دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
پینوشه ها می روند، جز یاد منفورشان که مرتب تکرار می شود به بدی لابد نباید چیزی بماند ... اما از این پینوشه های تمام نشدنی که ویکتور خاراها می آیند تا نشان بدهند ماندنی نیستند زخم های عمیقی می ماند ! روزهای تاریک انسان های بی گناهی که در اسارت ظلم اینان رو به زوال می گذارد ...
اشک چشمانم را پر کرده ... دل ام می سوزد ! دل ام برای تمامی انسان هائی که نتوانسته اند خودشان باشند می سوزد. تمام آنانی که فقط جرات دارند توی تاکسی با راننده های تاکسی از توانی که دارد تمام می شود حرف بزنند، آنانی که رقاصه ی بی چون و چرای این پینوشه ها می شوند تا برقصند : برقصند : به ساز ناکوک ظلم !
قلبم فشرده می شود. دست بر روی قلبم می فشارم تا ضربات بی نظمش را زیر دستانم حس کنم. حس کنم که هنوز خارای وجودم می طپد . هنوز می داند در این بازاری که انسان ها مفت مفت خرید و فروش می شوند : نفروخته امش ...
دوست خوبم نویدار ترانه ی زیبائی را از زبان اسپانیائی ترجمه کرده که من آن را از
وبلاگش این جا می گذارم تا هنوز صدایش را بشنوم که از پس روزهای رفته می خواند ...

مانیفست Manifesto
برای خواندن نیست که می خوانم
و نه برای صدایی خوب،
می خوانم چون گیتار پر احساسم
قلبی زمینی دارد
و بالهایی چون کبوتری کوچک.
و چون آب مقدس است،
که دردها و شادی ها را تعمید می دهد.
ترانه ی من راه خود را یافته است،
همان گونه که ویولتّا می گفت،
گیتار کارگر
با عطر بهار.
چون گیتار من از آن ثروتمندان نیست،
و به کار آنها نمی آید .
ترانه من برای بالا رفتن است
و رسیدن به ستارگان.
چون این ترانه احساس دارد
آنگاه که در رگهای آنهایی می تپد
که هنگام مرگ سرود حقیقت را می خوانند.
نه نوازشی کوتاه
و نه شهرتی بیگانه
سرنوشت ترانه ام چکاوکی است
تا قلب زمین.
آنجا که همه چیز پایان می یابد
و آنجا که همه چیز آغاز می یابد
ترانه ام شجاعت نشان داده است
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
و همواره ترانه ای تازه خواهد بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:14  توسط مرجان
|
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
یک کاسه ی چینی گل سرخی برمی دارم. پر از انگورش می کنم. می گذارم روی پاهام و خوب نگاه شان می کنم. انگور از آن میوه های خاص است ... وقتی انگور می خورم می توانم با هر دانه اش یک فکر جدید کنم. وقتی زیر دندانم می ترکد ذرات لذتی که توی دهانم پخش می شود را مزه مزه کنم و دانه هایش قرچی زیر دندانم هو می کشد که همیشه در لذت ها رنجی زاده می شود. جائی در کمین نشسته تا سراغت بیاید ...انگور بعدی را به دهان می گذارم . در سکوت خانه صدای ترکیدنش را می شنوم ... انگار که قاعده ی بازی است. اوج لذت لحظه ی انفجار است و زائیده شدن رنج .

با این همه اگر از آن نقش اول هائی باشی که بلدند خواننده ها را دنبال خودشان یک عالم صفحه ی طولانی بکشند خوب می دانی چطوری دانه های درشت انگور را به موقع از زیر دندانت بکشی بیرون و قورت بدهی ! به موقع وقتی داری از گریه تکان می خوری آن شعله ی آرام توی وجودت را حس کنی، وقتی لذتی می بری بی آن که رنج ات را ،اندوه ات را پس بزنی قورت اش بدهی ...
انگور بعدی را به دهان می گذارم بی آن که بدانم چرا وقتی نمی خواهم بکارم شان باید قورت شان داد؟ شاید برای آن که از استقامت رنج ها توانی یابم برای دانه ی بعدی ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:27  توسط مرجان
|
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
صدای باد شدید میان برگ درخت ها مثل صدای موج های درهم دریاست ... از زیر پشه بند درخت ها را نگاه می کردم که چطور می لرزند و تکان می خورند. همین طور که نگاه شان می کردم چشم هایم گرم شد . با صدای قطره های باران از جا پریدم .

