تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

دختره با آن دامن بلند قرمزش که دورش پیچ و واپیچ می خورد می رقصید و می آمد ! من سرم را کرده بودم بین پرده و شیشه ی اتوبوس و پرده با باد توی سر و صورتم می خورد ... دختره بی خیال می آمد ... پاهاش را می گذاشت روی همه ی سنگ ریزه های زیر پل و می چرخید و می تابید و می آمد ... بعد از مدت ها نامجو گوش می کردم ... زیر لب باهاش زمزمه می کردم ! دختره دست می کوبید برهم، پا می کوبید برزمین، به هیچش نبود که مردم عرق ریزان دارند بار زندگی به دوش می کشند، خیال نداشت برای کسی دل بسوزاند ، یک نیم نگاه هم به دورش نمی کرد ... تنها لبخند می زد و می رقصید و می آمد ... تمام خیابان ها را با من ... و موهاش درهم بود دختره عینهو فکر من !

             

آمد ، آمد ... حتی توی خشکی های دو طرف جاده  هم که پرنده پر نمی زند می آمد : می رقصید ... پاهاش محو می شد بس که تند می آمد ،دست هاش محو می شد ، لباسش یک قرمز مبهم می شد بس که اتوبوسی که در آن بودم تند می رفت اما مگر لبخندش محو می شد ؟ مگر آن بیگانگی اش با خشونت ها، بدرنگی ها، کثافت های دوروبرش را می شد انکار کرد ؟ ...
وقتی از پله ها پائین رفتم دختره به من رسید ... چشم در چشم هم شدیم و بعد دختره باز آمد نشست گوشه ی من و لبخندش مثل یک پمپ افتاد توی قلبم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:20  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

به هر بهانه ئی می روم چندتا ظرف پیدا می کنم تا دست هام بوی مایع ظرفشوئی را بگیرد که عجیب بوی آلبالو می دهد ... دراز می کشم کف اتاق و تصور می کنم یک عالم آلبالو را از فریزر در حالی که کمی یخ بسته توی بستنی می ریزم و می خورم ! وقت و بی وقت آلبالو خشک شده می خورم ... خواب می بینم یک نفر یک کامیون آلبالوی نمک زده آورده برایم که همه شان کرم خورده اند... روزی چند بار می پرسم : مامان پس کی آلبالو می آد ؟ ... توی اینترنت عکس های آلبالو پیدا می کنم و این طوری هاست که وقتی وسط های کلاس آمار در حالی که دارم گیج گیج می زنم تا دروازه تهران وصف آلبالو می کنم و آن جا تمام مغازه ها را با نگار می گردیم تا یک آب میوه ی تک دانه ی آلبالو که ترش ترش است بگیریم و همان جا هی پشت سر هم لیوانم را پر کنم و سر بکشم و پاکت بزرگ تمام شود ...

                            

پی نوشت :
به حال نزاری افتاده ام که آن سرش ناپیدا ... به خدا این قدر اسیر شکم نبودم : این قدررر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:52  توسط مرجان  | 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

دل ام یک کتاب شعر می خواهد، که بگذارم توی کیف ام و هرجا که رسیدم از توی کیف ام درش بیاورم و زمزمه وار برای خودم بخوانم ... دل ام یک کتاب شعر می خواهد که تا به حال نخوانده باشمش ، که وقتی می خوانمش دهانم بوی یاس بگیرد ... که دل ام تاپ و تاپ کنان هوای کسی را بکند، که اگر چشم هام نمناک شد با کلمه های مهربان شعرها هم آغوش شود ، که بگذارمش روی صورتم تا برگه های آبستن از کلمات صورتم را نوازش کنند...
دل ام می خواهد توی کتابه یک شعر داشته باشد که من هوس کنم همان طور که لی لی وار می دوم زیر لب بخوانمش، که توی چشم درخت ها بخوانمش، که هرجا دیدم تقدسی زنده مانده به لب بیاورمش ... که توی پس کوچه ها هوس کنم زنگ خانه ها را بزنم و بگویمش ... بس که ناب باشد ، بس که شعر باشد ...

