تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
پنجشنبه سی ام آبان 1387
درست است که اصلاً نفهمیده ام آدم واسه الگوریتم ها چه جوری باید از خودش فرمول دربیاورد که تازه بتواند با قضیه ی استقرا و کوفت و زهرمارهای دیگر ثابت کند بعله من فرمولم درست بوده ... با این حال این واحد دارد چیزهای جالبی به من یاد می دهد. شکی نیست که هنوز نمی توانم استقرا را قبول کنم ... اما عوضش نگاهم کمی بهتر شده !
توی واحد طراحی الگوریتم ما باید الگوریتم های مختلفی که ممکن است برای یک مسئله وجود داشته باشد را مدنظر بگیریم و بعد با یک سری سر و کله زدن ها بفهمیم کدام یک از این الگوریتم ها بهینه تر است چه از لحاظ تخصیص فضا و چه زمان که باید بیشتر مورد توجه باشد ...
این طوری هاست که وقتی می خواهم کاری را انجام بدهم دقایقی را صبر می کنم . راه حل و روشی که در نظرم هست را نگه می دارم و تلاش می کنم راه های دیگر هم پیدا کنم و بعد با کنار هم گذاشتن احتمالات و هزینه ها (زمان، انرژی و ...) یکی را انتخاب می کنم .

               

فرق این انتخاب با انتخابی که برای الگوریتم ها هست در این است که گاهی برایم نه زمان مهم است و نه هزینه ئی که باید پرداخت کنم تا به نتیجه برسم ، تنها برای من رفتن از هر مرحله ی الگوریتم به مرحله ی بعدی است . مهم این است که توی این مرحله ها چه بر سرم می آید ؟ ... الگوریتم ها وقتی دارند تریس می شوند هیچ وقت رشد نمی کنند ، اشک نمی ریزند ، دل تنگ نمی شوند و هوای برگشتن هم ندارند ! تنها می خواهند جلو بروند گاهی اما نه به شیوه ی من ...
من می خواهم جلو بروم ، بدانم ، لمس کنم ، بشنوم ، جیغ بکشم ... اگر لازم باشد همه جا اعتراض کنم من نمی خواهم توی این الگوریتم باشم . هیچ وقت ندیده ام یکی از اجزای الگوریتم که توی یک حلقه هی تکرار می شود گله ئی داشته باشد اما من وقتی روزمرگی ها فشارم می دهند حلقه ها را در هم می شکنم و می پرم بیرون از حلقه ...
شباهت من با الگوریتم در این است که ما هر دو زاده ی دست دیگری هستیم که باعث می شود الزاماً در الگوریتم بمانیم ! چاره ئی نیست باید الزام ها را پذیرفت و تن به زندگی داد ... پیچیدگی الگوریتم زندگی هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است . سخت سخت هم که باشد الگوریتم است و شرط خاتمه ئی هم هست.


پی نوشت :
امروز برای امتحان طراحی الگوریتم کتاب ارشد را خریدم. وقتی به جلدش دست کشیدم یک لحظه لرزیدم ! نکند ارشد باز توی همین رشته ادامه بدهم ؟ شبیه متغیری شده بودم که ارور می داد خارج از توانم مقدار می دهید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:4  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
بعد از دو هفته بالاخره استاد محترم ما هم تصمیم گرفت بیاید دانشگاه ! توی کلاس که آمد یک چائی دستش گرفته بود و همین طور که قند توی لپش چرخ می خورد یواش یواش بابت غیبتش معذرت خواهی کرد. طور عجیبی مثل آدم های سرخورده بود . چشم های گشادمان را دوخته بودیم به آن همه مظلومیتی که داد می زد به او تعلقی ندارد . نگار بیخ گوشم گفت : انگار که عشقش ترکش کرده باشد ... و من تکمیل کردم و با آلبرت فرار کرده باشد ! صبح بیدار شده باشد و نامه را دیده باشد : من با آلبرت خوشبخت ترم ... دوتائی ریز خندیدیم . نگار باز گفت : و آلبرت کی باشد ؟ صمیمی ترین دوستش ... و من همین طور که می خندیدیم یادآوری کردم : همانی که سر کلاس همیشه ی خدا تعریفش را می کند ...

