جدی بگیرش
کاری که فی المثل یک سنجال می کند
بی این که از بیرون و آن سو ترک انتظاری داشته باشد
تو را جز زیستن کاری نخواهد بود
زندگی شوخی نیست
جدی بگیرش
اما بدان اندازه جدی که
تکیه کرده به دیوار فی المثل، دست بسته
یا به جامه ی سفید و عینکی بزرگ در آزمایشگاهی
بمیری تا دیگر آدمیان بزیند،
آدمیانی که حتی چهره شان را ندیده ئی ؛
و بمیری در آن حال که می دانی
هیچ چیز زیباتر، هیچ چیز واقعی تر از زندگی نیست
جدیش می گیری
اما بدان اندازه جدی
که به هفتاد سالگی فی المثل، زیتون بنی چند نشا کنی
نه بدین نیت که برای فرزندانت بماند
بل بدان جهت که در عین وحشت از مردن به مرگ باور نداری
بل بدان جهت که در ترازو کفه ی زندگی سنگین تر است

خواندن شعر زندگی از ناظم حکمت در این روزها برآنم می دارد تا با همه ی امیدی که از همه شسته ام از خودم امید داشته باشم سنجابکی باشم که زندگی را جدی می گیرد ! نه به آن اندازه که جدیتش از این آدم های شسته رفُته ی با آرزوهای تکراری ام کند . آن گونه که هنوز دل ام پر بکشد برای آن که بروم توی سوپر سر کوچه و بپرسم : بستنی خانواده ی میهن دارید ؟ کاکائوئی ها ...






