تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

چمدانم را گذاشته ام میان اتاق ... لباس هائی که می خواهم کنارش گذاشته ام . گاهی یکی را برمی دارم و یکی دیگر می گذارم . کتاب نیمه خوانده ی "هزار خورشید تابان" را با "قدرت اسطوره" کنار گذاشته ام تا جا بدهم توی ساکم . کلاس دیاگرام های نصفه نیمه را گذاشته ام تا توی راه تکمیل کنم و وقتی رسیدم برای استاد بفرستم . یک جیره ی موسیقی دست و پا کرده ام .شارژر گوشی ام را گذاشته ام جلوی چشمم ... پالتوی مشکی ام را گذاشته ام توی مسیر بپوشم ... هرچه به دستم برسد می گذارم کنار چمدانم ... گاهی کنارشان می شینم و ذوق می کنم که دارم می روم و گاهی اندوهگین قطره های اشکم می چکد روی تدارکاتم ...
هنوز باورم نمی شود همه چیز با این سرعت مهیا شود تا بروم ... رفتنی که تا لحظات آخر مردد باشم و منتظر!!! دیگر اما دست شسته ام ... به تمام تحمل ام پشت کرده ام و تنها می خواهم برای مدتی هم که شده از این شهر غمزده ی سرد بروم ... می خواهم بروم با قلبی فشرده از اندوه ... با دیدگاهی انسانی که دارد باور می کند دنیا آن گونه ئی نبوده که او می پنداشته و برای پذیرش این شکست نیاز دارم بروم ... بروم ...

                               


خسته ام ! از صبح تا عصر توی پله ها و مابین اتاق ها دویدم تا انتخاب واحد کنم . دیشب را بدخواب شدم بابت خواب عجیبی که دیدم ... روحم خسته تر است ! خسته از همه ی نامهربانی ها، خسته از قضاوت های بی سر و ته ! خسته از فاصله ی آن چه اندیشیده ام با آن چه دیده ام ...
لازم است از این جا دور باشم ... لازم است بروم جائی و با خودم حسابی حرف بزنم . لازم است از نو خودم را بسازم . لازم است پوست بیندازم ... آره لازم است ...همان قدر لازم که لازم است دیگر چشم به راه نباشم و بدانم راهی هست سوای راهی که در آنم ! راهی برای من ...
می روم تا راهم را بیابم ... می روم تا خودم را بیابم ... می روم تا هجرت کنم از این همه بغض ، این همه دل تنگی بی جواب ، این همه انتظار : می روم .

پی نوشت :
از آن جائی که حس می کنم شخصیتم دارد تغییر می کند هیچ انکار نمی کنم ممکن است به همین زودی هویت مجازی فعلی ام را پاک کنم . پیشاپیش در صورت چنین اقدامی از دوستانی که همراهی و هم فکری ام کرده اند تشکر می کنم و به یادشان خواهم ماند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:29  توسط مرجان  | 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

بازار شلوغ ... بازار پرازدحام ... بازار پر  از حرف و همهمه ... صدای قیمت گفتن ، صدای پسندیدن چیزی ، صدای کودکی که پا می کوبد بر زمین ! صدای خنده های سبک و سرخوش دخترهای جوان ، بوق ماشین ها و آدم ها که توی هم موج می زنند ... رنگ ها : رنگ ها ... عطرهای به هم آمیخته ، نگاه های سرسری ، زرق و برق ...
دست نگار را فشار می دهم : این جا چه قد زندگی هست ... چه قدر شبیه زندگیه ... تائیدم می کند و بعد دوتائی به آن همه زرق و برق و رنگ و نقش و نگار اشاره می کنیم ... به لحظه ئی که به رنگ پارچه های مخملی است و لحظه ئی بعد مثل آشغال های توی جوب ! که گاهی زندگی آن قدر عمیق می شود که نتوانی با حساب عمر همه ی آدم ها بزرگی اش را حساب کنی و گاهی فقط دوست داشته باشه تکرار کنی : زندگی سگی ... سگی سگی سگی !
بعد مدت ها یادم می آید من هم زن ام ! زنی که دوست دارد در جزئیات غرق شود ... برای یک لاک جیغ ذوق کند ، گیرسرهای کوچک بخرد و با دقتی که از دست داده ام رنگ رژ لبی را روی دستم امتحان کنم ... با دقت بیشتری به لباس های پشت ویترین کنم . دل ام یک سارافون سبز بخواهد ، یک عالم بگردم تا یک جفت دست کش پیدا کنم با گل های کوچک !

