یکشنبه سی ام فروردین 1388
روزی از روزها اگر یک سرویس دیدی که پرده های زیادی زرد داشت ، اگر دخترکی توی آن اتوبوس سرش را تکیه داده بود به شیشه ... اگر چشم هایش اندکی به نم نشسته بود ، اگر به هیچ جای خاصی نگاه نمی کرد، اگر گوشی توی گوشش بود و داشت چیزی گوش می کرد ... اگر دیدی ... بدان منم !
فرق نمی کند نام آن دختر چی باشد : مرجان یا هر چیز دیگر اما این قدر این صحنه برای من تکرار شده که هربار دختری جائی چیزی گوش می کند، سرش بر شیشه است ، نگاهش پی چیزی نیست و دلش طور خاصی است من حس می کنم این جایگاه را که هی تکرار می شود ... هی تکرار می شود این ثانیه ها که درخت ها در هم می شوند، دنیا بزرگ می شود ، بزرگ می شود و من هی از دیگران دور می شوم ... هی دلم کوچک می شود، توی دل ام نمی گنجند آن گنشجک های آوازه خوانی که دوست دارند جیک جیک کنند نوای زندگی را ... قطره اشکی دزدکی می نشیند بر چشمم ... قطره اشکی که توش عبور درخت ها و ماشین و لحظه ها هی رد می شود ...

آی تمام زنانی که سر برشیشه های سرد می گذارید ... در دل من تصویر می سازید با نگاه تان ! در دل من اندوه می کارید با اندوه تان ... در دل من چیزی شبیه یک آشنائی دوتا نگاه در یک گذر خیابانی، چیزی هست که تلقی های شما را قاب می کند به در و دیوار ذهنم! آی زن هائی که سر بر شیشه می گذارید ... به دخترکی فکر می کنید که به تمام شما فکر می کند ؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:37  توسط مرجان
|
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
در دنیا قانون کثیفی هست ! می گویم : "کثیف " چرا که هیچ کلمه ئی نمی تواند لگدمال شدن احساستم را جز کثیف بیان کند وقتی قانون کثیف را می بینم که چه طور جریان دارد ...
کافی است مردی را دوست بداری ! (و اگر مردی زنی را ...) کافی است هدفی به سر داشته باشی ، کافی است چیزی بخواهی ، کافی است دستی برای دوستی دراز کنی ، پی هرچیزی یا هرکسی باشی ... چه فرق می کند؟ شباهت شان در "در پی بودن " و "عمق" است ...
آن وقت ناگهان یک روز می بینی کسی که دوست می داشته ئی یک تصویر بوده و آنی که واقعیت دارد تنها کسی است که مثلاً سخت توی ذوق می زند از بس که به دنیای دور و برش چسبیده !!! حس می کنی این دوستی که دست تو را در دست دارد چه قدر غریبه است و این غریبگی با دست های تو که در میان دست هاش فشرده می شود تا چه اندازه بی معناست ... چه قدر بد است وقتی دلت می خواهد یک گوشی ، یک لپ تاپ، یک ماشین، یک خانه ... هرچیزی بخری و تمام ذوق و لذت می شوی، همه ی مغازه ها را زیر و رو می کنی تا رنگ دلبخواهت، مدل مورد نظرت یا یک خانه ی باغچه دار بیابی و بعد یک روز (احتمالا یک غروب دیگر) که چشم می گشائی و می فهمی که آن "هرچه" مثل یک قندان قدیمی لب پریده چه طور از چشمت افتاده !!! از بس که عادی است ، از بس که مال توست : لعنتی ! مثل یک قاب نقاشی با شکوه که هرچه نزدیک تر شوی از شکوهش کاسته شود و نقائصش برای جلوه سبک جدیدی از برجستگی را رقم بزند .
قانون کثیف ساده است ! می گوید : وقتی دور هستی همه چیز زیباست ، بی عیب است ، کمال دارد : آواز دهل از دور خوش است ...
می گوید همه چیز لگدمال می شود، همه چیز به لحظه ئی به گند کشیده می شود از بس از تصور تو کوچک تر است ... می گوید این قانون نامش کثیف است !
