تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

به بهانه  ی روز بزرگداشت دکتر شریعتی :
" تنهائی صفت بارز وضع انسانی است. جوهر الهی "خودآگاهی ، آزادگی و آفرینندگی " که نوع "بشر" را تا مرحله ی تکاملی "انسان" بودن فرا می برد- بیگانگی او را با با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات ناآگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این " روح غریب" است این "نی بریده از نیستانش که هماره از فراق ، اضطراب، حسرت، انتظار و بیزاری و عشق می نالد"، وهرچه به "خود" بیشتر پی می برد تنهاتر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از "ما" (روح جمعی) که در جامعه های باستانی نیرومند و مسلط بود، می برد به "من" می رسد و آن گاه، بریده از جهان و جمع، درد "اختیار" و هراس "رهائی" بی قرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی، آن را فراموش کند و لحظه ئی از آن بیاساید و یا به کمند عشقی، از رهائی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوندهائی را که با خودآگاهی عقلی گسست، با بیان و آفرینش هنری، "اتصال"دهد و یا از این تنگنای بی درد و بیگانه، به درون خیزد و بر بال روح بی تاب خویش بنشین و، به نیروی عشق و هدایت عرفان، به آن "نمی دانم کجا"ی آشنائی که این جا نیست بگریزد و یا، به دعوت پیغامی و راهبری رسولی که از آن جا خبر آورده است، خود را "نجات" دهد و اگر نه پیغام غیب را باور کرد و نه الهام دل را، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و از ماند و "آن چه هست پیداست"، باید یا "شراب" فراموشیش بخشد و یا"انتحار" خلاصیش دهد، که تنها موهبتی که می تواند آدمی را با " همه اش همین!" اشباع کند و در این دور باطل "تولید برای مصرف و مصرف برای تولید" و "آسایش قدای تامین وسایل آسایش" ! خوشبخت سازد، "حماقت" است و دریغا حماقت هم موهبتی است خدادادی، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که "نفهمد" ... " -  دکتر شریعتی – هبوط در کویر

                          

شریعتی را خوب می فهمم چون سوای تئوری ها و نظریه هایش درد "تنهائی" را می شناسد، رنج "انسان" بودن را... جمله هایش را انگار از آب و رنگ روزهای رنگ و رفته ی خودمان برداشته و با آب و رنگی خاص نگارش خودش خواندنی کرده ... شریعتی را دوست می دارم چون هر بار یکی از کتاب هایش را باز می کنم به 15 سالگی ام برمی گردم و کتاب هایش که وقتی تمام می شدند تا مدت ها نمی توانستم شب ها زیر آن پشه بندی که توی حیاط می بستیم چشم از آسمان بردارم و بخوابم ... روحش شاد ... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:21  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

یه آهنگ دارم گوش می دم منو یاد یه کافه ی نیمه تاریک توی پاریس می اندازه که هیچ وختم نرفتم و دو نفر دارن به شدت توش بلند بلند سر هم داد می کشن ! چند روز پیش از چند جا درمورد یه خواننده ی حسابی چیز خوندم . وقتی لابلای سی دی هام یه دونه کاست هاش رو پیدا کردم و ذوق زده زده پلیش کردم چند لحظه ی بعد فهمیدم آدم اگه استفراغش بیاد و جیغ بکشه چه صدائی ازش درمیاد ! لعنتی کم مونده بود موهام بریزه ... بعدش وسوسه شدم که یه کم دری وری بلند بلند بگم . بماند که یه تراک فرانسوی توپ به اسم Je Lui Dirai از سلن دیون پیدا کردم که به جای جیغ و جارهای همیشه اش یه حس توپ بهم داد. یه حسی شبیه یه عالمه تخم مرغ هائی که پر از کاغذرنگی اند و تروپ تروپ پرت می شن به سمت سقفی که زیرش یه عالمه آدم دارن الکی الکی ذوق می کنن یا لی لی دویدن یه عالمه راهو ... نمی دونم وقتی موزیک هنوز کشف نشده بود آدم ها چه طوری خستگی خرخونی رو از تنشون درمی آوردن ؟ چطوری باور می کردن یه سری آدم دیگه هم هستن که دل تنگ شدن ؟ چی می تونست جای یه موزیک آخرشبی رو بگیره تا شبشون رو آخر کنن ؟ چطور می تونستن برقصن ؟ سبکسری کنن و یا بفهمن که هنوزم یه چیزی به اسم قلب اون ته ها هست که به یاد کسی باشه!

