به بهانه ی روز بزرگداشت دکتر شریعتی :
" تنهائی صفت بارز وضع انسانی است. جوهر الهی "خودآگاهی ، آزادگی و آفرینندگی " که نوع "بشر" را تا مرحله ی تکاملی "انسان" بودن فرا می برد- بیگانگی او را با با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات ناآگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این " روح غریب" است این "نی بریده از نیستانش که هماره از فراق ، اضطراب، حسرت، انتظار و بیزاری و عشق می نالد"، وهرچه به "خود" بیشتر پی می برد تنهاتر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از "ما" (روح جمعی) که در جامعه های باستانی نیرومند و مسلط بود، می برد به "من" می رسد و آن گاه، بریده از جهان و جمع، درد "اختیار" و هراس "رهائی" بی قرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی، آن را فراموش کند و لحظه ئی از آن بیاساید و یا به کمند عشقی، از رهائی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوندهائی را که با خودآگاهی عقلی گسست، با بیان و آفرینش هنری، "اتصال"دهد و یا از این تنگنای بی درد و بیگانه، به درون خیزد و بر بال روح بی تاب خویش بنشین و، به نیروی عشق و هدایت عرفان، به آن "نمی دانم کجا"ی آشنائی که این جا نیست بگریزد و یا، به دعوت پیغامی و راهبری رسولی که از آن جا خبر آورده است، خود را "نجات" دهد و اگر نه پیغام غیب را باور کرد و نه الهام دل را، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و از ماند و "آن چه هست پیداست"، باید یا "شراب" فراموشیش بخشد و یا"انتحار" خلاصیش دهد، که تنها موهبتی که می تواند آدمی را با " همه اش همین!" اشباع کند و در این دور باطل "تولید برای مصرف و مصرف برای تولید" و "آسایش قدای تامین وسایل آسایش" ! خوشبخت سازد، "حماقت" است و دریغا حماقت هم موهبتی است خدادادی، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که "نفهمد" ... " - دکتر شریعتی – هبوط در کویر

شریعتی را خوب می فهمم چون سوای تئوری ها و نظریه هایش درد "تنهائی" را می شناسد، رنج "انسان" بودن را... جمله هایش را انگار از آب و رنگ روزهای رنگ و رفته ی خودمان برداشته و با آب و رنگی خاص نگارش خودش خواندنی کرده ... شریعتی را دوست می دارم چون هر بار یکی از کتاب هایش را باز می کنم به 15 سالگی ام برمی گردم و کتاب هایش که وقتی تمام می شدند تا مدت ها نمی توانستم شب ها زیر آن پشه بندی که توی حیاط می بستیم چشم از آسمان بردارم و بخوابم ... روحش شاد ...



