تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

امشب وقتی رسیدم خونه آماده بودم با یه معذرت خواهی بپرم توی اتاقم و بیهوش شم اما می دونستم اگه غذا نخورم فردا صبح تضمینی نیست برای حال خوب داشتن ! چشمم به دیگران که افتاد بجای معذرت خواهی و شام تصمیم گرفتم کنارشون بنشینم و یه چائی گرم بخورم ...

نقاشی های امید ، عشق مادرانه ی خیلی گرم شهرزاد ، خنده های بلند سحر ، دستای گرم مامان که همیشه وقتی می رسم خونه نصیب دستای سردم می شه ، قربون صدقه های دلگرم کننده ی پدری که انگار همیشه پدر بوده و هیچ وقت نتونستم به فرم روزهای جوونی و ... نگاهش کنم ! و بغل گرم و مهربون امیر ... که انگار تموم تحکم های دنیا توی بغل داداشیه که با وجود تموم اختلاف نظرهائی که داریم همیشه برام مایه ی قوت بوده ...

کم کم من هم قاطی شون شدم ... و وقتی بخودم اومدم که با وجود اون همه خستگی و بی انگیزگی داشتم مثل فشفشه ظرف ها رو می شستم و برای خودم همون شعری رو می خوندم که صبح پشت در بسته در انتظار اومدن بقیه می خوندم :

 

کلاف سردرگم زندگیمو می شکافم

به عشق تو اونو دوباره از نو می بافم

حتی اگه این خونه زندون بشه می خندم

زندگیم از دست تو داغون بشه می خندم

می گذره این دلخوریا می گذره

عمر تو و من بخدا می گذره ...

 

حس مشترکی بود ... حسی که صبح توی راه پله ها و توی سکوتی که با صدای خودم شکسته می شد و الانی که صدام مابین ترق ترق ظرف ها فقط به گوش خودم می رسید و در حالی که دستم توی خنکای آب می چرخید هنوز امید داشتم ... امید به همه ی اتفاق های خوب و آدم های خوب و کلماتی که توی گوش آدم هی تکرار می کنن : خوب خوب خوب ... و خ هائی که وقتی تکرار می شن یه جائی اون دست نخورده های ته وجود آدم رو قلقلک می دن تا با همه ی خستگی های جسمی و روحی نقاشی های امید رو ببینم و اون بهم نشون بده با سن کمش چقدر خوب دنیا رو می فهمه ...

حس کردم دنیائی که من دارم می سازم و می چینم خیلی در مقابل نگاه اون حقیره و کوچیک و بد رنگه ! توی دنیای ما آدم ها نامهربون و بی ملاحظه و بی خیالن ... توی دنیای اون حتی مرغا و خروس ها یه قلب مشترک برای تپیدن دارن و وقتی قلی ناراحت می شه ، خورشیدم لب ورمی چینه ...

دلم برای خودمون سوخت ! برای لحظه ئی که توی کلاس یوگا حرکت پارو زدن رو تمرین کردیم و من تموم مدت اون تمرین گرمای اشک هام رو روی صورتم حس می کردم ... و روزهائی که توی زندگیم تصمیم گرفته بودم پارو بزنم و می زدم به قصد جلو اما رو به عقب ! توی ذهنم پارو می زدند ...

نه ... من از عقب نمی ترسم و می تونم ساعت ها پارو بزنم و تمرین کنم تا یاد بگیرم که برم جلو ... اون قدر جلو که نفهمم کی با آبی بیکران یکی شدم ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:0  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و سوم آذر 1386

یانی گوش می دهم و فکر می کنم ... به کارهائی که این هفته باید انجام بدهم ... و بیش از همه برای دیدن ملیحه بی تابم . برای لحظه ئی که بغلش کنم و لمسش کنم و حس کنم تمام آن خاطراتی که گاه به طرز زننده ئی می ترسانندم که خواب بوده اند ، واقعیت داشته اند ... برای ملیحه بگویم که چقدر دلم تنگ شده بهم بگوید یاد سوباسا می اندازمش و من بخندم وقتی با چادرش یکهو غیب می شود و بگویم : زورو ...