                          


من دل ام یک کتاب شعر می خواهد ، که بشارت بدهد از حادثه های خوب ، که بگذارد بی محابا آرزوهایم شکل بگیرند ، که حاشا کنم همه ی این بد رنگی های بدقواره را : حاشا کنم : حاشا کنم ...
من دل ام یک شعر می خواهد که توش پرنده داشته باشد ، که پرندهه درخت داشته باشد و درخته آسمان ... آسمانش ابر داشته باشد ، ابرش باران و بارانش های های ببارد روی دست های من که همیشه کاوشگر قطره های بارانند ... که خیسم کند آن شعر ... که به باد بگوید توی موهام ولوله بیندازد و تمام دنیا را مزرعه ی پائیزی کند که توش من باشم و یک پیرهن بلند با دامنی پر از سیب ...                             
من دل ام می خواهد یک کتاب شعر داشته باشم که شعرهاش مرا رسوا کند ! که شعرهاش آبروی دل ام را ببرد، بس که کوچک است، بس که بی تابی می کند، بس که بهانه گیر است ... بس که امیدوار است در این تاریکی ها! و دزدانه برای هیچ و پوچ قنج می رود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:42  توسط مرجان  | 

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388

می گوید : تا صبح فیلم دیده ... می گوید : با دیدن فیلم اندوه این روزها را تکسین داده ... می گوید : حالا بهترم ... هوس می کنم The Reader را ببینم . بعد از چند روز کم خوابی دیردیر از خواب بیدار می شوم و دست و رو نشسته می بینمش ... وقتی به خودم می آیم که مامان مبهوت در آستانه ی در ایستاده و به اشک های من نگاه می کند و حس می کنم مثل وقت هائی که می خواهم گریه نکنم چانه ام دارد می لرزد ...

                               
نه ! داستان فیلم نبود که آن طور تکانم داد ... موسیقی خوبش هم نبود ! اصلا به گمانم لذت فیلم برای من وقتی بود که زن درست وقتی تمام درها به روش بسته بود یک مداد به دست گرفت و همین طور که دست هاش می لرزید خواندن و نوشتن آموخت ... وقتی لرزان دور the  خط کشید قلبم لرزید ... همان طور که برای اولین بار یک کتاب داستان خواندم ... بی آن که کسی آن را برای شروع کردن به من هدیه داده باشد، بی آن که کسی برای کتاب خواندنم هورا بکشد، بی آن که کسی بداند ... وقتی همه خواب بودند : زیر نور مهتاب ! ... و یادم نمی رود که چند بار این خواندن تکرار شد ... و هر بار که دست های زن دور the های توی صفحه خط می کشید من یاد لذت بار دیگر خواندنم می افتادم و بیشتر دل ام می لرزید ... بیشتر ... بیشتر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:55  توسط مرجان  | 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

اگر غمی هست ... بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سرغم خواری
و این جنگل های سرسبز
در این جای
در آرزوی آن باشند
که مگر ناگزیر به برخاستن شوم

تا در درون من بیدار شوند
من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپه های کبود که بر فراز سرم خفته اند
بسان درختی
ریشه ها بازگسترده ام،
دیگر مرگ در کجاست؟!
اگر چه من از دیرباز مرده ام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد
صدای دم زدنم را
هم چنان
بخواهد شنید

"فاکنر"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:59  توسط مرجان  | 

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

خبرنگار ژاپني نظر كروبي را درباره حجاب اجباري در ايران پرسيد كه كروبي چنين پاسخ داد : "‌بعد از پيروزي انقلاب اسلامي قوانين داخلي درباره پوشش زنان تصويب شد و البته اكنون اكثريت زنان ايراني نيز با اين قانون موافق هستند ."
امروز مابین چیزهائی که می خواندم، چشمم به این جا که افتاد حس کردم به هیچ وجه انتخاب من آقای کروبی نخواهد بود . همین کافی بود تا ایشان را فراموش کنم !
آقای کروبی ! کاش می دانستید وقتی دارید آمار اعلام می کنید خوب است کمی دقت کنید، کمی با واقعیت ها سر و کار داشته باشید. به خیابان ها نگاه کنید ... به سطح شهر بروید و آن وقت خواهید دید که چه طور اجباری بودن حجاب توی ذوق می زند. بروید از چهارتا زن بپرسید آیا این حجابی که دارید به میل خودتان هست ؟!