پاهایم را از زیر پشه بند گرفتم زیر باران ... قطره ی اول : قطره ی دوم ! و با قطره ی سوم خزیدم بیرون. دراز کشیدم روی کاپوت ماشین و بی خیال از خاکی که داشت موها و لباسم را به خود آلوده می کرد قطره های باران را توی هوا قاپ می زدم ! دوست داشتم حالا که خیلی ها خواب اند تمام سهم شان نصیب من شود و تمام آن ابرهای ملول و مبهم تمام تن مرا خیس کنند ! خیس که می شوم توی خودم رسوب می کنم ... هی ته نشین می شوم توی هستی : هی می شوم ... آن وقت این قدر بهانه ی دل تنگی توی این دنیا را نمی گیرم. می شوم یکی از قطره هائی که دورتادورشان عالم دارد می رقصد ... و با هر نزولی بار دیگر قطره ئی در اوج ! چشم هایم را می بندم ... چیزی نمی خواهم جز تکرار این لحظه ! کاشکی یک دستور مثل داپلیکیت بود تا تمام عمرم را پر از قطره کند .
قطره های لرزان باران وقتی توی باد می چرخند ... قطره های باران وقتی با تماس با پوست تنم صدای کشدار لذت می دهند ... قطره های باران مرا می شویند ... تمام نگاه هائی که به من چسبیده را! انگار که بیست و چند سال است زاده شده ام و هنوز کسی مرا ندیده باشد! انگار که بعد این همه سال با هیچ کس دست نداده باشم، آغوش کسی را ندانسته باشم، حرف کسی توی گوشم نباشد ... انگار که باز زاده شوم در این کره ی خاکی که تنها بوی خاک باران خورده اش خرامان ام می کند : انگار !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:57  توسط مرجان
|
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
چیز خنده داری یادم آمده است. یادم آمده 14-15 ساله که بودم تازه فهمیدم فولکلور یعنی چه ؟ خوشحال و سرمست از این ژانر جدید قلم و کاغذ به دست گرفتم و یک فولکلور اساسی درباره ی یک جفت ماهی عاشق پیشه نوشتم. فکر می کردم فولکلور را باید شبیه داستان های کودکان نوشت!!! جملاتم را با قافیه های آبکی سرهم بند داده بودم و چه کیفی می کردم که استعداد جدیدی را در خودم پیدا کرده ام. وقتی سپیده که آن روزها منتقد نوشته های من بود آن را خواند کمی توی آن قافیه ها دست برد و کلی هم آفرین آفرین چاشنی اش کرد و این طوری شد که من با یک عالمه غرور و نخوت به خودم اجازه دادم دست نوشته ام را تحویل استاد بدهم تا پوزخند بزند که : این کجایش فولکلور است ؟ بیشتر به یک داستان عشقی کودکانه برده !
برگه ها را پاره کردم و فکر کردم مرا چه به فولکلور لعنتی ؟ باز نوشتم . از همان رمان های نیمه کاره ئی که جلسه ی نقدش عصرها با سپیده برگزار می شد نوشتم. منتقد بودن مان هم دست کمی از نویسندگی مان نداشت. کافی بود دقت کنی آخرین داستانی که خوانده ایم چه بوده ؟ تمام رنگ و بوی داستانی که خوانده بودیم لابلای خطوط نوشته مان جار می زد ... یادم نمی رود داستان سپیده را که مدت ها فکرم را به خودش مشغول کرده بود. دائی دختره عاشق خواهرزاده اش می شود و فقط دائی می داند که دختره واقعاً مال خواهرش نیست ... از آن درام های هندی که حسابی توی آن سن و سال جذب مان می کرد ...

چند روز پیش خیلی اتفاقی فکرم پر کشید به آن سال ها ... به تمام لذتی که با هر زمان خالی برگه ئی پیدا می کردم تا بنویسم. خنده های هم شاگردی هایم یادم نمی رود وقتی زنگ تفریح ها با چه ذوقی داستان ام را می نوشتم که صدها نویسنده ی دیگر آن را نوشته بودند : سفر با ماشین زمان ... فقط اسامی قهرمان ها و رنگ و لعابش فرق می کرد اما آن روزها می نوشتم ... ذوق داشتم ، امید داشتم و باور داشتم خانم حاتمی راست می گوید من یک نویسنده ی تمام عیار می شوم !