یانی گوش می دهم و نگاه می کنم ... به ضرب دری که دیروز توی کلاس یوگا خانم مربی گفت روی دست هامان بکشیم به نشانه ی سکوت ، به نشانه ی حرف زدن تنها در مواقع لازم و توجیه نکردن ... ضرب در را مدام تجدید می کنم و نگاهش می کنم که چشمک زنان می گوید : هیس مرجان : هیس ! بگذار آدم ها تا نفس دارند حرف بزنند و آسمان ، ریسمان کنند و توی چیزهائی که خودشان هم نمی دانند از کجا کش رفته اند غرق شوند و در مدال های افتخاری که شخص خودشان مرتب به سینه هاشان می کوباند کیفور باشند ! بگذار درگیر : منم منم من من ها کردنشان بمانند . باور کن تو خیلی وقت ها حرف نزنی آب از آب تکان نمی خورد دختر ...

یانی گوش می دهم و از خاطراتی لبریز می شوم که هم چون قطاری از پی هم می آیند و می روند و من چون مسافری که جا مانده پشت سرشان فریاد می کشم : باور نمی کنم 23 سال گذشته از عمرم : باور نمی کنم !

 

            

 

یانی گوش می کنم و به برف های نیامده و باران های نیامده فکر می کنم و از فکر خیس شدن ذوق می کنم و ناخودآگاه توی ذهنم نقش می بندد : هوا بس ناجوانمردانه سرد است : سرررررررد ! آن قدر سرد که تمام آرزوهای گرم توی سینه ام برای روزهای بارانی یخ می بندد و من فکر می کنم چقدر دلم هوس کرده با کسی یک جای گرم قهوه ئی بخورم و بپرسم : این رنج های قدیمی چه از جان من می خواهند ؟؟؟

یانی گوش می کنم و دلم یک عالم فشفه ی رنگی می خواهد و این که یک فشفه ی قرمز و یا زرد که نصیب من شود تا با ذوق توی هوا تکانش بدهم مرا کافیست تا به اندازه ی حسابی ذوق کنم ! و یا یک دسته گل که همه سفید باشند : نرگس یا هر چیز دیگر فرقی نمی کند فقط : سفید : باشد ...

یانی گوش می کنم و شب تمام می شود ... و من می روم تا در بستری که دلخوش به گرمی تن من است بغلتم و افکار دیشبم را که در آن یخ بسته بیرون بپراکنم و بر حسب اتفاق فکر کنم اگر یک زن چینی بودم امشب وقتی یانی گوش می کردم به چه فکر می کردم؟!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:19  توسط مرجان  | 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

بی حال و خسته توی دفتر نشسته بودم . آقای ح با خانوم متصدی کتابخونه بحث می کردن ... مونده بودم چه جوری جواب حرف های دفعه ی پیش آقای ح رو بدم ؟ چطوری بگم که جو اون کلاس باعث نمی شه هیچ وقت سست شم ! نه آقای ح خیالت راحت ... من هرگز به مردی که فکر می کنه با 4 تا کلمه ی پورنو تابوشکنی کرده ، دل نمی بندم ! هرگز مجذوب سبک داستان نویسی با فکر دخترهای بالغی که افکارشون راجع به مردها هنوز به اندازه ی بلوغشونه : نمی شم ... من اون قدری که فکر می کنی تند و تیز نیستم اما نمی تونم صبر کنم اون آقای جانماز آب کشیده ی خنک بره و بیاد و بابت فالاچی خوندنم بخنده و فکر کنه زنی هستم در پی اثبات قدرت های زنانگی ! من تند و تیز نیستم آقا ولی وقتی می بینم اون غول بیابونی تموم قدرتش رو منعطف می کنه تو بازوهائی که از بس زور توشون گندیده داره می ترکه و اون صدای نکره اش رو هل می ده سمت یه بچه افغانی مردنی که داره توی آشغال ها سرچ می کنه نمی تونم بایستم و نگاه کنم ... من به عکس از همیشه آروم ترم . خیلی وقت ها حال ندارم به کسی بگم : ولی من نظر دیگه ئی دارم ... بیشتر از همیشه لازم دارم تقصیرها رو یه نفره به دوش بکشم . بیشتر از همیشه نیاز دارم خودمو پیش خودم خورد کنم! من اون قدر ضعیف و درمونده ام که وقتی مرضیه زنگ می زنه و خبر می ده اون قاتله که این روزها داره پشت هم آدم می کشه سمت و سوی مسیر احتمالی منه هول برم می داره و فکر می کنم اگر بمیرم شک ندارم جاهل مرده ام !!!

