تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
داشتم به کار و بارم می رسیدم که چشمم به دسکتاپ شلوغ ام افتاد که ناخودآگاه با همه ی شلوغی اش تلاش کرده بودم دختره از گزند آشفتگی ها در امان بماند : دل ام برای خودم سوخت !

این طوری هاست که از بس این جا چشم دوخته ام به مانیتور که یکی از مهره های کمرم ورم کرده و من ناچارم به کارهای غیرعادی رو ببرم من جمله این که یک عدد عسلی بردارم و پایه اش را طوری تنظیم کنم که برود روی مهره ی دردآلود قرار بگیرد تا من آرام شوم!

                       

و یا برای خودم تفریحات کاذب درست کنم ... مثلا بروم توی حمام یک عالم کف بازی کنم ، موهام را جمع کنم جلوی سرم و ذوق زده یاد یونیکو اسب شاخ دار بیفتم و هی موهام را بیشتر شبیه اش کنم !

پی نوشت :
دل ام می خواهد فردا بیاید ، این یک پروژه را هم ارائه بدهم و بعد حسابی فکر کنم ، حسابی رویا ببافم ، حسابی بخوانم و باید بگویم قید و بندهای این دنیا سخت است ! آن قدر سخت که  گاهی فکر می کنی  زندگی تو شاید یک خواب چرند باشد که یکی از خدایان بزرگ دیده ...

پی پی نوشت :
تازگی ها چه قدر پی نوشت می نویسم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388

این که نصف شب دو تا دختره از بحث درون پیچیده شان ، روابط آدم ها ، عشق و زندگی بروند برسند به تیمارستان و یکهو یک بابائی که الان هفت کله دارد خواب می بیند را بکشند وسط و بعد یکی شان که من باشم برای دیگری که افسانه باشد بنویسد : بر خر مگس معرکه لعنت ... یه مگس اومد تو اتاقم اندازه ی خودم ... و افسانه بگوید روح همان باباست ! و من تریبون را بدهم به مگسه تا برای افزانه خانوم ویز ویز بنماید و با افزانه خانوم تله پاتی کند و شعر بسراید در حالی که جسمش با یک شلوار راه راه و یک دست زلف آشفته توی تشکش ولو باشد و مگسه بال بال بزند برود شعر جدیدش را زودتر بنویسد ...

این طوری هاست که من غش غش می خندم ... صدای خنده ام را مدت هاست نشنیده ام ! ها می گفتم این که دوتا دختر که یکی شان باید چهارشنبه پروژه اش را تحویل بدهد و دیگری هنوز نخوابیده باشند یک نتیجه ی بزرگ خصوصی به آن ها می دهد : درباره ی چراغی که با هم در موردش صحبت کردند ، خوب است هر دو بدانند گاهی روشن تر می شود . وقتی بعد از یک صحبت جانانه به خنده می افتند ... برای کوچک ترین چیزها حتی !


پی نوشت :

دل ام می خواست امشب افسانه را به شدیدترین حالت ممکن بغل می کردم تا شاید بفهمد که چه قدر می فهمدم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:37  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388

مثلاً دوست دارم یک زن چینی باشد ، با یک پیرهن بلند سفید که با حوصله موهاش را شانه می کند ، یک رژ لب خوش رنگ می زند ، از آن کلاه های مخصوص سرش می کند ، کفش هاش را به آرامی پا می کند و  آرام آرام می رود لب یک کوچه ی بلند می نشیند . یک شاخه گل می گیرد دستش ، کلاه را می کشد توی صورتش و چشم می دوزد به دورها ...
یک زن چینی باشد با یک عالم آرزوهای ساده و کوچک ! با یک جفت کفش راحتی ، یک جفت چشم کشیده ، انگشت های بلند و صبوری عجیب ... یک زن چینی با یک بغل پر از انتظار !
می نشیند سر یک کوچه ی بلندی که تازه باران خورده ، یک نفر از کنارش با چرخ آوازه خوان رد شود ، توی هوا بوی یک جور غذای خوب چینی بیاید !!! کودکان آواز بخوانند و آن زن چینی بی آن که کسی بداند دل توی دلش نباشد تا کسی از راه برسد که اندازه ی تمام آدم های توی چین دوستش داشته باشد، منتظر یک اتفاق خوب باشد که اندازه ی تمام انتظارش بزرگ باشد ، یک حرف بشنود که یک عمر بسش باشد ... 

