تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

دنیا به دو دسته تقسیم می شود :

 دسته ی اول : دزدها، اراذل، اوباش، همجنس بازها، فاحشه ها، خام ها، منحرفین از اهداف، خائنین، صهیونیست ها ، آمریکائی ها، اروپائی ها، نجس ها، سُنی ها، غیرمسلمان ها، دیکتاتورها، دست نشانده ها، دروغگویان ، خوارج، غرب زده ها و ... هائی که حالا حالاها جا هست دسته شان هی بزرگ شود : هی بزرگ شود ...

 دسته ی دوم یک دسته ی شسته رفته است که هرکس را به آن راه ندهند . دسته ی دوم جای یک سری ایرانی مخلص شیعه است که والضالین شان را به اندازه کش می دهند، دُزدگیرند ! پرهیزکارند، از قدرت تهوع می گیرند، سخت پاکدامن اند و خدا جانب شان را طور دیگری دارد : طور دیگری ...

                

من از دسته ی اولم ! من جزو دسته ی اولی ها هستم و این بغضی که ته گلویم هر روز بیشتر و بیشتر شبیه کینه می شود مال این نیست که جزو دسته ی اول ام . مال این است که نمی فهمم چرا در طول تاریخ، چرا با وجود کسی با نام "خدا" همیشه ی خدا دسته ی دوم همه کاره است ؟ چه گونه است که می راند ؟ جلو می بردمان ؟ و ما دسته ی اولی ها باید همیشه تو سری خور دسته ی دوم باشیم و گاهاً در برهه های کوتاهی از زمان جایمان عوض شود ...

یعنی می شود تمام شود ؟ یعنی می شود این دسته بندی ها تمام شود ؟ می شود روزی بیاید که این بازی ها برای همیشه تمام شود و این چرخه ی لعنتی تمام شود : تمام .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:41  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و سوم خرداد 1388

چانه ام می لرزد ... یک ساعت هست که این طورم ! چانه ام و تمام جسم و روحم : می لرزد ... بغضم را می خورم... نمی خواهم باور کنم ! برای همین جلوی اشک هام را می گیرم ... حلقه می بندند توی چشم هام و خشک می شوند ...
آن قدر مبهوتم که انگار دارم مابین کلمات و رقم های دروغین که بوی گند از آن بلند می شود خفه می شوم ... دارم خفه می شوم وقتی می بینم چه طور پینوشه بازگشته ... چه طور لگدمال شدیم ... چه طور ؟ چه طور ؟ چه طور ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:17  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
بماند که نتوانستم افسانه را پیدا کنم، بماند که با یکی از ماست ترین هم کلاسی ها همراه شدم، بماند که آن قدر زیر فشار جمعیت له شدم که یک عالم دست راستم کبود شد، بماند که وسط های کار گریه ام گرفت ... همه اش بماند ... اما وقتی بی سابقه ترین حرکت جمعی را می دیدم، وقتی لابلای مردمی راه می رفتم که سال هاست شور جمعی و حقوق و سیاست را فراموش کرده اند ... دل ام قرص می شد . چیزی درونم از لذت می ترکید ! کسی توی دل ام آرام آرام یک عالم چراغ روشن می کرد ...
وقتی می دیدم که چه طور همان هائی که هر روز بی تفاوت از کنار هم رد می شوند حالا در کنار هم ، با هم و به سمت هدفی یکسان می روند بدبینی ام راجع به طبیعت انسان کم می شد ... دیگر اهمیتی نداشت که رئیس جمهور فعلی کیست و مردم دارند برای کی هورا می کشند ! اهمیت آن بود که آدم ها پی حق شان بودند، پی اعتراض به ظلم و دروغ بودند ، پی امید ... نه خبری از دعواهای مابین ماشین ها بود، نه قیافه ها درهم بود و نه کسی می ترسید ...

