وقتی اسم کتاب را دیدم فکر نمی کردم این کتاب ربطی هم به صادق هدایت داشته باشد . این روزها هرکس را ببینی یک طوری خودش را به هدایت می چسباند . از هدایت گفتن و نوشتن هم که خدا را شکر مد شده انگار ! با این حال "پیکر فرهاد " طور دیگری بوف کور را جلوی چشم ما مجسم می کند به طوری که فکر می کنم عباس معروفی عزیز وقتی کتاب تمام شده لبخندی هم زده و شاید با خود فکر کرده : " هی آقای هدایت... هیچ وقت فکر می کردی زن اثیری ات زبان باز کند و این همه حرف بزند؟ "
عباس معروفی در انتهای کتاب در این رابطه می نویسد : " به مسئله ی تازه ئی پی بردم که برایم یک کشف بود : احساس می کردم ارتباط عمیقی بین هدایت و نظامی وجود دارد . ارتباطی که هرگز شکل عینی نیافت ، فقط در ناخودآگاهم موج می خورد . اما هر چه فکر می کردم نمی توانستم آن را تعریف کنم . هدایت چه ربطی به نظامی داشت ؟ آیا به خاطر سیلان ذهنی دو هنرمند بود که ورای تاریخ سیاسی مثل ابری ناتمام بر فراز آسمان می ایستادند و مدام می باریدند ؟ آیا برای مینیاتور ها بود ؟ آیا چیزی در کودکی ام دریافته بودم که حالا در خاطرم نبود؟ برای گنبدها ، رنگ ها ، پری وار زیستن آدم ها ؟"
.jpg)
زن نقاشی روی قلمدان بوف کور زبان باز می کند و حرف می زند ... زنی که از زمان ساسانیان تا به حال و گاهی در آینده هست ! زنی که خودش را می بیند و از خودش حرف می زند ، چشم های مردی که خیره اش شده است را می جوید ، دل به احترام های مرد توی کافه ی فردوسی می بندد ... دربه در دنبال دلش می دود اما همیشه انگار پیشانی اش بلند نیست شاید چون زنی هست : ایرانی !
زنی که وحشت خنده ی پیرمرد قوزی که انگار مجموع دل نخواسته های زن و جامعه ی مردسالار است دست از سرش برنمی دارد :
" سراپای مرا ورانداز کرد و باز که نگاهمان گره خورد، قلبم شروع کرد، رنگم پرید و دهنم یخ کرد. احساس کردم دارم سکندری می خورم. خودم را نگه داشتم و نگذاشتم چشمم به دودو بیفتد اما کار از کار گذشته بود؛ پای راستم را جلو بردم که با سر توی جوی آب نیفتم، پرده نقاشی به هم خورد. آن وقت پیرمرد قوزی زد زیر خنده. خنده سرد و آزاردهنده ای که حتی کلاغ ها را بر شاخه ی درخت های دوردست پر داد. من در ذهن او گفتم خنده ی سرد و آزاردهنده، اما او گفت : خنده ی خشک و زننده ئی که مو را به تن آدم راست می کرد. یک خنده ی سخت دورگه و مسخره آمیز کرد، بی آن که صورتش تغییر کند . "
زن انگار شبیه زن های ایرانی است که هست و نیست ! همه جا سخن از تساوی حقوق اش با مردان جامعه است در حالی که به واقع چنین نیست و شاید بر اثر همین باشد که زن نقاشی قلمدان است. یک نقاشی که زیباست و تنها لطفی که از او برمی آید پیچ و تاب اندام و زیبائی اش است و اگر روزی به عالم واقع قدم بگذارد تنها همین ها را برای عرضه دارد . زن همیشه در تعلیق است :
زنی گفت : " خواهرم موهایت را بپوشان."
گفتم : "من؟"
گفت : "آره تو."
گفتم : " من که نیستم ."
زن بوف کور پدر و مادری ندارد، زن بوف کور از لکاته چیزی نمی داند، زن بوف کور کانادا دوست ندارد، زن بوف کور حرف کسی که چشم هایش را دوست دارد را نمی داند، زن بوف کور زبان نمی گشاید تا از دل تنگی اش بگوید :
"نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه ی شما بگذارم و اشک بریزم ؟ با دست های فروافتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آئید با کف دست به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است ؟ ب آن که بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده ؟ "
آری زن بوف کور زبان نداشت تا گله کند . که درکش نمی کنند، که از سفر به قلمدان ها خسته شده، که دوست دارد خودش باشد و باب دلش زندگی کند و از این جامعه بسیار خسته است :
"یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟
نکته ی قابل توجه فضاهائی است که داستان در بستر آن ها روایت می شود . فضاهای داستانی دارای تعلیقی هستند که خواننده را دچار پرتاب های ناگهانی می کند . به طور مثال فضای مبهم کافه ی فردوسی، فضای مابین زن و مرد بوف کور، فضای مابین لکاته و مرد بوف کور و فضائی که به سبب تلفیق با اثر نظامی به وجود می آید. تغییر فضاها گاهاً سبب پریشانی خواننده می شود .
با این حال، عباس معروفی با نگاشتن این اثر ثابت کرد می تواند زنانه نویس خوبی باشد. نگاه کردن به هستی از یک دید زنانه با وجود جنسیت مردانه نشان از قدرت قلم نویسنده و دید باز وی از شرایط و روحیات زنانه می دهد.
" گفتگوی او با دو چهره ی مهم ادبیات فارسی، هدایت و نظامی، یک بار دیگر نشان می دهد که گفتمان ادبی- که در واقع همواره بحثی عاشقانه است- بدون وجود زن به عنوان واسطه قابل درک نیست . "
کتی سارنگین – بازلر سایتونگ