تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
شنبه بیست و نهم تیر 1387

این ترم هم دارد تمام می شود. انگار نه انگار که تا همین دیروز ساختمان های کلاس را گم می کردیم و همیشه ی خدا بین آن دوتا میدان شبیه هم گم می شدیم. انگار نه انگار که چقدر طول می کشید تا بفهمیم مثلاً امور فرهنگی کجاست؟ ... حالا می دانیم کلاس های ساختمان نیرو خنک تر و دل بازترند، صندلی هاشان بهتر است. می دانیم چطوری بدون اکانت شخصی مان وارد سیستم های سایت بشویم، می دانیم کلاس های توی راهروی پائین چقدر تنگ و تاریک اند! فهمیده ایم بهترین جا برای ریاضی خواندن کلاس 127 است! آن آقای متصدی توی کتابخانه هیچ وقت آدم را جریمه نمی کند و برونکا همیشه آماده ست تا یکی مان را غافلگیر کند !

خوب می دانیم خوردن کباب مساوی است با یک روز بیمارستان، استامبولی ها مزه ی دنبه ی خالص می دهند، آب سردکن فضای سبز داغ داغ است، نزدیک دیوار دستشوئی ها یک عنکبوت کریه لانه کرده، کنار پرده ی سبز رنگ نمازخانه خنک تر است، روی موکت های سمت در نمازخانه مورچه ها غوغا می کنند، جاده های دانشگاه شبیه اتوبان های گرم اند که وقتی هوا گرم تر باشد شبیه برهوت جنوب مکزیک ...

                            

 می دانیم که نباید آن خیابانی که رو به بالاست را برویم که آخرش به خوابگاه پسران منتهی می شود. از آقایان مسئول توی سلف وقتی سلف شلوغ است نباید درخواستی کرد! بهترین جا برای ساعت های بیکاری آن تپه ی با چمن های نصفه نیمه است که همیشه ی خدا پر از ته سیگار و همهمه ی آهنگ هائی است که درهم پیچیده می شود.

و بستنی خوردن از آن بستنی فروشی دروازه تهران بعد از یک روز خسته کننده چه کیفی می دهد ...

              

چه کیفی می دهد حرف زدن هامان توی لحظه های آخر و قول و قرار برای روزهای بعدی که در من ذره انتظار فرداها را روشن می کند. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:46  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

امشب برای نمی دانم چندمین بار به طور اتفاقی همان کاست پر از خاطره ی قنبری را گوش دادم. باز حس پشیمانی توام با تردید ! صدای خنده هامان توی گوشم پیچید. یاد آن شبی که یکی از گوشی های هدفون توی گوش من بود یکی توی گوش تو و توی تاریکی راهروها که طبق قانون خاموشی سوت و کور بودن می رقصیدیم و ریز می خندیدیم : بغلم کن ... برقص : برقص ! و زمین خوردن کف راهرو ...
یاد آن شب زنده داری های دونفره مان که توی سالن تلویزیون دراز می کشیدیم و وقتی یک دل سیر حرف می زدی عادت شهریار قنبری گوش دادنت به جان من هم می افتاد : عشق یعنی قدغن ... ترس مرد : ترس زن ! ... بحث های تمام نشدنی مان راجع به وابستگی به خانواده ! حمام های نصف شبی که از آن طرف بلند بلند آواز می خواندی تا من که آن روزها عجیب می ترسیدم نمیرم. لوس بازی هائی که درمی آوردی تا خرم کنی به جای تو برنج های شفته بپزم، آشپزخانه را بشورم و یا عادت مزخرفت که آدامست را بیندازم توی سطل ...
محکومت کردم یک روز ! بابت آن که دوست داشتی به کسی وابسته نباشی حتی اگر پدر و مادرت باشند، محکومت کردم چون یواشکی خواندم که نوشته بودی من عجیب مغرورم، محکومت کردم بابت بوسه !!! و اگر بخواهیم بگویم دلایل بسیاری که آخرش به این ختم می شد که چون شبیه ما فکر نمی کردی، در مقابلت موضع گرفتم و تمام جیک و پیک رابطه ات را، این که به جای آن که بروی پیش مادرت رفتی پیش آن پسره، این که هوای دل پسره را بیشتر از دل چشم براه مادرت داشتی، این که پا روی همه ی تابوها می ذاشتی ... همه را من بودم که گذاشتم کف دست خانم حسینی ! فکر می کردم این طوری هوای اشک های مادرت را داشته ام. فکر کردم آدم می شوی و شر پسره کنده می شود، فکر می کردم حرفت را پس می گیری که من از آن مغرورهای احمقم!
از هم بریدیم. اولش تو نمی خواستی ... من به ظاهر ساده فراموشت کردم اما هنوز گاهی زمان هائی هست که به تو فکر می کنم. هنوز نفهمیده ام راستی راستی کار خوبی کردم یا بد ؟ من بهتر از تو می دانستم اوضاعت دارد خراب می شود یا خودت بهتر می دانستی باید چه کار کرد ؟ نفهمیدم اما حالا می دانم من تا حدی از آن مغرورهای احمقم. می دانم وابستگی مسخره است، می دانم این ها را اما اشک های مادرت چه ؟
با این همه امید دارم هرجا که هستی شاد باشی . مثل همان روزها پر از زندگی ! گاهی به یاد روزهای باهم بودنمان بیفتی که بک گراند همه شان صدای شهریار قنبری بود و جیک و پیک دو نفره مان ... شب هائی که ملاحظه ی ترس های مرا می کردی و کنارم می خوابیدی و آن قدر یواش یواش با من حرف می زدی تا بخوابم، صبح هائی که از حسادت لگدم می زدی نخوابم ... ببخشم !