                 

دیگر خیابان های شهر من همان خیابان های عبوس هر روز نبودند ، مردم همان آدم های هرروز نبودند، صداها مثل همیشه زیر نبود، سرها پائین نبود، همه با هم خویشاوند بودند، همه با هم یکی بودند : همه با هم یک کل "خواهان" ...
فکر کردم اگر همیشه ی خدا این طور باشد کدام "دولت" می تواند فاسد شود ؟ کجا می شود "زور" حکمرانی کند؟ و به خودم قول دادم که اگر کاندیدای مورد علاقه ام رای آورد مثل یک شهروند معمولی که سرش به زندگی خودش گرم باشد و بس نمانم ... که گامی بردارم که حرفی بزنم ... که روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:56  توسط مرجان  | 

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

بروم توی بوفه ی دانشگاه ، یک ساندویچ تندتند بگیرم ، رادیو ای ساربان پخش کند ، کهیرهای تنم برای تندی های ساندویچ آماده به خارش شوند و بغض تمام اجزای وجودم را پر کند ... لب ور بچینم ! یک عالم برگه ی پرینت شده ی روبه روم توی ذوقم بزنند و من های های گریه کنم ... های های ...
به جاش ساندویچم را خوردم ، غرغر کردم و سنگین سنگین از جا برخاستم و تمام اشک هائی که نریختم مثل یک مشت شدند تا هی بکوبند توی دهن ام به وقت حرف زدن، خندیدن ... وجود داشتن ! ...

                         

و هی فکر  کنم زندگی شبیه خاریدن کهیرهاست ! تا نخارانی اش رنج ها را هی تحمل می کنی ، هی تحمل می کنی ... وقتی خاراندی لذت می بری ... بی خبر از آن که پس لذت خارشی سخت تر هست ، کهیری زخم شده ... و تو می مانی زخمی که می خارد را باید چه کرد ؟
دلی که تنگ است را ؟ شوری که مرده است را ؟ اشکی که نریخته را ... ؟ چه باید کرد ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:38  توسط مرجان  | 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

آدم باید یک چیزی اش باشد وقتی ساعت یک و نیم شب باشد و همین طور که بغض کرده کار و بارش را که تا همین چند دقیقه ی پیش با جدیت ادامه می داد رها کند و توی گوگل سرچ کند : خدا ! توی سایت های عکس دنبال خدا بگردد ، ویکی پدیا را باز کند و خدا را جستجو کند ... هول شده باشد بداند بقیه ی آدم ها راجع به خدا چی فکر می کنند ؟ چه حسی دارند ؟ ... آدم باید یک چیزی اش باشد ... و من همین طور که بغض آلوده ام فکر می کنم : خدا می داند چم شده ... خدا می داند !

                              
                     

پی نوشت :

اگر روزی روزگاری برحسب محالات کسی با سرچ کردن "خدا" به این جا رسید بداند من جستجوگرم و بس !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:38  توسط مرجان  | 

جمعه پانزدهم خرداد 1388

روز دیگری تمام شده و چون در این روز ذهن و دستم آن قدرها بند کار خاصی نبوده فرصت کرده ام تا فکر کنم ، فرصت کرده ام... ساعت ها به زنی که دیروز توی بخش شیمی درمانی برایم توضیح می داد آدم وقتی برای اولین بار شیمی درمانی می شود باید چه کار کند ، فکر کردم ... چشم های ریزش که از بیماری یکپارچه رنج بود جلوی چشم هام است و انگار تمام حرف ها را چشم هاش می زند ... من نمی گویم که من شیمی درمانی نشده ام که ... من حتی حاضر نمی شوم توی این صحنه ئی که هی توی ذهن ام تکرار می شود به زن بگویم : من شیمی درمانی نشده ام که ... وقتی این جمله را هی می خورم ، هی فکر می کنم کی بیشتر قدر زندگی را می داند ؟ منی که برای لحظه های بعدی دنبال دستاویزم یا او که سرش را بی گلایه توی دست هاش فشار می داد از سر درد ؟ ... گیج می زنم مابین رفت و آمد تصویرها ... دستپاچه می شوم از قناعت بیمارهائی که روی تخت ها بوده اند و نمی توانم آن تصویر را کنار تصویر مناظره ی دیشب بگذارم ... از سیاست آن قدر عق ام می گیرد که باز برمی گردم به همان تصویرهای صورت های بی جان و بی ابرو ...

