توی واحد طراحی الگوریتم ما باید الگوریتم های مختلفی که ممکن است برای یک مسئله وجود داشته باشد را مدنظر بگیریم و بعد با یک سری سر و کله زدن ها بفهمیم کدام یک از این الگوریتم ها بهینه تر است چه از لحاظ تخصیص فضا و چه زمان که باید بیشتر مورد توجه باشد ...
این طوری هاست که وقتی می خواهم کاری را انجام بدهم دقایقی را صبر می کنم . راه حل و روشی که در نظرم هست را نگه می دارم و تلاش می کنم راه های دیگر هم پیدا کنم و بعد با کنار هم گذاشتن احتمالات و هزینه ها (زمان، انرژی و ...) یکی را انتخاب می کنم .

فرق این انتخاب با انتخابی که برای الگوریتم ها هست در این است که گاهی برایم نه زمان مهم است و نه هزینه ئی که باید پرداخت کنم تا به نتیجه برسم ، تنها برای من رفتن از هر مرحله ی الگوریتم به مرحله ی بعدی است . مهم این است که توی این مرحله ها چه بر سرم می آید ؟ ... الگوریتم ها وقتی دارند تریس می شوند هیچ وقت رشد نمی کنند ، اشک نمی ریزند ، دل تنگ نمی شوند و هوای برگشتن هم ندارند ! تنها می خواهند جلو بروند گاهی اما نه به شیوه ی من ...
من می خواهم جلو بروم ، بدانم ، لمس کنم ، بشنوم ، جیغ بکشم ... اگر لازم باشد همه جا اعتراض کنم من نمی خواهم توی این الگوریتم باشم . هیچ وقت ندیده ام یکی از اجزای الگوریتم که توی یک حلقه هی تکرار می شود گله ئی داشته باشد اما من وقتی روزمرگی ها فشارم می دهند حلقه ها را در هم می شکنم و می پرم بیرون از حلقه ...
شباهت من با الگوریتم در این است که ما هر دو زاده ی دست دیگری هستیم که باعث می شود الزاماً در الگوریتم بمانیم ! چاره ئی نیست باید الزام ها را پذیرفت و تن به زندگی داد ... پیچیدگی الگوریتم زندگی هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است . سخت سخت هم که باشد الگوریتم است و شرط خاتمه ئی هم هست.
پی نوشت :
امروز برای امتحان طراحی الگوریتم کتاب ارشد را خریدم. وقتی به جلدش دست کشیدم یک لحظه لرزیدم ! نکند ارشد باز توی همین رشته ادامه بدهم ؟ شبیه متغیری شده بودم که ارور می داد خارج از توانم مقدار می دهید