            


من که می میرم برای موزیک ... گاهی یه شیش و هشتی بهترین چیزیه که تو یه روز گرم عصبی می تونه آدمو سرحال بیاره ... بعضی وختام دوست دارم ترانه هائی رو پیدا کنم که خواننده اش با بی قیدی هرچه تمام صداشو شل می کنه یه چیزهائی تو مایه های همون که مال سریال مرگ تدریجی یه رویاس ! فرقی نمی کنه چرا و چی می شه که گاهی فقط هوس قربانی می کنم و گاهی هم اون THE_WAY_YOU_MAKE_ME_FEEL معروف مایکل جکسون منحرف ! یا نوای غمگین و گرم هرچند تکراری رضا صادقی خودمون . بهرحال حس خوبیه ... پیچک ها توی هم فرو می رن ... زمین زیرپام سر می خوره یا دوست دارم فکر کنم دنیا می تونه هر جور که دلش خواست برای خودش بزنه ... من می رقصم ... به هر سازی ! هیچ هم اهمیت نداره روی دمای این کره ی شلوغ چند درجه اومده یا اصلاً به درک که برق این روزها چه اداهائی درمیاره . بذار دنیا تا دلش می خواد مثه یه مهمونی بالماسکه برام صورتک عوض کنه : هیچ کدومو باور نمی کنم ! حاضر نیستم قید پیاده روی های خیابون های بلند رو بزنم تا لم بدم رو صندلی یه تاکسی آفتاب خورده . مزه ی بستنی های بعد دانشگاه برام تکراری نمی شه ... و آهنگ نخراشیده ی اون آقاها که صبح ها سر دروازه تهران داد می زن : تهران ... تهران ... وسوسه ام می کنه یه روز خل شم و برم یه جا که عرب نی ننداخته !
خدا رو شکر می شه بعضی صبح ها با صدای پیانوی شهرداد روحانی روز رو شروع کرد ، می شه این نیمه رپ نیمه پاپ های شاکی رو توی دانشگاه گوش کرد، می شه موقع برگشتن یه گوشی بره توی گوش من و یکی تو گوش لیلا و دوتائی با هر تراک بزنیم زیر آواز و من تازه بفهمم آخ که چی به سرم اومده ... خوبه که می شه عصرها هم به تناسب احوالات چیزی دست و پا کرد و از شر سطحیات دست و پا گیر این دنیا خلاصی پیدا کرد. آخر شب ها هم صدای شاملو ، فروغ ، پناهی  یا سهراب سپهری از شکیبائی می چسبه .. مثل زمستان هائی که دوست دارم با اولین برف شاملو رو پیدا کنم : برف نو برف نو ... و عقیلی و کریس دبرگ ! مثل تابستون ها که دوست دارم غروب های گرمش هایده گوش کنم و هندونه بخورم ! مثل پائیزها که می چسبه شهریار قنبری دست و پا کنی و باهاش بخونی و این طوریه که زندگی من بدون موزیک یعنی لحظه های خالی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مرجان  | 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

یک ساعت از نیمه شب گذشته ... همه جا رو سکوت برداشته الای صدای ترق ترق کلیدهای کیبرد که با حرکت انگشت های من صدا می کنن . بار دومیه که دارم توی ورد پد می نویسم. به نظر سخت و مزخرفه که حرف هام رو این طور بی قاعده توی وردپد بنویسم اما همه چیز انگار سخت تر از اونی که فکر می کنیم نیست. گاهی سختی ها از پا درمی آرن آدمی رو ... اما از پادراومدن همیشه هم اون تصویر تکراری نیست. همون که تصویری که یه نفر تک و تنها با لب های ترک خورده و اشکی که خشک شده وسط یه بیابون داغ دست از رفتن کشیده و منتظر ببینه کی می میره ! گاهی از پادراومدن مثه وقتی می شه که بابت شکست های بزرگ لذت های کوچیک رو فراموش کنیم. سعی می کنم فراموش نکنم آرزوهام که به قول نجمه کودکانه اند اما هنوز بوی زندگی می دن و برای از پا درنیومدن زندگی لازمه : آره ...

