هر روز هزاران اتفاق می افته ... کافیه کنترل تلویزیون رو به دست بگیری و شبکه ها رو عوض کنی ! سخنرانی های امروز ، امضای توافق نامه ها ، انفجار بمب ، زلزله ، کشتار ، جشن ها ، تولدهای عجیب و غریب ، مرگ های مورد توجه ، خیانت های بزرگ ، ترور ، اختراع ، مبارزه ، فتح ...
نگاه که می کنی درمی مونی هر کدوم از این آدم ها وقتی تنها بودن ، اگه یکی یکی تو جزیره های جدا بودن آیا باز می تونستن اینی که هستند باشن ؟ باز می شد گفت جنایت ، خیانت ، عشق ، صلح؟ انگار که ما ناچاریم همیشه با هم زندگی کنیم ... انگار که از این دایره ی لغت هامون درصد زیادی اش مال زندگی مابقیه ی انسان هاست ... انگار که ما میون انسان های دیگه رشد می کنیم و می شیم اینی که هستیم ...
پشت دیوار این اتاق آدم ها دارن رفت و آمد می کنن، گلوی هم رو می گیرن و خیلی ساده همو می کشن ، همین الان الان که من دارم می نویسم شک ندارم یه نفر توی این دنیا هست که داره متولد می شه ... یکی سیگارش رو زیرپاش خاموش می کنه ، مردی لاقید سوت می زنه ، زن ها و مردها می رن خرید ،می رن آرایشگاه ، به هم پناه می برن ، کفترها می پرن ، آشغال ها بنا به برنامه جمع آوری می شه ، گربه های جدید متولد می شن ، یکی آواز می خونه ، یه جا میتینگ می ذارن و از رد صلاحیت ها حرف می زنن ، زنی می زاید ، یک نفر می ره زیر ماشین ...
فکر می کنم شاید یه دختر 23 ساله ی دیگه باشه که کیلومترها دورتر از من با یه دامن بلند آبی چشم دوخته به زمین های سبز روبروش و داره به مرجان 23 ساله ی دیگه ئی فکر می کنه که اون ور دنیا چشم دوخته به افکارش ! هوس می کنم داد بکشم : هی دختررررررررر ! من این جام ...
این جا ! ... توی این اتاق ... و دارم فکر می کنم باید مابین این آدم ها یاد گرفت زندگی کرد . این ها اگه نباشن من تنهائی توی این کره ی بزرگ خاکی جز تماشای غروب چه تسکینی برای دل تنگی هام دارم؟ و از نوشتن حتی چه سود وقتی نخواندت ؟

من آدم های دیگه رو دوست دارم . از زندگی کردن مابین شون گاهی زانوهام به لرزه می افته : گاهی گریه می کنم و شکسته قلب روی خارهای ناباوری درد می کشم اما لابلای همین آدم هاست که من فهمیده ام از قطار کردن جمله ها کیف می کنم ، از خوندن جمله های قطار شده شون کیف می کنم ، مبارزه می کنم ، می خندم ، می فهمم ، مقایسه می کنم و می بینم آدم هائی هستند شایسته ... اون قدر شایسته که تو زخم هائی که از بقیه ی آدم ها خوردی رو کم تر حس کنی و باز بخواهی مابین آدم ها توی عصرهای شلوغ تابستون روی سی و سه پل قدم بزنی یا توی چهارباغ لابلای همهمه از دل تنگی اشک بریزی و صدای دل تنگی هات مابین همهمه ی جمعیت هرگز به گوش کسی نرسه !
این ها رو گفتم چون لازم دونستم برای آدم هائی که توی زندگیم قابل احترام می دونم این جا سر به نشونه ی تشکر تکون بدم و تلاش کنم کمک کنم به فکرشون که آدم هائی هستند شایسته ی نام "انسان" ...