                      

خنده هامان فرجامی نداشت و ناگهان استاد زخم خورده از خیانت زنی که دوستش می دارد نگاهش و طرز ایستادنش عوض شد . انگار که همه ی ما آلبرت ها و شریک جرم های آلبرت و آن زن خیانت کار باشیم لیوان چائی اش را کوبید روی تریبونش و فرمان ! داد نتیجه ی تحقیقاتمان را تحویل بدهیم .
شروع کرد یکی یکی از گروه ها به طور شفاهی توضیح خواستن ... وسط حرف شان می پرید و درخواست می کرد گند نزنند!!! مثل بازپرس ها راه می رفت و حرف می زد . هیچ ترسی ازش نداشتم اما جو کلاس آن قدر پر از استرس شده بود که رنگ به روی هیچ کداممان نبود. با نگار دست های رنگ پریده و یخ کرده مان را حلقه کرده بودیم توی دست هم و ناخن های من کبود کبود داد می زدند که هراسانند ...
نوبت گروه ما که شد درخواست داوطلب کرد ... بی آن که بفهمم شروع کردم به صحبت ... کلی بحث و بحث ... خوب همه مان  را چلاند و لابلای حرف هاش چندتائی حرف قشنگ !!! هم نثار جعفرنژاد قمی کرد و بعد برگه هامان را گذاشت گوشه ئی و اعلام کرد : گند ...
بقیه ی اوقات کلاس یواشکی شکلات خوردیم و او از ویژن ها و اسکوپ ها را توضیح می داد ... بعد از کلاس انگار صدتا چاه کنده باشیم به هوای آب و یکی اش هم به یک قطره هم نرسیده باشد خسته و درمانده بودیم ... توی سرویس مثل قحطی زده ها با دست ماکارونی خوردیم .
به اندازه ی تمام هفته خسته بودم دیشب وقتی خوابیدم و صبح موقع رفتن که شد اس ام اس زدم که من نمی آیم ... ساعت 10 صبح فهمیدم نه تنها من که هیچ کس صبح تختخواب گرم و نرمش را رها نکرده تا بعد از آن همه حفاری برود جلسه رفع اشکال ریاضی مهندسی ...

پی نوشت :

- این استاد ملقب به جنی ذره ذره ی ما را خسته می کند با این حال از حسی که باعث می شود علیه اش مدام در حال آشوب و اعتراض و تحقیق باشیم را دوست می دارم.

- استاد ملقب به جنی را به استاد انقلاب مان به شدت ترجیح می دهم هرچند الفاظ استاد انقلاب هرگز خالی از احترام به ما نمی شود.

- استاد ملقب به جنی در خاتمه و پس از کلی چانه و اعتراض تخفیف مان داد : استثناً این بار کشتی هاتان (منظور همان گروه است ) به گل ننشست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:37  توسط مرجان  | 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
نصف شب است ... باید خیر سرم بروم بخوابم تا فردا صبج زود بیدار شوم برای جلسه ی رفع اشکال ریاضی کمی درس بخوانم اما به جاش این جا نشسته ام زل زده ام به مانیتور و بی  وقفه اشک می ریزم . یادم می افتد به لیلا که می خندد و صدایم می کند : سرندپیتی ...

                        

دل ام می خواهد بلند شوم 10 کیلو سبزی پاک کنم ، دل ام می خواهد یک عالم با پاهام توی آب سرد پتو بشورم ، بروم موهایم را از بیخ کوتاه کنم ، ابروهام را بتراشم ، تمام اتاقم را یک تنه با رنگ های صد سال مانده ی لیچ افتاده یکی کنم، یک چادر سیاه سیاه پیدا کنم بکشم روی سرم و یک دل سیر گریه کنم ... یا اصلاً آن ساق های رنگی رنگی را که تازه هدیه گرفته ام با قیچی پاره پاره کنم ، این نقشه ی جهان روی دیوار را پاره پاره کنم ، قاب بالای سرش را بکوبم توی دیوار تا هزار تکه شود ، این شیشه ی مانیتور را خورد کنم ، جزوه هایم را بسوزانم ... اصلاً نفت بیاورم بریزم روی این تن خسته و آتش بکشم به خودم ... تا مگر آرام بگیرد این بغض لعنتی ... شاید خدایم باور کند این وصله ی ناجور بودنم را بر تن این دنیا و این روزها ... باور می کنی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:26  توسط مرجان  | 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

