درست است که این روزها سخت است و صبوری بزرگی می خواهد، درست است سهمی که از این روزها می خواهم هیچ مطابقتی با این سوز دل تنگی این روزها ندارد، درست است که صبح ها اگر خودم دنبال زندگی ندوم ، گوشه ی چشمی هم به من نمی کند ، درست که گاهی از فرط اندوه صدای هق هق خودم را به وضوح می شنوم ... اما نمی خواهم فراموش کنم این روزها ، روزهای جوانی من است ... روزهائی که شاید صدسال بعد از مُردن ام ناگهان دل ام برایشان تنگ شود و دوست داشته باشم یک روز صبح توی این سیاره ی خاکی با همه ی دغدغه هاش بیدار شوم ... سیاره که سیاره است ، من چرا مسافر کوچولو نباشم ؟ دماغ ام را به شیشه می چسبانم و باران را نگاه می کنم ... برایم دست تکان می دهی ؟

شهريار کوچولو گفت: -سلام.
سوزنبان گفت: -سلام.
شهريار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اينجا؟
سوزنبان گفت: -مسافرها را به دستههای هزارتايی تقسيم میکنم و قطارهايی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريعالسيری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: -از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی نمیداند!
سريعالسير ديگری با چراغهای روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: -برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اينها اولیها نيستند. آنها رفتند اينها برمیگردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمیزاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريعالسيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: -اينها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: -اينها هيچ چيزی را دنبال نمیکنند. آن تو يا خوابشان میبَرَد يا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شيشهها.
شهريار کوچولو گفت: -فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت به هم میرساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود میزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: -بخت، يارِ بچههاست.
از
این جا ببینید و بشنوید ...