تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

-راه چاره را نباید و نمی توان "انتخاب" کرد، راه چاره را باید "اختراع" کرد، باید آفرید. و هرکس با آفریدن    راه چاره ی خود در حقیقت خود را : می آفریند. انسان باید هر روز خود را بیافریند...

                         

آقای ژان پل سارتر عزیز : می دانم که آن دنیا سرتان حسابی شلوغ است . فقط خواستم خدمت شما عرض کنم علاقه ی وافری به شما دارم. ارادتی ویژه به روحیه ی خستگی ناپذیرتان، به تفکر مداوم تان، به جملاتتان ... اردات آقا !

پ. ن :

گزیده هایی از مصاحبه ی مفصل ژان پل سارتر در کتاب "آن چه من هستم" را در این جا بخوانید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:41  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

صبح زود توی خیابان شریف واقفی خیلی خلوت است. آدم دوست دارد بی وقفه راه برود ... برود ... بی آن که تعهدی برای متوقف کردن باشد. درخت ها از دو سمت خیابان نگاهت می کنند. یکی از همین درخت ها بود که صدایم کرد !!! ایستادم زیر درخت بلندی که از لابلای شاخه های درهمش روزنه نوری رد می شد و در این روزنه بود که خوب ذرات خاک بر هوا برخاسته را می شد دید... دیدم که تن هائی که خاک شده اند و استخوان هائی که در خاک آمیخته اند چگونه در هوا می چرخند... دل تنگی ها و آرزوها و وسوسه های آدم های پیشینم اند که هوا را غرق احساساتی از جنس دل آدمی کرده اند ...اشک توی چشمم سُرید!

فکر کردم کی سال ها بعد از من از یک روزنه ی نور ذره های آرزوهای مرا خواهد دید؟ باورکردنی است یک روز خنده هام لابلای آجرهائی که روی هم انبار شده اند تا ساختمانی شوند گم شده ؟ باورکردنی است دل تنگی هایم به ته کفش آدم ها بچسبد ؟ باورکردنی است اشک های مرا چسبیده به تنی بتاکنند ؟ باور کنم روزی نوای دلم لابلای درخت ها بپیچد ؟؟؟

                              دل تنگی های مرا باد ترانه ئی می خواند

چطور از میان آن همه : آرزوها و دل تنگی های مرا از دیگران باز خواهد شناخت؟ صدای کرکره های مغازه ها یادم آورد آدم ها آمده اند با کوله باری از حرف هائی که توی خودشان پچ پچ می کنند. اصلاً چرا باید مهم باشد که من که بوده ام و چه خواسته ام ؟ روزی ذره خواهم شد ... دستی بر تن درخت کشیدم ...

درخت ها وقتی با آدم دست می دهند تمام تو را می خوانند . خوب می دانند آخرین باری که برای کسی درد و دل کرده ئی کی بوده ، خوب بلدند بگویند اندازه ی چندتا برگشان که بریزد دل تنگی ... از درخت که رد شدم با احتیاط راه می رفتم. می ترسیدم پا بروی زنی بگذارم که آرزو کرده بود خانه ئی داشته باشد با یک باغچه ی پر گل و چراغ های فانوسی که دور تا دور حیاط خانه اش را نورپاشی کنند ! ...

به دل گرفتگی ها و دل خواسته های دیگر آدم ها فکر می کردم ... به ذره هائی که کف کفش من، روی شانه ی من و بر دلم می نشستند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

