تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
جمعه بیست و هشتم دی 1386

خندیدم ، شوق برم داشت ، شاعرانه شور برم داشت ، خیال کردم با نوک انگشت اشاره ام جهانی را می چرخانم از اراده ! انسانم : کم که نیست ... انسان بزرگ است مثل وهم بزرگی ، هر چند انسان باشی ...

 

پنجه بر دلم زدی ! تکانم دادی : تکانی سخت ... هراسان شدم ... گریستم ، ضجه زدم چون کودکی که اسبابِ بازی محبوبش را بگیرند و داد هم بر سرش بزنند . بُغ کردم ، کز کردم ، جمع شدم : خرد شدم ، شاکی شدم ، گسیختم : اشک هایم واهمه ئی برای ریختن نداشتند ...

 

            

 

دست نوازش بر سرم کشیدی ، یقین به قلبم ریختی چون مذابی که بر بهمنی سخت ریخته باشند ، گرمم کردی : توی این سرمای زیر صفر گرمم کردی ، گذاشتی نامت را بر زبان برانم ، گذاشتی حس کنم پشت سرم ایستاده ئی و آغوش گرمت را به وسعت چشمانم گستراندی ...

 

آرامم کردی ، آرامم کردی ، آرامم کردی ... آ ر ا م م کرددددی ... دل تنگ ات می شوم . گاه لحظه به لحظه ... از شور نمی توانم درجا بمانم : می رقصانی ام ... می رقصم ... می رقصم و می دانم به هر فعلی وامی داری ام تا ببینمت ... گاه کور می شوم ، گاه می بینمت و رو می تابانم ... سیلی ام مزن، بر من خشم مگیر ... بی تاب توام ... تابم را مگیر ... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

گاهی روزهای نادر توی زندگی پیش از اون که بفهمی کی و چطور می بینی که چقدر زندگی شبیه داستان های توی کتاب شده و هاج و واج فکر می کنی و بعد چی ؟! ... برای بعد چی هزار و یک جواب هست که آدمی می ره قشنگ ترین جواب رو می چسبه و همزمان به سخت ترین جواب نگاه می کنه. یا شاید من این طور باشم ... بهرحال این روزها با تموم قدرت دارم تلاش می کنم درست ترین کاری که به ذهنم می رسه رو انجام بدم . و کسی رو نمی شناسم که بگه : درست ترین کار و بعد براش دلیل نداشته باشه . خیلی خب ! من هم دلیل دارم . دلیل ها بسیارند اون قدر بسیار که کافیه یه نفر توی این دنیا تصمیم بگیره توجیه کنه اون وقت می تونه حالا حالاها دلیل بیاره . نه ! من می خوام دلیل بیارم. دلیل های حسابی و بزرگ و کت و کلفت ... دستم رو ببرم بالا و کف دستم رو بگیرم رو به آدم ها : ببینید ... دلیل من این جاست . توی این قلبی که به سینه ام می کوبه ، توی این ذهنی که حس می کنم با حالت منطقی اش شبیه یه پروفسور دماغ گنده است با یه من سبیل مشکی ضخیم و یک عینک ته استکانی با فریم سرخ !

تخیل من از بازی کیف می کنه ... از این که توی شرایطی که باید صاف و سفت و سخت فکر کنم هوس می کنه من شخصیت های طنز بسازم . من هم کیف می کنم ... شونه هامو شل می کنم و بیشتر از هر وقتی دل خوش می کنم به خدائی که این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم حضور قدرتمندش رو پشت سرم حس کنم و یاد وجیهه می افتم که گاهی ظهرها با هم از دانشگاه بر می گشتیم و وجیهه محکم می گفت : دلتو بسپار بخودش ...

