تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
         

کجا نشسته ای تو ؟ روی کدام سنگ ؟
 با کی یکی شده ای ؟
که سنگ پایاب اند این ستاره ها
تا پا بگذاری بر یکی
 و خیز بزنی به آن طرف قرن های نوری
من خیز خواهم زد
تو خیز زده ای
 روی کدام سنگ نشسته ای تو بر لبه ی مارپیچ کدام سحابی ؟
بزغاله های تو علف کدام آسمان خدا را می چرند
در امتدا کدام نی لبک ؟
در امتداد دوازده دهان تاریک
زنگوله و ترانه در هم حلول می کنند و گیاه
 به شکل سبز هلال جوانه می زند از آفاق سنگ
روی کدام سنگ نشسته ای تو
با کی یکی شده ای ؟
تا خیز بزنم
من هم از پایاب همین کوکب
به سمت حضور بدوی تو و
با تو یکی شوم ؟


منوچهر آتشی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
کسی که به خودت جرات می دهی تمام کثافت کاری هایت را رنگی رنگی کنی و بگوئی مرجان از من رنجیده چون دستور بهش داده ام گاهی ! هی خانم خوش خط و خال من شبیه تو نبوده ام و نیستم . برای من عین تف توی صورت است که شبیه توئی باشم که بابت چندتا اسکناس عرعر گریه کنم ، هرگز مثل تو نخواسته ام سکوی!!! پر ابهت شغلی را داشته باشم که خودم همیشه توهم بزرگی اش را داشته باشم ... جمع کن بساط این دورنگی هات را . من دستت را خوانده ام .
این را هم بدان تا آخرین ذره ی وجودم پر از استفراغ می شود وقتی فکر می کنم ممکن است تو را ببینم. پس دیگر برای من پیغام نفرست که مرا ببینی ... تو اگر با من مشکل نداری من با تو دارم. من با دورنگی هات مشکل دارم، با دروغ هات، با آن گریه های اشک تمساحی ات، با عقده های تمام نشدنی ات ...
ادای آدم های مظلوم را درنیاور. حنای تو برای من یکی رنگی ندارد. من تو را خوب می شناسم وقتی خیال می کنی مخاطبت را حسابی تحت تاثیر قرار داده ئی . تو برای من مرده ئی و از تو فقط زخمی بر قلبم هست که یادم بیاورد آدم ها می توانند چه قدر حقیر باشند ...
تو عادت داشتی به تمام آدم های دوروبرت حسادت کنی. تمام آدم های این دنیا مزخرف بودند در مقابل ابهت چشم انداز تو! خیالت راحت ... من جا برایت باز کرده ام. تا می توانی بتازان ... تا دلت می خواهد برو جار بکش چه شغل سختی داری، چه قدر توی زندگی سختی می کشی، چه دختر روشنفکر و کتابخوانی هستی!!!! (این یکی از همه اش خنده دارتر می شود) ... برو برای خودت حسابی جهاز جمع کن و به ریش من بخند که یک قران دو قران هام را به جای لباس های باشکوه می دهم کتاب ... برو همه جا جار بزن من زیرکار در رو هستم و برو توی آن اتاق فارغ از وجود آدم ها هرگندی دوست داری بالا بیاور !
آره آره حالا می توانی بی خیال مرجان تا دلت خواست با عشقت! تنها باشی، حسابی خانم رئیس باشی، حسابی پیشرفت کن  ... تو آزادی که هر غلطی می خواهی بکنی و دیگر من دلهره ندارم که وقتی حرف می زنی صدای تو آن قدر بلند است که من شرمزده می شوم، رفتار تو با آدم ها آن قدر زشت است که من آب می شوم ...برو و هر جور دلت می خواهد زندگی ات را ادامه بده اما یادت باشد نه حق داری برای من پیغام بگذاری، نه حق داری با نزدیکانم حرف بزنی ... و این که : این که بار آخرت باشد مرا خواهر خطاب می کنی ...

پی نوشت :
- اگر می بینی ضمیر تو را با همه ی تقدس اش با تو به گند کشیده ام فقط برای آن که بود که حالی ات کنم پایت را بکش عقب ...

- مانده ام وقاحت تو چه قدر زیاد است. چه طور توانسته ئی توی چشم خواهر کوچک من نگاه کنی .