در مقابل قانون کثیف چیز بزرگی هست ... آن چیز بزرگ ساده نیست و نام خودش را نمی گوید اما درست وقتی خواستی زیربار سهمگین قانون کثیف بشکنی ، چیزکی رو می کند . گاه چشم های بی تابی که پی توست ! گاه هوس خریدن چیز دیگری، گاهی حتی ذوق رسیدنی سخت بعید که محتملا طبق قانون کثیف رنجش فزون تر است.
آن چیز بزرگ بی نام از یادت می برد چه طور دلت شکسته ، چه طور پشیمان شده ئی ، چه طور عادت کرده ئی ، چه طور تن به قانون کثیف داده ئی ... باز دلت می تپد، باز دلت می رود پی کسی یا چیزی ... باز فکر می کنی این فرق می کند... قانون اما پابرجاست ! تا تو هی بروی ... هی بروی :با شوق بروی !
من اما من این روزها قبل هر دست دادنی، هر ردوبدلی با نگاهی، هر ذوقی برای هرچیزی ... یک حسی زیردل ام می زند . هشدار می دهد و به آن چیز بزرگ فریبنده دهان کجی می کند : یعنی که می دانم قانونی هست ... می دانم تو در این میانه چه کاره ئی با این حال قید تمام و کمال را می زنم و می چسبم به ته مانده های احساساتم که به نقائص از جا در نمی رود، به عادت ها پی نمی بندد و دوست دارد برود ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:18  توسط مرجان
|
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
اول :
هی غر زدیم ... هی غر زدیم ... نشستیم توی کلاس آمار تا استاد بیاید و بعد وقتی ولو روی هم لم داده بودیم و غرغر می کردیم تصمیم گرفتیم بی خیال شویم و برویم خانه . نه من حال بلند داشتم و نه او ! ده دقیقه ی کامل طول کشید تا من از جا برخیزم و بگویم : بقیه اش با تو ... یالا گولم بزن و از این کلاس منو ببر ...
چند دقیقه ی بعد لابلای فحش هائی که از بقیه خوردیم و نصیحت هاشان به حال بدوبدو !!! و در حالی که جیغ می کشیدیم : فرارررررر ... مورد مشاهده ی جناب تپل درس خوان کلاس قرار گرفتیم که داشت از حیرت پس می افتاد! سوار سرویس شدیم . رفتیم آن صندلی جلوئی ها که درست پشت سر راننده است و با یک دیوار مانند مشکی بین ما و راننده فاصله می اندازد ، زانوهامان را تکیه دادیم به دیواره و بی آن که به هم نگاه کنیم از دغدغه هامان حرف زدیم و عکس خرگوشی ! از هم گرفتیم ...
دوم :
عصبانی برای بار صدهزارم برنامه ام اجرا کردم و باز پیغام مربوطه ئی که خودم تنظیم کرده ام را دیدم : زرشک ... برای بار نمی دانم چندمین بار یک تغییر دیگر و بعد کار حل شده بود ... پریدم وسط اتاق و با آهنگ : شمع و چراغا رو روشن کنین ، امشب عروسی داریم ... یک دل سیر بشکن زدم و فقط وقتی دست از بکشن برداشتم که دیدم پدرم با چشم هائی گشاد دم در نگاهم می کند که چه طور تا نیم ساعت پیش با چشم های قرمز و نالان دنبال یک مسکن می گشتم سردردم را آرام کنم و حالا آن طور بکشن زنان آهنگ های عروسی عهد دقیانوس جُسته بودم و می رقصیدم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:44  توسط مرجان
|
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
یکی از عادت های من که شدیدا دیگران را می آزارد بی توجهی عجیبی است که در حالت های خاص به من دست می دهد . کافی است کتابی دستم باشد یا دستم به یک خط کد بند باشد تا کم کم یک بحث بین من و مادرم شکل بگیرد ... بار اول صدایم می کند تا برای غذا خوردن بروم ، بار دوم بلندتر صدا می کند ... در اتاق را باز می کند و می گوید باید بروم ... دفعه ی بعدی صدای جیغ و دادش بلند شده و بعد یک دفعه در چارچوب در ظاهر می شود در حالی که با خشم سرم داد می کشد ... مثل هر دفعه ی دیگر می گویم : الانه الان ... الان میام ... می رود اما یک خط بعدی، پارگراف بعدی، لذت کلمه های بعدی، شوق یک بار دیگر اجرا گرفتن و ... ها باز از یادم می برند و تا بروم غذا سرد شده، مامان نیمه قهر است و گهگاه که پدرم باشد همین طور که با مادرم حرف می زند دورادور سرزنشم می کند که چه قدر بی ادبم وقتی صدایم می کنند محل نمی گذارم و حقم است غذا را سرد بخورم ...