 

                            

 

حالا وجیهه مدت هاست ازدواج کرده و آخرین خبری که ازش داشتم اون پسر کوچولوشه ... و چیزی که از یه دوست معمولی برای من به یادگار موند این قدر با ارزشه که حالا بعد اون همه سال و بدون هیچ ارتباطی من رو یاد اون می اندازه ! نه ... این جمله تکراری تر از اونیه که فقط از اون شنیده باشم اما استحکام گفتن وجیهه قلب کوچیک منو پر می کنه !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و دوم دی 1386

صفحه ی وبلاگمو باز می کنم . صدای آهنگش رو که می شنوم اشک هام صورتمو خیس می کنن ... روزهای زیادی گذشته . روزهائی که ننوشتم . بنا بر مصلحت هائی که بسیارند : بسیار و من از همه ی مصلحت اندیشی ها بیزارم : بیزار !

صبح که چشم باز کردم هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا ؟ مثل خیلی از چراهای دیگه ئی که هیچ وقت جواب نگرفتم . هیچ وقت ...

روح خراشیده ام روی دستم افتاده و من تنها نگاهش می کنم و از اون بابت تمام روزهائی که قول روزهای خوب بهش دادم شرمنده ام ... شرمم می شه وقتی به تنی نگاه می کنم که توی گرم ترین و سردترین روزها با من همراهی کرد . تمام اون زرق و برق ها و رفاهی رو که دیگران نثار تن شون می کردند ازش مضایقه کردم تا روحمو بزرگ کنم ... تا یاد بگیرم لبخند بزنم و زدم ... تموم فشارها و سختی هائی که یکی دو تا هم نبودند لبخندمو نتونستن کور کنن ...

حالا امروز زیر بار تازیانه های نامهربونی که نثار این جسم و این روح شد با چشم هائی به اشک نشسته تنها دل خوشی ام صحبت های یه مرد بزرگه که اونم توی زندگیش جنگید و جنگید .

 

             

 

جنگ با سختی ها ، جنگ : جنگ توی میدون جنگ واقعی ، توی زندگی ... و دلم می خواد می فهمید که من فقط یه سرباز ساده ی زخمی ام : همین ...

سرباز زنی که شاید باید به حرف ملیحه گوش کنه و پیش از اون که دق مرگ شه بره تو یکی از همین امامزاده ها و به سبک زن های عامی با تموم قدرت جیغ بکشه تا بلکه سوز این خراش ها توی این هوای سرد سرد کمی کم تر بیازاردش ... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:25  توسط مرجان  | 

دوشنبه هفدهم دی 1386

شاید این حس فقط برای امشب باشد ... شاید امشب خیلی زودتر از همه ی شب های پیش بگذرد . شاید : ولی من امشب را بسیار دوست می دارم ... دوست می دارم چون خدای من امشب در آغوش من که حتی نزدیک تر در من است ... می بینمش که چطور با هر نفس من نفس می کشد ... می بینمش که چگونه با لرزش بی دلیل بدنم می لرزد ! و دوست دارم فقط نفس بکشم چون خدا این جاست ! توی قلب کوچک من و من دیگر آرزو نمی کنم کاشکی یک پرنده بودم که اینک تمامی پرنده ها یک باره توی سینه ی من به آسمان بلند می شوند انگار و تمام پنجره های بسته بی صحنه ی کلیشه ئی با پرده ئی در باد باز می شوند و انگار کسی از عمیق ترین حفره های عالم فریاد می کشد: ببین ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:23  توسط مرجان  | 

جمعه چهاردهم دی 1386

دوست دارم بنویسم اما گره ئی هست و نمی دانم چرا ! امشب باران نمی بارد ولی عجیب دل تنگ بارانم ... این شعر را می نویسم به امید آن که گره ها باز شود و یک دل سیر بنویسم ...