                  

زنه گل را توی این دست و آن دست بچرخاند و هیچ وقت هم خسته نشود از این که پاپی دنیا شود به زمزمه هاش گوش کند و کاری کند برای چشم های منتظرش ، گیرم که چشم هاش زیر کلاهه قایم باشد و نبیند کسی چه طور چشم هاش منتظر است و کسی نداند قلبش چه طور تالاپ تالاپ می زند ...

مثلاً دوست دارم آن زن چینی با لباس بلند سفیدش بیاید توی دل ام بنشیند تا من خیال کنم می شود برای آدم ها و روزهای خوب منتظر ماند ... خانمه می آئی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:49  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388

دل آدم یک روزهائی چیزی می خواهد که دم مسیحائی باشد تا اندکی دلش را آرام کند ، اندکی از این جهان بکندش ... و چه خوب شد که دوست خوبم آقای دل زنده ها وقتی اعلام گیجی کردم از مابین آن همه لینک دانلودی که گذاشته یک خوبش را سوا کرد و پیشنهاد داد ...

                       

پیشنهاد می کنم این پیشنهاد خوب را ... شما هم اگر دوست دارید دکلمه ی فوق العاده ئی از اشعار مولانا را توسط دکتر نیک نفس و کیارش سنجرانی ، گوش کنید : برای دریافت به این لینک مراجعه کنید .

پی نوشت :

صورتم خیس می شود ، خشک می شود و در فاصله ی این دو یادم می رود تمام مصیبت ها را الا عشق ... الا عشق ... شوریدگی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:44  توسط مرجان  | 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

هوا دم کرده ... چسبناک است ! پنجره ی اتاق ام را تا ته باز کرده ام ولی لعنتی هنوز هم چسبناک است . یک طوری چسبناک شده که انگار توی تار یک عنکبوت بزرگ دارم زندگی می کنم . می نشینم پای کامپیوتر ، توی ویندوز 2003 صدا ندارم ، حوصله ندارم دنبال درایور بگردم، حوصله ندارم دانلودش کنم ، حوصله ندارم بفهمم کارت صوت من اصلا چی هست ؟؟؟

بی خیال ادامه ی کارم می شوم و ریست می کنم ... توی ویندوز اکس پی پهن می کنم خودم را ... قسم می خورم وقتی اکس پی باشد هوا کمی خنک تر هم می شود ! ساری گلین گوش می کنم : بغض ام می گیرد ... پشیمان ساکتش می کنم . می گذارم رندوم یک چیزی بخواند ... خودم می روم پای  آینه ! باز فکر دختره می دود جلو ! تصویر دختره تمام صورت مرا پر می کند ...

کاش نمی فهمیدم که همه چیز تو خالیست ! خیلی تلاش کرد تا به مردی که می خواست عرفا و شرعا برسد . یک پسر ملوس هم دارد حالا ... پس چرا با یک مرد دیگر ؟!

کاش من نفهمم پس رابطه ها چه چیزهائی نهفته است ، کاش من ندانم چرا فلانی ها بی آن که هم را بخواهند هنوز کنار هم می توانند بخوابند !!! کاش من نفهمم چرا فلانی هادلشان برای یکی دیگر قنج می رود و شب برای شوهرشان خورشتی می پزند که دوست دارد، زنگ بزنند بپرسند کی برمی گردد خانه ؟!!! و چه طور ؟ چه طور لباس های شوهرشان را اتو می کنند ؟ چه طور می توانند زن هاشان را ببوسند ؟ یا که روی مبل لم بدهند تا زنه شربت بیاورد ؟!!! بعد هم با هم فیلم تماشا کنند ؟...

بغضه ول کن نیست ... سفارش می دهم از بیرون برایم یک جور کیکی پیدا کنند که توش کشمش داشته باشد ! خودم هم نمی فهمم با این همه بغض چه طور توانستم این قدر خوب تشریح کنم دل ام چی می خواهد بخورم ؟!!!

کیک را که می دهند دستم محکم گاز می زنم ... مسنجرم را باز می کنم ... از روی تعداد کسانی که حاضرم برایشان آن لاین باشم می فهمم حوصله ی آدم های کمی را دارم و رابطه ی معکوسی برقرار است بین آن هائی که هستند و آن هائی که تو می خواهی ...

شیرینی کشمشی ها را دوست دارم . همین طور که گاز می زنم کلیپ فقیه خوشگله ی نامجو را باز می بینم . بگی نگی صدای خنده ام می رود بالا ... حس می کنم کشمش ها دیگر نیستند ! تندتر گاز می زنم تا به یک کشمش برسم ...


