تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

 وقتی فهمیدم قبول شده ام ذوق زده داد کشیدم : 1644... 1644 ... و زمان برد تا توانستم به دیگران بفهمانم یعنی که انتخاب اولم !یک آن توی اوج ذوق زدگی چشمم به دوتا مسجمه ی بودا افتاد . آرام و مستقیم نگاهم می کردند . انگار نه انگار که من چه شوقی برم داشته ...

ساعتی بعد وقتی که به زور اشک هایم را بابت حرف هائی که دکتر بابت نتیجه ی آزمایش پدرم گفته بود، کنترل می کردم باز بوداها را دیدم. این بار آرامش و سکون شان دلم را کمی آرام کرد ... مثل دفعه ی پیش از خوشی ناگهانی ام در مقابل آرامش ثابت شان نترسیدم !

وقتی برگشتم ناخودآگاه اولین کاری که کردم نشستن مقابل بوداها بود ... نتیجه ی آزمایش آن قدری که دکتر اولی گفته بود بد نبود، کد قبولی من همانی بود که می خواستم اما در من چیزی فرو ریخته بود انگار ! انگار در عرض ساعتی دانسته بودم زندگی بیش از آنی که فکر می کنم جاریست ... و نمی توان دل خوش داشت یا از ماندگاری اندوه هراسید ! حس کردم این بوداها چه خوب می دانند که قانون زندگی در این دنیا چگونه است ... می دانند که این چنین آرام و ثابت اند ... لبخند می زنم ! آرامم ... هرچند از این تلاطم های ناگهانی هنوز شوک زده ام ...

تکیه می دهم به صندلی و چشم برهم می گذارم. همه چیز به سرعت از مقابل چشم های بسته ام رد می شود ... دنیا شکاف بزرگی برمی دارد . صدای به هم خوردن برگ ها را می شنوم. صدای تمام فریادهائی که از سر آزادی خواهی بلند شده، ضجه هائی از فرط درد کشیده شده، صدای تمام نوزادانی که متولد می شوند توی هم می پیچد، ابرها به هم می کوبند، بلوائی می شود ! یک نفر قهقه می زند و کسی با طمانینه تکرار می کند : هیس ... هیس ...

 

                 

 

چشم باز می کنم و مابین یک دسته زن کولی می رقصم، درمیان یک عالم زن چادر به سر چادر مشکی به سر می کنم ! سرم را زیرآب می کنم، لابلای برف خنک قدم برمی دارم، درمیان یک عالم علاف دم کافه های مابین راه نیمرو می خورم ! و چه ناگهانی دستم زیر برش های منظم چاقو وقتی سیب زمینی خرد می کنم زخم می شود.

ناگهان سکوتی همه جا را برمی دارد. انگار در قعر تمام آن چه هست فرو رفته باشم. فقط صدای قلب ماهی قرمز کوچکی را می شنوم که در اندوه جفت مرده اش آرام می گرید ... فقط صدای شکستن ناخن کسی را می شنوم در آن سوی مرزها : دارد ناخن می گیرد ... بعد همان ها هم قطع می شوند ... سمتی از من لشکری از وقایع و صداهای درهم آمیخته ... سمت دیگر اما سکوتی بی وقفه !نیست در نبوده است ! سر به هیچ رو نمی تابانم. تنها مقابلم را نگاه می کنم و  تمرین می کنم بودا باشم ... یک بودای آرام !

 

 

آنی بود، درها وا شده بود

برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی

گویا شده بود

آن پهنه چه بود : با میشی، گرگی، همپا شده بود.

نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟

من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.

هر رودی، دریا،

هر بودی، بودا شده بود ... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:43  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

هنوز مانده تا نیمه شب که انگار مقدس ترین ساعت شب برای خوابیدن من است ... این روزها شبیه خرس ها شده ام . پتویم را کشان کشان می برم سمت نورگیر اتاقم. می پیچمش دورم مثل همان خرسی که توی کارتون ها بود و توی شکاف درخت ها می خوابید. آخ که من و آقا خرسه می دانیم وقتی نور کم نوای خورشید می تابد و چیزی گرم تور را پوشانده چه لذتی می برد گهگاه بخوابی ... وقتی بیدار می شوم همه چیز در هم است ! وقت می برد تا بفهمم توی این دنیا چه کار می کنم و اصلاً کی گفته من تازگی هی هوس های رنگ به رنگ می کنم برای رنگ پرده ئی که هنوز نخریده ام؟ گمان نمی کنم آقا خرسه ی توی کارتون ها فکرش به این جاها قد بدهد که وقتی بیدار شدی یک کتاب از دور و برت بکشی بیرون و غرق اش شوی لذتی دارد عجیب ...
گاهی که گیج می شوم تصویرها در هم می رود ! من توی شکاف درخت می خوابم و خرسه بی هیچ مبالاتی پتوی مرا می کشد روی خودش ... آن وقت من خواب می بینم دست هایم را از هم گشوده ام و یک عالمه سیب های قرمز و زرد روی دست هام چیده ام! خواب می بینم درست وسط سرم یک برگ سبز بزرگ روئیده ... خواب می بینم خرس ها وقتی می خواهند بگویند عاشق شده اند حسی دارند شبیه وقتی که ماهی چاق و چله ئی از توی دستشان لیز خورده ...

