امشب وقتی رسیدم خونه آماده بودم با یه معذرت خواهی بپرم توی اتاقم و بیهوش شم اما می دونستم اگه غذا نخورم فردا صبح تضمینی نیست برای حال خوب داشتن ! چشمم به دیگران که افتاد بجای معذرت خواهی و شام تصمیم گرفتم کنارشون بنشینم و یه چائی گرم بخورم ...
نقاشی های امید ، عشق مادرانه ی خیلی گرم شهرزاد ، خنده های بلند سحر ، دستای گرم مامان که همیشه وقتی می رسم خونه نصیب دستای سردم می شه ، قربون صدقه های دلگرم کننده ی پدری که انگار همیشه پدر بوده و هیچ وقت نتونستم به فرم روزهای جوونی و ... نگاهش کنم ! و بغل گرم و مهربون امیر ... که انگار تموم تحکم های دنیا توی بغل داداشیه که با وجود تموم اختلاف نظرهائی که داریم همیشه برام مایه ی قوت بوده ...
کم کم من هم قاطی شون شدم ... و وقتی بخودم اومدم که با وجود اون همه خستگی و بی انگیزگی داشتم مثل فشفشه ظرف ها رو می شستم و برای خودم همون شعری رو می خوندم که صبح پشت در بسته در انتظار اومدن بقیه می خوندم :
کلاف سردرگم زندگیمو می شکافم
به عشق تو اونو دوباره از نو می بافم
حتی اگه این خونه زندون بشه می خندم
زندگیم از دست تو داغون بشه می خندم
می گذره این دلخوریا می گذره
عمر تو و من بخدا می گذره ...
حس مشترکی بود ... حسی که صبح توی راه پله ها و توی سکوتی که با صدای خودم شکسته می شد و الانی که صدام مابین ترق ترق ظرف ها فقط به گوش خودم می رسید و در حالی که دستم توی خنکای آب می چرخید هنوز امید داشتم ... امید به همه ی اتفاق های خوب و آدم های خوب و کلماتی که توی گوش آدم هی تکرار می کنن : خوب خوب خوب ... و خ هائی که وقتی تکرار می شن یه جائی اون دست نخورده های ته وجود آدم رو قلقلک می دن تا با همه ی خستگی های جسمی و روحی نقاشی های امید رو ببینم و اون بهم نشون بده با سن کمش چقدر خوب دنیا رو می فهمه ...
حس کردم دنیائی که من دارم می سازم و می چینم خیلی در مقابل نگاه اون حقیره و کوچیک و بد رنگه ! توی دنیای ما آدم ها نامهربون و بی ملاحظه و بی خیالن ... توی دنیای اون حتی مرغا و خروس ها یه قلب مشترک برای تپیدن دارن و وقتی قلی ناراحت می شه ، خورشیدم لب ورمی چینه ...
دلم برای خودمون سوخت ! برای لحظه ئی که توی کلاس یوگا حرکت پارو زدن رو تمرین کردیم و من تموم مدت اون تمرین گرمای اشک هام رو روی صورتم حس می کردم ... و روزهائی که توی زندگیم تصمیم گرفته بودم پارو بزنم و می زدم به قصد جلو اما رو به عقب ! توی ذهنم پارو می زدند ...
نه ... من از عقب نمی ترسم و می تونم ساعت ها پارو بزنم و تمرین کنم تا یاد بگیرم که برم جلو ... اون قدر جلو که نفهمم کی با آبی بیکران یکی شدم ؟