این روزها باز حال و هوای آن ایام به سرم افتاده ... لذتی نیست مگر ور رفتن با طرح های نصف نیمه و حالا دیگر نمی خواهم که ژول ورن ، جک لندن و یا حتی مارک تواین شوم . حالا رویاهایم عوض شده اما کی باور می کند من همانی ام که دلش برای عصرهای جلسه نقد دونفره با طالبی های آب دار لک زده باشد ؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:40  توسط مرجان
|
یکشنبه دهم شهریور 1387
من با آقای فاکنر به شدت موافقم : هرگز نمیدانم عقيدهام ،درباره يك موضوع چيست مگر زمانی كه نوشته خودم .درباره آن موضوع را بخوانم
تمام تلاشم را خواهم کرد که امشب هیچی نخوانم ! نه کتابی به دست می گیرم، نه گوگل ریدرم را باز می کنم و نه حتی وبلاگ کسی را می خوانم ... زیادی خواندن آن قدر پر کلمه ام می کند که برای نوشتن دچار مرض کلمه زدگی بشوم و کلمه ها مثل یک دسته ی زنبور گیرم می کشند توی یک فضای بسته ی تاریک تا آن قدر نیشم بزنند که تمام ذهنم باد کند و حالتی پیدا کنم شبیه امشب ...
پی نوشت :
این را نوشتم بدان سبب که عقیده ام را راجع به انبوه کلماتی که دیوانه وار توی سرم قل قل می کنند را بدانم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:3  توسط مرجان
|
جمعه هشتم شهریور 1387

"رستوران سنتی نقش جهان میدان امام اصفهان"
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:39  توسط مرجان
|
جمعه هشتم شهریور 1387
آقا شما چند شبی است مثل خوره به جان فکر ما افتاده اید و نمی گذارید بخوابیم. جان مادرتان مرا رها کنید! من یکی فقط یک مرجان از نوع ساده ی ساده هستم که عرضه ندارد شبیه شما فکر کند. باور کنید آقای لوئی فردینان سلین اگر شما ولم کنید و از توی این کله ی وامانده ی من بیائید بیرون من به راحتی یک دستاویز برای ذهنم پیدا می کنم و مثل یک خرس واقعی تا لنگ ظهر می خوابم !

برای امشب یک برنامه ی خوب تدارک دیده ام . یک قایل صوتی از رویای بابل براتیگان گیر آورده ام، قول دورنمات را گذاشته ام کنار، ایوان را برای خودم تسخیر کرده ام و خلاصه بگذارید زندگی ام را بکنم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25  توسط مرجان
|
چهارشنبه ششم شهریور 1387
در دنیائی که ما زندگی می کنیم تعصب مثل خوره به جان مان افتاده است. نه این که فکر کنی تعصب ناموسی یا مذهبی اتمام کارست : نه ! تعصب مثل یک اپیدمی در تمام اقشار جامعه مان منتشر شده و هرجا به شکلی دارد دهن کجی می کند. فرقی نمی کند در چه کسی و کجا و چه طور ؟ بهرحال انکار کردنی نیست دشمن خلاقیت این تعصب هاست که یک چهارچوب و خط قرمزهائی را تعریف می کند که پا گذاشتن از محدوده ی خط قرمزها معنا ندارد. وقتی باور کردی فقط یک سبک زندگی می تواند درست باشد تعصب داشته ئی ، وقتی فقط نوع خاصی حکومت را عادل دانسته ئی تعصب داری، وقتی بر دین خاصی پافشاری کردی تعصب داری، وقتی تنها نوع خاصی که خودت می پسندی لباس پوشیدن را جایز دانستی تعصب داری و غیره هائی که از بس زیادند آدمی دل گیر می شود ...
محسن نامجو در این میانه یکی از کسانی بود که این تعصب ها را نشانه گرفت . با سبکی متفاوت از آن چه گوش هامان بدان عادت کرده نوع دیگری از موسیقی را به ما نشان داد. مهم نیست که موسیقی او در چه رده ئی قرار می گیرد و آیا به قول برخی اصلاً در دسته بندی ها واقع می شود یا نه ؟ مهم این ست که ما باور کنیم با وجود آن چه ما دوست می داریم چیزهای دیگری هست ...