 

                               

 

می بینی ؟ من می ترسم ... زیاد ! اون قدری که هیچ وقت جرات ندارم به چشم های کارگرهائی نگاه کنم که توی سرمائی که تابش رو ندارم با لباس های پاره آشیانه های گرم می سازن ... اون وقت چه طور فکر می کنی احتمال داشته باشه برم توی دسته های سیاسی و زل بزنم توی چشم این آدم ها و شعار بدم ... می بینی ؟ من خیلی ترسویم ... اون قد ترسو هستم که گاهی بابت چین و چروک ها و دردهای مامان بابام ساعت ها در اتاقمو می بندم ، اون قد ترسو که وقتی حس می کنم ممکنه وضع فردا بدتر از امروز باشه سرمو توی بالشم فرو می کنم ...

 نه باور کن من از اونی که فکرش رو می کنی خیلی کوچیک ترم . اون قدی که لازم نیست بابت دل بستن به این جوانک ها بابت من نگران بشی . همه ی این جوانک ها چشم هاشون پی دخترهای سرزنده ئیه که خوب بلدند نقش معشوقه رو ایفا کنن نه یک پپه ئی مثل من که وقتی چشمش به ساعت چهارراه می افته : 6 ... اشک هاش مهار از دست می دن فقط بابت پیچیدگی احساساتش ! دلم تنها شاید به همین خوش باشه که شاید کلمه ها برای داستان شدن پی زنی می گردند که زندگی را انتخاب کرده باشد ... و من زندگی را انتخاب کرده ام نه بابت ترس از مرگ ...   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:1  توسط مرجان  | 

یکشنبه هجدهم آذر 1386

دیگران رو نمی دونم اما لذت بزرگی برای من محسوب می شه که فکر کنم یه کتاب نصفه نیمه پر از جمله های تاثیرگذار توی خونه انتظارمو می کشه . از وقتی هوای آزاد بیرون بهم خورد یه لبخند بی اختیار کنج لب هام نشست . لبخند لجوجی بود ! اون قدر لجوج که داشت کفری ام می کرد . هر چی سعی می کردم جمع اش کنم فایده نداشت حتی وقتی خانوم کنار دستی با عصبانیت نگاهم می کرد و لابد لبخند من یک فحش حسابی به ابروهای گره خورده اش بود ! تلاش بیهوده ئی بود ... حس کردم شبیه اون خانوم قاسمی شدم که اون روزها که من یه دختر کم سن بودم داشت طرحش رو توی مرکز بهداشت می گذروند و همسن الان من بود . همیشه ی خدا لبخند به لب داشت . وقتی اخم می کرد و عصبانی بود هم لبخند داشت و این تضاد توی صورتش رو هرگز دوست نداشتم . یک جورائی با زهرا از لبخند مداوم تکراری بی فلسفه اش حرصمون درمی اومد .

لبخند بی اون که بدونم به کجای وجودم گره خورده که این قد سفت و مصممه ادامه داشت تا به خونه رسیدم و سرشار از احساساتی که مثل حباب های روی آب جوش می دوند و سرخوش اند با این که می دونن لحظه ی بعدی شاید نباشند ، روی زمین کنار بخاری دراز کشیدم و خوابیدم ...

وقتی بیدار شدم کف پاهام رو به بخاری چسبوندم و غرق "عقاید یک دلقک شدم " ... گاهی از قدرت قلم نویسنده ( هانریش بُل ) غرق لذت شدم ، گاهی برای شخصیت اصلی که یک دلقک منطبق نشده با سیستم تظاهر به سبک انسانی دل سوزوندم و گاهی همراه با دلقک گریستم : " به هیچ چیز فکر نکن . نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها ، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بروی دمپائی هایش می چکد . "

 

                         

 

مسئله این جاست که مردی حاضر نیست زیر گروه هیچ کدوم از این دسته های به ظاهر مدافع حقوق انسانی بشه و تموم مذهب و عقیده اش به اصول انسانی ختم می شه ... شوخی نیست ! اگر هر کدوم ما هم جای اون باشیم شبیه اون یه روز تو صحنه ی نمایش زمین می خوریم حتی اگه مثل اون این کار عمدی باشه ... و من فکر می کنم هنوز شهامت مبارزه با فکر غالب با یه جامعه رو ندارم ...

