چمدانم را گذاشته ام میان اتاق ... لباس هائی که می خواهم کنارش گذاشته ام . گاهی یکی را برمی دارم و یکی دیگر می گذارم . کتاب نیمه خوانده ی "هزار خورشید تابان" را با "قدرت اسطوره" کنار گذاشته ام تا جا بدهم توی ساکم . کلاس دیاگرام های نصفه نیمه را گذاشته ام تا توی راه تکمیل کنم و وقتی رسیدم برای استاد بفرستم . یک جیره ی موسیقی دست و پا کرده ام .شارژر گوشی ام را گذاشته ام جلوی چشمم ... پالتوی مشکی ام را گذاشته ام توی مسیر بپوشم ... هرچه به دستم برسد می گذارم کنار چمدانم ... گاهی کنارشان می شینم و ذوق می کنم که دارم می روم و گاهی اندوهگین قطره های اشکم می چکد روی تدارکاتم ...
هنوز باورم نمی شود همه چیز با این سرعت مهیا شود تا بروم ... رفتنی که تا لحظات آخر مردد باشم و منتظر!!! دیگر اما دست شسته ام ... به تمام تحمل ام پشت کرده ام و تنها می خواهم برای مدتی هم که شده از این شهر غمزده ی سرد بروم ... می خواهم بروم با قلبی فشرده از اندوه ... با دیدگاهی انسانی که دارد باور می کند دنیا آن گونه ئی نبوده که او می پنداشته و برای پذیرش این شکست نیاز دارم بروم ... بروم ...

خسته ام ! از صبح تا عصر توی پله ها و مابین اتاق ها دویدم تا انتخاب واحد کنم . دیشب را بدخواب شدم بابت خواب عجیبی که دیدم ... روحم خسته تر است ! خسته از همه ی نامهربانی ها، خسته از قضاوت های بی سر و ته ! خسته از فاصله ی آن چه اندیشیده ام با آن چه دیده ام ...
لازم است از این جا دور باشم ... لازم است بروم جائی و با خودم حسابی حرف بزنم . لازم است از نو خودم را بسازم . لازم است پوست بیندازم ... آره لازم است ...همان قدر لازم که لازم است دیگر چشم به راه نباشم و بدانم راهی هست سوای راهی که در آنم ! راهی برای من ...
می روم تا راهم را بیابم ... می روم تا خودم را بیابم ... می روم تا هجرت کنم از این همه بغض ، این همه دل تنگی بی جواب ، این همه انتظار : می روم .
پی نوشت :
از آن جائی که حس می کنم شخصیتم دارد تغییر می کند هیچ انکار نمی کنم ممکن است به همین زودی هویت مجازی فعلی ام را پاک کنم . پیشاپیش در صورت چنین اقدامی از دوستانی که همراهی و هم فکری ام کرده اند تشکر می کنم و به یادشان خواهم ماند ...

