تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
سه شنبه سی ام مهر 1387
زندگی شوخی نیست
جدی بگیرش
کاری که فی المثل یک سنجال می کند
بی این که از بیرون و آن سو ترک انتظاری داشته باشد
تو را جز زیستن کاری نخواهد بود
زندگی شوخی نیست
جدی بگیرش
اما بدان اندازه جدی که
تکیه کرده به دیوار فی المثل، دست بسته
یا به جامه ی سفید و عینکی بزرگ در آزمایشگاهی
بمیری تا دیگر آدمیان بزیند،
آدمیانی که حتی چهره شان را ندیده ئی ؛
و بمیری در آن حال که می دانی
هیچ چیز زیباتر، هیچ چیز واقعی تر از زندگی نیست
جدیش می گیری
اما بدان اندازه جدی
که به هفتاد سالگی فی المثل، زیتون بنی چند نشا کنی
نه بدین نیت که برای فرزندانت بماند
بل بدان جهت که در عین وحشت از مردن به مرگ باور نداری
بل بدان جهت که در ترازو کفه ی زندگی سنگین تر است

                                

خواندن شعر زندگی از ناظم حکمت در این روزها برآنم می دارد تا با همه ی امیدی که از همه شسته ام از خودم امید داشته باشم سنجابکی باشم که زندگی را جدی می گیرد ! نه به  آن اندازه که جدیتش از این آدم های شسته رفُته ی با آرزوهای تکراری ام کند . آن گونه که هنوز دل ام پر بکشد برای آن که بروم توی سوپر سر کوچه و بپرسم : بستنی خانواده ی میهن دارید ؟ کاکائوئی ها ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:38  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و ششم مهر 1387
این که از فرط مبارزه برم سراغ لباس های توی کمدم که همیشه مامان و آبجی بزرگه زحمتش را کشیده اند فقط از سر اتفاق است ! اتفاق اما وقتی بیفتد نتیجه اش شاید خیلی با آن چه فکر می کردی فرق داشته باشد.
با حوصله لباس های چروک را جدا می کردم تا اتو کنم، چند تا از لباس هام دوخت و دوز لازم داشت ... چشمم خورد به دامن کوتاه صورتی ام که فقط یک بار پوشیده امش، تا از آن دست کشیدم تاپ زرده که علامت نایک دارد چشمک می زد، بعد هوس کردم شلوار صورتی گشاده را بگذارم دم دست تا با بلوزش که مدت ها بود فکر می کردم بی شلوار شده بپوشمش! هیچ فکر نمی کردم کمربند صورتی شلوار قدیمی ام که همه را یاد کلاه قرمزی می اندازد لابلای روسری هام جا خوش کرده باشد ، یا اصلاً کی باورش می شد آن تی شرت خرسه را هنوز نگه داشته باشم ؟
یک عالمه جوراب که همگی اشتراک خنده داری داشتند : انگشت شصت پای راست شان سوراخ بود . می دانم ! بد راه می روم ... جوراب سحر که ازش کش رفته بودم هم بود. آن بلوز قرمزی که دوست داشتم برای مناسبت خاصی بپوشمش ... چندتا لباس چرک را ناشیانه قایم کرده بودم به هوای بعداً ! روسری کرم رنگم را که شبیه تازه عروس هاست پیدا کردم ! ...
مابین یک کوه لباس دست و پا می زدم ... همه شان با تن من آشنا بودند، همه شان همدیگر را می شناختند، همه شان بوی خاطره می دادند ... شلوار جین سورمه ئی ام مرا بدجوری یاد آن دل درد انداخت ! جوراب های پشمی پارسال ام تمام مرا برفی کرد ... دست بردم جلو ! تاپ نارنجی ام که آستین های چین دار دارد بی خاطره بود . انگار رسالتش نشستن بر تن من بود ...
همه ی لباس ها را مثل روز اولی که خریده بودم می پوشیدم و توی آینه نگاه می کردم . یک دور می چرخیدم و سراغ بعدی ...