- اگر بابت آن همه بی شرمی ات توی گوشت نزدم و تف به صورتت ننداخته ام معنیش آن نبود که نمی توانم ... نخواستم ... پس فکر نکن میدان باز است تا بتازانی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:14  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیستم مرداد 1387
این روزها صحبت از "لایحه ی حمایت از خانواده" زیاد می شود. تمام کسانی که به استحکام خانواده اهمیت می دهند برآشفته اند. چرایش را این جا بخوانید. زنان دستپاچه اند. ذره حقوقی که داشته اند دارد به اسم خانواده له می شود. من اما فکر می کنم نوک پیکان این توهین تنها برای زنان نیست که مردان هم در معرض مستقیم این توهین اند !
آهای آقایان عزیز ... به شما توهین نمی شود وقتی از شما تصویری ساخته می شود که همیشه دوست می دارد در پی هوس های خود باشد ؟ کسی که زندگی اش صیغه کردن های بی ثبت باشد و جستن از گرمای خانه اش به خانه ئی دیگر و قانون ! با همه ی ابهت اش : پشتوانه ؟ ... شما تاب می آورید تنها در میل جنسی تان تعریف  تان کنند ؟ مرد بودن مساوی است با کشف راه های جدید برای ارضای خواسته های جنسی با پسوندهای شرعی؟! کسانی که معنی وفاداری و تعهد را نمی دانند !
پس عاطفه کجا می رود ؟ پس تعاریف و نظام ارزشی خانواده چه می شود؟ دیگر چطور می توان کسی را نامید"شوهر" یا "پدر" ؟ این مردان کلمه ی دیگری باید دست و پا کنند تا بتوان آن ها را به آن نامید. "خانواده" را باید از نو تعریف کرد. چه کسی می تواند خانواده ئی را خانواده بنامد که در آن یکی از طرفین هوای خانه های دیگر را داشته باشد؟

                 

صدای له شدن انسانیت را بشنوید ... انسانیتی که در جنسیت ها خلاصه شده ، انسانیتی که در غریزه می میرد، انسانیتی که در نبودش تمام شهر را پر از هرزه مردان و زنانی می کند که یادشان می رود غرور چه شکلی است ! می گویم زنان و مردان ... چرا که در مقابل مردانی که مجوز بیشتری دارند زنانی باید باشند ... زنانی که برشمارشان افزوده خواهد شد ... کودکانی که بی تعریف زاده خواهند شد .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:44  توسط مرجان  | 

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

توی اتاق کوچک نرگس ولو شدیم روی زمین. ملیحه من را بست به چراهای تصمیماتم، من ملیحه را به چگونگی زندگی اش، نرگس مثل همیشه نخودی بود وسط ما! کار کشید به روح ... به سبک زندگی... به عشق ... به زندگی مشترک ... به دین ... به کتاب ... به همه ی چیزهائی که همین طور می آمدند توی لب های ما کلمه می شدند.
لحظه ها تن تن گذشت ... مثل همه ی لحظه های خوب دیگری که می دوند می روند جائی که تو فقط فکر کرده ئی خوابشان دیده ئی! کار به جائی کشید که بساط قدیم ها شد. دیر بود و یک سی دی مثل همیشه داشت توی لحظه های آخر رایت می شد و نرگس همین طور که شلوارش را بدوبدو عوض می کرد تلاش می کرد به من ثابت کند دلیلی ندارد این طور با عقلم به دنیای بعدی فکر کنم !
تا بجنبیم رسیدیم قبرستان ... شلوغ بود. آدم ها با صورت هائی عادت کرده به مرگ، درهم و برهم به هم خوراکی تعارف می کردند. بوی مردن توی هوا پیچیده بود. ملیحه بیخ گوشم گفت : قلبم داره تن تن می زنه ... قلب من هم! توی سنگ قبرها دنبال اسم مهرنوش می گشتیم. پیدایش کردیم ... دور سنگش جمع شدیم ... مبهوت ایستاده بودم. نرگس کشیدم پائین. لابد دانست اگر رهایم کند مبهوت خواهم ماند. تا نشستم بغضم ترکید. صدای گریه ی ملیحه با فین کردن های من و نرگس توی هم می پیچید ! مهرنوش تو آن زیر بودی ؟ من که باور نمی کردم ...
چندبار بلند شدم و نشستم. خوب روی سنگ را نگاه کردم : خودش بود. چند بیتی هم شعر بود که ته اش به زود رفتی ختم می شد ! ملیحه زیرلب گفت : دعامان کن مهرنوش ...
درخت های گورستان توی باد تکان می خوردند. فکر کردم : چقدر گورستان ها شبیه هم اند ... چقدر آدم هائی که مرده اند عکس هاشان شبیه هم هست ... چرا مهرنوش عکس ندارد؟ یادم افتاد نرگس این طوری این جا را نشان کرده :قر85 ... خنده و گریه ام توی هم پیچید ...
بلند شدیم راهی شدیم. توی ماشین میان نرگس و ملیحه بودم. تنگ هم نشسته بودیم. بغض گلویم را می فشرد. مامان نرگس تلاش کرد چشم های اشکی مان را با خنده خشک کند. به تکه های قلبم فکر می کردم که هرکدامش پیش یکی از کسانی بود که از من دور بود ... به تمام آرزوهای مهرنوش که خاک شدن ...