بی توجه غذایم را می خورم ، گاهی بشقاب غذایم را برمی دارم دنبالم می آورم پای میز و روبروی مانیتور می خورم، گاهی هم قیدش را می زنم ...
امروز داشتم فکر می کردم خوب است کمی به اطرافم بیشتر توجه کنم ... وقتی زیر درخت انجیر ایستاده بودم و باد برگ ها را تکان می داد و سایه ی برگ ها می رقصید داشتم فکر می کردم بهتر بود لایه ی کلاس ها را طور دیگری نوشت و ناگهان دیدم که برگ ها چه طور می رقصند و من خموده ام درون خودم !!!

به چه درد می خورد روش های بهتری پیدا کرد برای علم ، وقت بیشتر برای کتاب ها و آن وقت دنیا ... همان دنیائی که همه ی آن ها برای بهتر زیستن در آن است از دید من دور بماند ؟ ... یادم برود عصرهای بهار دست بکشم روی برگ های درخت مان، یادم برود ظهرها به ابرهای درهم آمیخته نگاه کنم ، یادم برود که پاهایم را از ایوان آویزان کنم و هی تکانشان بدهم و هی بخوانم : دخترک بیا نترسیم : دخترک : بیا دریارو بدزدیم : دخترک نگو : نه نه نه !
بهتر است گاهی شب ها وقتی غرغرهای مامان را می شنوم لامپ را خاموش کنم و به ستاره ها و ماه های شب تاب بالای سرم نگاه کنم که چه طور مثل واقعی شان مهربانند و لبخند می زنند ... بهتر است کمی چشم باز کنم و ببینم : نگاه کنم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:57  توسط مرجان
|
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
وقتی نشستم توی تاکسی دست هام یخ بسته بود. به زحمت دست کش هام را درآوردم و به راننده هشدار دادم پول خورد ندارم تا بعدا عصبانی نشود. یک پسر جوان تر از خودم بعد از من سوار شد و بعد از او هم یک مرد جوان قلچماق که با ورودش پسر کنار دستی ام که عین ماست بود با شدت هرچه تمام به سمت من آمد تا جای آقای قلچماق باز شود ! به آقا ماسته گفتم برو اون ور تر بشین ... سریع رفت !
هنوز راننده راه نیفتاده آقا قلچماقه رو به آقای ماست کرد : چطور اجازه دادی که این طوری با تو حرف بزنه ؟ من اگر کسی این طوری باهام حرف بزنه از ماشین پرتش می کنم بیرون ... آهای خانوم به چه حقی ؟ ... پریدم وسط حرفش که اولا هیچ ربطی به تو ندارد و ثانیا این آقا (ماسته) خودش زبون داره ...
شروع کرد به حرف زدن ! و مگر ول کن بود ؟ هی تاکید می کرد لحن من آمرانه بوده و این شازده پسر که هیچ تماسی به من نداشته چرا باید این طور مظلوم واقع شود ؟ و اصلا من چه طور اجازه داشتم صدایم را برای شازده بالا ببرم ؟ ...
و آن قدر گفت که عصبانی گفتم : تو اگر شخصیتت کمی ایراد داره ، پس توی کار دیگرون دخالت می کنی ...
قلچماقه تا کمر خم شد به سمت من که صدات رو بیار پائین ... و بعد توضیح داد که حداقل 15 سال !!!!! از من بزرگ تره و من باید خیلی بی ادب باشم که این طور بهش می گویم بی شخصیت و شروع کرد از این که زن ها افاده ئی هستند حرف زدن ... از این که خودش بارها از زن ها دفاع کرده اما خب چه می شود که بعضی زن ها خودشان دنده شان می خارد ... و هی گفت هی گفت ... راننده هم تاکید می کرد !!! پسره ی ماست زبانی درآورده بود این هوا ! و یواشکی بیخ گوش قلچماقه پچ پچ می کرد ...
