تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
جمعه سی ام اسفند 1387

می خواستم دیگر هرگز ننوییسم : نه این که ننویسم ها : نه ! هرگز نمی شود من باشم ، خود خودم باشم و تاب بیارم و ننویسم . وبلاگ دیگری ساختم و نوشتم اما جمله ها موزمار شدند، ادا و شکلک درآوردند، لیز خوردند و دهن کجی کردند ! دانستم که باید برگردم و همین جا بنویسم . همین جا که در معرض دید کسانی هستم که نامحرمند بر احساسات و افکار من، همین جا که پر از خاطره است هرچند از آن فراری باشم، همین جا که تصمیم گرفتم از پشت آن فریاد بزنم : می نویسم پس هستم و بابت آن نمی ترسم، پس نمی کشم ...

- عید نوشت :
راستی عید همه مبارک ؛ بهانه ی خوبی است تا بهتر باشیم . من هم دنبال بهانه بودم تا مرجان بهتری باشم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:6  توسط مرجان  | 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

تسئوس به آریانده می گوید : "اگر راه خارج شدن از این هزارتو را به من نشان دهی تا ابد دوستت خواهم داشت."

                              

پس آریانده گلوله ئی نخ به تسئوس می دهد و او نیز به هنگام وارد شدن در هزارتو آن را می گشاید، و با دنبال کردن آن راه خروج را پیدا می کند. همه چیزی که او در اختیار اشت همین رشته ی نخ بود...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:26  توسط مرجان  |