ساختارهائی که ما تعریف کرده یم الزاماً درست نیستند. دنیا پر از تجربه های تازه است. چه اشکالی دارد همان طور که با ترکیبات جدید غذاهای جدید می پزیم کمی ذائقه مان را برای موارد دیگر هم نوپذیر کنیم ؟ ما حق نداریم وقتی با دوستی غذا سفارش می دهیم بر دهانش بکوبیم که حق ندارد غذای غیر از ما بخورد ! پس چه طور دوست داریم صداهای متفاوت را خفه کنیم ؟
چه اشکالی دارد اشعار حافظ را طور دیگری گوش کنیم ؟ چه ایرادی دارد
قرآن را با لحن و بیان دیگری بشنویم ؟ چرا خفه کنیم صدائی را که عربده می کشد گاهی به جای چهچه ؟
پی نوشت :
این پست را در واکنش به خبری که در خبرگزاری قرآنی ایران درج شده بود نوشتم. بر طبق این خبر عباس سليمی، خادمالقرآن و چهره شناختهشده قرآنی، از محسن نامجو به دليل قرائت توهينآميز آياتی از قرآن و انتشار آن، به دادستان عمومی انقلاب شكايت كرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:22  توسط مرجان
|
چهارشنبه ششم شهریور 1387
امروز هربار زل زدم به مانیتور اتفاقی افتاد که مجبور شدم بلند شوم بروم پی کارم. بار اول خط تلفن قطع شد و تا درست شدنش کلی طول کشید و بار دوم برق در بدترین موقعی که امروز قرار بود برود رفت و تا همین چند دقیقه ی پیش هم پیدایش نشد ... برق جزو آن دسته ی لیست بلندبالای لعنتی هائی ست که وقت شناس نیست دیگر.
چاره ئی نیست این جور مواقع ! خداحافظ گاری کوپر را برداشتم و روانه ی آشپزخانه شدم. خدا را شکر مامان نبود تا مثل وقت هائی که برگه ئی از جزوه ام را می برم سر سفره چشم غره برود ... توی ذره نور لامپ توری ها در حالی که غرق جذبه ی قلم نویسنده بودم شام امشب را هم سر و صورت می دادم ... همین طور که کار می کردم جمله های مابین جس و لنی توی ذهنم دوباره و دوباره تکرار می شد !
گاهی از بس توی آن ذره نور به خط های از پی هم نگاه می کرم سرگیجه می گرفتم اما لذت عجیبی داشت این که مابین هر چند پاراگراف مجبور می شدم کار دیگری انجام بدهم . سیب زمینی خرد کردن با فلسفه می شد، جلزجلز شان وقتی داشتند سرخ می شدند ... همه چیز کلمه می شد هرچند لنی توی فکرم تکرار می کرد که رابطه اش با کلمه ها هیچ خوب نیست . توی سکوت و تاریکی بعضی جملات را بلند می خواندم ... فصل دهم را تا توانستم کش دادم و توی جملاتش غلت زدم. شوخی که نیست حسابی خوشم آمده بود و این که دوباره چنین موقعیتی ایجاد شود تا جمله های به این قشنگی را بتوانی خوب توی ذهنت بجوی ممکن بود دیگر به این سادگی ها پیدا نشود...
همه جا غرق نور شد ! سر بلند کردم . غذا آماده بود و من لای برگه های کتاب هنوز داشتم کیف می کردم . حالا هرچه هم طومار بنویسند آدم در لحظه فقط باید یک کار را بکند ، آدم باید از کاری که می کند و فقط همان کار لذت ببرد ... من همه ی شما را پشت سر می گذارم و اگر فرصتی دست بدهد باز هم این طوری کتاب خواهم خواند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:13  توسط مرجان
|
دوشنبه چهارم شهریور 1387
سیزده ساله بودم. آن روزها عادت داشتم هربار که می رفتم توی اتاق شهرزاد از کتاب هایش یکی را بکشم بیرون و ببرم بخوانم. یک روز نوبت تو رسید. آنه فرانک عزیزم من آن روزها همسن و سال خودت بودم که نوشته های تو را پیدا کردم. تمام عطشم این بود که صفحه ی بعد را بخوانم تا بدانم آنه ی من چه بر سرش خواهد آمد ؟ با تو می ترسیدم، با تو گرسنگی می کشیدم، با تو بلوغ ام را حس می کردم، با تو از عدم تساوی انسانی رنج می بردم و عاشق آن پسرکی می شدم که تو عاشقش بودی !