شب هائی که دیر به خانه برمی گردم و خسته ام کمی وب گردی می کنم . یک لیوان بزرگ چائی می خورم و اگر درس و مشق ام اجازه بدهد کتابی به دست می گیرم و می خوانم . این شب ها با یک ذهن تماما صفر و یکی و انباشته از درس ها آرزو می کنم خدا اگر یک شازده کوچولو بهم نداده لااقل یک نفر را برساند که به سلیقه ی من برایم شعر بخواند . من چشم هایم را به هم بگذارم و تو هی بخوانی ...
قول بده اگر آن شعر احمدرضا احمدی را امشب به خواست خودم انتخاب کردی و خواندی و با همان جمله ی اول من اشک ریختم از خواندن دست نکشی :  اتاق فرسوده است  ...

                               


قول بده اگر دوست دارم هی تکرار کنی : صورت من کو ؟ نه نگوئی ... تو فقط بخوان . هی بگو صورت من کو ؟ وقتی گفتی من با این صورت عاشق شدم ... امتحان دادم ... من تائید کنم ... آره امتحان دادم ، آره عاشق شدم، آره همین خود من بودم که با همین صورت باران خوردم ...
تو بگو ... تو هی بخوان ... تو که می دانی چه راست می گوید ... تو که می دانی من چطور با هر کلمه تر می شود چشم هام ... تو بخوان ... لامپ را خاموش کن و آن قدر بخوان تا من بخوابم و خوابم انباشته از شاعرانگی کلماتت باشد. بخوان :
 اتاق فرسوده است
اینده کدر شد
 صورت من کو ؟
 من با این صورت
عاشق شدم
 امتحان دادم
قبول شدم
 ساز شنیدم
 دشنام دادم
 دشنام شنیدم
 گرسنه شدم
 باران خوردم
 سیر شدم
 رنگ شناختم
 رنگ باختم
 سفید شدم
خوابیدم
بیدارشدم
 مادرم را صدا کردم
 تو را صدا کردم
 جواب دادم
 خواب رفتم
 عینک زدم
سفر رفتم
 غم داشتم
 ماندم
 آمدم
 در اینه نگاه کردم
 سفر رفتم
گلدان را آب دادم
 ماهی را نان دادم
 می دانستم صورت من
 صورت توست
 سه دقیقه مانده به ساعت چهار
 اینه کدر شد
هراس ندارم
 آهسته در باز شد
 زنی در آستانه ی در نشست
اینه کدورت داشت
 به صورتم نگاه کرد
می خواست خودش را
 در اینه ببیند
 مرا باور کرد
مرا صدا کرد
 می خواستم از دور کسی مرا ببیند
تا برای دیگران بگوید
 تا کدر شدن اینه
 من لبخند داشتم
زن سکت زن صبور
 با سکوت ابریشمی
از طلوع صبح از فنجان قهوه
 برمیخاست
 آماده بودم
 در صبح
برای ریختن باران
در لیوان گریه کنم
 از شما هراس ندارم
 که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
 که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
 باغ ندارم
 خانه ندارم
 رویا ندارم
 خواب دارم
 عشق دارم
 نان دارم
 اطلسی دارم
 حافظه دارم
خستگی دارم
 سردی دارم
گرمی دارم
مادر دارم
 قلب دارم
 دوست دارم
 یک چمدان دارم
 یک سفر دارم
 یک پاییز دارم
 یک شوخی دارم
 لباسهای من کهنه نیست
 ولی در چمدان بسته نمی شود
 یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
 ابری است
 آبی است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
 یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
 شیشه ندارد
 نه سفید نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
 ناتمام است
 شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
 کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر اینه را بشکند
 اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
 اگر حرمت مادرم را
 با چادر سیاه بداند
 اگر شمعدانی در اینه
 کوچک تر شود
 من کوچک می شدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:26  توسط مرجان  | 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

نیچه : " زمین را پوستی است و این پوست را امراضی هست و یکی از این امراض بشر نام دارد. "

                           

آقای نیچه تو بگو باران مرا بشورد و ببرد ... من به تمامی تمایل دارم شسته بشوم. بروم ... دفن شوم . نباشم ... نباشم ... من باید که شسته شوم : باید ! بگو محوم کند باران های سیل آسای این روزها . بگو !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:42  توسط مرجان  | 