                                 

از این که ماهی توی دستم لیز بخورد یا سیب هایم کال باشند کفری می شوم ! خرسه را تکان می دهم. بیدارش می کنم تا برود توی شکاف درخت ... جای من این جاست. جای من این جا درست توی این اتاق با هوای کمی سرد است ! زیر پتوی خودم ... نام خودم را دوست دارم و برای این شمع های کوچکی که شیوا برایم عیدی خریده و هیچ وقت هم تمام نمی شوند پر ذوقم ! هرچی هم که خرس بودن این همه سختی آدم بودن ندارد اما دلم برایش می سوزد وقتی نمی داند چه کیفی دارد وقتی می توانی زیر پتو توی نور کم برای خودت نجوا کنی . نجوا کردن کار لذت بخشی است. بیچاره خرسه... بلد نیست بیخ گوش درختی که پناهش داده از آرزوهای کوچک و معمولی اش بگوید !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:2  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

وقتی اسم کتاب را دیدم فکر نمی کردم این کتاب ربطی هم به صادق هدایت داشته باشد . این روزها هرکس را ببینی یک طوری خودش را به هدایت می چسباند . از هدایت گفتن و نوشتن هم که خدا را شکر مد شده انگار ! با این حال "پیکر فرهاد " طور دیگری بوف کور را جلوی چشم ما مجسم می کند به طوری که فکر می کنم عباس معروفی عزیز وقتی کتاب تمام شده لبخندی هم زده و شاید با خود فکر کرده : " هی آقای هدایت... هیچ وقت فکر می کردی زن اثیری ات زبان باز کند و این همه حرف بزند؟ " 

عباس معروفی در انتهای کتاب در این رابطه می نویسد : " به مسئله ی تازه ئی پی بردم که برایم یک کشف بود : احساس می کردم ارتباط عمیقی بین هدایت و نظامی وجود دارد . ارتباطی که هرگز شکل عینی نیافت ، فقط در ناخودآگاهم موج می خورد . اما هر چه فکر می کردم نمی توانستم آن را تعریف کنم . هدایت چه ربطی به نظامی داشت ؟ آیا به خاطر سیلان ذهنی دو هنرمند بود که ورای تاریخ سیاسی مثل ابری ناتمام بر فراز آسمان می ایستادند و مدام می باریدند ؟ آیا برای مینیاتور ها بود ؟ آیا چیزی در کودکی ام دریافته بودم که حالا در خاطرم نبود؟ برای گنبدها ، رنگ ها ، پری وار زیستن آدم ها ؟"

                                      

زن نقاشی روی قلمدان بوف کور زبان باز می کند و حرف می زند ... زنی که از زمان ساسانیان تا به حال و گاهی در آینده هست ! زنی که خودش را می بیند و از خودش حرف می زند ، چشم های مردی که خیره اش شده است را می جوید ، دل به احترام های مرد توی کافه ی فردوسی می بندد ... دربه در دنبال دلش می دود اما همیشه انگار پیشانی اش بلند نیست شاید چون زنی هست : ایرانی !

زنی که وحشت خنده ی پیرمرد قوزی که انگار مجموع دل نخواسته های زن و جامعه ی مردسالار است دست از سرش برنمی دارد :
 " سراپای مرا ورانداز کرد و باز که نگاهمان گره خورد، قلبم شروع کرد، رنگم پرید و دهنم یخ کرد. احساس کردم دارم سکندری می خورم. خودم را نگه داشتم و نگذاشتم چشمم به دودو بیفتد اما کار از کار گذشته بود؛ پای راستم را جلو بردم که با سر توی جوی آب نیفتم، پرده نقاشی به هم خورد. آن وقت پیرمرد قوزی زد زیر خنده. خنده سرد و آزاردهنده ای که حتی کلاغ ها را بر شاخه ی درخت های دوردست پر داد. من در ذهن او گفتم خنده ی سرد و آزاردهنده، اما او گفت : خنده ی خشک و زننده ئی که مو را به تن آدم راست می کرد. یک خنده ی سخت دورگه و مسخره آمیز کرد، بی آن که صورتش تغییر کند . "

