تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

هر روز هزاران اتفاق می افته ... کافیه کنترل تلویزیون رو به دست بگیری و شبکه ها رو عوض کنی ! سخنرانی های امروز ، امضای توافق نامه ها ، انفجار بمب ، زلزله ، کشتار ، جشن ها ، تولدهای عجیب و غریب ، مرگ های مورد توجه ، خیانت های بزرگ ، ترور ، اختراع ، مبارزه ، فتح ...

نگاه که می کنی درمی مونی هر کدوم از این آدم ها وقتی تنها بودن ، اگه یکی یکی تو جزیره های جدا بودن آیا باز می تونستن اینی که هستند باشن ؟ باز می شد گفت جنایت ، خیانت ، عشق ، صلح؟ انگار که ما ناچاریم همیشه با هم زندگی کنیم ... انگار که از این دایره ی لغت هامون درصد زیادی اش مال زندگی مابقیه ی انسان هاست ... انگار که ما میون انسان های دیگه رشد می کنیم و می شیم اینی که هستیم ...

پشت دیوار این اتاق آدم ها دارن رفت و آمد می کنن، گلوی هم رو می گیرن و خیلی ساده همو می کشن ، همین الان الان که من دارم می نویسم شک ندارم یه نفر توی این دنیا هست که داره متولد می شه ... یکی سیگارش رو زیرپاش خاموش می کنه ، مردی لاقید سوت می زنه ، زن ها و مردها می رن خرید ،می رن آرایشگاه ، به هم پناه می برن ، کفترها می پرن ، آشغال ها بنا به برنامه جمع آوری می شه ، گربه های جدید متولد می شن ، یکی آواز می خونه ، یه جا میتینگ می ذارن و از رد صلاحیت ها حرف می زنن ، زنی می زاید ، یک نفر می ره زیر ماشین ...

فکر می کنم شاید یه دختر 23 ساله ی دیگه باشه که کیلومترها دورتر از من با یه دامن بلند آبی چشم دوخته به زمین های سبز روبروش و داره به مرجان 23 ساله ی دیگه ئی فکر می کنه که اون ور دنیا چشم دوخته به افکارش ! هوس می کنم داد بکشم : هی دختررررررررر ! من این جام ...

این جا ! ... توی این اتاق ... و دارم فکر می کنم باید مابین این آدم ها یاد گرفت زندگی کرد . این ها اگه نباشن من تنهائی توی این کره ی بزرگ خاکی جز تماشای غروب چه تسکینی برای دل تنگی هام دارم؟ و از نوشتن حتی چه سود وقتی نخواندت ؟

 

                  

 

من آدم های دیگه رو دوست دارم . از زندگی کردن مابین شون گاهی زانوهام به لرزه می افته : گاهی گریه می کنم و شکسته قلب روی خارهای ناباوری درد می کشم اما لابلای همین آدم هاست که من فهمیده ام از قطار کردن جمله ها کیف می کنم ، از خوندن جمله های قطار شده شون کیف می کنم ، مبارزه می کنم ، می خندم ، می فهمم ، مقایسه می کنم و می بینم آدم هائی هستند شایسته ... اون قدر شایسته که تو زخم هائی که از بقیه ی آدم ها خوردی رو کم تر حس کنی و باز بخواهی مابین آدم ها توی عصرهای شلوغ تابستون روی سی و سه پل قدم بزنی یا توی چهارباغ لابلای همهمه از دل تنگی اشک بریزی و صدای دل تنگی هات مابین همهمه ی جمعیت هرگز به گوش کسی نرسه !

این ها رو گفتم چون لازم دونستم برای آدم هائی که توی زندگیم قابل احترام می دونم این جا سر به نشونه ی تشکر تکون بدم و تلاش کنم کمک کنم به فکرشون که آدم هائی هستند شایسته ی نام "انسان" ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

راه رفتیم و حرف زدیم : حرف زدیم و راه رفتیم : به عادت همیشه مون ... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم پل فردیس که مال ماست . مال من و تو ! یه پله مثه همه ی پل های دیگه اما انتخاب ما بود که اسمش پل فردیس باشه تا ما بریم روش بایستیم و به درخت های درهم و آسمون روبرو و آب جاری نگاه کنیم و از خدا و خودمون حرف بزنیم و نامجو برامون بخونه :

 

یک روز به شیدائی در زلف تو آویزم ...

یک روز دو چشمم خیس

یک روز دلم چون گیس

آشفته و ریساریس

بردار دگر بردار

بردار به دارم زن

از روی پل فردیس ...

 

زیر همون درخت خوشگل نشستیم ... کنار پل فردیس ... کی ظهر شد و از ظهر هم گذشت : من که نفهمیدم ... با معده های خالی و گشنه توی خیابون ها می چرخیدیم و جائی نبود ما شیکممون رو صفا بدیم . گرسنه و وامونده بودیم و وقتی آخرین امیدمون با گفتن این که ناهار تموم شده ناامید شد پیچیدیم سمت همون کباب آذربایجانی بناب ...