        


آقای کروبی ! چرا این همه درگیری بابت برخورد با قشر زنان بابت نحوه ی پوشش هست ؟ آیا این ها دلیل بر رضایت آن هاست ؟ چند نفر از ما به حجاب اجباری رای داده ایم که اعلام می کنید : اکثریت زنان ؟ ... اکثریت ها کی هستند ؟ کی از آن ها کسی سوال پرسیده ؟ ... این نحوه اعلام کردن نظر کم از کسانی که به آن ها نقد می کنید ندارد . آسان است که برای دیگرانی که این جا نیستند ادای آزادی انتخاب درآوریم ...
راستی تا چند سال دیگر باید خاک کهنگی قوانین تصویب شده را خورد ؟ چه قدر مانده تا زنان بتوانند قوانینی که برایشان وضع می شود را "اجبار" نخوانند ؟ چه قدر مانده تا یک زن خودش انتخاب کند چه گونه لباس بپوشد؟

پی نوشت :

در این پست قصد بررسی حجاب نداشته ام و تنها آزادی انتخاب اهمیت دارد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:16  توسط مرجان  | 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

بیدار که شدم دیگر نتوانستم درد را تحمل کنم . قید دانشگاه را زدم و رفتم دکتر. توی داروخانه وقتی داشتم داروهام را می گرفتم یک لحظه به ذهنم رسید : گوش هام را سوارخ کنم ! ...
برگشتم پائین توی مطب و تصمیمم را اعلام کردم . شال ام را برداشتم و گوش هام را گرفتم جلو ...خانوم دکتر غش غش خندید ! باورش نمی شد هنوز گوش هام سوراخ نداد و من تاکید کردم امروز شجاعت عجیبی پیدا کرده ام برای این کار. منشی گفت : چه قدر پیدا کردن یک جا برای سوراخ گوش آدم بزرگ ها آسان تر است تا نوزادها ...
خانوم دکتر تعریف کرد که یکی از خانوم های بیمار از شوهرش نالیده ، که صبح به صبح 5000 تومان می گذارد و 3 تا بچه و انتظار دارد با همان هم پس انداز هم بکند ! تعریف کرد که شوهره می خواسته موقع سوپ خوردن چون آبلیمو نبوده زن را کتک بزند ... گفت دلم می خواهد از مرتیکه بپرسم زن گرفتی برای چی آخه ؟
گفتم : سوال ندارد خانم جان ... یک خدمتکار به تمام معنا و البته به همراه سرویس دهی مداوم در اتاق خواب ! ... سرم را تاباند. دستگاه را گذاشت روی گوشم و دست کشید توی موهام : چه دختر مرتبی هستی... حالا آماده باش : 1 2 3 ... تاق ! اشک جمع شد توی چشم هام و یک نیمچه جیغ از ته حلقم آمد ... دوباره ادامه داد : مردک چی فکر کرده ؟ فکر کرده کی هست که این طوری ... گوش دیگرم را داشت آماده می کرد ... گفتم : شما هم اگر یک سابقه ی تاریخی بزرگ و قانون و شرع پشت تان بود هیچ بعید نبود همین طور می بودید . توی چشم هام نگاه کرد و گفت: یعنی باید توی فکر عوض کردن قانون باشیم ؟ ... برایش جریان کمپین یک میلیون امضا را تعریف کردم . گوش دیگرم را هم سوراخ کرد و من میان ناله هام حرف می زدم ...