                             


با حس بهتری برگشتم خانه و خدا را شکر کردم هنوز برای چیزهای کوچک ذوق می کنم ، برای چیزهای کوچک هم شده بوی تعفن این دنیا را تحمل می کنم ... خریدهای کوچکم را چیدم دورم و به خودم قول دادم مصمم تر باشم ! نیاز دارم مرجان مصمم تری باشم ، نیاز دارم مرجان قاطع تری باشم : قاطع ! آن قدر قاطع که جلوی همه ی غم های بزرگ از ذره دل خوشی هایم حفاظت کنم و یادم نرود که بازار بی آدم ها ، رنگ ها ، دزدها!!!، شلوغی ها ، بنجل ها و خیلی چیزهای دیگر بازار نیست ... یادم نرود زندگی بی خیلی ها و خیلی چیزها زندگی نیست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:0  توسط مرجان  | 

سه شنبه یکم بهمن 1387

هیچ باورم نمی شد آنی که روی تخت مابین تمام آن بیمارهای تصادفی دراز کشیده و با تمام وجود هق هق می زند من باشم !!! چشم هایم جائی را نمی دید تنها بوسه های پی در پی نگار بود و لب هایش که تندتند بیخ گوشم حرف می زد ... و بعد نفسم خنک شد و آرام آرام خودم شدم !!! تمامش 10 دقیقه شد ... که به اندازه ی تمام بغض های فرو خفته جیغ کشیدم ، به اندازه ی تمام حرف های پوسیده در دلم ، به اندازه ی تمام روزهائی که سنگ صبور بودم و دل ام هوس داشت فقط حرف بزنم : حرف بزنم ...
بعد تمام شد ... آرام شدم و متعجب از خودم نگار را دیدم که چه طور هراسان نگاهم می کند ! هردو ترسیده بودیم ... قرار بود با آن سرم فشارم خوب شود و برویم که این طور شد ... آن قدر هردو جا خورده بودیم که وقتی پزشک اورژانس با وقاحت پرده ها را کشید دورمان و شماره اش را چپاند توی دستمان هیچ نگفتیم ! هیچی نگفتیم وقتی دست های لجن بارش را روی صورتم کشید و با هر فرصتی آمد بالای سرم و با پروئی براندازمان کرد ...
سرجلسه سانس دوم بود ! هرچه می کردم مغزی توی اتودم فرو کنم دست هام آن قدر می لرزید که از شدت ناتوانی گریه ام گرفت ... خیلی طول کشید تا بتوانم زیر محبت های مدام استاد ها جواب سوال ها را بنویسم و با تنی کوفته و ذهنی خسته از سالن بیرون بروم ...

                             


حالا بهترم ... آرام ترم ... دیشب را برعکس تمام این شب ها خوابیدم . صبح ساعتم را کوک نکردم تا هراسان بالا بپرم . با دستی کبود شده از جای سرم هائی که رگم را نیافته اند می نویسم و خوب می دانم چیزی دانسته ام که تا امروز نمی دانستم ... دانسته ام که من هم معمولی ام ! یک انسان سخت معمولی که نیاز دارد به وقت فشارها در آغوش مهربانی زار بزند، نیاز دارد گاهی اوقات حرف بزند، نیاز دارد باور کند گاهی هم نمی تواند ... همیشه لازم نیست صبوری کنم ، لازم نیست بابت آن که سمبل ذهن کسی باشم خودم را که دارد له می شود فراموش کنم ، به درک که ریاضی مهندسی را دوباره پاس کنم ، به جهنم که باور کردن انسان ها برایم سخت شده ... حرف هاشان گاهی مثل آجر تازه می شود توی دهان تفکرم  ... اصلا همه ی دنیا به درک برود ... خسته ام از بس این و آن را درک کرده ام و درکم نکرده اند، خسته ام از بس آدم های دیگر نقش یک آدم با توانائی های محدود را بازی کردند و من تلاش کردم محدودیت هاشان را با ذره توانم بپوشانم ...
تنها چشم براه می مانم این دوتا امتحان هم تمام شوند تا نان بگیرم دستم و اوج و فرود پرنده ها را تماشا کنم ، چشم براه می مانم تا بی دغدغه ی امتحان ها کتاب بخوانم ، آشپزی کنم ، لباس های خیس تمیز پهن کنم ، چندتا گل بخرم . بروم یک دل سیر توی دهانه ی پل ها دوردست ها را تماشا کنم ...دنیا را از لابلای حصار دردها نگاه کنم ، از درخت ها یاد بگیرم خم شوم تا نشکنم ... و سرم را گرم کنم تا روزی که از این جا بروم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:17  توسط مرجان  |