          
باز می گردم به قناعت زندگی ... به یک کتاب کوچک شعر ! و عصرم را با افسانه طی می کنم در حالی که برایم عطر اطلسی را توصیف می کند ، برای هم شعر می خوانیم و هی برای تابستان برنامه می ریزیم ...
باز می گردم به خودم و یک زن معمولی را می بینم که دلش می خواهد زودتر امتحان ها تمام شود تا برود یک کلاس خیاطی پیدا کند و پیراهن های رنگی بدوزد ! زنی که دوست نمی دارد دیگر بداند رهبری در مقابل حرف های رد و بدل شده ی دیشب چه حرفی زده ؟ عکس العمل ها چی بوده ؟ ... زنی که دوست دارد پا روی پا بیندازد و آواز بخواند و اصلا هم نگران کارهای انجام نشده نباشد ، یک دسته النگوی صورتی پیدا کند و توی دستش کند و هی تکانشان بدهد و  به صدای جرینگ جرینگش گوش کند ...

چرا باید این مدادها را هر روز تراشید که نو شود
تا خاطرات کهنه را با آنان نوشت
چرا باید این در خانه را باز کرد که نان آورده اند
چرا باید این چراغ ها را روشن نهاد و خاموش
کرد که روز و شب دیگری در راه است
چرا باید این لیوان ها را آب کرد هر روز
ظهر سفره را برای ناهار در اتاق
پهن کرد
زمان و عطر اطلسی ها همه ی حجم اتاق مرا
فرا گرفته اند
راهی برای رفتن نیست
مدارهای زمین و گل های یاس و مریم ها
چه زود پیر شدند و مردند
پرندگان گاهی سراسیمه از عطر یاس ها
و مریم ها جوان می شدند اما فقط تا
غروب زنده بودند

پی نوشت :
- شعر از احمدرضا احمدی است .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31  توسط مرجان  | 

پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388

اصلاً بی خیال اقتصاد ، فرهنگ، روابط بین الملل و ... آقا جان بی خیال ! به داد ما برسید وقتی سرنوشت میلیون ها نفر از ما در دست کسی است که هنوز آداب نمی داند !!!
هاج و واجم ... مانده ام بخندم یا گریه کنم بر خودمان وقتی رئیس جمهورمان تصمیم می گیرد در مقابل میلیون ها نگاه شبیه بچه مدرسه ئی ها شود وقتی پرونده بیرون کشید و مقابل میرحسین موسوی گرفت !!! هنوز هاج و واجم چه طور سرنوشت مان را به همین راحتی سپرده ایم به کسی که حتی نمی داند نباید مابین حرف کسی پرید ...

                            


آقای میرحسین...ارادتمندم به عرض برسانم امشب حجت را بر من تمام کردید : تمام آقا... تمام !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:35  توسط مرجان  | 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

می نشینم جلوی آینه و موچین را با حرکاتی از روی عادت دور و بر ابروهام تکان می دهم ... نمی فهمم کی به خودم می آیم و می فهمم یک گند بزرگ روبرویم توی آینه دارد می زند توی ذوقم ! حسابی ابروهام را خراب می کنم . عصبانی ولش می کنم . بدوبدو تلاش می کنم ارورهام را بگیرم . هاسته دیوانه بازی درمی آورد ... خسته ی خسته می خوابم ... صبح با درد بیدار می شوم . بالای ابروی راستم یک قُلُمبگی جانانه و زیبا به قطر یک بند انگشت علم شده و دور تا دورش یک تورم وحشتناک درست شده و ورم جانانه یک چشمم را اندازه ی یک عدس کرده ! با آه و ناله کارهام را انجام می دهم... هرکه می بیندم می خندد ! قلمبه ی مذکور کیفور می شود ... انگار که با من لج دارد و من آشفته تر از همیشه این ور و آن ور می روم تا بهش ثابت کنم هیچ اهمیتی ندارد اما بس که آشناهای دور و نزدیک دهانشان وا می ماند از چشم ژاپنی ام می آیم توی خانه و خودم را حبس می کنم، کلاس ها را دو در می کنم ... پنجره را باز می کنم ...
آنتی بیوتیک می خورم تا قلمبه ی مذکور جانش دربیاید . لج می کند و تورم پشت چشمم را بیشتر می کند، سرم بیشتر درد می گیرد ... خوشگل تر می شوم !!! و یک حسی شبیه کلافگی که کلافگی هم نیست می پرد بیخ گلویم را دو دستی می گیرد و هی فشار می دهد و کسی هی بیخ گوش ام می نالد : چه خرداد گسی ... چه خردادی مرجان ..