زن انگار شبیه زن های ایرانی است که هست و نیست ! همه جا سخن از تساوی حقوق اش با مردان جامعه است در حالی که به واقع چنین نیست و شاید بر اثر همین باشد که زن نقاشی قلمدان است. یک نقاشی که زیباست و تنها لطفی که از او برمی آید پیچ و تاب اندام و زیبائی اش است و اگر روزی به عالم واقع قدم بگذارد تنها همین ها را برای عرضه دارد . زن همیشه در تعلیق است :

زنی گفت : " خواهرم موهایت را بپوشان."
گفتم : "من؟"
گفت : "آره تو."
گفتم : " من که نیستم ."

زن بوف کور پدر و مادری ندارد، زن بوف کور از لکاته چیزی نمی داند، زن بوف کور کانادا دوست ندارد، زن بوف کور حرف کسی که چشم هایش را دوست دارد را نمی داند، زن بوف کور زبان نمی گشاید تا از دل تنگی اش بگوید :
"نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه ی شما بگذارم و اشک بریزم ؟ با دست های فروافتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آئید با کف دست به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است ؟ ب آن که بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده ؟ "

آری زن بوف کور زبان نداشت تا گله کند . که درکش نمی کنند، که از سفر به قلمدان ها خسته شده، که دوست دارد خودش باشد و باب دلش زندگی کند و از این جامعه بسیار خسته است :
"یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟

نکته ی قابل توجه فضاهائی است که داستان در بستر آن ها روایت می شود . فضاهای داستانی دارای تعلیقی هستند که خواننده را دچار پرتاب های ناگهانی می کند . به طور مثال فضای مبهم کافه ی فردوسی، فضای مابین زن و مرد بوف کور، فضای مابین لکاته و مرد بوف کور و فضائی که به سبب تلفیق با اثر نظامی به وجود می آید. تغییر فضاها گاهاً سبب پریشانی خواننده می شود .

با این حال، عباس معروفی با نگاشتن این اثر ثابت کرد می تواند زنانه نویس خوبی باشد. نگاه کردن به هستی از یک دید زنانه با وجود جنسیت مردانه نشان از قدرت قلم نویسنده و دید باز وی از شرایط و روحیات زنانه می دهد.

" گفتگوی او با دو چهره ی مهم ادبیات فارسی، هدایت و نظامی، یک بار دیگر نشان می دهد که گفتمان ادبی- که در واقع همواره بحثی عاشقانه است- بدون وجود زن به عنوان واسطه قابل درک نیست . "  

                                                                              کتی سارنگین – بازلر سایتونگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:13  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

آدم پیچیده است . گاهی که ریز می شم تو یه کار کوچیک و بی معنی این پیچیدگی رو بیشتر حس می کنم ! مثلاً وقتی با نوک خودکارم با یه تیکه ی کوچیک پوست تخمه ور می رم . می ترسم ! می ترسم نکنه دنیا به مسخرگی همین لحظه ی بازی با یه تیکه پوست تخمه باشه ... حقیقت فراتر از این هاست ولی من ذهنی پر از معما دارم ... با پیچیدگی هائی که هست . گاهی که مبهوت از پیچیدگی ها می شم بابت آدم هاست . انگار نه انگار که من هم جزو اونام ... انگار که ساعت هاست دستم زیر چونه ام مونده و من دارم فکر می کنم چقدر عجیب ! ... کارخونه های بزرگ ، ساختمون های سر به فلک کشیده ، تلاش برای خوردن غذا ، کمدهای خوش رنگ ، روسری های رنگی ، ویترین مغازه ها ، سمینارها ، جنگ های خشونت بار ، تلسکوپ های خیلی دقیق ، رنگ مو !!! خنده ام می گیره ... از همه ی چیزهائی که آدم ها دور و بر خودشون جمع کردن ، از کارهائی که می کنن ... انگار که گاهی یادم می ره من هم یکی از اون ها هستم . انگار نه انگار من هم مال همین سیاره ام . من هم عادت های خنده داری دارم . مثلاً عادت دارم پیش از بیدار شدن صداها رو بشنوم ، عادت دارم به پهلو بخوابم ، من وسایل خنده داری دارم ! مثلاً سوهان ناخن ، یه لیوان آبی کوچیک که سال هاست حسابی دوستش دارم ، از همه عجیب تر اینه که من هم توی آینه عادت دارم به چشم های خودم زل بزنم و برای خودم ادا دربیارم ... 
با این حال زندگی کردن مابین این عجایب گاهی خنده دار رو دوست دارم . دیروز وقتی به ضرب و زور من از همین آش هائی که به قول نرگس معلوم نیست چی توش ریختن ، توی دکه هائی که به نظر می رسه غیربهداشتی ان : آش می خوردبم فکر می کردم ... خنده دار نیست از یه آشی که ممکنه مسموممون کنه این قدر پرهیز داریم پس با چه جراتی از وسط ماشین ها رد می شیم ؟ مگه نه این که ممکنه اونا هم به ما صدمه بزنن ؟ ...
باید دل سپرد به زیبائی هائی که هستند ... این که چی زیباست و نیست مهم نیست ... فارغ از همه زیبائی شناسی ها باید به چشم ها و حس زیباخواهی اعتماد کرد ... اون وقت لحظه ئی که از کنار جوونه ی درختا رد می شی دوست داری به همشون سلام کنی . هرچی باشه اونا تازه به این دنیا چشم باز کردن ...                    