                  

حالا یک دسته شان آماده ی شسته شدنند، یک دسته باید دوخت و دوز شوند، یک دسته توی کمد خوابیده اند ... من هم این جام ! توی دسته ی لباس ها !!! فرقی نمی کند بلوز، دامن یا شلوارکی بی رنگ ... مانده ام به هوای روزی که در برت بگیرم : باور کن !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:12  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
زندگی ام فین فینی شده ... مدام دستمال به دستم. عطسه ها رهایم نمی کنند . با این همه تغییر کرده ام. نه این که تغییر کردنم آشکار باشد و یا آن بداخلاقی معمول دوران مریضی خوب شده باشد : نه ! مثل همیشه وقتی مریضم بد عنق ام . به حرف کوچکی گریه سر می دهم و از این که بی تحرک بخوابم فراری ام اما این تغییری که مثل یک بو کشیدن دزدانه از گل های هدیه ئی است که برای من نیست، ناگهانی است ...
نه انتظاری دارم، نه تبی ، نه تابی ! غالباً این که مرجانی که من باشم آرام باشد و جوشش و خروشی در درونش نباشد نمی دانم باید نامش را خوب گذاشت یا بد ؟ اما هرچه باشد هیچ دوست ندارم تمام شود ! نه مثل همیشه دنبال هیجان می گردم، نه غروب ها دل ام هوس همراه می کند برای تماشای خورشیدی که دارد می رود جای دیگری از دنیا را روشن کند، نه حتی ذوق زده می شوم توی خیال ام از رویاهائی که هرگز اتفاق نخواهند افتاد ... همه چیز روال معمول و منظمی دارد. دنیا همان قدر نامهربان است با من که بود ! دوستان قدیمی سرجاشانند و دانشگاه غالب وقتم را پر می کند .
با این حال مثل سطح یک مرداب سنگین ، بی حرکتم . صبح ها زود بیدار می شوم ... کارهایم را نرم نرمک می کنم. ظهرها غالب اوقات توی سلف دانشگاه ناهارم را می خورم ، گهگاه چیزی پیدا می کنم تا گوش بدهم ... شب ها پیش از خواب خانواده ی تیبو را می خوانم و خیالم راحت است حالا حالاها ادامه دارد ... و مثل همیشه بغض نمی کنم چرا عمر من رو به درازا می رود ؟ ...

                     

تمام انتظارهای این جهان خاکی از من رخت بربسته، تمام اشاره های این هستی به سمت دیگری است، تمام خیابان ها خالی از قدم های ملتهب منند، پوست لذت با انگشت اشاره ی من از لذت جیغ نمی کشد، من  در حفره ی هستی جا خوش کرده ام و همه چیز را پشت سرم گذاشته ام .
خاطره هایم را تصاحب کنید، دستم را به گرمی فشار ندهید، آغوشتان را برمن ببندید، سقف چهاردیواری ام را برسرم خراب کنید، انکارم کنید، هرچه دارم از من بگیرید اما شما را به خدا در خانه ام را نزنید ... بگذارید در این اندوه بزرگ چشم براه هیچ دستی برای آوردن چراغ نباشم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط مرجان  | 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387
ترم پیش وقت دوست پیدا کردن که شد ما یک گروه هفت نفره شدیم . مابین این هفت نفر یکی از بچه ها از لحاظ پروژه و تحقیقات و مواردی از این قبیل حسابی به من متکی شده بود. خانوم محترم روزهای امتحان بارها و بارها من رو مشمول لطف بی کرانش کرد تا جائی که یه روز هرچی توی دل ام از پرو بازی هاش بود بهش گفتم . حسابی برآشفت و برای منی که قصد داشتم با گفتگو قضیه رو حل کنم رفت توی مد قهر !
برام مهم نبود ! نه از صحبت هاش لذتی می بردم ، نه تیکه های کلفتش که بارها دلم رو شکسته بود به دلم می نشست ، نه روحیاتش مثل من بود ... از همه ی این ها گذشته تجربیات به من ثابت کرده بود که باید دوستی که ذهنمو خسته می کنم رو دوست ندونم . خیلی سخته به جای این که از بودن با کسی به اسم "دوست" لذت ببری مدام از فکرت کار بکشی چرا اینو گفت ؟ چرا این کارو کرد ؟ چرا ؟ چرا ؟ ... رابطه ام رو باهاش کات کردم و خیلی راحت با 5 نفر دیگه دوستی ام رو ادامه دادم تا این که ترم جدید شروع شد .
اولین روز بهم سلام کرد و باهام دست داد . برام زشت بود حالت قهر داشته باشیم برای همین در طول روز سعی کردم روابط مون لااقل در حد یک هم کلاسی باشه اما اون به طرز عجیبی پس ام می زد !!! ناچار شدم تغییر حالت بدم اما اون رفتارش عوض شد . تصمیم گرفت هرموقع دوست داره از من سوالاتی کنه و بقیه ی مواقع حتی یک سلام و خداحافظی هم با من نکنه ! ...
تو این مابین متوجه شدم 5 نفر دیگه هم دل خوشی از خانوم محترم ندارند و ناچارند تحملش کنند . با این اوصاف من مجبورم حضورش رو مداوم تحمل کنم . بی اون که خسته بشه خودش رو می چسبونه بهمون . همش مجبوریم یواشکی قرار بذاریم بریم بیرون ، حرف بزنیم و بقیه ی موارد !
نکته ی جالب توجه برای من این جاست که این خانوم با وجود مشکلاتی که با من داره تموم توجهش روی منه ! کافیه من هوس کنم برم یه درسی رو حذف کنم ، کافیه ساعت کلاسمو عوض کنم، تصمیم بگیرم با استادم درمورد خاصی صحبت کنم ، اون وقت این خانوم انگار که عاشق بی قرار اینجانب باشه خیلی سریع همه ی این کارها رو می کنه تا با من باشه !!!
حالا برام جالبه بدونم آخه چرا ؟ چرا هرجا پا می گذارم باید کسی باشه که وجودم آزارش بده اما بخواد با من باشه؟ گاهی فکر می کنم شاید مشکل از من باشه ... این چه اتفاقیه که برای من تکرار می شه ؟!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:15  توسط مرجان  | 

