تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

گاهی خوب است آدم به جاهائی برود که قبلاً مستمر آن جا می رفته. امروز فرصتی دست داد تا به یکی از آموزشگاه هائی که قبلاً توش تدریس می کردم بروم. با همان همکارهای قدیمی توی آن زیرزمین بی نور و آن آشپزخانه ی کوچک دل گیر دور میز نشستیم و ناهار خوردیم. گپ زدیم و خندیدیم و بهم اجازه دادیم درمورد هم اظهار نظر کنیم! زمانی که گرم گفتگو بودیم نمی توانستم جلوی آن مرجانی که با ذره بین افتاده بود به جان واژه ها و آن همکارها و حتی خودم را بگیرم ... آن زن سرخوشی که همیشه عادت دارد با لذت از سختی های زندگی بنالد و از آخرین وقایعی که برایش اتفاق افتاده با لذت بگوید و من همیشه فکر می کنم تخمه خوردن را زیاد دوست دارد!!! آن زن دیگر که هنوز ازدواج نکرده و همیشه دوست دارد از خنگی شاگردهای مدرسه اش بنالد و هی من را نصیحت کند!!! نمی دانم چرا فکر می کند همیشه باید چندتائی توصیه توی آستین برای من یکی داشته باشد و وقتی من بی خیال از همه ی دفتردستک هاش پقی می زنم زیرخنده چهره ی معلمی را به خود می گیرد که به زور زحمت می کشد خنده اش را از شاگردش قایم کند! و وقتی می خواهم بروم تندتند سفارش می کند : باز هم آن جا بروم ... یک جورای زیادی شبیه آن خاله هتی که همه می شناسندش رفتار می کند.
یا آن دختری که همیشه دوست دارد حرف های بقیه را بشنود. با دقت هم بشنود! و متعجب از جاهای حساس قضیه بگوید : واااااای ... و همیشه دوست دارد به من بگوید : لاغر شده ئی! چاق شده ئی! شبیه زن ها شده ئی! این مقنعه بدتر کم سن نشانت می دهد، این مانتو بهت نمیاد وووووو...
و دوست خودم که انگار ساخته شده تا بی وقفه و به قانعانه ترین نحو ممکن زندگی کند. صبح تا شب دنبال کارهاش باشد و شب بی آن که اعتراضی باشد برود خانه و توی خانه هم حسابی کار کند... گاهی تعجب می کنم چرا هیچ انتظاری از زندگی ندارد؟ چرا خسته نمی شود؟ چرا هرگز ندیده ام گریه کند؟ موجود عجیبی است! موجود غریبی است ...
گاهی نیاز پیدا می کنم بروم آن جا و به حرف هایشان گوش کنم. گاهی نیاز پیدا می کنم توی آن جمع خودم را با آن خودم که چند سال پیش آن جا بود مقایسه کنم. آن روزها از تمام سیستم های آن جا که بلای جان من بودند بیزار بودم. یک مشت کامپیوتر نفتی که با هزار تا ترفند ویندوز اکس پی را می شد رویشان نصب کرد...

                         


نهایتاً از آن جا بیرون زدم و پا به خیابان گذاشتم ... درخت ها عجیب زیبا سبزند. سبزی درخت ها بعد از آن زیرزمین حس نشاط بهم می دهند. وسوسه ام می کنند لی لی کنان خیابان ها را بروم، دیوانه ام می کنند بلندبلند آواز بخوانم ... فکر می کنم زیباترین های دنیا همین درخت ها هستند که مرا یاد جائی می اندازند که خوب است ... عجیب خوب است! آن قدر خوب که رنجش انسان بودن را با جان و دل بپذیری : الست بربکم ؟ آره ... آرررررررررره ... آرررررررررررررررره !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:8  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