                     


گوگل ریدر را باز می کنم ... همه اش کینه ، لعن و نفرین ، ظلم و بیداد ... یکی دو گاز بیشتر نمانده کیک تمام شود . کشمکشی در کار نیست : می زنم زیر گریه : گوگل ریدر بی توجه شماره ی آیتم های ناخوشایند نخوانده ام را زیاد می کند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:34  توسط مرجان  | 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

یک خرس مخملی خریده ام

برای دختری که ندارم

و یک عینک

برای پدر

که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا می روم

برای او که نیست

گل نسرین بچینم .

شاد یا غمگین

زندگی ، زندگی ست

و اگر فردا

برای شکار پلنگ

به دریا رفتم

تعجب نکنید .


"رسول یونان"


پی نوشت :

باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هرچند که آدم هائی که بخواهند این روزها آدم را درک کنند آن قدر کمند که یک وقت هائی توهم برم می دارد اگر سر و صدای آدم ها قطع شود صدای انعکاس تنهائی ام را در تمام کهکشان ها می شنوم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:18  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

بعله آقا جان ! چی فکر کردید ؟ ما هم بلدیم س . ک . س . ی بازی دربیاوریم : آن هم چه جور ! بدبخت های استثمارگر ، این همه ادا و دم و تشکیلات راه انداخته اید که روش های بهتری از خودتان دروکنید تا حرارت ج . ن . س . ی تان را بالا ببرید آن وقت ما در همین کشور خودمان یک کارهائی می کنیم که به عقل شما نمی رسد ...
بعله آقا ! یک چادری ، مقنعه ئی ، مانتوئی ، پالتوئی ، لحافی چیزی پیدا می کنیم و می اندازیم روی خودمان ، جاذبه ی جنسی پیدا می کنیم آن سرش ناپیدا !!! بس که رمز آلود می شویم ، بس که تحریک کننده است ... بس که بکر است ... حالا هی خودتان را لخت و پتی کنید و کالای دست تبلیغات شوید و با این برهنگی تان زمینه ی احساسات بد و دوری از خود و عقب ماندگی تان را تشدید کنید : بیچاره ها : بدبخت ها !
شما یهودی ها هم که دیگر بدتر ! آن فروید گور به گور شده را هم که نگو ... این قدر بی قید و بند بودید که حالا سردی ج. ن . س .ی گرفته اید ! اصلا نشاط مشاط از قیافه هاتان رخت بربسته ...

                    

خدا را شکر ... این ها از برکات اسلام ایرانی است !!! توی جامعه ی ما خبری از فساد نیست ... مثل شما نیستیم که خارج از چارچوب یک ازدواج کاملاً مقدس کسی دست از پا خطا کند ! حجاب ما این است ! از یک سو مردان ما را سخت تحریک می کند !!! و از سوی دیگر هی کانون خانواده را تقویت می کند ، هی تقویت می کند ...

خدا را شکر... همه چیز روبراه است : این یکی هم روش .فکر می کنم آدم حرف نزند بهتر است!!!! اما گویا آن روز تا حالا برعکس عمل می کردیم ... یک عمر جنگیدیم که فلسفه ی حجاب شما حال ما را به هم می زند که حجاب کنید تا مرد را از تحریک و جامعه را از انحراف بر حذر دارید و حالا همه ی حرف های حق و حقوق زنانه اش به کنار ... حالا می بینیم که ای بابا ... هی نشاط جنسی را بالا می بردیم : عجبا !!!

پی نوشت :

تاکید می کنم قصد من استهزای حجاب و زیر سوال بردن آن نیست .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:21  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

همیشه این طور نیست که سطحی نگری مال گروه مخالف باشد ، اصلاً "همیشه" را باید کمی مردد مورد توجه قرار داد . پس بهتر است گاهی از سرعت قدم هامان بکاهیم ، خود را از بمباران تلویزیون ، خبرگزاری ها ، سایت های این طرف و آن طرفی ، هواداران ، معترضین ، مستبدین و ... ها کنار بکشیم و کمی عمیق تر فکر کنیم .
آن چه این روزها در میان "موج سبز" به چشمم می خورد مواردی است که آرزو می کنم کاش هر کدام از کسانی که به این موج پیوسته اند آن را مد نظر داشته باشند و آگاهانه تر در مسیر خود قدم بردارند.