می دونی اون وقت به من یکی حسابی خوش می گذره ... هوس می کنم با زهرا هم قدم بشم تا همین طور که ساعت ها پیاده روی می کنیم از هرچیزی حرف بزنیم و من چشم بدوزم به قدم های خودم و کفش های تازه ی زهرا ... یا با نرگس با استحکامی عجیب از آینده ئی حرف بزنیم که به قول نرگس معلوم نیست خدا چه نقشه ئی برامون داره ؟
فردا که فرداست ... وسوسه ی خوب بودنش هم گریبانگیر ... اما امشب لذتی هست توی عطر شبوی سفیدی که دارم ، توی عشقی که توی سینه دارم ، توی گرمای تختم تا پیش از خواب زیر لب با خودم تکرار کنم : من چه سبزم امروز ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط مرجان  | 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

بعضی روزها سعادتی نصیب آدم می شه فقط و فقط به واسطه ی پیاده روی ... مثل امروز عصر . هوای بهاری آمیخته به عطر شب بوها باعث شد فاصله ی خونه تا خونه ی مریم رو پیاده پیاده و بازیگوشانه برم . با هر نفس انگار تمام روزنه های وجودم پر از شکوفه می شد ... تمام وجودم رو جوونه برداشته بود ... دوست داشتم ساعت ها راه برم . بی اون که نگران کاری یا کسی باشم . هیچ چیز توی این دنیای بزرگ نبود که دغدغه ام باشه . همه چیز پشت سرم بود و من پری بودم انگار که با هر نسیمی اوج می گرفت ...

چشم باز کردم و روبروی گلفروشی بودم . پا که گذاشتم تو مثل همه ی وقت های دیگه ئی که گلفروشی می رم لحظه ئی مجذوب موندم . مجذوب رنگ ها و عطرها ... سفارش دادم : یک دسته ی گل که بیشترش هم : مریم باشه ... پیرمردی داشت دسته ی گلی برای یه مرد جوون تزئین می کرد . خنده ام گرفته بود . گل ها که غالباً زرد بودند و کاغذ کادوی سبز و روبان صورتی ... مرد جوون با دودلی گفت : فکر نمی کنید زردش زیادی تو ذوق بزنه ؟ پیرمرد کم تر از اونی که مرد جوون فکر می کرد می فهمید "هارمونی" نباشه زیبائی گل ها شاید از بین بره ... با تحکم گفت : نه !

فکر کردم من اجازه نمی دم سر دسته گلم این بلاها رو بیاره که دیدم دختری که سفارشمو گرفت داره با ظرافت دسته گلم رو درست می کنه . گهگاه صبر می کرد و از من می پرسید : این طوری ؟ و من ذوق زده می گفتم : آها ... خوبه !

دسته گل ها همزمان آماده شد . دلم برای مرد جوون سوخت : دسته ی گلم دسته ی گل بود !

در که باز شد من پائین پله ها بودم هنوز . مریم در رو باز کرد . متعجب از شکم برجسته اش نگاهش کردم . با صدای بلند خندید . لابد زیادی تعجب کرده بودم ... تعارفم کرد تو ...

حرف زد ، حرف زدم ... کلی تغییر کرده بود . گاهی نفسش می گرفت . بچه اش باز پسر بود . بدجوری عوض شده بود . یادم به بحث هامون می افتاد سر زیبائی مادر شدن ، سر بچه ... گفت : دلم می خواد یه مامان خوب باشم ... و بی توجه به پسربچه اش از زایمان قبلی اش حرف می زد . من از پسربچه که بی توجه کارتون نگاه می کرد بی اختیار خجالت می کشیدم و مریم بهم می خندید : هنوز که دختربچه ئی تو ...