وقت کمی دارم تا پیش از خواب بروم حمام، یک لیست جدید از کارهای انباشته روی هم جمع کنم، ناهاری که باید توی سرویس بخورم را آماده کنم، کمی گسسته بخوانم، ریماندر گوشی ام را تنظیم کنم تا با چندتا فحش حسابی یادم بیاورد باید کتاب ها را تمدید کنم و فردا بروم سراغ سمیه ...
اتاقم وضعیت خوبی ندارد. هرچی کتاب و جزوه دارم با یک مشت سی دی در هم ریخته کف اتاق. دوست دارم یکی جمع کند این ها را ... دوست دارم یکی برایم آن تمرین های نصفه نیمه جواب داده را حل کند، دوست دارم فردا آن دوتا کتاب لعنتی را به جای من ببرد دانشگاه، دوست دارم یکی یک لیوان شربت خنک بدهد دستم و بگوید اصلاً همه ی این ها را بی خیال ... دوست داری برویم با هم قدم بزنیم و اصلاً هم حرف بدوبدوهای زندگی توش نباشد و فقط درمورد پنجره های بزرگ حرف بزنیم ؟ ... لااقل یک نفر قبول کند به جای من فکر کند ... چراها دیگر برایم اهمیتی ندارند. هرچه شده ... شده ... هست ... مهم نیست که چرا ... برای من شاید تنها این مهم باشد که بفهمم آخرش به کجا ختم می شود؟ ... اصلاً همه ی این ها را بی خیال ... بدجوری دلم هوس کرده مثل روزهای خوابگاه که از ته سالن یک نفر با صدای حزن آلود می خواند یکی از دورهای نه چندان دور چیزی برایم بخواند ...

راستی : برگرفته از فیلم "آخرالزمان" ... 

انسان تنها نشسته بود با غم و اندوهی فراوان ...
همه ی حیوانات دور او جمع شدند و گفتند: "ما دوست نداریم تو را غمگین
ببینیم، هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم. "

انسان گفت: به من قدرت بینایی قوی بدهید!
کرکس گفت: بینایی من مال تو!
انسان گفت: می خواهم نیرومند باشم.
پلنگ گفت: مانند من نیرومند خواهی شد.
انسان گفت: می خواهم اسرار زمین را بدانم!
مار گفت: نشانت خواهم داد!

و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت او رفت.
و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت:
انسان دیگر خیلی چیزها را میداند و قادر است کارهای زیادی بکند.
گوزن گفت: انسان به آنچه میخواست رسید، حالا دیگر او غمگین نخواهد بود.
جغد گفت: نه!
من حفره ای در انسان دیدم!
اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست.
همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت و حرص او بیشتر و بیشتر
خواهد شد.
 تا روزی که دنیا خواهد گفت: "من دیگر چیزی ندارم که به تو
ببخشم، همه چیز من تمام شده است ..." 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:15  توسط مرجان  | 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
ساعت اول : ساعت 8 صبح ...

استاد : " سوسک از موش می ترسه، موش از گربه، گربه از سگ، سگ از مرد، مرد از زن و زن از سوسک ! "
دخترها : همگی ریسه رفتند ...
پسرها : غالب شان حرصی شدند : استاد مگه مرد از زن می ترسه ؟!!!!
استاد : مردی که از زنش نترسه مرد نیست ...


ساعت دوم : ساعت 10 صبح ...

استاد خیلی بی خیال نام یکی از اندام های خانم ها را به کار برد!!! توام با نیشخند و خارج از بحث!

دخترها : همه سرها رفت پائین، صورت ها سرخ شد و کمی بعد از شوک : خنده !
پسرها : وای !!! خنده های تا آخر ساعت ...


استاد خیلی بی خیال درمورد تابوهای زناشوئی حرف می زند ...

دخترها : خودشان را به آن راه می زنند! سر همه شان به چیزی گرم است و وانمود می کنند نشنیده اند !
پسرها : پچ پچ های مستهجن می کنند و می خندند !


بعد از ناهار : ساعت 1 ...

ما نشسته ایم دور و هم و تمرین های زبان را حل می کنیم که یکی از آقایان کلاس که به علت چشم چرانی های مفرط منفور تمام خانم های کلاس است می آید و خیلی بی مقدمه و بی دلیل به زور خودش را نزدیک ما جا می دهد و با پروئی براندازمان می کند !!!