                       


منشی گفت : اما نمی شود ... مگر می شود این ها ...
حرفش را قطع کردم که این ها همان کسانی هستند که جلوی لایحه حمایت از خانواده  ایستادند ...
خانم دکتر داشت با گوشواره های ریز روی گوشم ور می رفت : آره یادمه ... چه قدر از اون زن که نماینده هم بود حالم به هم خورد ...
برایشان از آغاز به کار جنبش زن ها برای طرح مطالبات توی انتخابات جدید گفتم ... توی آینه به زن مقابلم نگاه کردم که آن ترس مسخره را کنار گذاشته بود و توی گوش هاش دوتا نگین کوچک قرمز می درخشید ... چیزی درونم گرم شد ! حس کردم یک عالمه نگین دارند توی تک تک اعضای تنم می درخشند !
خانم دکتر پرسید : روبراهی ؟ درد نمی کند ؟ ... لبخند زدم : فقط می سوزد ! که خوب می شود ... و فکر کردم یک روزی همه اش تمام می شود ... روزی از جنس همین روزها قلب ما نگین می شود و می درخشد هر چند کوچک باشد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:34  توسط مرجان  | 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

پرده اول
مانتو جدیده که فقط بابت گشادی اش خریده ام را پوشیدم و هیچ در خاطرم نبود جیب هاش درست و درمان نیست. دویدم توی دستشوئی و تا بجنبم گوشی ام پرتاب شد روی زمین و باتری اش نوش جان! چاه دستشوئی شد ... از دستشوئی آمدم بیرون و گریان گوشی ام را گذاشتم توی خانه و زدم بیرون ...

پرده دوم
آبجی کوچیکه سیم کارتم را گذاشت توی گوشی اش و داد به من . گذاشتمش توی جیب مانتوی گشاد مذکور و بعد از کلاس وقتی داشتیم راجع به سمینار هفته ی آینده حرف می زدیم روانه ی دستشوئی شدم و لحظاتی بعد صدای جیغم بلند شد وقتی گوشی او هم ...

پرده ی سوم
توی دستشوئی دانشگاه یک میز بزرگ هست که بچه ها کیف هاشان را می گذارند روش . توی آن ساعت روز هیچ کس جز من آن جا نبود و صدای هق هق ام تمام دستشوئی را برداشته بود بس که حس می کردم بی دست و پام! بس که حس می کردم ناتوانم ...

پرده ی چهارم
لیلا و آقای خدمتکار وارد شدند و آقای خدمتکار ما را بیرون کرد و لحظاتی بعد گوشی را شست و به من که با شدت هرچه تمام گریه می کردم داد ... با لیلا سوار سرویس شدیم و من یک نفس گریه کردم و لیلا هی دلداریم داد !

پرده ی آخر
گوشی آبجی کوچیکه با عوض کردن یک قاب و ضدعفونی شدن و یک باطری جدید راه افتاد. یک باطری هم برای من خریداری شد ...   و آبجی بزرگه زنگ زد که کلید ماشینش امروز کم مانده بوده نوش جان چاه دستشوئی شود !!! بابام چپ چپ نگاهمان می کند و می گوید : دستشوئی می روید ، خودتان را سفت بچسبید مبادا خودتان هم ...

پی نوشت :
کارگردان این نمایش خود حضرت "گُه" بود که با هنرمندی هرچه تمام بی دست و پائی مرا به نمایش کشید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط مرجان  | 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

صفحه 82 "ندبه" از بهرام بیضائی :
شاگرد دارالفنون :ما فلک زده ها در ماتحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را راه نبرده ایم. نه در دوره ی افتخار بودیم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت ... در دوره ی هرج و مرج واقع شده ایم .


راست می گوید . این روزها که می بینم چه طور معنی لغت ها به گند کشیده شده اند توی دل ام خالی می شود. بس که امنیت، عدالت، آزادی و ... ها به لجن مال کشیده شده اند ... بس که بی اعتمادی زیاد شده ! من این روزها مداوم فکر می کنم چه دوره ی بدی زندگی می کنیم ، در جنگ نیستیم که دشمن مشخصی داشته باشیم اما دشمن های ما بی آن که لباس مشخصی پوشیده باشند، چهره ی مشخصی داشته باشند تیشه برداشته اند و می زنند به زندگی مان ، خنجر می خوریم : نه از پشت سر ! از روبرو ... قانونی : مشروع !