1. آزادی :

داریوش آشوری در فرهنگ اصلاحات و مکتب های سیاسی در این باره می گوید :

" در وسیع ترین معنای کلمه حالتی است که در آن چیزی محدود و وابسته به چیزهای دیگر نباشد و بتواند در فضا جا به جا شود ، و در مورد انسان ، حالتی است که در آن "اراده"ی شخص برای رسیدن به مقصود خویش به هیچ مانعی برخورد نکند . اما این تعریف بسیار کلی و مطلق است، حال آن که آزادی به معنای مطلق برای هیچ موجودی در جهان وجود ندارد و بنابراین، در هر بحثی از آزادی باید نسبیت آن را در نظر داشت و درمورد انسان همواره علت آزادی (یعنی ،  آزاد از چه ) و جهت آن (یعنی ، آزاد برای چه) مطرح است. "

پس شاید بهتر باشد هنگامی که فریاد می کشیم طالب "آزادی" هستیم به تعاریف خود از آزادی، به تعاریف موافقین و مخالفین هم که در این باره وجود دارد توجه کنیم . باید دقت کنیم ما آزادی را چه می دانیم . آیزا برلین می پرسد : " آیا کوشش انسان برای کسب هویتی بالاتر ، یا رهائی از وضعی نامطلوب تر را باید مبارزه در راه آزادی خواند ؟ "

اگر بنا باشد این ناآرامی ها به نفع معترضین تمام شود ، در مقابل آن شعارها "آزادی" در سطح جامعه چگونه خواهد بود ؟ آیا قابل پیاده سازی در جامعه ئی با این شرایط و فرهنگ و... ها قابل پیاه سازی هست ؟ آیا هدف ما واقعا آزادی است یا نارضایتی ما باید طالب مفاهیم و شرایط دیگری برای ابراز باشد ؟

                

2. اسطوره سازی :

میرحسین موسوی یک انسان است، با مزایائی که می توانست برای ریاست جمهوری کشور ما داشته باشد اما بی عیب و نقص نیست . آن امام زمانی که در اذهان برای یک انسانی که حق می ستاند و ضد ظلم است : نیست . موسوی یک انتخاب بهتر بود و قرار نیست از او یک سوپرمن بسازیم که یک باره شرایط را تغییر بدهد . اون یک انسان شبیه من و شمائی که این را می خوانی است و تلاش می کند این موج سبز را هدایت کند : فقط همین !

3. مبارزه منفی :

آشغال ریختن توی خیابان ها ، آتش زدن ، از کار انداختن منابع انرژی ، رعایت نکردن قوانین لازم برای زندگی در جامعه و ... نمی تواند برای نزدیک شدن به یک خواسته ی "جمعی" راه گشا باشد . روش هائی که به عموم مردم صدمه می رساند روش های مناسبی برای ابراز نارضایتی نیست. جبهه ی روبرو هر کس که باشد این روش تنها به عادت های نامناسب ، مخدوش کردن چهره ی مبارزین و صدمه ی عمومی می انجامد. چون مخالفت وجود دارد الزاماً روش ها نباید جنبه ی منفی داشته باشد .


پی نوشت :

به هیچ وجه قصد من زیر سوال بردن اعتراضات نیست و آرزوی من قدم های "آگاهانه" تر است ...

بعدا نوشت :

توصیه می کنم این جا را هم بخوانید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:55  توسط مرجان  | 

جمعه نوزدهم تیر 1388

چه اشکال دارد آدم روزی چند پست بنویسد ؟ چه اشکال دارد دل ات بخواهد پشت این اتاق خالی از اثاثیه که تنها سرمایه هاش کتاب ها و فیلم ها باشند کسی نباشد ، هیچ چیز نباشد ؟ ... چه اشکال دارد این طوری برای چیزی که ندارم رویا ببافم ؟
صفحه ی وبلاگ افسانه را باز کنی ... کلمه هاش بیایند فکر تو را تصرف کنند ، از لذت آن روزمان نوشته باشد که پشت کردیم به قواعد جامعه و جوراب هامان را همان جا وسط خیابان درآوردیم و پاهامان را سپردیم به آب ... و آب غلغلک مان داد ... و آدم های کمی هستند که وقتی غلغلک شان می دهی نخندند ... و آدم باید خیلی گنده دماغ باشد اگر کسی نوازشش کند و لبخند نزند ...
چه اشکال دارد بازی جدیدی برای خودت دست و پا کنی و جای بایدها و نبایدهای توی فکرت را یکباره عوض کنی ... یک باره حس کنی باید یک مخلوط کن برداری و تمام آن چه دسته بندی کرده ئی : سفید ، سیاه : بریزی توش ... صدای قار و قارش برود هوا ... صدای کشمکش ... و تو صبر کنی : صبر کنی تا یک خاکستری ملایم با کمی ناخالصی جلوت شکل بگیرد ...