یک پسر از مدل سیخ سیخکی که جلو نشسته بود با خنده برگشت و تاکید کرد که حرکت خانم برای رعایت شرع بوده !!! آقا قلچماقه شروع کرد به سخن گفتن از حق و حقوق مسافرها که این خانم دو سوم جا را گرفته ... من به زحمت با این جثه ی کوچکم جای یک نفر را گرفته بودم !!!
از جا در رفتم ! گفتم : بسه دیگه ... الان سال هاست توی تاکسی می نشینیم ، باید حقیرانه مثل پشه بچسبیم به شیشه تا این مردکه های عوضی خودشان را نمالند به ما، باید نیمه های راه پیاده شویم و حرص بخوریم، باید ... گفت : صدات رو بیار پائین !!! ... با تمام قوا فریاد زدم : تو صدات رو بیار پائین که بیجا می کنی و توی کاری که به حوزه ی تو هیچ ربطی ندارد دخالت می کنی ، امثال تو هستند که موقعی که یک زن تحقیر می شه، آزار می شه خفه می شن و بعد تا چشمشون به یه زن رودار می افته می ترسن مردیتشون به خطر افته باشه ... ابهت کثیفشون ...

می پرید وسط حرفم و من نمی گذاشتم دیگر حرف بزند : حق من یک سوم این تاکسی است و برای حقم از تو بزرگ ترش را هم می نشانم سرجایش ...
با طعنه معذرت خواهی کرد !!! راننده هم تاکید کرد ممکن است حق با خانم باشد و پسره ی ماست هم خفه شد و سیخ سیخکی وقتی پیاده شد برگشت خوب دختره ی زبان دراز را نگاه کرد و رفت اما بغض من مگر تمام می شود ؟ بغض من مگر آرام می شود از آن همه روزی که اشک ریختم بابت آن که امثال همین مردها چه طور پاکی کودکانه هام را به هم زدند ، که چطور روزهای زیادی زمانم را گرفتند تا به این فکر کنم که چی بپوشم و نپوشم که آزارم ندهند، که حقیرم شمردند، که ضعیفم دانستند ، که اگر خواستم جای یک نفر !!! جای خودم را بگیرم داد زدند : صدایت را بیاور پائین : من فریاد می زنم ! هرچند با دادهای تو سخت ترسیده باشم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:18  توسط مرجان
|
جمعه چهاردهم فروردین 1388
برای بار نمی دانم چندم کشان کشان رفتم تا ببینم فینگیلی خوابیده یا هنوز چشم های دکمه ئی مشکی رنگش دارد از شیطنت برق می زند. هربار درد می کشم تا همین چند قدم را بروم. پریدن پشت اسب و اسب سواری و جوگیر شدن همانا ... کمردرد بعد از آن هم همانا ...
این بار آخری خوابیده بود . مثل هرچند دفعه ی دیگر بوسیدمش... آن قدر معصوم خوابیده بود که انگار نه انگار از دستش سرسام گرفته بودم ! که چقدر سروکله زدم برای آن که برود یک جیش ناقابل بکند ...
به ساعت که نگاه کردم هول کارهای انجام نداده به جانم ریخت ... به ساعت که نگاه کردم یادم آمد صبح ها زود بیدار شدن خفت بار شده ، به ساعت که نگاه کردم یادم آمد عید تمام شد ... زود زود !
تمام لباس هائی که پخش کردم توی اتاقم را جمع کردم ... تقویم را باز کردم و برای اولین بار بعد از شروع سال نو حس کردم سالی بسیار متفاوت پیش رو دارم. ذوق زده تراک پیانوی مورد علاقه ام از کلایدرمن را پیدا کردم تا حسم فرار نکند ... تا باورم نمیرد ! تا با خودم عهد ببندم برای خوب بودن ...

حس مصممی تمام ذره های مرا پیموده است و این را خوب می دانم ... خوب می دانم این روزها در نگاه های من حرف های بیشتری برای گفتن هست، خوب می دانم درد را با نگاهم چه طور هجی کنم، خوب می دانم این بی تابی ام برای چیست ... می دانم با هر قدمی که به خودم نزدیک می شوم چه طور قلب ام می زند، چه طور رنگ ها با من مهربان می شوند با هر قدم ... خوب می دانم ... مرجان باید رقص کنان راه برود وگرنه زمین می خورد ! می دانم ... مرجان چه طور نیاز دارد همه چیز را رها کند ... خوب می دانم باید به وقت باد پنجره ها را باز بگذارم، باران را بو بکشم، احساساتم را پر بدهم از سینه بیرون ... تا قرار بگیرم !