حالا دیگه حس نمی کرد بچه اش باعث شده از رشد بیفته ، حالا دغدغه نداشت بنویسه . فقط دوست داشت زودتر پسرش رو بغل کنه ... مقابل هراس من قیافه ی متفکری گرفت ، گفت : آدم توی موقعیتش که باشه آسون تره ! راست می گفت : شاید ...

وقتی برمی گشتم سرمای دلنشین باعث نشد پیاده برنگردم . باعث نشد نایستام روی پل . پل ها چیزهای خوبی هستند توی این دنیا . من اعتقاد دارم روی پل احساساتی عجیب به آدم دست می ده. انگار این پل ها علاوه بر این که از جائی به جائی وصل اند به هزار جای دیگر هم وصل اند و زیباترین زمانی که آدم می تونه روی پل بایسته و به روبرو نگاه کنه غروب خورشیده ...

درست وقتی خورشید داره پائین و پائین تر می ره و آسمون به سرخی میل پیدا کرده و ماشین ها زیرپای تو به سرعت می رن حس می کنی داری توی یه بی انتهای سرخ غوطه می خوری ... حس خوبیه به هر حال !

تا خونه هیچ نفهمیدم چه طور گذشت . توی خیابون وقتی پیاده روی می کنم یک نویسنده ی تمام عیارم ... تمام دوروبرم توی ذهنم شروع می شه به توصیف ... جمله ها از پی هم قطار می شن . شبیه دیوانه ی روی پل می شم که تندتند حرف می زد بی اون که معلوم باشه چی داره بهم می بافه. می بافم ... من کلمه ها را می بافم به هم ... و می دونم توی این لحظه ها که من دارم این طوری با کلمه ها ور می رم مریم توی خونه ش نشسته ، گاهی به نفس نفس می افته و از شوق کودک توی شکمش لبخندی روی لبش نشسته و همزمان دلهره داره این یکی مثل شوهرش عاشق پرنده ها نباشه !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:34  توسط مرجان  | 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

 در فرهنگ نمادها درباره ی "پاندورا" آمده است :

 

"به فرمان زئوس ، تمام خدایان برای تولد اولین زن تشریک مساعی کردند . زئوس گفت من برای آدمیان دردی خواهم فرستاد که همه در ته قلب خود شکوه کنند از این که عشق را به قیمت بدبختی خود ، تصاحب کرده اند . زئوس این را گفت و به قهقهه خندید ، پدر خدایان و آدمیان ... به هفائیستوس دستور داد کمی گل را به آب تر کند ، و در در این خاک صدا و نیروی بشری را به ودیعه بگذارد و آن را به صورت خدایان جاوان شکل دهد ، یک بدن بکر را به آب تر کند ، و در این خاک صدا و نیروی بشری را به ودیعه بگذارد و آن را به صورت خدایان جاودان شکل دهد . یک بدن بکر زیبا و مقبول ؛ آتنا از فنون خود بدو بیاموزد ، به او یاد دهد هزار رنگ را به هم ببافد ؛ آفرودیته با طلا روی پیشانی اش برکت بپاشد ؛ اما وقتی به دستور زئوس ، هرمس این پیک خدایان ، قاتل آرگوس ، روحی بی عصمت و قلبی مصنوعی در او کار می گذارد ، هوسی دردبار ، و نگرانی هائی که اندام را می لرزاند در او بروز می کند . پیام آور خدایان وقتی در قلب مصنوعی این زن کلام را می گذارد ، او را "پاندورا" می خواند ...

"پاندورا" نماد خاستگاه دردهای بشری است ؛ بنا به اسطوره ، این دردها از زن آمده است ، و این زن به به دستور زئوس شکل گرفته است ، و تنبیهی است در قبال عدم اطاعت پرومتئوس، که آتش را از آسمان ربود تا به بشریت بدهد . در اسطوره ی پاندورا می بینیم که بشر که به رغم خواسته ی خدایان از منافع آتش بهره مند شده بود ، اینک به رغم خواسته ی پرومتئوس ، از طریق "پاندورا" بدبختی هایش بر او فرستاده می شود . زن ، تاوان آتش است. هرگز نمی توان از دخول نمادها در درون اسطوره ها جلوگیری کرد : "پاندورا" دوسویگی آتش را نشان می دهد ، آتش هر چند که به انسان قدرتی عظیم بخشیده است، اما ممکن است بسته به این که گرایش انسان مستقیم یا منحرف ، موجب بدبختی یا خوشبختی اش بشود و اغلب زنان هستند که آتش را به طرف بدبختی می چرخانند . آتش در ضمن نماد عشق است ، که تمام بشریت انتظار آن را دارد ، هرچند از آن رنج می کشد . انسان که از آتش خدایان شادمان است ، از زخم سوختگی از آتش هوس عذاب می کشد ... "

 

                                       

 

پاندوراتر از هر پاندورائی با یک عالم درد هجوم آورده ام انگار! ... با این حال دوست دارم هوس خوبی ها را به جانت بریزم ... هوس بوی باران ، هوس درخت بودن زیر بار هوهوی تندباد حوادث ، هوس یک سبد گل با رنگ های تند ، شب های آرام ، روزهای آمیخته به لذت های کوچک ...