                    


موقع جدا شدن باز بغضم ترکید. نرگس را بوسیدم ... ملیحه را بوسیدم ... جای بوسه های مرا بوسه های دیگران بر گونه هاشان خواهد شست. دویدم توی اتوبوس ... سرم را کردم توی پرده و گریستم ! یک دل سیر ... و غروب توی جاده را با چشم های اشکی نگاه کردم . وقتی هم رسیدم روی پل ایستادم و نورهای انباشته را دیدم که چطور چشمک می زنند آدم هائی هستند که نورها بابت آن ها داد می زنند : زندگی ...
مهم نیست چند سال دیگر زندگی می کنم. مهم نیست چندبار اشتباه کرده ام ... من لذت اندوهناکی کنج سینه ام دارم : دل من برای آنان که تکه های قلب مرا دارند تنگ می شود !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:23  توسط مرجان  | 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

مشهورترین کلبیان* دیوگنس (دیوجانس)، شاگرد آنتیستنس بود که در خُمی می زیست، و از مال دنیا ردا و عصا و کیسه نانی بیش نداشت.(بنابراین ربودن خوشبختی او کار ساده ئی نبود!) روزی کنار خم خود نشسته بود و از آفتاب لذت می برد، در این حال اسکندر بزرگ سراغش رفت. امپراتور در برابر او ایستاد و پرسید چه می تواند برای او بکند ؟ آیا چیزی می خواهد؟ دیوگنس پاسخ داد :"بلی، کنار بایست جلوی آفتاب را گرفته ئی ." بدین طریق نشان داد غنی تر و خوشبخت تر از بزرگمردی است که در برابرش ایستاده. یعنی آن چه را می خواست داشت.


* کلبیان معتقد بودند که خوشبختی حقیقی در مواهب ظاهری هم چون تجملات مادی، قدرت سیاسی، یا تندستی نیست. خوشبختی حقیقی در این است که انسان خود را از قید و بند این چیزهای اتفاقی و گذرا رها سازد. و از آن جا که خوشبختی در گرو این گونه چیزها نیست، پس می تواند در دسترس همه باشد. خوشبختی وقتی به دست آمد، دیگر هیچ وقت از دست نمی رود.

متن فوق برگرفته از کتاب "دنیای سوفی" اثر یوتسین گودر است . من قصدم صحت عقیده ی کلبیان و بررسی آن نیست. من فقط دارم فکر می کنم آن چه ما می خواهیم چیست؟ اگر آن را داریم حس خوشبختی داریم ؟ اگر نداریم آیا با بدست آوردنش خوشبخت می شویم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:28  توسط مرجان  | 