سه شنبه شانزدهم مهر 1387
این که باهاش بشینیم روی اون تپه ی سبز و ناظری گوش کنیم و خنکای باد بزنه به لپامون، این که بشینیم توی راهروهای کلاس ها و همین جور که درخت ها سایه می اندازن رومون زل بزنیم به هم و از لذت اون لحظه ها سکوت کنیم ، این که انگشتامونو بچسبونیم به هم یعنی که بوس بوس ... این که باهم صحنه های عکاسی شکار کنیم ، این که توی اون کافه ی روشنفکرانه ! پرمگس دانشگاه با اون پسره ی هیز از فمینیست حرف بزنیم ، این که از فیلم های مورد علاقه مون با طمانینه حرف بزنیم ، این که از دوستی های داغون قبلی هم تعجب کنیم ، این که اون برام بگه عشق رو چه شکلی دوست داره ؟
 این که توی کلاس ریاضی مهندسی کلی به قیافه ام بخنده ، این که اداشو دربیارم و جفتمون قاه قاه بخندیم ... این که از موضوع مشترکی اشک به چشمامون بشینه ، این که جفت مون جونمون دربره واسه استاد معماری ، این که وقتی تنها می شیم به قول نجمه حرفای مهم مهم بزنیم ...
آره همه ی این ها بهم می گن که از بودن کنارش لذت عجیبی می برم . لذت داره وقتی لابلای کلاس ها با یه مخ تلنبار چائی سرمی کشیم حرفی بزنیم غیر از روزمرگی ... و برای همین است که دوستش می دارم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:20  توسط مرجان  | 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387
وقتی پیش از کلاس شی گرا داشتیم درباره ی سقط جنین با نگار شوخی می کردیم حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نمی کرد ساعتی بعد به جای برنامه سازی سیستم توی سینما اشک توی چشم هایم حلقه زده باشد. بابت زنانی که با اندوه زنانه ئی به سمت سقط جنین می رفتند ...
 فیلم اپیزودیک دعوت به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا یک فیلم اجتماعی با نگرشی تازه به مسئله ی تکراری حاملگی بود . حاملگی های تلخ شاید مناسب تر باشد برای زنانی که دوربین از فراز شهر هر بار به سراغ یکی از آن ها می رفت ...

