تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
صفحه ی 1544 خانواده ی تیبو نوشته : " خاطرجمع باشید : آن جا هم من ... غریبه ام ! من همه جا غریبه ام . همیشه غریب بوده ام. من غریبه به دنیا آمده ام ! ژنی ، فقط در کنار شماست که از این احساس غربت ... کمی فارغ می شوم ... "

                      

این ها را ژاک گفت ... و چه خوب گفت ! من هم غریبه ام ... آن قدر غریبه که گاهی از وحشت این همه غریبگی شب ها از جا بپرم و از فواصل خودم با دنیا آن قدر بترسم که باورم شود مثل وصله ی ناجوری هستم که توی ذوق تمام همبستگی ها و صمیمیت های عمیق این دنیا می زنم ... آن قدر غریبه که هیچ چیزی در این دنیا نتواند آن داغی که بر دل ام خورده را پاک کند ... هیچ تسکینی نباشد مگر فراموشی های گاه به گاه ... برای ماهی ، هفته ئی و یا حتی لحظه ئی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:48  توسط مرجان  | 

چهارشنبه ششم آذر 1387

" زن زن به دنیا نمی آید بلکه به تدريج زن می شود!  "سیمون دو بوار

اس ام اس می زند : توی وبلاگت بنویس زن یعنی اسیر،زن یعنی زندانی ... زن یعنی آدم آهنی !
قلب ام فشرده می شود . این روزها عادتش شده انگار ! که درد بگیرد از فرط این همه اندوه ... راست گفتی زن یعنی اسیر، زن یعنی زندانی ... زن یعنی تمام آن حصارهائی که محکم تر از همیشه انگار دهن کجی می کنند، زن یعنی تمام آن حقارتی که در نگاه ضعیفان مردنما بیداد می کند ، تمام آن هراسی که مثل هزارگنجشک ترسیده توی قلب کوچکی توی خلوت کوچه ها می کوبد ! زن یعنی همان نیشتر زهرآگین اختیاری که از دستت می ربایند و می دهند به پدرها، برادرها، شوهرها، مردها ... زن یعنی صدای شکستن وقتی زیرچادرت می کنند، حجاب بر سرت می کنند، چادر از سرت می کشند، دامن ات را آلوده می کنند ، تنت را با نگاه شان به نکبت می کشند ، گوش ات را با متلک هاشان کر می کنند، دل ات را با ندانم کاری شان می شکنند ... تو باید دنبال شان بدوی ... باید یاد بگیری چه طور مطابق سلیقه شان برقصی! چادر بر سر کنی، موهایت را چه رنگی کنی ، وزن اضافه کنی ، لاغر کنی ، بروی سرکار ... یا نه ! اصلا تو خانه بمانی من خیال ام راحت تر است !
می بینی ؟ خوب می دانم ... من هم زنم ! زنی که نه یک بار نه ده بار که هزاران بار بابت زن بودن ام درد کشیده ام ... خوب می دانم چرا غالب مان به وقت بلوغ قوز می کنیم ، خوب می دانم چه هراسی هست توی صدای موتورهای توی کوچه ها، توی آن بوق های پشت چراغ قرمز وقتی تو پشت ماشین باشی، توی آن نصف جان شدنت وقتی مردی نزدیکت می شود ، توی همه ی آن سمت های استخدامی که پاکی دامن ات را نشانه گرفته اند، تمام آن خنده های استهزاآمیزی که به گردن افراشته ات مدام می گویند : زرشک ... زرشک ... زن را چه به این حرف ها ؟ زن ها کی به درد پروژه های بزرگ خورده اند ؟ زن را چه به مهندسی ؟ زن را چه به حاضر جوابی ؟ زن را چه به مدیریت ؟ زن را چه به رانندگی ؟ زن را چه به این غلط ها ؟ زن باید نجیب باشد و نجابت چه قدر حقیر است وقتی به چشم گفتن ها خلاصه می شود ...