وقتی بعد از گرسنگی غذائی به تو می رسید شادمان می شدم، وقتی بعد از هراسی بزرگ آرام می شدی : آرام می شدم ... من هم توی آن زیرزمین با تو بودم، من هم لابلای امیدهای تو زندگی می کردم ... دروغ نگویم از همان روزها میل شدیدی برای نوشتن خاطره ها به جانم انداختی. باید بگویم تو برای من هیچ وقت نمردی ... همیشه با یک عالم امید و زندگی داری می نویسی آنه ...

من اما ساعت ها به تو فکر می کردم، به آن دو سالی که با امید توی آن خانه محبوس بودی و به آزادی فکر می کردی. آنه تو می گوئی من با امیدهایم توی این خانه ی محبوسی که اینقدر بزرگ است سرانجام به کجا می روم؟ به کوره ی آدم سوزی ؟؟؟!!!
پی نوشت :
مابین وبگردی هایم
اینجا را پیدا کردم که مرا سخت به یاد آنه فرانک انداخت.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:10  توسط مرجان
|
دوشنبه چهارم شهریور 1387
چیزی نمانده تا ناهار آماده شود. زهی خیال باطل ... انگار تعطیلاتی در کار نیست. صبح مجبور شدم با عجله بروم چندتائی کار بانکی انجام بدهم. سخت ترین کارها برای من کارهائی است که به بانک ختم می شود. شبکه هائی که مدام قطع می شوند، شعبه هائی که همه شلوغند، آدم هائی که همه طلبکارند ... همین طور که توی صف بودیم تمام فکرم توی قابلمه ی روی گاز بود، توی آن لیست خریدم ... کارمندهای بانک ماست تر از آنی هستند که مقابل حرص و جوش مراجعین تکانی به خود بدهند . یک مرد گنده ی شبیه حسن کچل که پشت سر ما بود می خواست نوبت دخترک را بگیرد . نمی دانم چرا این قد از قیافه اش وحشت می کردم اما آن طور جلویش ایستادم تا دختره حرفش را بزند ...
چندکیلو گوجه خریدم ... وقتی به فروشنده ی سبیل در رفته گفتم یک پلاستیک بهتر بدهد با اطمینان گفت : پلاستیکا آمریکائیه خانوم خیالت تخت ... و در مقابل اصرارم با اکراه یک پلاستیک دیگر بهم داد. مانده بودم آمریکائی بودن یک پلاستیک را از کجایش درآورده مردک ... بدوبدو با لیلا رفتیم توی صف نانوائی. وقتی پرسیدم نان دانه ئی چند فروشنده ابروهایش را بالا داد و جوابم را جور سردی داد. انگار جای تهوع دارد دختری به سن و سال من که لابد هروز نان می خورد حتی نمی داند نان چه قدر است ؟ ... نان ها را چپاندم توی کیفم. یک عالم پودر لباسشوئی گرفتیم. رب هم خریدم ... لیلا گهگاه زیرچشمی نگاهم می کرد و می خندید ... راست می گفت دیدن من توی آن حالت خنده دار هم بود . حالتی غیر از من که غالب اوقات دارم سخنسرائی می کنم حالا با آن پلاستیک های خرید و عرق ریزان ...