و بعد برای بار آخرآخر بروم به فینگیلی نگاه کنم تا مطمئن شوم خواب خواب است ... تا معصومیتش ته دل ام باور خوب بزاید ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:27  توسط مرجان
|
دوشنبه دهم فروردین 1388
بعضی روزها اگر زن باشی یک مداد چشم آبی رنگ برمی داری و می کشی پشت چشمت، حواست را جمع می کنی آبی مداد مژه هایت را برهم نزند ... وقتی تمام شد می بینی که چه طور رنگ چشم هات از تیره ی سیاه رنگ به قهوه ئی میل پیدا کرده ! دست هایت را می بری به سمت رژ لب هات و هی بالا و پائین شان می کنی تا یک صورتی خوب و شیرین ! پیدا کنی و با دقت لب هایت را صورتی می کنی ... بعد کمی رژگونه ی ملایم می زنی روی گونه هات ... مثل وقتی می شوی که برای بار اول عاشق شده باشی و قلبت طوری تپیده باشد که گونه هات یک کمی و فقط یک کمی گلی رنگ شده باشد ...

می روی دزدانه توی اتاق خواهرهات و لاک هاشان را زیر و رو می کنی تا یک لاک صورتی خیلی جیغ پیدا کنی و بعد توی آفتابی که از کنار پرده می تابد می نشینی و با احتیاط ناخن هات را لاک می زنی ... بوی لاک بلند می شود : دل ات ضعف می رود و یاد حرف خانم فروشنده می افتی که همیشه زن ها را می بینم که چه طور به خاطر کمبود آهن شان از بوی لاک مست می شوند و مردها پس می کشند !
بی حرکت می نشینی تا لاک ها خشک شوند ... و تا آن موقع فکر می کنی ... فکر می کنی اگر سارافون صورتی ام را بپوشم حسابی بهم میاید، اگر سایه ی صورتی بزنم و ... ها ! هی به دنیائی فکر می کنی که پر از چیزهائی باشد که تو را آراسته تر و زیباتر کند ...
می روی جلوی آینه و زل می زنی به زنی که تازگی موهایش را مدل جدیدی کوتاه کرده و با پرده ئی از آرایش نگاهت می کند ... زل می زنی به زنی که باید از آن رنگ های منظم حس شادی کند ... زل می زنی به زنی که با ریتم موزیکی که گوش می کند می خواند، می رقصد و گهگاه که چشمش به خودش می افتد چیزی توی دلش تکان می خورد !!!
پرده را کنار می کشی ... بوی باران تازه می بردت تا دورها ... قلبت از هجوم چیزی سخت فشرده می شود ! حس میکنی هنوز چیزی هست که در تو کامل نیست ، حس می کنی این زیبائی چیز بزرگی کمی دارد ! اندوهگین می شوی ... سخت گریه می کنی ... اشک هات صورتت را پاک می کنند ... می روی همه را می شوری و بعد با چشم های خیس و اشک آلوده به زنی نگاه می کنی که مصمم است از پا ننشیند ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:49  توسط مرجان
|
یکشنبه نهم فروردین 1388
صفحه ی کامنت ها را که باز کردم، یک نفر باز مجذوب موسیقی وبلاگم شده بود . بار اول و آخر هم نیست : می دانم . به همین خاطر خوب است کمی درباره اش بنویسم .

دونوازی "سهتار و پیانو" با الهام از ملودیهای تصنیف «زرد، سرخ ارغوانی» کاری است از امیرحسین سام که از این جا می توانید وبلاگش و از این جا وب سایت شخصی اش (یک سبد آواز نو)را ببینید. هم چنین تعدادی از آثارش را از این جا دانلود کنید و لذت ببرید.