این جوریاس که فراموش نمی کنم دلم می خواد یه ایون یا پشت بوم نصیبم می شد تا صبح ها طلوع خورشید رو باهاش تماشا کنم مثه همونی که توی خوابگاه بود و من هر صبح به طرز خنده داری حدس می زدم شاملوی دوست داشتنی ام تو کدوم یکی از اون بام ها خوابیده ؟ ... یا همین امشب وقتی داشتم جل و پلاس ام رو جمع می کردم تا بخوابم در مقابل پیشنهاد شهربازی مقاومتی نکردم. امید رو سپردن بهم ... توی قطار که نشستم خنده ام گرفت. یاد 5-6 سالگی ام افتاده بودم که برای اولین بار سوار اون قطار شدم و چطور از هیجان می لرزیدم. امید دل توی دلش نبود تا قطار راه بیفته و یه تجربه ی جدید رو لمس کنه. چشمم به رنجر افتاد. همین یکی دو هفته پیش بود که با بچه های دانشگاه سوارش شدیم. هرچی فحش بلد بودم نثار متصدی مربوطه ی بدبخت کرده بودم !!! و بچه ها بعد چقدر به فحش هام خندیده بودن ...

 قطار تلک تلکی کرد و راه افتاد. سر و صدا توی هم پیچید. امید که اولش با قدبازی نمی خواس توی بغلم بگیرمش محکم چسبید بهم و با خجالت گفت : فکر کنم یه کار بدی کردم ... دلم سوخت ! خندیدم : هرکاری هم که کرده باشی مهم نیست ... فقط بگو ببینم جیش کردی ؟ آره ؟ ... بیشتر چسبید بهم : نه! فقط حدس زدم ... نگهش داشتم توی بغلم : پس یالا جیغ بکش ... هنوز دل دل می کرد. با وقاحت شروع کردم به جیغ کشیدن روی قطار کودکان که نه ترسی می تونست برای کسی به سن من داشته باشه و نه هیجانی ... امید از پی من جیغ کشید ... صدای جیغمون توی هم پیچید. توی تونل که رسیدیم همون گوریل بی نمک خیس مون کرد و بعد تا چشم به هم زدیم : رسیدیم ...

                     

 تازه دلش خواسته بود قطار دور بزنه اما نوبت تموم شده بود. حس کردم این میل هیجان خواهی ما آدم بزرگ ها از همون روزای بچگی شکل می گیره. اولش با اسباب بازی های کوچیک، بعد بزرگ تر و وقتی بزرگ شدیم حتی وقتی آرامش داریم می میریم برای هیجان ... هیجان وسیله های وحشتناک تر، ارتفاع بیشتر، سرعت بیشتر، موزیک بلندتر، عشق ، جنگ، آغوش ، آشوب ... می بینی ؟ چطور می خوایم حفره هامون رو بپوشونیم ؟ انگاری که هیجان برای ساعتی هم که شده اون حفره رو می پوشونه ... اما فقط برای ساعتی، روزی، ماهی ... وبعد اولین باری که تنها شدی . تو و خودت ... اون وقته که حفره دهن باز می کنه. یه حفره ی بزرگ و یه عالمه سوال !

وقتی برمی گشتیم تموم مدت حواسش به هواپیمای بادی اش بود که جای بقیه رو تنگ کرده بود... عسگری داشت می خوند : یعنی باید باور کنم دیگه نیستی ، یعنی باید باور کنم ؟ داشتم براش با شکلک ترانه رو می خوندم که دیدم سرشو فرو کرده توی سینه ام و خوابیده ... خشکم زد! یک لحظه فکر کردم حفره ها بچه ها رو آزار نمی دن ! حفره ها فقط ماها رو آزار می دن . همه ی ماهائی که : منتظر لحظه ی بعدی هستیم ! بیدار شد . با کش و قوس هواپیماش رو بغل کرد و پیاده شد : حسرت زده نگاهش می کردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:50  توسط مرجان  | 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

صندلی تکی سمت چپ ... خالی بود : نشستم . پرده ها رو کشیدم. پرده های کرمی سرویس دانشگاه رو. یادم اومد یکی از دوستام همیشه تاکید می کرد از دسته آدم هائی هستم که هر جا می رن عادت دارن اول پرده ها رو بکشن!... اولین بار بود بعد از مدت ها با بچه ها نبودم. عادت صبح ها توی سرویس صبحانه خوردن، از سر و کول هم بالا رفتن و خنده های بلند. پلیرمو از توی کیفم درآوردم. فکر کردم هرچی اومد گوش می دم . ماشین سرعت گرفت .Dido بود تراک Sand In My Shoes . لابلای اون میله های فلزی آبی رنگ زنگ زده که با فاصله ی کمی روی چیده شدن تا یه روز مترو بشن تکرار می شدم :I wanna see you again ... شعاع های چرخنده ی خورشید و صدای نرم خواننده...