سازهای غربت، سازهای ناکوک

شعر بادو میزد، سوگوار دل بود

برگها زرد زرد، وقتی هوا نیست

بوسه سرد سرد، صداصدا نیست

زخم هم چه بی هوش،

هیچ کس با ما نیست

شب چنان تیره،

که شب پیدانیست

شب هم پیدا نیست

شب هم پیدا نیست

عشق اما پیداست

عشق اما پیداست

حرف حرف فرداست

کار بچه هاست

طاق ها بی کاشی، راهها مثل هم

حرف ها شاعر كش، بغض ها بي شبنم

دستها افتاده ،سرها خمیده

چشمها خشکیده، عطرها پریده

ماهم دور دور، آه اما نزدیک

روزهم بی روزن، سرد سردوتاریک

چه سردو تاریک

چه سردو تاریک

عشق اما پیداست

عشق اما پیداست

حرف حرف فرداست

کار بچه هاست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50  توسط مرجان  | 

دوشنبه دهم تیر 1387

همواره به آسمان چشم می دوزم تا فقط نور را ببینم،
و هرگز
به پائین نمی نگرم
تا شاهد سایه ام باشم
این حکمتی است
که انسان باید بیاموزد


"جبران خلیل جبران"


سرم شلوغ است. همین الان باید بروم یک جمع بندی روی آن همه برگه ی تلنباری که فردا باید کم تر از نیم ساعت ارائه بدهم بکنم. باید فایل های مخصوص پرینت ارائه ی فردا را غلط گیری کنم، باید ... باید پا به راهی بگذارم . راهی که نمی شناسمش ! حرفی که نمی دانم چیست را باید برای کسی که نمی دانم کیست بگویم ... کارها برای انجام دادن بسیارند ... بسیار ... باید تکثیر شوم . یکی ، دو تا ، سه تا ، ده تا ، صد تا ... تو بگو یک عالمه ! با این حال باز چه بی مقدارم من وقتی "عشق" در میان باشد ! حتی اگر به تعداد تمام آدم های روی زمین تکثیر شوم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:43  توسط مرجان  | 