                  

در این فیلم زنان درد می کشند. بابت نبض دومی که در وجودشان اعلام زندگی می کند اندوهگین می شوند . بابت مردی که نیمه ی دیگر آن نبض دوم متعلق به آن هاست درد می کشند. بابت جامعه ئی که می خواهند در آن با شکم های برآمده شان زندگی کنند درد می کشند . بابت زن بودن شان : درد می کشند ...
حاملگی برای هر کدام از این زن ها شبیه پتکی می شود تا بر سر زنانگی شان کوبیده شود. چه آن زن بازیگری که بابت شغلش نمی خواهد باردار شود و با دسیسه ی شوهرش ! باردار می شود ، چه آن یکی که هراسان است بابت دل خواسته ی شوهرش چه طور باید جواب کودکی را بدهد که از خانه ی کثیف سوسکی می ترسد، چه آن زن مسنی که برای اثبات مردانگی!!! شوهرش باید ریشخند دیگران را به جان بخرد ، چه آن زنی که برای به دست آوردن مهر شوهرش از زن دیگری عصاره ی مادر بودن قرض می گیرد ، چه آنی که نازاست اما با یک زندگی صیغه ئی که دوامش به نازائی اوست حاملگی تمام دوام را برباد می دهد .

                       

برخی از صحنه های فیلم به شدت تکان دهنده بود. برخی از صحنه های فیلم روای معصومیت کودکان در راه مانده بود که هردم انگار دل شوره داشتند آیا دنیا را خواهند دید ؟!!!
دل ام برای زنان وامانده می سوخت، دل ام برای کودکانی که همه چیز را ناخواسته به هم ریخته بودند می سوخت، دلم برای تمام خودمان می سوخت که زندگی مان این طور آمیخته به رنج است ! همیشه انگار باید این فاصله ی تردیدها را بدویم . تردیدهائی که خود ماها برای خودمان درست کرده ایم .
کاشکی کمی دیده هامان را باز کنیم . کاشکی باور کنیم هر زن حق دارد تصمیم بگیرد که کسی را از خودش تغذیه کند یا نه ؟ باور کنیم هر زن حامله ئی دارد یک زندگی حمل می کند و مگر زندگی کم است ؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط مرجان  | 

یکشنبه هفتم مهر 1387
چیزهائی دارم که فقط و فقط برای خودمند و من می توانم با لذت تکرار کنم : منحصر به فردند فقط برای من و نه هیچ کس دیگر و از فکر این که هیچ انسان دیگری از بین این همه انسان دیگر نمی تواند آن چه من دارم را لمس و حس کند درگیر حس خاصی می شوم که شاید از بس آدم دیگری نداشته اسم هم ندارد ...
امشب درگیر همان حسم ... می گویم درگیر چون جور خاصی است و مرا درگیر خودش می کند . شاید شبیه آن مثال تکراری بچه ی گربه و کلاف !
این طور می شود که هتل کالیفرنیا را ته زیاد می کنم و با چشم هائی که از زور خستگی نیم باز است گهگاه به صدائی که به زور خودم می شنوم همراهی اش می کنم ... این حس فقط برای من است ! و یا می توانم قسم بخورم اگر کس دیگری باشد که این لحظه را تجربه کرده باشد هرگز پاهایش را روی میز ولو نکرده و یا اگر به فرض این کار را کرده باشد امکان ندارد تخم چشم چپش دردآلود باشد و سرش از ناحیه ی سمت راست درد کند . اصلاً فرض کنیم که این ها هم اشتراکی باشد آن تاول گنده ی انگشت کوچکه ی پای راستم چی ؟ ...
کی می تواند ادعا کند من چه کیفی می کنم چشم هایم را ببندم و با نوک انگشتم روی پیشانی ام بنویسم : باش ، چه قدر متمایزم می کند ؟ یا اگر کسی بوده باشد نخواهد دانست که هماندم چه حسی به آم دست می دهد که کف پایش را بچسباند به دیوار یخی که از کف پایت سرما می زند به پوستت و تکرار می کند : باش ... باش ... با ... باش ... ش ... ش

                  