دارائی من تنها همین است . 10تا انگشت دست که بی تاب اند ، یک جفت پا که در راهند ، چشم هائی که عاشق کاویدن اند ، عاشق سایه روشن ها ، عاشق تداخل رنگ ها ... یک جفت گوش هم دارم ! گوش های سر به راهی نیستند : گفته باشم ها ! گاهی کر می شوند . هر چه داد بزنند بیخ گوشم : کوتاه بیا ... من کرم : باور کن !

و شاید از همه ی این ها بزرگ تر قلب من باشد که به نگاهی شاد می شود و به اندوهی درد می گیرد . انگار که تمام مویرگ های عصبم این جا جمع شده که اولین جائی که با آن احساس می کنم این جاست . این جا توی سینه ی من است آن جائی که پیش از چشمانم می بیند ، می شنود و به خنده ئی بازیگوشانه محکم تر می کوبد ... قلب من مصنوعی هم اگر باشد تاب و توان دارد ! این ها یادشان رفته بگویند بعضی از این پاندوراها نسب شان به ایوب می رسد گاهی ! این ها یادشان رفته بگویند پاندوراهائی هستند که فقط در حالتی بدبختی به بار می آورند که نتوانند حرکت کنند ... این ها یادشان رفته بگویند یک پاندورائی به اسم مرجان هست که دوست دارد در تمام جعبه ها را باز کند حتی اگر چیزی جز سختی نباشد توی این جعبه ها ... راستی گاهی جعبه ها شبیه دل آدم ها هستند . نه ؟ 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:11  توسط مرجان  | 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

اتاقم نیمه لخت و خاک آلود ... من سر و روئی خاکی با یک روسری که گره زده امش بالای سرم ... کتاب ها رو تلنبار کردم یه گوشه روی یه تیکه موکت سبز . میزم واژگون وسط زمینه . این طوری که نگاهش می کنم دلم براش می سوزه . بدون اون کتابا که روش نیستن ، بدون اون رومیزی و با اون پایه ی شکسته اش که توی اسباب کشی دفعه ی پیش شکست : هیچی نیست ! مثل من که وقتی فکر نکنم ، وقتی عشق ندونم ، وقتی مهر نورزم ، نخونم و ننویسم : هیچی نیستم ... حتی برای لحظه ئی با اون خالی آدمیزادی ام تماشای واژگونی ام تماشا نداره !

تراک Journey to Eternity ناظری رو گوش می دم ... توی خالی اتاق می پیچه ... پنجره ام بازه ... توی پاسیو می پیچه ... برمی گرده ... تا اعماق وجودم نفوذ می کنه . مثل زن رقاصه ئی که به ضرب و زور یک امروز تن به تمیز کردن داده وسط کارها کمی می رقصم ، بالا و پائین می پرم و مابین این همه کاری که باید بکنم گهگاه با دیدن یکی از کتاب ها ذوق می کنم بشینم روی زمین و بازش کنم ... گاهی بارت ، گاهی سهراب ، گاهی هم بی خیال می شم و بازیگوشانه 10 صفحه هم که شده سلین ... ذوق زده بلند می شم . با کلمه هائی که ذهنمو پر کردن ... تکرارشون می کنم : عجیب جائی ست این جا ... عجیب جائی است این جا ... عجیب جائی این جا ... و در پی این ها یاد صفحات آخری که دیشب قبل خواب خوندم می افتم . چشم هام می سوخت و از خواب سنگین بود اما جمله ها اون قدر حجیم بود که نم خنکی توی چشم هام نشست . از اول کتاب تا این جا از این تصویرهای هراسناکی که نویسنده پیش رویم مجسم کرده بود وحشت می کردم باور کنم واقعیت دارند و شک نداشتم : دارند ... تا این جا که در اوج همه ی حقارت های انسانی که بی هیچ ملاحظه ئی توصیف شده بود ، در پس همه ی اون رنج های پوچ و مسخره ، این همه سیاهی دنیا ... و من درست حس راوی داستان رو داشتم : " جرات نداشتم با او حرف بزنم ، یکهو خودم را لایق هم صحبتی او ندیدم . مرا باش که تا همین دیروز وجودش را ندیده می گرفتم و حتی کمی هم از او بدم می آمد ... "

حالا دنیا بهتر بود . حالا می شه باور کرد مابین این لجنزاری که آدم ها درست کردن کسی هست که ورای خودش فکر کنه ...