یکشنبه نهم تیر 1387

امروز عصر مثل عصرهای دیگر خانه از همه وقت های روز بیشتر آرام است. مامان مشغول تدارک شام است و به جز او فقط من هستم. تراک Dance of Spring شهرداد روحانی را می گذارم. کش موهام را پرت می کنم به جائی که تا وقتی ندیده امش بگذارد درهم و پریشان باشم. سرم را زیر شیر آب خنک نگه می دارم و در همان حال که با پاهایم یک دو کنان می رقصم پرده را می کشم ... می روم روی لبه ی پنجره می ایستم و از سردی سنگ زیر پاهام حس خوشایندی برمی داردم. دست هایم را تا جائی که در توان دارم بالا می کشم و بعد آن قدر می چرخم دور خودم تا از شدت سرگیجه پخش زمین شوم ! فرصتی دست می دهد تا گنگ و درهم ببینم که چه قدر سرگشته ام! لپم را می چسبانم به زمین : قطره اشکی می چکد ... بلند می شوم روی خیسی اشکم بر زمین پا می گذارم . فکر می کنم باید چیزی بکارم . دلم می خواهد توی باغچه چندتائی گل بکارم ، دلم می خواهد این آرزوهای مرده را در خاک دفن کنم ... دلم ... دلم را باید در کدامین خاک بکارم تا سبز شود ؟ ... می خواهم دوام بیاورم. می خواهم تمام این روزهای این دنیای لعنتی را بی باکی از تمام نگاه های غریبه برقصم و هرگز سرخم نکنم وقتی اشک هایم هوای چرخیدن در چشم هایم را دارند ...

                      


باز به انتظار می مانم. به انتظار تمام روزهائی که سر همراهی با من ندارند، به انتظار باز پائیز شدن، باز باران ، باز  رفتن و ماندن ها... آدم ها در این فاصله می روند و می آیند . آدم ها گاهی دوست دارند با قدم های تو هم قدم بشوند، غروب ها را با تو تماشا کنند، صدای خنده ی تو را دوست می دارند و دست پاچه می شوند وقتی بدانند بی هیچ گلایه ئی رفتن شان را تماشا می کنی ...
در این فاصله هاست که همیشه چیزی در من می شکند، خرد می شود و چیزکی دیگر از نو زاده می شود و سربرمی آورد و چیزی زیر پوستم می دود . بی تابم می کند ... بی تاب !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط مرجان  | 

یکشنبه نهم تیر 1387

چندتائی کتاب نخوانده به طرز وسوسه گری توی اتاقم باشند. توی کشوی میزم چندتا فیلم توصیه شده باشند که ندیده باشم شان. یک آینه ی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک باشد تا یادم بیاورد چقدر با خودم نزدیک و یا غریبه ام. چندتائی پیراهن بلند رنگ به رنگ داشته باشم ! موزیک هائی که حالم را عوض می کنند داشته باشم و گهگاه وقتی دیوانه می شوم اشک هایم را بشمارم بتوانم قاطی شدن چکه های مغلوب اشک هایم را با نت های منسجم ببینم تا باور کنم چیزهائی هستند که نمی گذارند برای احساس اندازه تعیین کرد ...
پنجره ئی باشد رو به یک درخت سبز ، رو به یک بی انتها ، پشت بامی پر از عطر غذا ، خیابان هائی باشد که برایم شعر بخوانند و پر از لی لی های نکشیده ! چندتائی رژلب رنگی داشته باشم و چندتا قوطی رنگ برای وقت هائی که دوست می دارم همه جا را بی قاعده رنگ کنم ... و شاید دخترکی 4-5 ساله که سر خیابان پر از درختی چشم براهم باشد تا به آغوش بگیرمش !
این ها برای قناعت من از زندگی بس اند. بس اند مرا تا آخر دنیا ... بقیه اش مال شما !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13  توسط مرجان  | 

سه شنبه چهارم تیر 1387

روزها به سرعت شب می شوند و شب ها سریع تر صبح ... صدای زنگ هر صبح از جا می پراندم. به هر زحمتی هم که باشد بیدار می شوم. توی پنج دقیقه ها کلی خواب می بینم. خواب می بینم یک جامدادی سبز خریده ام، خواب می بینم کسی کودکم را می دهد توی بغلم، خواب می بینم دارم یک عالمه کوچه را از هراس مردی می دوم، خواب می بینم جلوی یک پنجره ی مشبک ایستاده ام ! خواب می بینم سپیده روی یک بالکن رو به یک عالمه ساختمان قد کشیده با من درباره ی مرگ حرف می زند ...