                 

و  رسالت  من اين خواهد بود

تا دو استكان  چاي داغ را

از ميان  دويست جنگ  خونين

به سلامت  بگذرانم

تا در شبي  بارانی

 آن ها را

با خداي خويش

چشم  در چشم هم نوش كنيم

"حسین پناهی"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:3  توسط مرجان  | 

شنبه یکم دی 1386

نرگس که تصمیم گرفت بره از اشتها افتادیم . ناهار نصف نیمه ئی خوردیم و اون از ما جدا شد . بعد من و ملیحه پا به پا مثل قدیم ها با هم رفتیم تا کتاب کتابخونه رو که گرفته بودم رو بدیم . چادر سرش نکرده بود و من این طوری بیشتر یاد اون روزهائی می افتادم که بارون نم نم می اومد و ملیحه من رو تا ایستگاه می رسوند و دو تائی توی بلندپروازی هامون اوج می گرفتیم ...

نه از خواجوئی خبر بود ، نه از سه تائی بودنی و نه ما هیچ کدوم آدم های قبلی بودیم ! ملیحه شبیه قهوه ی نیمه تلخی بود که زندگی رو با زشتی ها و زیبائی ها پذیرفته بود . وقتی دستش رو گرفتم حس کردم : بزرگ شده ! و مثل قدیم حرف زدیم ... دوست داشتم تموم ساعت ها می خوابید تا اون صحبت های شیرینی که با هم داشتیم تموم نمی شد .

حالا ملیحه زنی بود که باور کرده بود رویاهای قشنگ صورتی روزهای عصر پائیزی مال خونه ی پدریه ! حالا من یاد گرفته ام روی جفت پام بایستم و تمرین کنم وزنم روی پر دو پا متعادل باشه و رو به ملیحه و توی چارچوب کتابفروشی بایستم و با شدت در مقابل چشم های دیگران بگویم : این منم که باید قدرتمند باشم : این مائیم ...

ما ؟ ... کمی به این کلمه ی مصلحتی مشکوکم ! که انگار فقط وقت هائی که مصلحت ها حکم می کنن توی دهان آدمی می چرخه ... ملیحه صراحتاً اعلام کرد گمون نمی کنه دیگه فرصتی پیش بیاد تا این طور با هم باشیم و نرگس رفت جائی که ما درست نفهمیدیم کجاست و برای چی ؟ ...

با این حال من و ملیحه تو خیابون های شهری که سرشار از خاطره هاس قدم زدیم و حرف زدیم و هر دو دغدغه داشتیم که بدونیم "حقیقت" چیه ؟ ... توی کتابفروشی ها چرخ زدیم ، از تجربه ها گفتیم ، از دغدغه ها و ترس ها ... و من حس کردم اگر 15 سال بگذره و من تازه ملیحه رو ببینم به همین سادگی می تونم باهاش از ترس کوچیکی که دیروز صبح قبل از این که از جا بلند شم بهم دست داده ، حرف بزنم ...

راه رفتیم ... راه رفتیم ... حرف زدیم ... تئوری نسخه پیچ کردیم و دست هم دادیم و ملیحه گفت : می بینی مرجان ؟ هیچ چیز مثل قدیم نیست حتی ما که نتونستیم 3 تائی دور هم باشیم و من تکرار کردم: هیچ چیز ... سال دیگه کجا خواهیم بود ؟

 

                       

 

خداحافظی کردیم در حالی که اندوه عجیبی سراپامو گرفته بود ... چون هنوز دوست داشتم با ملیحه بلندپروازی کنم و بنشینیم روی پله ی پائینی پل تا من همه ی این دلهره های لعنتی رو شوت کنم توی آب ... و هنوز کم بود ملیحه سفارشم کنه : مرجان چرا نمی فهمی بزرگ شدی ؟؟؟

چرا نمی فهمم ؟ آدم ها بزرگ شدن ... آدم ها همه یاد گرفتن با جملات ترکیبی بگن کی هستند و من هنوز دلواپس ام ... دلواپس خواب های آشفته ئی که با من حرف می زنند : مرجان بزرگ شده ئی ... اون قد بزرگ که وزنت رو روی دو تا پات تقسیم کنی و با قدرت بگی : دیروز گذشت ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:44  توسط مرجان  |