 دیروز برای ترتیب دادن یک سری کارهام زدم از خونه بیرون. بارون از اون حالت شدیدش به طرز شدیداً رمانتیک و کمی دراومده بود... هرازگاه یه دونه ی نوازشگر می خورد روی صورتم ... گاهی حس می کردم خدا عمداً این دونه ها رو به نوک بینی ام می زنه! حس کردم امروز از اون روزهائی می تونه باشه که خدا توش قصد داره کمی سربه سر آدم هاش بگذاره... جلوی کتابفروشی دوست داشتنی ام ایستادم. ذوق زده نگاهشون می کردم. ویترین با کتاب های جدید عوض شده بود. خیلی وقت بود جلوی اون ویترین نایستاده بودم. دوست داشتم در مغازه رو باز می کردم و می گفتم : آقا اون کتابای تو ویترین رو بده مال من ...از اون جا دور شدم با این همه به اسم عجیب کتاب استر فکر می کردم : مون پالاس! خیال پردازی هام شروع شد. فکر کردم لابد اسم یکی از شخصیت های داستانه. مثلاً یه مرد قدبلند آمریکائی که به طرز فجیهی عاشق غذا خوردن توی رستورانه! حتی وقتی تصورش می کردم دیدم که مون پالاس باهام هم قدم شد... بعد کمی عکس استر رو که جائی دیده بودم برای خودم توی ذهنم رنگ و لعاب دادم! چه اشکالی داشت استر آمریکائی سیبیل داشت اونم شبیه پواروو؟

به خودم که اومدم توی کتابخونه بودم. سرچ زدم : استر ... کلی کیف کردم که ننوشت : نتیجه ی جستجو 0 می باشد! مون پالاس ... خوشحال شدم اون جا بود ...

نشستم روی صندلی تا بدهندش دستم. صدام کرد. وقتی کتاب رو گرفتم حسی بهم دست داد حسی شبیه این که مون پالاس یه اسم برای یه جای دور دور!وقتی رسیدم خونه با سرعت از کیفم بیرون کشیدمش و شروع کردم به خوندن ... نویسنده ی این کتاب دقیقاً شبیه خودش بود بدون سیبیل!!! 

رمان "مون پالاس" روایت کننده ی زندگی 3 نسل آمریکائی می باشد که نویسنده با ظرافت هرچه تمام این سه نسل را طی اتفاقاتی که برمبنای تصادف شکل می گیرند کنار هم می نشاند تا درون انسان ها را نشان دهد. به نظر می رسد "تنهائی" بزرگ ترین چیزی است که استر از توی شخصیت هایش با مهارت بیرون می کشد و آن را مقابل نگاه خواننده می گذارد تا ببیند ...

نویسنده با تبحر هرچه تمام آمریکا را نشان خواننده می دهد. انگار یک نفر دستت را گرفته و طی کلماتی ساده و زودهضم برای ذهن به تو می گوید : این آمریکاست : این هم مردمانش... نثر فوق العاده ی نویسنده مثل کسی می شود که پشت خواننده ایستاده و او را هل می دهد جلو : یالا ... یالا صفحه ی بعدی چیزهای بهتری هست برای ارضای کنجکاوی تو!

                                   

قسمت هائی از کتاب به ترجمه ی شیوای خانم لیلا نصیری ها : 

- از صخره پائین پریدم و بعد همین که نزدیک بود با زمین برخورد کنم اتفاق عجیبی افتاد: فهمیدم آدم هائی هستند که دوستم دارند. دوست داشته شدن آن هم به این شکل خیلی چیزها را عوض می کند. از وحشت سقوط کم نمی کند، اما دورنمای جدیدی به معنای وحشت می دهد. من از صخره پائین پریدم و بعد در آخرین لحظه چیزی از راه رسید و من را میان زمین و آسمان گرفت. این چیزی است که من به عشق تعبیرش می کنم. این همان چیزی است که جلوی سقوط آدم ها را می گیرد، چیزی آن قدر قدرتمند که می تواند قانون جاذبه را به چالش بکشد.

 - این که یک باره زندگی ات را در معرض باد قرار بدهی باعث می شود چیزهائی کشف کنی که پیش از این هرگز نمی شناختی، چیزهائی که نمی توان تحت هیچ شرایط دیگری به دست بیاوری.

 - یک مکالمه ی خوب مثل بازی خوب است. همبازی خوب توپ را مستقیماً توی دستکش تو جای می دهد؛ کاری می کند که به هیچ وجه توپ را از دست ندهی. وقتی موقعش می رسد که توپ را بگیرد، هرچیزی را که براش می فرستند می گیرد، حتی پرتاب های کج و کوله را؛ آن هائی که از مسیر منحرف شده اند ...  

پ. ن : 

- توصیه می کنم تنها زمانی شروع به خواندن کتاب کنید که بدانید وقت به اندازه ی کافی دارید چون تمام فکر شما آن جا : توی کتاب است! 