                      

آن وقت این لباس قاضی ها را که تنت کرده ئی می توانی دور بیندازی و نه برای کج روی های کسی از اخلاقیات چشم و ابرو بیائی ، نه از خار انتظار داری دستت را نبرد ، نه دوست داری حرف های مانده در دل ات را برای کسی که دیگر نیست بگوئی ، نه دوست داری کسی باشی غیر آن چه هستی ...
به طرز عجیبی دوست داری بگذاری همه چیز از تو بگذرد ... و تو بی مقاومتی تمام آن چه می گذرد را غلغلک کنی ... نوازش کنی و لااقل خودت به خودت سخت نگیری بیش از این ، دنیای سخت را ...

پی نوشت : 

تجربه به من ثابت کرده اگر در خانه بمانم و درس و کار و دیگر مسائل رهایم کند یک نویسنده ی تمام عیار می شوم . ( لااقل از لحاظ مقدار نوشتن )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط مرجان  | 

جمعه نوزدهم تیر 1388

موسیقی فیلم آبی کشلوفسکی را گذاشته ام تا هی تکرار شود ... من دراز بکشم و هی تکرار شود ، من اشک بریزم و هی تکرار شود ، کتاب بخوانم و تکرار شود ... راه بروم و تکرار شود ، خواب باشم و تکرار شود... آن قدر تکرار شود تا به خورد تمام لحظه هام برود بس که شبیه موسیقی متن زندگی من است انگار ! دوست دارم بزنم از خانه بیرون و توی خیابان ها بی مقصد هی راه بروم ... هی راه بروم ... و این تراک هی تکرار شود . می ترسم از این که نگاهم که جار می زند کتک خورده است جائی توی پیچی ، کنار پیاده روئی یا از پس یک کتاب فروشی به نگاه کس دیگری برخورد کند و یک باره ناخن های نصف نیمه شکسته ام را ببینم ، درد را توی کتف راستم حس کنم ، قلبم از اندوه تیر بکشد و باز حس این روزها گریبانگیرم شود ... باز یادم بیاید این جا که جای زندگی نیست ، کار من هنوز عاشقی نیست ، فردا هم که انگار روز خدا نیست !
وقتی هم که کامپیوتر یا موبایل یا ام پی تری نباشد لحظه های من آهنگ را می زنند ... صدای پیانو از دور می آید ... از یک جای دور که تمام رویاهام همان جا تلنبار شده ... نمی دانم چه کسی پشت پیانو نشسته اما دوستش می دارم هرچند هراسم برده فراموشم کرده باشد میان این غربت زدگی توی این دنیا ... 

                      

می ترسم ! از آدم هائی که این قدر ساده و راحت به زندگی و روال همیشگی اش گره خورده اند سخت می ترسم ... همان ها که طبق یک روال عاشق می شوند ، همان ها که توی یک ازدواج ثبت شده غرق شادی می شوند ... همان ها که مثل میلیون ها انسان پیر قبل از خودشان از پیری می نالند ، همان ها که توی خیابان ها شعار مرگ بر و درود بر به سادگی از دهانشان پرتاب می شود توی هوا ، همان ها که جلوی برد نمرات دوست دارند بدانند تو چند آورده ئی ؟ همان ها که طبق قانون هر سال باید تابستان مسافرت بروند ، ظهر که می شود یک باره سر و صدای قاشق چنگال شان هوا می رود ! آن ها که از این دنیا تعجب نمی کنند ، که انگار از ابد توی این دنیا بوده اند و تا ابد می مانند ... و مابین شان سخت احساس غریبگی می کنم ...

از سیلویا پلات جائی خواندم  :

یک بار زندگی می کنم و دلم نمی خواهد این یک بار طوری باشد که بعدها بگویند یک دختر بود ...و بعد زندگی خالی ات را در 25 کلمه شرح بدهند.


پی نوشت :

- اگر درکم نمی کنید ، اگر دنیا را همین طوری دوست دارید و خانه و خانواده و اهل و عیال و کار و بار خوب است و سر حالید و قصد نصیحت دارید صفحه را ببندید و توی کامنت های من چیزی ننویسید ،  نگذارید با این دنیای مجازی هم غریبه شوم وقتی درکم نمی کنید ...

- اگر درکم می کنید این تراک را دانلود کنید ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:22  توسط مرجان  |