                           


بدو بدو به جای آن پنج دقیقه های تاخیری لباس می پوشم ... به عشق صبحانه خوردن با لیلا لقمه های نان و پنیر می گیرم و وقتی پا توی کوچه می گذارم حس می کنم صدای نفس های خواب آلوده ی شهر را می شنوم !
لیلا مثل غالب اوقات توی ایستگاه اتوبوس چشم به راه من است. وقتی می بیندم چشم هایش برق می زند. ذوق زده دستم را می فشارد. می رویم توی اتوبوس تنگ هم می نشینیم. بی مقدمه، در هم و برهم حرف می زنیم ... گاهی لیلا قاه قاه می خندد ... صدای خنده های بلندش از یادم می برد توی خواب توی بالکن سپیده می گفت : مرگ همین بالکنی است که رو به یک عالمه ساختمان است و تو نمی فهمی توی این ساختمان ها کی ها هستند؟ وقتی می رسیم دروازه تهران این روزها یک جوری می شوم. کیفم را می چسبم. می ترسم کیفم را ببرند همان طور که گوشی ام را ... از جلوی پادگان که رد می شویم از دیدن پسرهای کم سن و سالی که از جدیت خنده دار رئیس شان حسابی مرعوب شده اند خنده ام می گیرد. توی ایستگاه سرویس های دانشگاه با بچه های دیگر در هم می شویم و انگار نه انگار که صبح شک داشتم امروز مانتوی بلند آبی ام را بپوشم یا مشکی ؟ ...
توی سرویس به عادت همیشه صبحانه می خوریم . گاهی فرصتی می شه تا روی پله های دم در بنشینیم و آقای راننده در را باز می گذارد تا ما همین طور که خیار گاز می زنیم به خیابان ها نگاه کنیم و باد بزند توی صورت مان . و همین طور که دست های باد توی سر و صورتم می خورند خودم را از بالا می بینم که چه طور فکرهایم را با خیار می جوم و بغض و خنده ام یکی می شود ...
کلاس ها این روزها گرم و کوچک اند. مگس ها زیادند. زیرزیرکی می خندیم. با ذوق توی جزوه هام نقاشی می کشم. استاد زبان که لب هاش تیک دارد مایه ی خنده مان می شود، هول ارائه داریم، پروژه های مهندسی را هر هفته ناقص می بریم ... سر کلاس اندیشه خودم را کر می کنم و یا سرم را به کتاب یا مجله گرم می کنم مبادا وارد بحث های بی نتیجه با استاد شوم که موذیانه می خندد و انگار می خواهد به پسرها حالی کند می دانم "زن" برای شما چقدر مهم است و چرا ! کلاس های دیفرانسیل و گسسته جان می کنم و از همه بهتر برای من کلاس شیوه است که درس مان کمی به دروس انسانی رفته ...
وقت ناهار که می شود دور یک میز می نشینیم. از ساعتی که گذشت حرف می زنیم، از ساعت بعدی ... صدای خنده مان تمام سلف را برمی دارد و نمی توانیم خوب بشنویم این موزیک های بی کلامی که گذاشته اند چی هست ؟ ... فقط گهگاه صدای خودم را می شنوم که غریبه است. مثلاً دارد خاطره ئی تعریف می کند، دارد درمورد نوشتن برنامه ی اسمبلی اظهار نظر می کند و یا کمی خودمانی تر درونم : بیخ گوشم می گوید : فکر می کنی توی این دنیا داری چه غلطی می کنی دختر ؟!!!
راه برگشت با لیلا درمورد فردا حرف می زنیم ... سرهامان روی شانه های هم ... یواش یواش بیخ گوش هم حرف می زنیم یا با هم چیزی گوش می دهیم و بعد سر کوچه ی ما که می رسیم بدوبدو خداحافظی می کنیم ... می آیم خانه . بطری آب را تا نفس دارم سر می کشم و بعد توی آن همه کاری دست و پا می زنم و تا بجنبم شب دیگری از راه رسیده  ...


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:0  توسط مرجان  |