                


من این روزها توی صورت آدم ها یک جور خستگی بزرگ می بینم، یک دلزدگی ! یک عالم جای داغ روی نگاه هائی هست که چشم به راه بوده  اند و بیهوده : چشم هاشان را داغ کرده اند چشم براه چیزی نباشد ... دیگر کسی دل و دماغ ندارد جز نان شب و دودوتا چهارتا به چیز دیگری فکر کند! دست می آورند جلو که چه فرقی می کند ؟ همه شان مثل هم : دروغ می گویند ...
دروغ می گویند : توی روز روشن ... و همه از بس که که شنیده اند نه تعجب می کنند، نه اعتراض می کنند و نه هیچ ... تنها شانه بالا می اندازند ... دارد عادی می شود که در وضعیت نکبت بار هم باید دوام بیاوریم ! دارد یک جک بزرگ دسته جمعی می شود اصلا ...
من فکر می کنم باید کاری کنم ... باید هر روز بروم سراغ لعت نامه هام و معنی بعضی چیزها را بخوانم ... می ترسم یادم برود ما فلک زده ها توی این دوره هستیم و معنی اش این نیست که تقدس مفاهیم توی ذهنم لگدمال شود ... می ترسم من این روزها ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:44  توسط مرجان  | 

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

راست است که قدرت می تواند آدم ها را زیر و رو کند ... راست است که آدم هائی که تا دیروز شعار می دادند با به قدرت رسیدن می توانند علیه شعارهای خودشان شبانه روزی در تب و تاب باشند : راست است ! با این حال نمی توانم لذتم را قایم کنم وقتی خواندم همسر میرحسین دوشادوش همراهی می کند.

           


بیش از این نوشتن با پست سمیه توحیدلوی  عزیز گزافه گوئی می شود .

پی نوشت :
حالا من و توئی که این را می خوانی بعد را فراموش کنیم ! این حرکت قدمی بود ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:39  توسط مرجان  | 

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

برمی گردم خانه ... مدت هاست که دیر برنگشته ام خانه ! در اتاقم را که باز می کنم به بهم خوردگی های قبلی بهم خوردگی های آماده شدن پیش از رفتن ام اضافه شده ... دستمال های رژی مثل ته مانده های لحظه های خوش آن قدر دهن کجی می کنند که پرتشان می کنم توی سطل . ولو می شوم روی تختم ... کتاب را از بالشم می کشم بیرون : دیالوگ های گلباجی و زینب و بقیه ی زن ها ...
چشم هایم کمی دنبال کلمه ها می دود و بعد خسته می شود از دویدن ... می بندمشان ! و حس جنون واری باز روانه ام می کند تا بنویسم ... از چه باید بنویسم ؟ از شلوغی اتاقم ؟ آن قدر تکراری است که دارم عادت می کنم این اتاق باید شلوغ باشد ... از دل تنگی ها که آن قدر گاهی تکرار می شوند توی جملاتم که می ترسم مترداف خودم شوند ... از ترس ها ، امیدها، اداهای زندگی ؟ ... بس نیست ؟ این همه تکرار که انگار خیال تمام شدن ندارد؟

                        


هی بدوم تا آخر زنجیرها و بعد حلقه ی بعدی بعدی بعدی : بعدهائی که همه وصل اند به هم ... بعدی هائی که می روند جای اول ! جائی که تو باز می مانی و یک پنجره که دوست داری ببندی اش و درون چهاردیواری درهمی زانوهایت را بغل کنی ...