یکی از لذت های من گوش کردن به می دانم که می آئی، است تا باور کنم از پس هر خستگی، هر تیرگی، هر بغضی یک عالمه سپیدی و روزهای خوش هست و صدای گرم علی بیات است که انگار در پس آن کسی زمزمه می کند : این نیز بگذرد ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:48  توسط مرجان
|
شنبه هشتم فروردین 1388
تو هی لحظه ها را ثبت کن : عکس بگیر، فیلم ضبط کن، بنویس، بگو، حفظ کن ... مگر حس لحظه همان می شود؟ مگر می شود دم دمای غروب باشد، وسط یک عالم سنگ یک عالم گوش ماهی باشد، هوا خنک باشد، بوی لجن بیاید! دلت آرام باشد و افسانه را نگاه کنی که چه طور این طرف و آن طرف می دود و گوش ماهی ها را می شورد و می آورد ...
تو هی آرشیو درست کن، هی برو آرشیوهای قدیمی را نگاه کن مگر توی هیچ کدام حس آن دوتا نیمکت خالی که تمام دورتادورش خالی اند و فقط نور بالای سرشان آن دو تا را روشن کرده می آید؟ مگر می شود توی آن آرشیو پیدا کرد آن سکوت پر از آرامش را ؟

نه ! نمی شود ... نمی شود حسی را که به واسطه ی خیلی چیزهای دیگر در لحظه ئی خاص داشته ئی با ابزارهای انسانی جمع کنی و هر وقت دلت خواست پیدا کنی ... تنها می شود با جمع کردن شان گهگاه به یاد آورد صدای خنده هات، آوازت و شعرهائی که خوانده ئی هنوز در باد در جریان است ... مثل گوش ماهی یادگاری که دارد توی دستم صدای خنده هامان را منعکس می کند...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:48  توسط مرجان
|
جمعه هفتم فروردین 1388
عزیز دل ام تو جزو معدود افرادی بودی که وقتی دستم را گرفتی بی توقع گرفتی، وقتی سر بر شانه ات گذاشتم بیشتر از همیشه تاکید کردی از من حمایت می کنی، با هم خندیدیم، با هم راه رفتیم، با هم تلاش کردیم شبیه شبیه خود واقعی مان باشیم و هیچ گاه از این بابت نهراسیدیم ... ماسک ها را دور انداختیم و از ذره دل خوشی های پیش پاافتاده مان گفتیم، از آرزوهای بزرگ مان، از فردا ... از عقده های مانده بردل ، از گره کورهای زندگی مان !
خوشحالم که راضی شدی وبلاگی دست و پا کنی و بنویسی ... خودم اولین نفر می شوم و مثل چند دقیقه ی پیش ذوقت را می کنم . کی لی لی لی ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:32  توسط مرجان
|
جمعه هفتم فروردین 1388
عادتم شده شب ها بیدار بمانم و صبح ها وقتی آفتاب خوب پهن شده باشد با سر و صورت باد کرده و چشم های پف آلوده بیدار شوم . زندگی خود لذت می شود وقتی دغدغه ی فردا زود بیدار شدن نباشد و شب ها همین طور که وبگردی می کنم، کتاب می خوانم یا کد می نویسم هی فرهاد تکرار می کند : با اینا خستگیمو در می کنم ... گهگاه فیلم می بینم ، گهگاه روی نوک پنجه می روم چائی دم می کنم و مثل یک روح می چرخم توی خانه ئی که همه در آن خواب می بینند ...
گاهی هم دوست دارم بنشینم روی تختم و لامپ را خاموش کنم و فکر کنم ... یاد افسانه می افتم و علاقه اش به تاریکی ! آن وقت دل ام می خواهد یک خانه ی کوچک داشته باشم که عصرها افسانه را دعوت کنم بیاید با هم چائی بخوریم و همان طور که همیشه کنار هم می نشینیم حرف بزنیم ... یک خانه با باغچه ی کوچک ! می روم یک گلدان شبو از توی پاسیو برمی دارم و می آرم توی اتاقم !