 

                                          

 

از جا می پرم ... وقت فکر کردن نیست ... حیف بلد نیستم سوت بکشم وگرنه همین طور که این شیشه ها رو پاک می کردم سوت می زدم ... سوت حس بی قیدی به آدم می ده . سوت حس کسی رو بهم می ده که داره با فراغ بال یه چاقوی تیزتیز تمیز می کنه تا باهاش یه هندونه ی قرمز گنده رو ببره ... سوت همچه حسیه ... حسی مثل من وقتی شیشه ها رو پاک می کنم و کیف می کنم یه لکه ی دیگ پاک شد برای بهتر دیدن ...

آره ... این طوری هاست که این چهاردیواری کوچیکم رو تمیز می کنم . پاکش می کنم و هنوز کار زیاد هست ... هنوز مونده ت لکه هام رو پاک کنم و دنیا رو بهتر ببینم ... هنوز ... هنوز ... و با این که هنوز کلمه ئیه که می گه کلی مونده من شادم که می رم ! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:40  توسط مرجان  | 

شنبه یازدهم اسفند 1386

دارم شادمهر گوش می کنم !!! همونی که روز اولی که زیرزمین خونتون رو درست کردیم گوش می کردیم و بابتش غش غش می خندیدیم : حالا بیا این جا بیا این جا اون جا نه ... با سر و صورت رنگی و خاکی به دور و برمون نگاه می کردیم . من برای اولین بار یه چیزی رو رنگ کرده بودم: قفسه ی کتاب رو...تموم سر و صورتم با رنگ زرشکی سوخته یکی شده بود . الهه دیوارا رو با اون دستگاه قرقریه تمیز کرده بود همون که وقتی روشن می شد الهه با تموم اجزاش می لرزید و من و تو پشت سرش از خنده ریسه می رفتیم ... و تو ترکیبی بود از ما دوتا ... اما خوب یادمه وقتی کامپیوتر روشن شد اولین آهنگ همین بود : بیا این جا ... بیا این جا ...

حالا از صبح تا عصر با هم بودیم . روزهای بزرگی بود . روزهائی که ما ساعت ها کنار هم بودیم . برنامه می ریختیم ... یادته اون صفحه های بزرگی که قانون ریختیم ؟ اون برگه هائی که در و دیوار رو باهاشون پر می کردیم تا به خودمون یادآوری می کردیم پیش از دوستی همکاریم ... همون برگه هائی که بهمون دهن کجی می کردن هر کی حرف بزنه جریمه می شه ... اون ناهار خوردن هائی که از فکر کردن بهشون دلم ضعف می ره یه بار دیگه تکرار شن ... مخصوصاً اگه توی حیاط بود ... مخصوصاً اگه بعدش باد می اومد ... مخصوصاً اگه توی اون باد وسط حیاط کنار هم می ایستادیم به نماز خوندن ...

من کیف می کردم خیلی وقت ها تو روبروی عقاید من می ایستادی ! خنده داره مگه نه ؟ ساعت ها بحث می کردیم ... بالا و پائین می رفتیم و نه من کوتاه بیا بودم و نه تو ... تو ... تو به من چیزهای خوبی یاد دادی ملیحه . تو یادم دادی در مقابل چیزهای جدید کهنه فکر نکنم . ساده ترینش لباس های توی بازار بود . وقتی می دیدم یه چیزی جدید اومده لذتی نمی بردم اونو بپوشم اما تو یادم دادی لذت داره ! لذت داره آهنگ های جدید گوش کنم ، لذت داره چیزهائی که معلوم نیست از توش چی درمی آد رو تست کنم ... و این لذت : لذت کمی نبود برای منی که عادت داشتم پیش از هر کاری ساعت ها زیر و روش کنم . ساده بگم : وسواس های فکری ام رو برای مسائلی که ساده بودند ساده کردی ...

 

                        

 

اون وقت گاهی تو مرز خوشی و لذت منفجر می شدیم ... فرقی نمی کرد از شدت حس خوبی که نسبت به یکدستی درونمون در اثر حرف های مثبت نرگس ، از اون آهنگ حالم بده ی بنیامین که با کلی ادا و اطوار اجراش می کردیم و وقتی می گفت آدم بده انگشت های اشاره مون رو می دادیم سمت نرگس ، نطق های من راجع به رسالت ، تو که همیشه ی خدا دنبال راه هائی بودی که رشد کنی و بهتر باشی و حتی لحظاتی که به نرگس یاد می دادی برقصه !