زانوهایم را بغل کنم و سر بر زانوهام بگذارم و فکر کنم ...نه فکرهای حسابگرانه، نه فکرهای منطقی ، نه فکرهای حسابی حسابی ... فکرهائی که مثلاً ممکن است وقتی به یک قوطی توی خیابان لگد می زنی بهشان فکر کنی ، مثلاً به شیر آشپزخانه که هرز شده و هی چک چک می کند، به ذره های استفراغ کسی در خیابان، به صدای کوفتن میخی ... به جفتک پرانی های دیالوگ های امروز با هر کسی در ذهنم، به یک گلدان کوچک سفید با گل های زرد ، به یک صدائی که مهربان صدایم کند از پشت سر ! تا سر از زانو بردارم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مرجان  | 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

قبل از این که بیدار شوم صداها را می شنوم ... صدای راه رفتن کسی، صدای فنچ ها، صدای تلویزیون ... انگار که فرودم از رویا به واقعیت های قابل لمس اطرافم باید با صدا باشد ! بی آن که چشمم را باز کنم ساعد دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و فکر کردم حس خاصی دارم : سرگشتگی اولین کلمه ئی بود که به ذهنم رسید ! آشوبی درونم برپا شد ... غلت زدم و فکر کردم : زندگی من چه قدر معمولی ست ... چه قدر شبیه همه ی کسانی است که زندگی شان را دوست نمی دارم. شبیه آن دخترکان ردیف اول کلاس که همیشه ی خدا پی اینند که نمره ی بالاتر بگیرند . نه این که دنبال نمره ی بیشتر باشم اما دل خوشکنک های کوچکم دسته کمی از آن اخلاق دبیرستانی ها ندارد !
هراسان دستم را می کشم روی چشم هام ... می ترسم نکند 30 ساله باشم و یک روز عصر بهاری ، چه می دانم : زمستانی ... از یک چرت عمیق عصرانه بعد از یک روز خستگی بیدار شوم و ببینم کار خاصی نکرده ام ! ببینم که خلاها پر نشده ...
طول کشید تا با آن افکار بیدار شوم و روند یک زندگی معمولی را از سر بگیرم اما وقتی درست نیمه شب دی وی دی فیلم های جدیدی که نگار روانه ی کیفم کرده را باز کردم فکر نمی کردم از میان آن چندتا فیلم ، نام یکی مجذوبم کند که محتوایش برود وصل شود به افکار بعد از خوابم ! و من بی خیال از کلاس فردا صبح زل بزنم به صفحه ی مقابلم ...

                   


Revolutionary Road آن قدر خوب تفکراتم را جلوی چشمم کشید که هیچ تعجب نکردم وقتی شخصیت مرد فیلم به زنش خیانت کرد و با دخترک همکارش خوابید . هیچ متعجب نشدم وقتی زن نقش مقابل شبیه خودم توی بعضی روزها تلاش می کرد زندگی را : روال اش را با یک رویای سفر عوض کند و وقتی حاملگی رویاش را نقش برآّب کرد تصمیم گرفت دیگر آرام نشود مگر وقتی به خاطر سقط جنین چشم از دنیا شست ...

پی نوشت :

رویاها، افکار و تلاش های کیت وینسلت در این فیلم آن قدر شبیه ام بود که بابت خودم ترسیدم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط مرجان  | 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

پیرهن بلند سفید خوش حالتم که به هدیه گرفته ام با توپ توپی های مشکی را جور دیگری دوست دارم . وقتی که می پوشمش تمام توپ توپی هاش توی قلبم تاپ و توپ می کنند، توپ توپی های خوشحال سیاه رنگ آن قدر ورجه ورجه می کنند روی سفیدی پارچه که دلم می خواهد پابه پاشان برقصم! و نرمی پیرهن روی پوستم از خنده انگار غش غش می خندد و دوست دارم صدای رف رف پیراهنم را وقتی راه می روم ...

                           

آن وقت کیف می دهد حافظ باز کنی و روی پات بگذاری و بخوانی، کیف می دهد جانمازت را پهن کنی و بی چادر نماز بخوانی، کیف می دهد بروی تمام بادهای جهان را جمع کنی تا تمام دنیا پر از شود از شعف این همه توپ توپی های خوشحال !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط مرجان  |