 

ساعت آخر : ساعت 2 ...

استاد : هیچ کس را یادش نیست! حافظه ی خوبی ندارد. ماها که ردیف جلو نشسته ایم را خیلی خوب قبول دارد و هر از گاه دانشجوها هوس می کنند بگذارندش سرکار و استاد بی آن که بداند نیم ساعت کامل درمورد موضوع مقاله های ما که هفته ی پیش و پیش ترش هم حرف زده نطق می کند ! و ما ادای کسانی را درمی آوریم که بار اول است این ها را می شنویم ...

 


در انتظار سرویس ساعت : ساعت ۵ ...

سرویس می آید. دیگر نمی شود اسم کسی را گذاشت خانم یا آقا ! حمله ی دسته جمعی ... یکی از پسرها از صحنه ی حمله فیلم می گیرد. برای هم جا می گیریم. می چپیم کنار هم. یکی از دخترها با پروئی کنار دستم خط چشم می کشد. سرم را روی شانه ی نگار می گذارم ...

پ.ن :

- نمی فهمم کی می فهمیم حتی به شوخی هم شده نباید عشق مرد به زنش را با ترس اشتباه گرفت ؟
- از این که بابت جزئی از بدن زنانه ام احساس شرم و گناه کنم : خسته ام !
- نمی فهمم غرور مردها کجا رفته ؟؟؟
- خیلی خسته بودم این طوری نوشتم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط مرجان  | 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
به این جابروید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:56  توسط مرجان  | 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

این روزها گاهی بسیار دل تنگ می شوم ... می دوم تا ایوان و چشم می دوزم به آسمان تا که در بزرگی اش کوچکی و اهمیت خودم را فراموش کنم. فکر می کنم زیر آسمان پر از آدم است ... آدم هائی با نژادهای مختلف از طبقات مختلف با نگاه هائی که لابد با هم فرق دارند یا آدم دوست دارد این طوری فکر کند هرچند این طور نیست! فکر می کنم در میان ازدحام این آدم ها من گم شده ام ... کسی نیستم و درد من لابلای درد هزاران هزارتای آدم دیگر گم می شود ... بعد برمی گردم توی اتاقم ... گاهی به هر زحمتی هست می روم زیر میزم به عادت های قدیمی ... حس می کنم این گوشه ی تنگ و تاریک از تمام چیزهائی که می ترسم مصونم می دارد و آن جا گاهی بی هیچ خجالتی یواش یواش تمام چیزهائی که مجاز نیستم آن بالا بگویم تکرار می کنم ...

گاهی سرم را به زندگی گرم می کنم ! توی معادلات کوفتی دیفرانسیل گم می شوم تا بلکه جواب تمرین ها را بنویسم یا روی هر جا دم دستم برسد می نویسم : جزوه های مهندسی کپی ... و بعد فکر می کنم بد نیست چند فصلی از حل تمرین های گسسته رو هم کپی بگیرم. بعد دقایق زیادی وقت صرف می کنم تا برای مقاله ئی که استاد گفته بنویسیم موضوع حسابی پیدا کنم  ... آخر سر همه شان را می زنم کنار و یکی از کتاب هائی که نصفه نیمه خوانده ام را می کشم جلو ...

دیشب داشتم "زندگی در پیش رو " از رومن گاری را می خواندم ... همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا وقتی پسر بچه ی هفت یا هشت ساله ئی که مادر فاحشه اش او را برای نگهداری به زنی سپرده بود از پیرمردی که می شناخت پرسید :
"آقای هامیل، آیا بدون عشق می شود زندگی کرد ؟"
در مقابل طفره ی آقای هامیل باز پرسید : "آقای هامیل، چرا جوابم را نمی دهید ؟ "
و آقای هامیل گفت : " تو خیلی کوچکی و وقتی آدم خیلی کوچک است، بهتر است بعضی چیزها را نداند. "
کودک تکرار می کند : " آقای هامیل آیا بدون عشق می شود زندگی کرد ؟ "
گفت : "بله" بعد، انگار خجالت که کشیده باشد، سرش را پائین انداخت .
و پسربچه می زند زیر گریه ... و به دنبالش من ...