روزهائی که می دیدم چقدر در برابر پیشنهادات هر کسی برای روش های بهتر استقبال خوبی نشون می دی من هم یاد می گرفتم منعطف باشم ، روزهائی که خیلی سفت از حقت دفاع می کردی من هم یاد می گرفتم محکم تر برخورد کنم ...

می بینی ؟ اون روزها بی اون که بدونیم داشتیم توی هم نفوذ می کردیم ... مثل این چند وقتی که هر روز از صبح تا آخرین لحظه های خواب با هم بودیم . با هم بودیم هر چند این با هم بودن واسطه اش اس ام اس بود . حالا می خوام بگم نتیجه هر چی هم باشه این روزها برای من قابل تقدیر بود . من فراموش نمی کنم به این بهونه من و تو باز سر یه موضوع مشترک خندیدیم ، جنگیدیم ، نرگسو بازی دادیم ، به هم امید دادیم و من توی قلبم حس کردم هنوز کسی هست که اون قدر توی ادراکم قدرت داشته باشه که حس کنم "دوست" منه ... مهم نیست که کنار هم نیستیم . مهم اینه که تو با هم بودن ، تو درک همدیگه نزدیکیم ... هر چند من بدجوری دل تنگ اون خواجو رفتن ها ، اسنک خوردن ها ، خنده هات وقتی روبروی منی و حضور فیزیکی ات هستم .

حالا از نو شروع می کنیم . امروز می دونم تو هم درگیر خونه تمیز کردنی . من هم همین طور ... شروع می کنیم به بازسازی . ملیحه ما می سازیم ... همیشه در حال ساختنیم . می تونم با افتخار قسم بخورم اگه صدها سال نفهمم کجائین اما می دونم سه نفر توی این دنیا هستن که همیشه دارن می سازن . یا خودشون رو ، یا زندگی شون رو ، یا خرابی ها رو و یا احتمالاً یک گند بزرگ رو ...

بهونه ی خوبی شد تا به این وسیله جواب نامه ام رو توی وبلاگ خودت بدی . وقتشه دیگه دست و پاش کنی خانوم !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:4  توسط مرجان  | 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

با موهای آشفته وسط این همه شلوغی دراز کشیدن لذت بخش ترین کار دنیاست ! گور بابای دنیا و همه ی حساب کتاب هاش ... خودمو می سپارم به بی نظمی شدیدی که تو اتاقم حکمفرماست ... کاغذهای درهم ، کاغذهای روی هم انبار شده ، کتاب های در هم ، سی دی ها برهم ، لباس های مچاله شده ، چند تا قوطی خالی رانی ، پاکت تنقلات ، پوست پفک ، پوسته های کافی میکس ها ، دستمال کاغذهائی که پر اشک های دل تنگی منند ... و کیف می کنم با ناظری بخونم : شیدا ... شیدا ... شیدا شدم !

هر از گاه صدای دلنگ دلنگ اس ام اس میاد : ملیحه ست ... می خواد بدونه تا کجا پیش رفتم ؟ چه کردم ؟ دوست داره بهش بگم چه کنه ... گاهی کم می آرم ... من حمله می کنم به اون . لابد اونم گوشی اش دلنگ دلنگ می کنه ... از خواب می کشمش بیرون ، من می خوابم : فحشم می ده چرا می خوابم ، زنگ می زنم بهش که الکی هرهر بخندیم ، زنگ می زنه که بگه بیا به نرگس فحش بدیم ... از آشفتگی های خونه اش می گه . براش تعریف می کنم که چطور گند داره از سر و کولم بالا می ره ...

 

                                      

 

گاهی سر می کنم لابلای یکی از این کتاب ها و به بهونه ی جمله ی نفهمیده کلی خیال پردازی می کنم . این روزها یه زن تر و فرز شده سوژه ی ذهنی ام . مثه موش خرچ خرچ بیسکویت ساقه طلائی می خوره ... مثه موش زندگی اش رو تا ته می جوام . تقصیر اون نیست که من دلم می خواد همین روزها براش یه نامه ی خالی بیاد تا کلی بخوره توی ذوق قدم های سرخوشش ...

بلند می شم دیوانه وار تموم اون چیزهائی که کف اتاقمن رو با کف پاهام حس می کنم . همشون زیر پاهای منن ... همشون به بلندای احساس من نخواهند رسید ... همشون فقط همون کف اند ! زندگی اگه اون کف بمونه برای من خفه کننده است ! ...

دوست دارم بنویسم ... دوست دارم حالا حالاها زمزمه کنم : پیدا پیدا پیدا شدم ... اما باید حمام بروم ، باید صفحات نیم خوانده رو دریابم ، باید شام بخورم ... باید برای فردا برنامه بریزم ، باید : باید این روزها رو بگذرونم ...  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مرجان  |