیفته وار ، شخصیت منفی فیلم (هیث لجر) را تحسین کردم ... 

فیلم از آن دسته فیلم هائی نبود که بخواهد برتری خیر بر شر ، یا بالعکس را نشان بدهد بلکه آن چه من حس کردم وجود این دو کنار هم برای تکمیل آدمی را نشان می داد به طوری که وقتی بتمن به عنوان عاملی تلاش می کرد شر را محو کند ، آشوب زیادی دامن گیر شهر شد و جوکر زیرک ما این را خوب می دانست از آن جائی که تاکید کرد قصد کشتن بتمن را ندارد و برای تکمیل شدن به او نیاز هم دارد !

                     

از همه ی این ها که بگذریم به شدت به شخصیت لوده ی کاملاً منفی جوکر علاقه ی شدیدی پیدا کردم ، به صحبت کردنش ، به تیک مخصوصش که زبانش را درمی آورد ، به نگاه هاش که مو بر تنم راست می کرد ، به این که مرگ را هیچ نمی انگاشت ، زندگی را صحنه ی پرمخاطره می کرد و خوب می دانست چه طور یک آزمایش اجتماعی ترتیب دهد تا ذات کثیف ! آدم ها را نشان دهد و در این میانه از شوخی های خاص خودش دست نمی کشید : چرا این قدر جدی ؟!!!

سکانس آخرین روبروئی بتمن و جوکر که در آن بتمن در هاله ئی از ترس فرو رفته بود و جوکر بی قید در فضا به حالت معلق برگ برنده اش را رو کرده بود و قهقه می زد ، شبیه درون مان در بعضی روزهای خودمان نبود ؟شبیه روزهائی نبود که چیزکی از ضعف های ما به دست جوکرمان افتاده باشد و بتمن درونی مان در عین هراس باز بخواهد پافشاری کند ؟ باز باور کند که می شود ؟ ...

قابل تامل بود که موسیقی فیلم به طرز معجزه آسائی آدم را به حال و هوای داستان فیلم می برد به ویژه این که برای شخصیت های اصلی فیلم تم خاصی ساخته شده بود .

پی نوشت :
لطفاً کسی از آن جهت که دیر به سراغ فیلم رفتم به من نخندد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط مرجان  | 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

حجم‌ِ قيرين‌ِ نه‌ در کجائى‌،
نادر کجائى‌ و بى‌درزمانى‌. و ‌آن‌گاه‌
‌احساس‌ِ سر‌انگشتان‌ِ نيازِ کسى‌ ر‌ا جستن‌
در زمان‌ و مکان‌
     به‌ مهربانى‌:
«ــ من‌ ‌هم‌ ‌اين‌جا ‌هستم‌!»پچپچه‌ئى‌ که‌ ‌غلتا ‌غلت‌ تکر‌ار مى‌شود
تا دوردست‌‌ها‌ى‌ لامکانى‌.
کشف‌ِ سحابى‌‌ى‌ِ مرموزِ ‌هم‌د‌استانى‌
در تلنگرِ زودگذرِ شهابى‌ ‌انسانى‌.

                               

آقای شاملو !
شب های زیادی وقتی که همه خواب بودند و غمی سخت گزنده دل ام را می  آرزد صدای شما بود که بر دل ام مرهم می شد و من همین طور که اشک هام می چکیند دل به صدای شما می سپردم ...

روزهای زیادی با شعرهای شما زندگی کردم ، با کلمه های شما رقصیدم ، عاشقیت کردم و دانستم شعر چه طور ... چه طور می تواند آدم را بکاود و ببرد یک جای خوب توی این دنیا پیدا کند تا آدم را بنشاند آن جا و آن جا آدم مومنانه به عشق فکر کند ...

آقای شاملو !
خوشحالم ... خوشحالم که صدای شما مانده ، تا من گوش کنم ... تا من چشم ببندم، دراز بکشم و به شما گوش کنم یا یکی از دل خواسته هام این باشد که کسی خانه نباشد تا من بروم توی ایوان ، لامپ ها را خاموش کنم و به صدای شما گوش کنم ...


* یکی از تسکین های من در روزهای سخت گوش دادن به این است و توصیه می کنم این را هم دانلود کنید .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:11  توسط مرجان  | 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

" بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاَ باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آن‌ها را یکی‌یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چند بار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدة کار است. "

بیرون رانده از ساموئل بکت 

دوست داشتید در این جا بخوانید .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط مرجان  |