این طوری شب به صبح می رسد و من وقتی بیدار می شوم گاهی لابلای برگه ها و کتاب ها خوابیده ام و گاهی سرجای خودم ! لیوان های ردیف را یکی یکی برمی دارم، گوشی ام را از سایلنت درمی آورم، موهایم را شانه می کنم و تا شب بعدی که بی دغدغه ئی صبح شود صبر می کنم : خدایا از من مگیر این شب های آسوده را ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:20  توسط مرجان
|
پنجشنبه ششم فروردین 1388
همه خوابند . چیزی نمانده ساعت 3 شود و من تازه فیلم Benjamin Button را دیده ام . به جملات آخرش فکر می کنم : "بعضی از مردم به دنیا می آن که کنار رودخانه بنشینند، بعضیا با نور برخورد پیدا می کنند، برخی برای شنیدن موسیقی، بعضیا هنرمندن، بعضی برای شنا کردن، برخی برای ساخت دکمه، برخی شکسپیرند، برخی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن!”

پی نوشت:
پس از عمری یک نفر حاضر شده توی اتاق من بخوابد و حالا که آبجی بزرگه این جا آرام خوابیده خوب است دیگر تایپ نکنم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:5  توسط مرجان
|
سه شنبه چهارم فروردین 1388
بینی ام پوسته پوسته شده، موهام درهم است و صدایم آن قدر خش خشی که حس می کنم اگر بخواهم مثل خیلی وقت های دیگری مرغ سحر بخوانم گوجه گندیده نثارم می شود . از دیروز تا به حال هرکس چشمش توی صورتم باز شده تاکید کرده : رنگت پریده ها ... بعله ! می دانم می دانم ... رنگم پریده ، زیر چشمم گود افتاده ... راه دور نرویم زشت شده ام از بس که سرماخورده ام ... از بس که دستمال کشیده ام روی بینی ام، از بس که تب کردم ، از بس که این سرماخوردگی گُهی است !

با این حال ککم نمی گزد ! کار تحویل می گیرم تا توی عید به جای این که زیر تعارفات چندش بار دیگران سالی سرخوش آغاز کنم پشت این مانیتور قایم شوم و یک شیش و هشتی بگذارم محض تمام قرهای خشک شده در کمر دردآلوده ام، وقتی همه خوابیدند پرده را بکشم و "لویاتان" بخوانم ... یک سوپ تند و ترش سرهم کنم ، لیوان بزرگه را بردارم و تا لبالبش چائی و شیر بریزم ... و با همین صدای کریه فال حافظ خودم را برای خودم بخوانم و وسطش بخندم به صدای خودم که میم و نون و ب را یکی کرده ام و مابین هر مصرعی باید با شدت هرچه تمام فین کنم : فففففففففففففف ... آن قدر قرص سرماخوردگی ، آموکسی سیلین ، میوه های ویتامین ث دار ، شیر و آب میوه خواهم خورد تا یا من بترکم یا این میکروب های وقیح چشم سفید که ملاحظه ی مرا نمی کنند ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:49  توسط مرجان
|
شنبه یکم فروردین 1388
کمی حالت تهوع دارم، کمی خوابم میاید و کمی می ترسم! از وقتی "مرشد و مارگاریتا" را دست گرفته ام با هر صدای پائی، با هر صدای تقه ئی، با هر خش خشی نیمه جان می شوم که الان است که ولند نابکار با آن گربه ی چندش بار و بقیه ی دار و دسته اش سر برسند و کلکم را بکنند ، با این حال باز کتاب را به دست می گیرم و مشتاقانه می زنم صفحه ی بعدی ... و سخت مشتاق تر می شوم تا فاوست گوته را پیدا کنم و ببلعم .

نکبت آدم ها را که نمی شود پنهان کرد، پدرسوختگی شیطان را هم نمی شود، فقط می شود ماست مالی اش کرد. اما من که می توانم جار بکشم تبدیل به یک دختر بچه ی ترسوی ترسو شده ام که شب ها حتی می ترسد انگشت کوچک پایش مبادا از زیر پتوئی که وزنش صدبرابر شده بیرون بزند تا ولند بگیرد بکشتش بیرون و تازه آن وقت است که : دِ بیا ! ولند و آن یکی پیچازی پوش را شاید بشود کاریش کرد، تو بگو آن گربه ی بی همه چیز ... شک ندارم ببینمش غش می کنم .
حالا شماها هی بگوئید داستان است ... نخوانده اید که ... خوانده باشید کله تکان می دهید !
بعداً نوشت :
با اتمام کتاب حسم راجع به ولند و دار و دسته اش عوض شد هرچند هنوز نتوانسته ام ارتباط خوبی با گربه پیدا کنم .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:30  توسط مرجان
|