                        
من هم می دانم ! من هم زن ام ... ولی چه طور باور کنم زن یعنی آدم آهنی ؟ چه طور نادیده بگیرم ظرافت شانه هائی را که به وقتن سهمگینی حوادث چه طور تاب می آورند ؟ چه طور لالائی امیدوارانه ی تمام زنانی که دست بر موهای کودک شان که بر سینه شان خوابیده را نبینم ؟ تمام آن زنانی که فارغ از تمام تحقیرها و فشارها آهسته آهسته گام برداشته اند .
زن یعنی زمین ... یعنی بکار و بکار و بکار ... یعنی برو و برو و برو ... یعنی تمام آن شب هائی که شاهد چشم های خسته ی زنانی است که بعد از کارهای خانه و بچه داری و هزار کار دیگر می خوانند ، یعنی تمام آن فریادهای فرو خورده ئی که می دانند حق شان این نیست ، یعنی دستی که سبزی ها را خرد می کند، گرد و خاک ها را می روبد، قفسه ها را می چیند ، عشق می پراکند ...
زن یعنی تمام آن چه که تو لازم داری تا خودت را در مقابل تمام آن ضربه های کوبنده جمع کنی و باز از نو زندگی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:54  توسط مرجان  | 

شنبه دوم آذر 1387
هربار آش می خورم 4 نفره می خورم !!! یاد سه نفر دیگری می افتم که بارها کنارشان آش خورده ام و لذتی که در این آش خوردن چهار نفره بوده است چیز دیگری است . این طوری است که با هر قاشقی که بی آن ها آش می خورم سه تاشان را کنارم حس می کنم . خنده های بی وقفه ی لیلا ، هول زدن های نگار و مرضیه که مداوم تکرار می کند : آخیش ... آخیش ... حالا فرقی نمی کند آش های پر از فلفل قرمز دانشگاه باشد ، مال هتل عباسی باشد ، دست پخت نگار باشد یا هرجور دیگری ... من نسبت به این غذا سفارشی شده ام ! دوست دارم آن سه تای دیگر هم باشند ، به قول خودشان : خاله آشی ها ... حالا بی صبرانه منتظرم امتحان پنج شنبه را بدهیم و برویم آش خوران ... 

                 

بعضی خوردنی ها ، بعضی پوشیدنی ها ، بعضی جاها آن قد عطر دیگران را می گیرد که می ترسم هرگز بدون آن ها نتوانم باهاشان کنار بیایم ... می ترسم عطر کسانی که دوست شان می دارم برای همیشه از یادم ببرد بدون آن ها من چه طور تنهائی زندگی کرده ام ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:16  توسط مرجان  | 

جمعه یکم آذر 1387
درست است که این روزها سخت است و صبوری بزرگی می خواهد، درست است سهمی که از این روزها می خواهم هیچ مطابقتی با این سوز دل تنگی این روزها ندارد، درست است که صبح ها اگر خودم دنبال زندگی ندوم ، گوشه ی چشمی هم به من نمی کند ، درست که گاهی از فرط اندوه صدای هق هق خودم را به وضوح می شنوم ... اما نمی خواهم فراموش کنم این روزها ، روزهای جوانی من است ... روزهائی که شاید صدسال بعد از مُردن ام ناگهان دل ام برایشان تنگ شود و دوست داشته باشم یک روز صبح توی این سیاره ی خاکی با همه ی دغدغه هاش بیدار شوم ... سیاره که سیاره است ، من چرا مسافر کوچولو نباشم ؟ دماغ ام را به شیشه می چسبانم و باران را نگاه می کنم ... برایم دست تکان می دهی ؟


                  


شهريار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهريار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی اين‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتايی تقسيم می‌کنم و قطارهايی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريع‌السيری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتيف هم بپرسی نمی‌داند!
سريع‌السير ديگری با چراغ‌های روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -اين‌ها اولی‌ها نيستند. آن‌ها رفتند اين‌ها برمی‌گردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريع‌السيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: -اين‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -اين‌ها هيچ چيزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو يا خواب‌شان می‌بَرَد يا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شيشه‌ها.
شهريار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهميت به هم می‌رساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زير گريه...

سوزن‌بان گفت: -بخت، يارِ بچه‌هاست.

از این جا ببینید و بشنوید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:16  توسط مرجان  |