جمعه سوم آبان 1387
صبح جمعه باشد و در حالی که اتاقم هنوز نیمه تاریک باشد لنگ لنگان دکمه ی پاور را بزنم و پای دردآلوده ام را طوری بگذارم که کم تر درد بکشم . کاسه ی چینی پر از انار دانه شده را بردارم و بی مبالات بخورم ... گهگاه سرفه های آمیخته با خلط نفسم را ببرد . تند تند دستمال حواله ی سطل آشغال کوچک آبی رنگم کنم و همین طور که وب گردی می کنم به هیاهوی انارها زیر دندان هام گوش بدهم ...
صبح جمعه باشد و تو بدانی این عطری که توی خانه پیچیده عطر خوراک مرغی است که دارد نرم نرمک می پزد ، این هیاهوئی که توی خانه ی همسایه پیچیده مال خوش و بش مخصوص جمعه هاست ، این نمایشنامه ئی که بکت نوشته و نجات گهگاه برایم کمی از آن را می نویسد مال تصور کردن است !

                              

هی دختر ! زندگی مهیاست ... پای راستم عجیب درد می کند، سرفه ها گهگاه امانم را می برند، کاسه ی انار خالی شده ، اتاقم نامرتب است و هنوز قلبم از مواجه با کمبودها تیر می کشد اما باز زندگی مهیاست . دارد توی در هم ریختگی اتاقم فریاد می کشد . می دانم ... اما زندگی مهیاست برای زیستن ام ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:49  توسط مرجان  | 

چهارشنبه یکم آبان 1387
نت میتینگ راه افتاد. سیستم استاد شیر شده بود اما استاد داشت با دانشجوها حرف می زد. استادمان یکی از آن دیکتاتورهای جوان است که به شدت دوست دارد سرجا بنشاندمان! یکی از بچه ها صفحه ی چت را باز کرد و سلام کرد ! چندنفری جوابش را دادند ... یکی نوشت :فلانی سلام (اسم کوچک استاد) و دیگری مثلاً استاد بود و جواب داد : علیک ! و تکیه کلام استاد را نوشت : شماها آخه مهندس نیستید !!! همه ی کلاس یواشکی می خندیدند و استاد بی خیال نطق می کرد . بعد یکی نوشت : وای اگه استاد بفهمه ... و کسی که مثلا استاد بود به عادت معمول استاد که فرت فرت نمره کم می کند نوشت : 3 نمره از همتون کم می کنم ... همه مان منفجر شدیم. صفحه به سرعت بسته شد و استاد بی خبر از همه جا هنوز داشت تاکید می کرد که ما با گروه مان سوار کشتی شده ایم ! بعد با تمام قدرت شروع کرد از نظریه اش دفاع کردن و این که تمام قدرتش را جمع می کند تا جلوی افتضاحی که در مهندسی نرم افزار آمده را خواهد گرفت ...
تمام مدت یواشکی می خندیدیم ... به اصطلاحات اش ، به این که از بس راه می رود سرگیجه می گیریم، به این که دست هایش را کلاه قرمزی وار تکان می دهد و از همه بدتر وقت هائی که جنی می شود ... نگاه های مابین مان که تند و تند ردوبدل می شد داشت می گفت : هه ببین داره دری وری می گه ... یک لحظه به خودم  اومدم و چه قدر سرشار از ذوق شدم از این که دانشجوام ...

                     

دانشجوئی را با همه ی سختی هاش دوست دارم. صبح زود زود بیدار شدن، شب های بی خوابی، شیطنت های کلاسی ، شورش های دسته جمعی، دودر کردن کلاس ها، مقاله نوشتن ها، کنفرانس ها، از صبح تا خود شب کلاس رفتن ها ...
هیچ چیزی توی دنیا جای این را نمی گیرد که دور هم بنشینیم ، چائی بخوریم و از استاد جدیده حرف بزنیم که عاشق جاواست، از آن همکلاسی شبیه رضا صادقی و برویم توی نماز خانه و غش غش بخندیم مابین نماز جماعت دیگران ...

پی نوشت :

خیال دارم یک دسته ی جدید ایجاد کنم برای نوشتن از این روزهای دانشجوئی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط مرجان  |