وقتی رفتیم تو بوی گوشت و اون همه گوشت توی یخچال دلمو بهم می زد اما گشنگی بد دردیه ! پیشنهاد دادم یه دست بگیریم چون من نمی تونم بخورم اما تو فکر کردی ممکنه سیر نشیم : خیلی گشنه بودیم شوخی که نیست ...

سفارش دادیم و تا رسیدیم پائین و روی تخت تکیه زدیم پشت بند ما کباب ها هم از راه رسیدن . با اون ذوق و ولع خوردنی که ما داشتیم این بهترین اتفاقی بود که توی اون لحظه می تونست اتفاق بیفته . از شوک این سرعت باور نکردنی آمده شدن کباب ها که دراومدیم با سرعتی بیشتر ،نون ها رو که کنار زدیم انگار برق گرفتمون . فک کن یه من و نیم پیاز خام خورد شده روی کباب ها بود ... تازززه پیازها به درک : کباب ها به قول تو هر کدوم اندازه ی خرطوم یه فیل و فکر کنم از نوع بالغ و سالم بود ! شوک زده به هم نگاه کردیم ... حمله کردیم : به معنی واقعی کلمه حمله کردیم ...

پیازها رو زدیم کنار و د بخور ! وسطش من لیوان لیوان آب می خوردم و تو می گفتی وقتی آب می خورم انگار دارم غرق می شم و من وقتی حرف می زدم تو حتی سرتو بلند نمی کردی یک نگاه کنی . دو دستی و با تموم وجود توی کباب هائی که 5 برابر کباب معمولی بودن غرق بودی ...

دلم برای خودمون سوخته بود آخه انگار داشتیم سر گوسفند می بریدیم ! و می خوردیم ... گاهی یادآوری می کردی : سبزی هم بخور و من وقتی می گفتم : ماست ماستشم خوشمزس ، تو درمونده می گفتی : یادم نبود به ماست ...

نمی فهمیدم چه جوری لقمه می گرفتم و با چه سرعتی می جویدم و کی می رفت پائین . انگار ساعت ها بود داشتیم می خوردیم ! تا پای من خواب رفت و تو بی حال ولو شدی روی بالش پشت سرت و مثه کسی که زیر آب نفس کم آورده هوا کشیدی توی ریه هات ! تازه فهمیدیم چرا اون جا تخت گذاشتن ... لابد می خواستن وسط کباب خوری وقتی نفس کم اومد لحظه ئی بشه ولو شد روی بالش و هوا گرفت ...

تازه وقت کردیم حرف بزنیم و حالا نخند کی بخند ... نتیجه گرفتیم هر کدوم از این سیخ کبابا از یه بره تشکیل شده ! به لحظه ی ورود و سرعت آوردن کباب ها کلی خندیدیم و این که تا اومدیم بجنبیم به حد مرگ خوردیم . توی این گیر و دار دو تا خانوم چاق با لهجه ی شمالی اومدن تو .

من یواشکی گفتم : دوست دارم وقتی پیازها رو می بینن قیافه شون رو ببینم ... تو زیر چشمی نگاه کردی و نالیدی : مال اونا اندازه ی ما پیاز نداره و تازه همش یه دونه کبابه برای دو نفر !

وقتی دو تا خانوم با اون عظمت دو نفری همچو کبابی رو خوردن من و تو داشتیم اندازه ی جد و آبادمون می خوردیم ... و مابینش اون قدر می خندیدیم که دنده های من درد می گرفت !!!

وقتی غذا خوردنمون تموم شد حال من داشت جدی جدی بهم می خورد هرچند حس کردم تموم کمبود خونی ام جبران شد.

 بلند شدیم و به هر مشقتی بود با وجود خوردن چند تائی بره راه افتادیم ...دستامون و نفسمون بوی کباب گرفته بود : بوی کباب تازه ! هرازگاه به قول تو یکی از سیخ کبابا می زد زیر گلومون ... بعد دو تا چائی خریدیم و نشستیم لب آب ...

به گمونم حالا می تونم با اعتماد بگم خوشمزه ترین و به یادماندنی ترین کبابی که توی عمرم خوردم مال امروز بود و چقدر خوب بود که خندیدیم ... با همه ی سختی ها خندیدیم ... و صدای خنده های تو هنوز توی گوش من هست و از این بوی کبابی که به دست هامه به یاد خنده های سرخوشانه مون می افتم و حس می کنم عاشق کباب بناب آذربایجانم ! با اون قطر و طول فجیحش ...