کسی را نمی شناسم که اندازه ی من اندوهگین شود ساعت 7 باشد، صبح پائیزی باشد و از مدرسه ی نزدیک خانه صدای دعای فرج از مدرسه به گوش برسد و همان دم از خواب پریده باشد ...
بعضی چیزها هستند که نه از آن جهت که خوب اند از آن جهت که تنها برای من اند دوست شان می دارم . نقطه ی آغاز شاید اثر انگشتم باشد و انتهایش می رود تا ناکجا آباد . می رود تا بغض هایم، تا لذت هائی که مثل یک دسته فلفل می افتند به جان شقیقه هام تا گر بگیرند و من همان دم فکر کنم بوی یاس می آید ! بو بکش ... شاید چیزی داشتی برای خودت که انگار آدم ها به اندازه ی چیزهائی که برای خودشان دارند از تنهائی شان لذت می برند .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط مرجان  | 

چهارشنبه سوم مهر 1387

امروز تقویم برای من حرف دیگری دارد . نمی دانم آدم باید روز تولدش بخندد و یا سخت گریه ؟ ... می دانم ! مدت هاست که می دانم برای رنج کشیدن زاده شده ام، برای دوست داشتن ... مقاومت چرا ؟ رنج می کشم ، اشک می ریزم و دوست می دارم بی آن که مطالبه ئی باشد. دارم عادت می کنم . از همیشه رام ترم . دیگر مقاومت نمی کنم که به ضرب و زور دل خوشی هائی که می آیند و می روند زندگی بسازم که زندگی ساختنی نیست . زندگی شاید بیش از آنی که بگذارد بسازی اش تو را می سازد ... شاهدش همین سالی که گذشت. شاهدش آن مرجانی که سال پیش می نوشت و الان من او نیستم . چه راست می گفت هراکلیتوس : " تنها یک بار می توان در هر رودخانه شنا کرد." حالا دیگر من همان مرجانی نیستم که سال پیش توی رودخانه ی زندگی پا گذاشته بود ...

سیلی خوردم : نه یکی نه دوتا : زیاد ! زمین خوردم ، ضجه زدم ، عشق ورزیدم، عادت کردم، دل بریدم، گسستم، وصله زدم و یاد گرفتم دانه دانه ی اشکم را دوست بدارم که اشک ها از عمیق ترین حفره های وجودم نشات گرفته اند، که اشک ها می گویند هنوز نخشکیده ام . هنوز صبح ها پیش از آن که بیدار شوم لبخند می زنم . گاهی طنز غمگینی اتفاق می افتد و ناچار می شوم انگشت سبابه ی دو دستم را بگذارم گوشه ی لب هام تا به خنده باز شود ... تا هنوز صدای خنده های خودم را بشنوم که وقتی می شنومشان انگار یک عالم دختربچه دارند سنگ هاشان : سنگ های مرمری شان را می زنند به تعداد خانه ئی که می خواهند سنگ را به آن پرت کنند روی زمین تا لی لی بازی کنند !


                   


برای خودم Birth of land شهرداد روحانی را می گذارم . نمی خواهم فکر کنم چی به دست آورده یا از دست داده ام ! نمی خواهم فکر کنم توی این سالی که گذشت چه کرده یا نکرده ام . نمی خواهم آمار و ارقام برایم نمودار رسم کنند تنها دوست می دارم دراز بکشم روی تختم که این روزها آفتاب نیمه جان پائیزی رخوت آلوده اش می کند . دوست می دارم دراز بکشم و به صداهائی که از درونم با من حرف می زنند گوش بدهم ... دوست می دارم آرام و بی صدا بمانم تا زندگی بسازدم . لازم نیست مسجمه ی آزادی از من بسازد . برای من همین بس که دوام می آورم ، همین بس که به محبت دستم را بفشارند، بس است مرا که یک عالمه آهنگ هائی که دوست می دارم بریزم روی ام پی تری ام و ساعت ها راه بروم و نگران نباشم که چقدر ذات آدم ها تنهاست . که چقدر پائیزها زود می روند ... من که مرجانم ! به قول ساراماگو : " چهره ها عوض می شود اما نام ها ثابت می ماند." نام من : مرجان است و می ماند . نامی که از پس آن دختری با خرده دل خوشی هایش ، خرده داشته هایش سرک می کشد تا در آن حوالی خدایش را بیابد و ذره های صدایش توی هوا باقی می ماند وقتی فروغ می خواند، وقتی یواش یواش با خودش آوازای زمزمه می کند ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:13  توسط مرجان  |