- مون پالاس اسم شخصیت نبود! سعی کنید اگر روزی کتاب را خواندید پیش پیش حدس بزنید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط مرجان  | 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

خیلی وقت بود عادت زود زود بیدار شدن از یادم رفته بود همن طور که عادت دل چسب دیر دیر خوابیدن به جانم افتاده ... وقتی بیدار شدم ذوق خوبی داشتم. کارهایم را یواش یواش می کردم و فکر می کردم... حالا باز دانشجو می شوم، باز کلاس درس، باز شیطنت های سرکلاس...

همان جائی که سال های دانشجوئی قبل به انتظار سرویس می ماندم ایستادم. دانشجوها که رد می شدند خنده ام می گرفت. انگار داشتم شبکه ی فشن تماشا می کردم! کلی منتظر ماندم تا سرکار خانم ملیحه از دور در حالی که با کفش های پاشنه بلندش کمی تلوتلو می خورد و تا انتها لب هاش به خنده باز بود از دور پیدایش شود. پریدیم توی بغل هم و همین طور که حرف می زدیم از همان سوپری که همیشه صبح ها شیرکاکائو ازش می خریدیم، باز شیرکاکائو خریدیم. وقتی نشستیم توی مینی بوس تا بجنبم راه افتاد و من تازه یادم افتاد شیرکاکائو را باید پیش از حرکت ماشین خورد. تمام مقنعه و مانتوم با شیرکاکائو یکی شد...

تا که رسیدیم دانشگاه پقی زدیم زیرخنده.  تمام تلاش مان این بود نخندیم از لهجه شان... از این اتاق به اتاق بعدی. از این خاطره به خاطره ی بعدی... رفتارهاشان بهتر شده بود. گذشته بود آن روزهائی که دانشجوئی بزرگ ترین گناه زندگی ما بود تا با آن مدام شکنجه مان بدهند! کلی تحویل مان می گرفتند و ما دوتا هم که از کله شقی آن روزها دست شسته بودیم پاچه خواری می کردیم بی حساب ...

توی سالن که راه می رفتیم صدای غش و ریسه رفتن مان را می شنیدم آن روز که برق کل ساختمان را قطع کردیم تا امتحان ندهیم، صدای اعتراض خودم را می شنیدم : ساعت 8 برای ما خیلی دیره ... ما قبول نداریم! صدای فریادی که مرا می نشاند سرجایم... پله هائی که بی خستگی روزی چندبار بالا و پائین می رفتم شان ... صدای نخراشیده ی آن زن قدبلند چاقی که داد می زد : صبر کن می نم... و قلب های ما که هری می ریخت پائین!

دانشجوها با فراغ بال می رفتند و می آمدند و می خندیدند و بحث می کردند و دنبال استادها بودند... و من یاد نگاه فارغ التحصیل ها می افتادم وقتی ما را بعد از تعطیلی کلاس نگاه می کردند! نگاهی توام با حسرت و رضایت و این را فقط یک فارغ التحصیل می داند یعنی چه ؟

وقتی عکس می گرفتیم، وقتی توی آینه های دستشوئی نگاه می کردیم، وقتی توی آن جا بودیم مدام انگار سایه ی آن زن قدبلند چاق از پی ما داد می زد : صبر کن مینم و خنده ام می گرفت و دلم می سوخت برای خودمان که بعد از این سال ها هنوز از حقارت این زن فراری هستیم!

رئیس دانشگاه مثل آن روزها که پر شر و شور وقتی نوبت مان می رسید وقتش مبارکش را بگیریم نصیحت مان کرد. طور دیگری بود. طوری شبیه زنی جاافتاده که دوتا زن نوپا را گوشزد می کند: زنانگی تان ... مبادا پای همپا شدن با مردها از دست برود! و دست های هردوی ما را فشرد شاید بخاطر آن زنانگی مشترک ...

تا به خودمان جنبیدیم ظهر شد. برگشتیم شهرمان. پیتزای سوخته خوردیم و توی کتابسرا چرخیدیم. با ذوق برای جزوه هام دفتر خریدم و همه ی آن خودکارها و خودنویس های روی میز را امتحان کردم تا چندتائی که نوشتن باهاشان دل چسب تر بود انتخاب کردم ...

