گاهی خوب است آدم به جاهائی برود که قبلاً مستمر آن جا می رفته. امروز فرصتی دست داد تا به یکی از آموزشگاه هائی که قبلاً توش تدریس می کردم بروم. با همان همکارهای قدیمی توی آن زیرزمین بی نور و آن آشپزخانه ی کوچک دل گیر دور میز نشستیم و ناهار خوردیم. گپ زدیم و خندیدیم و بهم اجازه دادیم درمورد هم اظهار نظر کنیم! زمانی که گرم گفتگو بودیم نمی توانستم جلوی آن مرجانی که با ذره بین افتاده بود به جان واژه ها و آن همکارها و حتی خودم را بگیرم ... آن زن سرخوشی که همیشه عادت دارد با لذت از سختی های زندگی بنالد و از آخرین وقایعی که برایش اتفاق افتاده با لذت بگوید و من همیشه فکر می کنم تخمه خوردن را زیاد دوست دارد!!! آن زن دیگر که هنوز ازدواج نکرده و همیشه دوست دارد از خنگی شاگردهای مدرسه اش بنالد و هی من را نصیحت کند!!! نمی دانم چرا فکر می کند همیشه باید چندتائی توصیه توی آستین برای من یکی داشته باشد و وقتی من بی خیال از همه ی دفتردستک هاش پقی می زنم زیرخنده چهره ی معلمی را به خود می گیرد که به زور زحمت می کشد خنده اش را از شاگردش قایم کند! و وقتی می خواهم بروم تندتند سفارش می کند : باز هم آن جا بروم ... یک جورای زیادی شبیه آن خاله هتی که همه می شناسندش رفتار می کند.
یا آن دختری که همیشه دوست دارد حرف های بقیه را بشنود. با دقت هم بشنود! و متعجب از جاهای حساس قضیه بگوید : واااااای ... و همیشه دوست دارد به من بگوید : لاغر شده ئی! چاق شده ئی! شبیه زن ها شده ئی! این مقنعه بدتر کم سن نشانت می دهد، این مانتو بهت نمیاد وووووو...
و دوست خودم که انگار ساخته شده تا بی وقفه و به قانعانه ترین نحو ممکن زندگی کند. صبح تا شب دنبال کارهاش باشد و شب بی آن که اعتراضی باشد برود خانه و توی خانه هم حسابی کار کند... گاهی تعجب می کنم چرا هیچ انتظاری از زندگی ندارد؟ چرا خسته نمی شود؟ چرا هرگز ندیده ام گریه کند؟ موجود عجیبی است! موجود غریبی است ...
گاهی نیاز پیدا می کنم بروم آن جا و به حرف هایشان گوش کنم. گاهی نیاز پیدا می کنم توی آن جمع خودم را با آن خودم که چند سال پیش آن جا بود مقایسه کنم. آن روزها از تمام سیستم های آن جا که بلای جان من بودند بیزار بودم. یک مشت کامپیوتر نفتی که با هزار تا ترفند ویندوز اکس پی را می شد رویشان نصب کرد...

نهایتاً از آن جا بیرون زدم و پا به خیابان گذاشتم ... درخت ها عجیب زیبا سبزند. سبزی درخت ها بعد از آن زیرزمین حس نشاط بهم می دهند. وسوسه ام می کنند لی لی کنان خیابان ها را بروم، دیوانه ام می کنند بلندبلند آواز بخوانم ... فکر می کنم زیباترین های دنیا همین درخت ها هستند که مرا یاد جائی می اندازند که خوب است ... عجیب خوب است! آن قدر خوب که رنجش انسان بودن را با جان و دل بپذیری : الست بربکم ؟ آره ... آرررررررررره ... آرررررررررررررررره !