خانه که رسیدم بدوبدو مرغ ها را سرخ کردم. گوجه ها را رنده کردم ، فلفل ها را چیدم کنارش ... لیلا اس ام اس زد که یادت نرود نان های توی کیفت را دربیاوری. سراسیمه نان ها را درآوردم . حالا انتظاری نیست مگر آن که غذا آماده شود تا بخوابم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:17  توسط مرجان
|
یکشنبه سوم شهریور 1387
تمام آن شب هائی که از زور خواب پشت هم قهوه سر می کشیدم و سرم را زیر شیر آب می گرفتم به صبح های بعد از سوم شهریور فکر می کردم. به این که تا لنگ ظهر بخوابم ... به این که چه لذتی دارد این قدر بخوابم که با عطر ناهار بیدار شوم. کتاب هائی که وسوسه ام می کردند را از جلوی چشمم برداشته بودم، شبکه ی GEM تعطیل ... قرار صبح های جمعه و فیلم و افسانه : تعطیل ... اصلاً من که حق نداشتم فیلم Crash را که بی تابم برای دیدنش ببینم . من که حق نداشتم به چیزهائی که توی ذهنم می چرخیدند فکر کنم ... من فقط باید فکر می کردم وقتی فقط چند ساعتی تا صبح مانده و هیچ کدام از این کانورتوهای لعنتی نمی توانند مقاله ام را پی دی اف کنند چه نوع خاکی باید توی سرم بریزم ؟ چه کار کنم وقتی وردم قاطی کرده و برای ارزیابی دقیق استاد از فواصل حاشیه ها و فونت ها چه کنم ؟ ... چه می شد کرد وقتی 1 ساعت مانده به امتحان رایتر لیلا بازی درآورده بود؟
تمام آن لحظات به زنده ترین نحو ممکن جلوی چشمانم رژه می روند. تمام لحظاتی که مثل یک کام توی آقتاب مانده هی کش پیدا می کرد. صد بار گریه می کردم ، صدبار قهر می کردم و تا دلت بخواهد حرص می خوردم از آن همه مهمانی که فقط آن روزها سیل شان سرازیر شده بود خانه ی ما ... حتی حوصله ئی نبود خودم را توی آینه ببینم ... صبح ها وقتی صدای زینگ زینگ بیدار باش توی گوشم می پیچید چندباری زمین می خوردم تا بیدار شوم ... چهره های رنگ پریده و شب نخوابیده ی بچه ها دست کمی نداشت .
امتحان که می دادیم عزای امتحان بعدی را می گرفتیم و تنها دلخوشی مان آن هویج بستنی هائی بود که بعد از امتحان و با صحبت هائی فقط برای امتحان می خوردیم . دل خوشی ها فقط موکول می شد به بعد از سوم شهریور...
سوم شهریور ! تو آمدی بالاخره ... حالا من قول می دهم تمام این برگه های چرک نویسم را از وسط اتاقم جمع کنم، قول می دهم لباس هایم را مرتب توی کمدم بچینم ... آن کپه کپه های دستمال های اشکی را جمع می کنم، می خوانم ... تازگی ها "خداحافظ گری کوپر" را گرفته ام با "اهل غرق" ... می نویسم ... باید کلی با خودم فکر کنم ، باید اکانت اینترنتم را که درست همین امروز تمام شد شارژ کنم ، باید یک روز عصر بروم تمام آن خیابان هائی را که توی سرویس بعد از امتحان دلم هواشان را می کرد : گز کنم ... باید یکی از همین شب ها بروم توی ایوان و یک دل سیر ماه را نگاه کنم ، باید آره باید یک لیست تهیه کنم ... اما همه ی این ها به اندازه ی روزهائی که دل نگران چیزی نیستی و عصرها دراز کشیده ئی به آسمان نگاه می کنی لذت ندارد ... لذت ندارد اندازه ی این ...
پی نوشت 1:
امروز را ثبت می کنم چون مدت ها منتظرش بودم ...
پی نوشت 2 :
حالا دیگر مثل دختربچه های لوس و بی طاقت نیستم، آشفته هم نیستم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:14  توسط مرجان
|
جمعه یکم شهریور 1387
عباس و ریحانه ی عزیزم، این که تصمیم گرفتید سقف تان را یکی کنید و عشق دیرینه تان را آشکار کنید خبر مسرت بخشی بود تا قلبم پر از شادی شود. امیدوارم در تنگنای کوچه ی باریک زندگی دو نفره نه دیوارها خاک آلوده تان کنند و نه دیگرانی که در این کوچه رهگذرند ...
یاد نادر ابراهیمی افتادم که جائی گفته بود : " من وقتی ازدواج کردم سه تا کتاب کم حجم نوشته بودم، نه کودک شناس بودم، نه فیلم ساز بودم، نه ایران شناس ... " حالا شما دوتا نه که ایران شناس شوید یا چیزهای دیگر اما بی نصیب مگذارید همه ی لحظه هاتان را از رشد : دوشادوش هم .

این جا دور از شما من شادمانم ، اشک شوق بر چشمانم نشسته و خنده دار است که دوست دارم پای بکوبم برای شادی شما تنهائی...
یادتان باشدها قرار است من بیایم خانه ی شما اتراق کنم ! یادتان نرود قرار است بچه هایم را خانه ی شما سروسامان بدهم ... زیر قول تان نزنید ها !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:26  توسط مرجان
|