             

میله های رنگ پریده مثل همیشه نبودن که بهم حس سخت بودن زندگی رو منتقل کنن. ذهنیاتم رو می دیدم که چطور لابلاشون می چرخه و به خودم برمی گرده ... حس کردم لحظه ی خوشبختی لحظه ی لابلای این میله هاست که ماشین به سرعت از کنارشون می گذره. در مقابل خواسته هام چیزی از هستی نمی خواستم ، بابت خواسته هام رنجیده خاطر نبودم و شبیه میله ئی رنگ پریده بودم که لابلای هزار تا میله ی دیگه داشت یه چارچوب رو تشکیل می داد.

هرچند یه چهارچوب نازیبا با پیچیدگی های خودش اما من میله ئی بودم که آرزو داشت لابلای این پیچدگی ها نبود و حالا که بود تنها چشم به درخشندگی نور داشت ... گذاشتم تراک تکرار بشه و زیر هر پل وقتی داشتم به پل هائی که فقط پل بودند نگاه می کردم :تکرار می شد ... من هم تکرار می شدم ... مرجانی که توی تمام پل پخش می شد، دتوی میله ها، توی جاده ها، توی درخت ها، توی آسمون، توی اون کفش کهنه ئی که حدس زدم مال مردی باشه که شب قبل از گم کردن لنگه کفشش کنسرو لوبیا خورده و عاشق همان زنی بوده که هروز از مغازه های اطراف مترو خرید می کرده، تو خط های ممتد جاده، لاستیک های چرخنده ی ماشین ... توی تموم آدم ها ... تکرار می شدم ... من همون تمنائی بودم که جوابی در قبالش نبود. تمنائی که توی هستی می چرخه و تمامی اون چه که هست رو به هم پیوند می ده : تمنای پله ی بعدی، تمنای لمس اون چه بابتش آه می کشیم، آره من همونم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط مرجان  | 

جمعه دهم خرداد 1387

این روزها بهترین کاری که بلدم انجام بدهم این است که خودم را گم کنم. وقتی این لباس ها و این جسم را مدام وصله می زنم به هم تلاش می کنم توی انبوه دیگر آدم ها گم بشوم. توی سایه های دیگر محو بشوم طوری که نشور تشخیص داد این سایه ی اندوهگین سایه ی من است یا آن بام بلند؟! یا گربه ی کریهی که مفتخر روی دیوار قدم می زند ... این طوری است که خسته ی خسته زیر انبوه کارها خودم را قایم می کنم و شب ها با ذهنی پر از انتگرال و پروژه های انجام نداده و یک مشت جزوه می خوابم ...

می خوابم و صبح انگار نه انگار که چی خواب دیده ام ادای زن بی عاطفه ئی را درمی آورم که در فراموشکاری سبکسرانه تر از زن های دیگر از یاد می برد ! تمام روز را می گذرانم ... بی آن که فکر کنم خسته ام! خستگی هست، آفتاب زیادی داغ هست، بدبختی هم مثل همیشه هست اما آن خط روی پیشانی من هم هست تا هی فشارم بدهد : برو برو ... می روم می روم می روم ...

             

آهسته و سنگین اما نه آن گونه که درمانده باشم. می روم تا تمام کارهائی که با دست های من انجام می شوند سروسامان بگیرند، می روم تا تمام پیوندهائی که : باید را گره بزنم و طناب های پوسیده را از هم بدرانم، می روم تا با دل خوشی های کوچک این دنیا را تاب بیاورم. دل خوشی هائی شبیه پیاده روی های گاه به گاه، دوستان دیرینه ام کتاب ها، کاسه های بلوری که پر از آلوچه های سبز نمک زده اندو آواهای گنگی که می شنوم و می دانم این آواها هرچه هم بگویند یعنی که من وجود دارم ... هرچند روزها نمکی باشند که زخم بودنم بپاشند !
هر صبح بی آن که بدانم جواب سوال هایم چیست بلند می شوم و وقتی لابلای خنده های خودم حس می کنم چقدر آدم تنهاست یاد استاد می افتم که توی نامه ی آخرش ترجیح داده از من به ساختارشکن یاد کند و تاکید کند نتیجه اش دید تنهاست لابلای دیگر آدم ها که توی زندگی شناورند ... لابلای این دست و پا زدن های جمعی حباب های کوچک را که سبک اند و ساده دوست می دارم ! لابلای این دست و پا زدن ها قلمرو خودم را دوست می دارم که می توانم آن را به موجه ترین و یا مزخرف ترین حالت ممکن بچینم و در جوابش بگویم : دوست می دارم ...
و شب ها هراسان از خودم خسته ی خسته بخوابم و در عالم رویا بدانم که دیوانه وار هر چه از من نشانی دارد به عواطف آمیخته است و من هرگز زیر آن کارهای پوشالی رنگین خاموش نخواهم شد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:46  توسط مرجان  |