 

*:عنوان این پست پیشنهاد تو بود بنابر سرعت لحظه ئی که کباب ها آورده شد و ما خوردیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:42  توسط مرجان  | 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

از این که یه آرشیو از آهنگ های بی کلام دارم که می تونم با ذهنم یه عالمه کلمه های بی معادل بسازم لذت عجیبی می برم ... چیزی شاید شبیه وقتی پات رو برای اولین بار بگذاری رو یه ابر سفید و بزرگ ... و شاید شبیه لحظه ئی که روی چمن های خنک توی ظهر تابستون بادبادک سرخ و زرد به دست گرفته باشی و داد بزنی : همین ...

از این که یک سری کتاب جدید خریده ام و امانت گرفتم تا بخونم کیف می کنم . از فکر حرف های جدید و یاد گرفتن سبک کنار هم گذاشتن کلمه های شوق برم می داره ... از این که ازشون تیکه های مورد علاقه ام رو بردارم . از این که به فراخور احوالاتم تو یکی شون غرق شم ! از این که به نویسنده فکر کنم ...

از این که می تونم اشک بریزم شکرگزارم ... شکرگزارم وقتی اشک هام مثه آخرین قطره ی آب گرم پیش از قطع شدن آب توی حموم لمسم می کنن . باور می کنم که چیزهای با ارزشی هستند که من بابتشون اشک بریزم . باور می کنم من به جاهای دیگری از این دنیا اتصال دارم ...

چقدر خوبه که می تونم راه برم ، می تونم حرف بزنم ، می تونم برای بچه های بی ادب زبون دربیارم!!! می تونم بنویسم ... بنویسم ... بنویسم ...

 

                

 

چقدر خوبه که می تونم بنویسم ... می تونم از چیزهائی بنویسم که مایه ی لذت منن . لذت های من کم نیستند . از تماشای آسمون آبی و ابری تا الانی که حس می کنم قلب من : قلب کوچیکه من به اندازه ی خودش یه گوشه ی کوچیک از اون معنای کل حقیقت بزرگی به اسم عشق رو گرفته !

این طوری من هم انگار توی هارمونی بزرگ این دنیا شریکم . من هم دارم توی این هستی می چپم سرجای خودم ... جائی که به من القا می کنه باید رفت ... باید همیشه در راه بود ... باید برای اون چه که باور دارم بجنگم ... باید رفت ... باید جنگید حتی اگر پرومته ئی باشم اسیر ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:16  توسط مرجان  | 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

 دو تا پیرزن توی تاکسی کنار دستم نشسته بودن ... توی افکارم غرق بودم ! از این که پشت ترافیک گیر کرده بودم و کسی منتظرم بودم حرص می خوردم و دوست داشتم همه ی سر و صدای ماشین ها برای لحظه ئی هم که شده ساکت می شد تا بلکه افکار پریشونمو جمع کنم ! پیرزن ها حرف می زدند . از این که با گرونی بنزین باز هم این همه ماشین توی خیابون هست ، از وضع اسف بار جوونای امروزی ! از این که کاش همه ی دخترها و پسرها خوشبخت بشن و من فکر کردم چرا دعای این پیرزن ها هیچ وقت نمی گیره تا همه خوشبخت باشن ؟

پیرزن ها چروکیده بودند با صداهای خش دار و تنی خسته ! یکی شون موهاش رو حنا کرده بود و به طرز زننده ئی قرمز ! اون یکی مدام به راننده یادآوری می کرد برو جلو عقب نمونی یکی جاتو بگیره تا بالاخره راننده صبرش تموم شد و غرغر کرد نترس عقب نمی مونم و کسی هم نمی تونه تو این ترافیک جای منو بگیره ...

دوتائی سرشونو نزدیک هم بردن و پچ پچ کنون شروع کردن به خندیدن : درست مثل دو تا دختر بچه ی دبیرستانی که معلم تذکر داده باشه : هیس و دخترها بی توجه بخندند اما یواشکی ... به اندوهی که پرم کرده بود فکر کردم و به سرخوشی پیرزن ها ! حس کردم زندگی با همه ی پیچیدگی ها و سختی ها چقدر عجیبه !

و حالا در آخرین ساعت ها روز هنوز ذهنم درگیر دو تا پیرزنه که یه پاشون لب گوره و هنوز بابت پائی که توی زندگی هست زندگی می کنن ... وقتی می گن : آقا رکن الدوله ، چروک های توی صورتشون از روزهای رفته می گن اما خنده هاشون می گه : امروزم هست ...

حس کردم آرومترم ... و وقتی یکی از پیرزن ها غش غش خندید و گفت : چرخچی من هم از ته دل خندیدم ! دندون های نداشته و نصفه نیمه های خرابش توی ذوق نمی زد ... تضادهای عمیق یه بار دیگه داشت بهم نشون می داد برای هر لحظه دو انتخاب هست . انتخاب تماشای رنج پیری و چروک ها و دندون های خراب شده و موهای بدقرمز یا خنده های سرخوشی که انگار همه ی تلاش های انسان ها رو برای زندگی بهتر و بیشتر به مسخره می گیره! به هستی باید نگاه کرد : روشن تر !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:57  توسط مرجان  |