نرگس که تصمیم گرفت بره از اشتها افتادیم . ناهار نصف نیمه ئی خوردیم و اون از ما جدا شد . بعد من و ملیحه پا به پا مثل قدیم ها با هم رفتیم تا کتاب کتابخونه رو که گرفته بودم رو بدیم . چادر سرش نکرده بود و من این طوری بیشتر یاد اون روزهائی می افتادم که بارون نم نم می اومد و ملیحه من رو تا ایستگاه می رسوند و دو تائی توی بلندپروازی هامون اوج می گرفتیم ...
نه از خواجوئی خبر بود ، نه از سه تائی بودنی و نه ما هیچ کدوم آدم های قبلی بودیم ! ملیحه شبیه قهوه ی نیمه تلخی بود که زندگی رو با زشتی ها و زیبائی ها پذیرفته بود . وقتی دستش رو گرفتم حس کردم : بزرگ شده ! و مثل قدیم حرف زدیم ... دوست داشتم تموم ساعت ها می خوابید تا اون صحبت های شیرینی که با هم داشتیم تموم نمی شد .
حالا ملیحه زنی بود که باور کرده بود رویاهای قشنگ صورتی روزهای عصر پائیزی مال خونه ی پدریه ! حالا من یاد گرفته ام روی جفت پام بایستم و تمرین کنم وزنم روی پر دو پا متعادل باشه و رو به ملیحه و توی چارچوب کتابفروشی بایستم و با شدت در مقابل چشم های دیگران بگویم : این منم که باید قدرتمند باشم : این مائیم ...
ما ؟ ... کمی به این کلمه ی مصلحتی مشکوکم ! که انگار فقط وقت هائی که مصلحت ها حکم می کنن توی دهان آدمی می چرخه ... ملیحه صراحتاً اعلام کرد گمون نمی کنه دیگه فرصتی پیش بیاد تا این طور با هم باشیم و نرگس رفت جائی که ما درست نفهمیدیم کجاست و برای چی ؟ ...
با این حال من و ملیحه تو خیابون های شهری که سرشار از خاطره هاس قدم زدیم و حرف زدیم و هر دو دغدغه داشتیم که بدونیم "حقیقت" چیه ؟ ... توی کتابفروشی ها چرخ زدیم ، از تجربه ها گفتیم ، از دغدغه ها و ترس ها ... و من حس کردم اگر 15 سال بگذره و من تازه ملیحه رو ببینم به همین سادگی می تونم باهاش از ترس کوچیکی که دیروز صبح قبل از این که از جا بلند شم بهم دست داده ، حرف بزنم ...
راه رفتیم ... راه رفتیم ... حرف زدیم ... تئوری نسخه پیچ کردیم و دست هم دادیم و ملیحه گفت : می بینی مرجان ؟ هیچ چیز مثل قدیم نیست حتی ما که نتونستیم 3 تائی دور هم باشیم و من تکرار کردم: هیچ چیز ... سال دیگه کجا خواهیم بود ؟

خداحافظی کردیم در حالی که اندوه عجیبی سراپامو گرفته بود ... چون هنوز دوست داشتم با ملیحه بلندپروازی کنم و بنشینیم روی پله ی پائینی پل تا من همه ی این دلهره های لعنتی رو شوت کنم توی آب ... و هنوز کم بود ملیحه سفارشم کنه : مرجان چرا نمی فهمی بزرگ شدی ؟؟؟
چرا نمی فهمم ؟ آدم ها بزرگ شدن ... آدم ها همه یاد گرفتن با جملات ترکیبی بگن کی هستند و من هنوز دلواپس ام ... دلواپس خواب های آشفته ئی که با من حرف می زنند : مرجان بزرگ شده ئی ... اون قد بزرگ که وزنت رو روی دو تا پات تقسیم کنی و با قدرت بگی : دیروز گذشت ...