                


محلش نمی دهم . جزوه های امتحان چهارشنبه را می ریزم دورم ... خسته می شوم ، فیلم گاف های احمدی نژاد را برای مرضیه کپی می کنم ، حوصله ام نمی گیرد، برای پروژه های دانشگاهی برنامه می ریزم : عمل نمی کنم، می روم توی حیاط و دست خالی برمی گردم ... یک جای کار دارد می لنگد ...
می گویم : گور بابای همه چی ... می روم می خوابم و بعد مابین خواب و بیداری می فهمم این حس لعنتی چیست ؟ دل ام به طور غیر ممنوعی برای کسی تنگ شده که حق ندارد برای او تنگ شود ... بغضم را می خورم و از این که دانستم چیست از خودم کفری می شوم ، دست به دست قلمبه ی مذکور می دهم تا بر ضد خودم قیام کنیم ... دل آدم حق ندارد گاهی !

پی نوشت :
اگر مرا می شناسید، اگر با من راجع به پست هام حرف می زنید، اگر حدسی زده اید ... همه را نگه دارید برای خودتان ... چیزی نگوئید در این باره !


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:41  توسط مرجان  | 

یکشنبه سوم خرداد 1388

 خیلی ها راست می گویند که نحوه ی لباس پوشیدن ، آرایش کردن و "تیپ زدن" یا به طور کلی ظاهر افراد نشان هائی از شخصیت آدمی دارد. زنی که برای شرکت در یک جلسه ی رسمی از رژلب قرمز پر رنگ استفاده کند موقعیت شناس نیست، زنی که برای یک چائی خوردن دورهمی با دوستانش با حجاب شرکت می کند ممکن است سلیقه ی خوبی برای  انتخاب نداشته باشد ، در یک مصاحبه برای استخدام هیچ جالب نیست یک خانم شال یشمی سرش کند و آن را با سایه ی پشت چشمش ست کند . از این دست مثال ها زیاد است ...
دیروز لابلای ازدحام حامیان میرحسین موسوی زنانی که غالباً دختران جوانی هم بودند ، دختران زیادی پوشش مناسبی نداشتند. می شد تاثیر آن را در میان اعضای ستاد دید. دختر جوانی به سمت دیگری رفت و با لحنی مواخذه گر به او یادآوری کرد که با این وضع بیرون ریخته ی موهای او دیگران روی ستاد میرحسین بد فکر می کنند... گهگاه نگاه های مواخذه گر جای خود را به کلام می داد.

            


چیزی که شاید فراموش می کنیم به آن توجه کنیم این است که با تذکر محکم و جانانه یا به اصطلاح مطرح در جامعه : امر به معروف ونهی از منکر ! نمی توان به خانمی که با رژلب قرمز در جلسه ئی رسمی شرکت می کند فهماند که او اشتباه کرده است. با چشم غره نمی توان به دوستی که توی مهمانی های دوستانه حجاب سفت و سخت دارد فهماند می تواند این گونه هم نباشد ... کاری که دارد در متن جامعه ی ما می شود .
چیزی که شاید فراموش می کنیم به آن توجه کنیم این است که خوب است بابت ظاهر حق و حقوق را فراموش نکنیم . خنده دار نیست اگر از ورود دوست فرضی مان در جمع دوستانه به خاطر این که حاضر نیست مقنعه اش را بردارد جلوگیری کنیم ؟ کار درستی است که وقتی خانم ایکس دارد راجع به جزئیات طرح پیشنهادی اش صحبت می کند بابت رنگ رژ لبش وسط حرفش بپریم ؟ آیا کار خوبی است که با سطحی نگری نحوه ی پوشش و آرایش یک حامی از یک نامزد انتخاباتی را به شخصیت نامزد مربوطه وصل کنیم و به حامی مذکور بخندیم و یا توبیخ اش کنیم ؟
کاشکی کمی صبح ها صورت مان را محکم تر بشوریم ... کاشکی کمی از ظواهر دست برداریم ... کاش ریشه ئی تر به اطراف مان نگاه کنیم : کاشکی باور کنیم سوای ظاهر آن ها هم حق دارند رای بدهند و این حق را هیچ کس از آن ها نمی تواند بگیرد ، پس چرا این جریان مضحک تمسخر و سرکوب پایان نپذیرد ؟!

پی نوشت :

- توصیه می کنم این پست زهرای عزیز را هم بخوانید .

- تاکید می کنم هدف من بررسی حجاب نیست. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:25  توسط مرجان  |