کتاب زیبائی است هرچند بارها اشک به چشمانم نشاند. می توانستم خودم را جای کودکی بگذارم که همیشه در آرزوی دیدن مادرش هست هرچند فاحشه باشد اما برای نیاز کودک که مادر است. فکر کردم با این حساب دنیا جای عجیبی است که این طور غیر منصفانه آدم ها را از خواسته هاشان دور می کند.

                        

یک مسیر طولانی برای پیاده روی انتخاب می کنم و بی آن که نگران برگشتن باشم ساعت ها راه می روم ... با خودم فکر می کنم تا وقتی می شود نگاهی هست باید نگاه کرد، تا وقتی درخت هست باید نفس کشید ... یاد آن شعری که تازگی ها از نارونی خوانده ام افتادم :

تا باد هست خواهم لرزید
 و تا عشق هست خواهم ورزید
تا نگاه هست خواهم دید
تا پگاه هست خواهم رویید
 تا راز است ، خواهم جست
تا ریا هست خواهم شست
تا هستی است ،‌خواهم زیست
 و تا مرگ هست ، خواهم گریست

به خانه که می رسم گهگاه کسی اس ام اس می زند. با صدای هر کدام یاد خاطره ئی می افتم! یا صدای هر کدام یک برگ می افتد توی اتاقم ... یاد سنگفرش های خیابان می افتم که لابلاش پر از سبزی درخت ها بود ... دلم می خواد تمام درزهای وجودم را سبزی ها پر کند ... هر چند زیر قدم های روزها نفسم بگیرد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:4  توسط مرجان  | 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

 او بالاتر از يک قهرمان است
او به چشم من يک خداست !
او که می تواند کنار تو بنشيند
و به زمزمه ی شيرين صدای تو
و آهنگ خنده های فريبنده ات
- که ضرب آهنگ قلب مرا تشديد می کند-
عاشقانه گوش فرا دهد ...

اگر من ناگهانت باز بينم ،
نخواهم توانست با تو سخن بگويم
چرا که زبانم گره می خورد
و يک شعله ی باريک
زير پوستم می دود ...

چيزی نمی توانم ديد
چيزی نمی توانم شنيد
جز صدای طبل گوش های خود را
و رنگم از علف های خشک
پريده تر می شود...
در اين زمان؛
مرگ از من دور نيست ....

He is more than a hero
He is a god in my eyes —
the man who is allowed
to sit beside you —he
who listens intimately
to the sweet murmur of
your voice, the enticing
laughter that makes my own
heart beat fast. If I meet
you suddenly, I can’t
speak — my tongue is broken
a thin flame runs under
my skin; seeing nothing,
hearing only my own ears
drumming, I drip with sweat
trembling shakes my body
and I turn paler than
dry grass. At such times
death isn’t far from me.

"سافو"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط مرجان  | 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

تشکیل نشدن کلاس امروز فرصتی شد تا کمی به سر و وضع اتاقم برسم، برنامه ریزی کنم و از آخرین کتابی که خوانده ام بنویسم. نوشتن از کتاب ها عادت خوبی است که تلاش می کنم از سرم نیفتد. این بار می خواهم از دومین کتابی که از پل استر خوانده ام بنویسم : " دیوانگی در بروکلین" . کتاب با این جملات که آغاز شد حس کردم با یک اثر عمیق سر و کارم افتادم :

" به دنبال مکانی بودم که در آن بمیرم . کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آن روز از وست چستر به آن جا رفتم تا با شهر آشنا شوم. پنجاه و شش سال بود که بروکلین پا نگذاشته بودم و آن را کاملاً از یاد برده بود. وقتی پدر و مادرم از آن جا رفته بودند سه سال بیشتر نداشتم با وجود این دیدم که به طور غریزی به محله ی سابق مان برگشتم، مثل سگی زخمی که کشان کشان خود را به زادگاهش می رساند.  "