                

وقتی بیرون آمدیم باران می آمد ... انگار تمام لذت لحظه ها را یکباره تزریقم کرده باشند با شوق نفس می کشیدم و هرچند دقیقه یک بار برای خودکارهام ذوق می کردم. ملیحه خندید : برای چه چیزهائی ذوق می کنی ... خودم هم خندیدم : خندیدم : خندیدم ... هرچند از این روند کارهای اداری تا شروع کلاس ها فقط برایم خستگی می ماند و : سردرد ...  اما این روزها را دوست می دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:31  توسط مرجان  | 

شنبه سوم فروردین 1387

خانم آلبا دسس پدس، با پیشینه ئی که از او سراغ داشتم زیر مجموعه ی فمینیست ها قرار می گیرد. وقتی این کتاب جدید را در دست گرفتم انتظار اثری داشتم شبیه موارد قبلی که در آن به زیبائی به زنان می پردازد. این بار راوی داستان جولیو بروجینی است که مردی جافتاده ، با موقعیت اجتماعی ومالی مناسب می باشد که زنبازی او را در روابط با زن ها مسلط گردانیده است .

جولیو خیلی اتفاقی و در خیابان دختری را می بیند و بی اختیار به دنبال او راه می افتد. حس شهوت در وی برانگیخته می شود و با تمام قدرت سعی در تصاحب دختر جوان 17 ساله : ایوانا ، می کند !
داستان تماماً به اشتغالات ذهنی جولیو که به دنبال فرصت مناسب جهت کامجوئی از دختر است می پردازد . تمام دنیا در هیکل چاقالو و لباس های دهاتی و صورت بی تفاوت ایوانائی خلاصه می شود که جولیو از این که دیگران سلیقه ی او را بدانند حتی حاضر نیست او را به کسی معرفی کند .
توصیه می کنم نقد فمینیستی آقای فتح اله بی نیاز را در جن و پری در رابطه با این کتاب 224 صفحه ئی بخوانید .

                                          

این کتاب در مقابل دیگر آثاری که از این نویسنده خوانده بودم خوب نبود اما قلم روان نویسنده باعث می شود خواننده تا آخرین صفحه با اشتیاق کتاب را دنبال کند .

در ضمن متوجه شدم فیلمی برگرفته از همین اثر توسط فرهاد صبا و با همین نام ساخته شده است که قابل توجه واقع نشده است .

از کتاب :
(این ها برای ما آشناست ... واقعیت ملموسی است که هر روزه شاهد آنیم !)

یک شب، وقتی ایوانا و مادرش میز شام را جمع می کردند، آقای اسکاراپکیا (پدر ایوانا) درددل کنان به او گفته بود:" به خاطر داشته باشید که مردها باید در میان زن ها زندگی کند. با مردها می شود کار کرد و به کافه رفت ... وقتی آدلینا وضع حمل کرد و فهمیدم بچه دختر است، باید اعتراف کنم که خیلی پکر شدم. هرکس تا می شنود بچه ات دختر شده می زند زیر خنده، همه مسخرات می کنند. انگار روزگار سرت را کلاه گذاشته است. ولی نمی دانند که ... بله مردی که در میان چندتا زن زندگی می کند می تواند بگوید که زندگی مرفهی داشته است. زن ها به او خدمت می کنند. او را لوس می کنند ارجحیت او را به رسمیت می شناسند (چیزی که سایرین ابداً بدان اهمیتی نمی دهند). مگر در فیلم های سینمائی ندیده اید؟ در هر خانواده ئی چند تا زن وجود دارد. مردی با چند زن زندگی می کند. یکی برایش شراب می ریزد، یکی با بادبزن بادش می زند. این زن ها هستند که در این کشمکش روزانه به مردها کمک می کنند. بله، تا روز مرگ مردها را دنبال می کنند. بله، در این حیله ئی که اسمش زندگی است. در این "حیله" حتی اگر خیلی هم موفق باشی، باز می بینی که زمین زیرپایت قرص نیست، می لرزد و آن وقت تنها تسلی خاطرت وجود زن هاست و بس. با آن ها لزومی ندارد که جر و بحث کنی چون تو آقای آن ها هستی. و شفقت ؟ شفقت را نمی خواهید به حساب بیاورید؟ چشم هایشان وقتی به خانه برمی گردی، مثل چشمان یک سگ وفادار به تو خیره می شود، برق می زند. از آن گذشته، امروزه زن ها در بیرون از خانه هم کار می کنند. البته من شخصاً با این عقاید روشنفکرانه چندان موافق نیستم ولی نباید با آن ها مخالفت کرد. چون به هر حال حقوق خود را خرج خانه می کنند. کمک هزینه ی خوبی است. فقط کافی است که به موقع به خانه برگردی تا برای تو آشپزی کنند. برای من، شکم خیلی مهم است. خیال می کنید مردها به چه دلیل نسبت به زن های خود حسادت می ورزند؟ ناموس؟ علاقه؟ تمامش حرف مفت است. مسئله در این است مردی می بیند مرد دیگری به زنش نزدیک می شود، می خواهد او را از دستش برباید، و آن وقت مرد با خود فکر می کند : " نفهمیدم! من او را برای آسایش خود تربیت کرده ام و حالا تو می خواهی او را از دستم قاپ بزنی ؟ نه جان دلم، خیلی کور خوانده ئی !"