دوشنبه هفتم مرداد 1387

وقتی در مقابل غرغرهام آقاهه گفت تا بیست دقیقه دیگه میاد دیگه روئی برام نموند که بگم امروز نه ! فقط خواهش کردم نیم ساعته دیگه تشریف بیاره ... بدو پریدم وسط اتاق ! انبوه لباس های کف اتاق، یه عالم برگه ی روی هم، یه خروار سی دی، تا دلت بخواد خودکار، بسته های خالی چیپس و پفک، لیوان های چائی و شربت، چند تا پیچی که همیشه پام می ره روشون اما از رو نمی رم که برشون دارم، دوتا سنجاق قفلی کج و کوله ... بدوبدو کتاب ها و جزوه ها و برگه ها رو می ریختم توی کمدها و روی میزم . لباس ها رو کردم زیر تخت ... ظرف و ظروف ها رو جمع کردم ... دیگه هیچی نمونده بود اما مورچه های چاق و خوشبخت توی اتاقم که با فراغ بال داشتن چیپس ها رو می بردن رو نمی شد کاری کرد : وقتی نداشتم برای جارو کردن ... آقاهه زنگ زد. چنان آدرس افتضاحی دادم که یه ربع تموم داشت حوالی خونمون بال بال می زد. رفتم سرگردون چند تا کوچه جلوتر پیداش کردم ...
وقتی اومد داشت شرشر عرق می ریخت. مودم رو وصل کرد. داشت تنظیمات نصبش رو درست می کرد که ماوسم حسابی اعصابش رو خورد کرد. می چرخوند سمت راست : می رفت سمت چپ ... گفت : چرا این این جوریه ؟ براش توضیح دادم که کار کاره خودمه و بعد پیشنهاد دادم : خب اینتر بزنید! اینتر زدن همانا و چند مرحله جلو پریدن به طور ناگهانی همانا ... گیج و متعجب موند. ناخونمو کردم زیر اینتر و کشیدمش بالا : این همین جوره ... گیر می کنه! با اینتر کوچیکه کار کنید. یه کم سرشو خاروند و مشغول شد. هی ارور می داد ... چند وقت پیش صفحه کلیدمو که تمیز کرده بودم کلیدها رو جابه جا زده بودم . طفلکی می زد L به جاش نوشته می شد K . می زد @ می خورد $...
براش توضیح دادم که باز کار کارمنه و سوک کردن هام ... کارا داشت روبراه می شد که سیستم احتیاج به ری ست پیدا کرد. چندین بار مجبور شدم پسور بزنم تا باز بیاد بالا. با حرص گفت : بابا یه دونش هم بس بود که ...

                            


حالا بشین تا با اون همه برنامه سیستم من بیاد بالا. شرمنده پریدم توی آشپزخونه که شربت درست کنم. این قدر هول بودم که نمی فهمیدم دارم چه کار می کنم. بدو برگشتم ... با تمام وجود لیوان رو سرکشید. بعد چند تا سرفه کرد : چقدر شیرین بود ! فهمیدم باز کباب کردم و گلوش سوخته ...
دل و روده ی بیرون ریخته ی کیسم رو که دید پرسید : اصلاً شما رشته تون چیه ؟ مفتخر جواب دادم : نرم افزار. فکر می کردم توجیه همه چی می شه اما سرتکون داد که : سخت افزاری هام این کارها رو نمی کنن والا !
دوباره مشغول شد و داشت غر می زد چقدر برنامه نصب کردم که یهو صندلی ام که این روزها بر اثر چرخش های زیادی که بهش دادم ترقی یه تکون محکمش داد. خنده ام گرفته بود ! ساکت شد اما کفری بود. یهو چشمم خورد به کش قرمزم که پیچونده بودم دور لبه ی کمد و داشت یواش یواش جمع می شد. کلی دعا خوندم نخوره تو صورتش تا برش داشتم. پاهاشو که دراز کرد زیر میز دیگه زهرم ترکید ... حدس زدم با اون سیم کشی قشنگی که با سیم های لخت برای شارژرم درست کردم الان جزغاله می شه اما این قدر روی اعصابش راه رفته بودم که این یکی رو نمی شد چیزی گفت ! چشمم به پاهاش بود و سیم شارژر ...
فهمیدم که الکی می گه قرار دارم و باید زود برم. الکی گفت نمی شه دیگه این جا تلفن استفاده کرد. بدو بدو فرار کرد. منم نشستم با اسپلیتری که برام آورده بود تلفن روی توی اتاقم راه انداختم ...

پی نوشت :
یه نتیجه ی خوب گرفتم من واسه ی امنیت خیلی زیاد به درد می خورم ! 

پی پی نوشت :
فایل از نوع پایل به طور عینی در زندگی من و روشن قابل مشاهده است ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:56  توسط مرجان  |