                                   

داستان به ترجمه ی خجسته کیهان، از آن دسته داستان هائی نبود که تو هی فکر کنی "خوب، بعدش؟" ... راوی داستان دائی نات یا ناتان است که گاه راوی زندگی خودش و گاه راوی زندگی دیگرانی چون خواهرزاده تام، خواهرزاده روری و هری برایتمن می شود و من ناخودآگاه یاد آن دائی دوست داشتنی توی کتاب "مون پالاس" می افتادم. رابطه ی جالبی برقرار بود. در هر دو کتاب نقش دائی بسیار موثر و دائی ها آدم های قابل ستایشی بودند. در هر دو داستان خواهرزاده ها دچار نوعی یاس فلسفی بودند! و از همه جالب تر عنصر "تصادف" در هر دو اثر نویسنده بود. همه چیز برحسی تصادف رخ می داد و این تصادف ها که با یک سری جملات مرتب و شسته رفته قابل قبول می نمود هرچند وقتی کتاب اول را می خواندم از تصادف بیشتر استقبال می کردم تا اثر دوم!

در واقع چیزی که کتاب را درخور خواندن می کرد مکالمه های دائی نات با تام بود و بحث هتل اگزیستانس که دائی نات درباره آن می گوید: " پناهگاه درونی، جائی که وقتی تحمل دنیای واقعی ناممکن می شود به آن جا پناه می بری." و بعد جائی هری برایتمن که نام هتل را اگزیستانس گذاشته در جواب دائی نات که می پرسد : " این ایده ی هتل را توضیح می دهید ؟ نام اگزیستانس را از کجا پیدا کردی ؟ " ، می گوید : " همان یکشنبه بعدازظهر آن را از رادیو شنیدم. برنامه را نیمه کار گوش می دادم، ولی شنیدم که کسی از اگزیستانس انسان، وجود انسان، صحبت می کرد و از این واژه خوشم آمد. صدای رادیو می گفت : قوانین وجود و خطراتی که باید در طول زندگی با آن روبه رو شویم. انگار اگزیستانس (وجود) از زندگی برتر بود. اگزیستانش زندگی همه ی آدم ها بود، اگرچه در بوفالو در ایالت نیویرک به سر برده و هرگز از ده مایلی خانه تان پانگذاشته باشید، شما نیز بخشی از پازل هستید، بله شما هم اگر زندگی تان کوچک بود اهمیتی نداشت. آن چه بر سر شما می آمد به همان اندازه اهمین داشت که برای هر کس دیگری."


قسمت هائی از کتاب :

- در جهان نویسندگی قاعده ئی وجود ندارد. اگر زندگی نویسندگان یا شاعران را مطالعه کنیم با هرج و مرج مطلق مواجه می شویم، با شمار نامحدودی استثنائات. به این خاطر که نوشتن نوعی بیماری است، پدیده ئی که می توان زکام یا تورم روح نامید؛ هر کس می تواند در هر زمانی در زندگی به آن مبتلا شود.

- استالین آدم ظالمی بود. او قاتلی روانی بود. هدف من از آن چه می گویم غریزه ی زنده مان است، عشق به زندگی. از این نظر یک شیاد بهتر از آدمی ضعیف و خوش قلب است. شیاد ما اگرچه همیشه قوانین را رعایت نمی کند، اما شخصیت دارد و تا وقتی آدم های با شخصیت وجود داشته باشند، برای دنیا جای امید است.


پ . ن :
- هنوز نفهمیدم چرا آثار این نویسنده با وجود آمریکائی بودنش این طور با اقبال خوب ترجمه و چاپ مواجه شده ؟! کسی می داند ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:31  توسط مرجان  |