- دوست جولیو به او پیشنهاد می دهد که ازدواج کند.جولیو می گوید که من برای ازدواج کردن ساخته نشده ام و بعد دوستش این طور جواب می دهد:"هیچ کس برای ازدواج ساخته نشده است.حتی بچه دار شدن هم بهانه است.داشتن فرزند به خاطر آنچه که معمولا می گویند مهم نیست.به خاطر این است که باعث دردسر می شوند،جیغ و داد راه می اندازند.یک عالم خرج بر می دارند و عاقبت تمام حواس تو می رود پی آنها و به چیز دیگری فکر نمی کنی. "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:54  توسط مرجان  | 

جمعه دوم فروردین 1387

دراز کشیدم زیر پهنای وسیع و تاریک آسمان ... ستاره ها همان طور که از روز اول تولدشان چشمک زده اند هی چشمک می زدند ! یاد قدیم ها افتادم . وقت هائی که روی پشت بام یا حیاط می خوابیدیم ... تا وقتی که خوابم ببرد از خیره نگاه کردن به آسمان سیر نمی شدم ... به ماه ... به ستاره ها و بلندای آسمان که انگار تمامی نداشت ! آن روزها انگار پدیده ی فجیعی به اسم سوسک نبود یا شاید من هنوز نفهمیده بودم که من از سوسک ها خیلی زیاد وحشت دارم...
بوی قورمه سبزی می آمد، بوی همهمه ی آدم هائی که با هم حرف می زدند، کودکانی که از فرط ذوق جیغ می کشیدند و درخت هائی که غرق شکوفه اند  : نجوا می کردند ... برای ساده ترین روزمرگی های این چنینی گاه دل تنگ می شوم ! مثلاً همین که صدای قاشق و چنگال های مهمان های همسایه مابین سوت موتوری توی خیابان گم می شد !
جاهائی از سیاهی آسمان با هاله هائی سفید لک لکی شده بود . حسی در من چنگ می انداخت با این لکه ها ! حسی شبیه لحظه ئی که با لذت می خواهی سفیدی توی ذوق زن یک دیوار را با پاشیدن آب انار برهم بزنی ... یاد استاد خبرنگاری ام افتادم . وقتی از پیچیدگی های هستی حرف می زدیم یک شب گفت : گاهی شب ها که به آسمان نگاه می کنم از وسعت اش و این که پشت آن چیست حیرت زده می شوم ...
من اما حیرت زده نبودم ! تنها حس می کردم طول و عرض ام از درون درهم شکسته می شود ... انگار از ایوان مفروش مان که من توی آن دراز کشیده بودم راهی می گذشت ! راهی که به دوردست ها وصل می شد . یک آن حس کردم این جا که منم درست جائی ست که آن هاله ی سفید لک مانند سایه انداخته ... در پی اش یک نفر با شدت آب انار خنکی را بر تمام افکارم پیچید و تا بیایم بجنبم خون تازه ئی در رگ هایم جوشید و برای لحظه ئی دانستم ستاره ها فقط نشانه اند ! نشانه ی آدم هائی که برای چیزکی منتظرند . برای باهم بودنی، برای داشتنی، برای حتی شنیدن یک قهقه ی کودکانه ! با شروع هر انتظاری ستاره ئی متولد می شود تا چشمک بزند ... تا که به همه ی آدم ها بگوید : های آدم ها کسی هست جائی که هنوز می داند "امید" هست ... او منتظر است ! من از او زاده شده ام ...

            


لیوان چائی ام را که نیمه سرد بود سرکشیدم . برای آن که دل خواسته هائی دارم که از آن ها آسمان ستاره باران می شود لبریز شدم . ... سجاده ام را پهن کردم و وقتی بخودم آمدم دانستم چرا مادربزرگ های قدیمی عاشق ایوان اند !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:30  توسط مرجان  |