و من باز از این که فکر کنم : آزادای دارم ... لرزیدم ! به تموم چیزهائی که توی زندگیم آزادی من رو نقض می کنن فکر کردم و باز درمونده و نگران به سمبل آزادی توی ذهنم پناهنده شدم : کبوتر سپیدی که تو یه آسمون پر ابرای سفید محکم و متوالی پر می زنه ... و هم چنان فکرم درگیر جملاته : " هر دو می دانستیم دیگران علی رغم واقع گرا بودن شان به ابلهی عروسک های خیمه شب بازی می مانند که هزاران بار دست هایشان را به گردن خود می رسانند ، اما قادر به کشف نخ هائی که به وسیله ی آن ها آویزان شده نیستند ... "

نمی دونم اما با وجود هراسی که بابت این مسئله دارم می تونم بگم هیچ چیز حتی اون دلشوره و قل قل جوشیدن دلم تو این روزا ، مانع از لذت بردن من زمانی که لیوان های چای از پی هم کنار من ردیف می شن و شب می شه و کتاب به آخر می رسه نشد !

توصیه می کنم این کتاب رو بخونید . اندیشه های عمیقی در این کتاب هست که راجع به کلمات حجیمی مثل عشق ، مرگ و زندگی با کلماتی جفت و جور کنار هم برای ساعتی هم که شده باعث می شه زمان فراموشت شه و غرق در تفکرات دلقکی بشی که تو را وادار می کند عقایدت را کمی زیر و رو کنی !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

جمعه شانزدهم آذر 1386

بدنم درد می کنه ، پاهام گرفته ، دل درد گرفتم ، بی حالم ... هر چند دقیقه یه بار هم چندتائی فحش قشنگ حواله ی خودم و زهرا می کنم و به روح خودم و اون لعنت می فرستم . یکی نیست بگه شماها که همیشه ی خدا از آب و استخر فراری بودین حالا بی هوا چی شد مقابل تعریف های مبنی بر آرامش بخشی استخر کوتاه اومدین و بابای خودتون رو تو آب درآوردین ؟

اول که پامون رو گذاشتیم توی اون آب یخای ضدعفونی جیغمون رفت هوا : مااااااااااادر شوکوه ... بعد هم کلی طول کشید تا بریم توی آب . تا جون داشتیم خندیدیم ... دست و پامون الکی توی آب حرکت می کرد ... کم کم به پیشنهاد خانوم تصمیم گرفتیم بپریم بالا پائین بلکه یه کم شناگرای استخر رو از رو ببریم . خب وقتی یه بچه نیم وجبی عینهو قورباغه اون وسط جولان می داد زور داشت ما فقط بپلکیم دیگه ... دست همو گرفته بودیم یه کم ادای رقص درمی آوردیم ، یه کم ادای کانگورو ! بعد هم کل استخر رو کانگوروئی بالا پائین پریدیم و زهرا گفت : دور دوم شنای کانگوروی جام فلان ...

اون لحظه ئی که زهرا اون بالا ایستاده بود و جوگیر می خواست توی کم عمق شیرجه اساسی بزنه من همش می ترسم با مخ بره اون کف ... نهایتاً با پروئی نشست لبه استخر و پرید تو آب و تازه کلی هم ذوق کرد که شیرجه زده !!!!!!!!!!!!!!

یه خورده بعد من به مخم فشار آوردم تا از گذشته های دور اون یه ذره شنائی که بلد بودم رو بیاد بیارم و به زهرا هم پیشنهاد داد امتحان کنه ... خدا نصیب نکنه داشت توی کم عمق غرق می شد!!! سه دفعه رفت زیر آب و دراومد و من عینهو په په ها داشتم نگاش می کردم . تا خانومه سوت زد تازه انگار فهمیدم باید بگیرمش ... اون لحظه ی تاریخی بود که من پریدم توی دریا !!! و با کلی شنای زیر آب و روی آب و کرال و قورباغه و ... فرسنگ ها فاصله رو طی کردم و کشیدمش از آب بیرون و اون به محض این که توی ساحل نفسش جا اومد گفت : من به تو مدیونم ! تو جون منو نجات دادی ...

 

           

 

قضیه استخر رفتن ما به اون جا رسید که رفتیم توی سونای خشک و دراز کشیدیم و کمی یوگا کار کردیم . بعد هم کلی توی سونای تر جیغ و جار کردیم و تا اومدیم بجنبیم سوت ها رفت هوا که سانس تموم شد و ما تازه فهمیدیم نیم ساعت دیر اومدیم !

وقتی اومدیم بیرون کلی بدن درد گرفتیم . با هزار جون کندن خودمو رسوندم خونه . به سرعت خوابم برد و حالا که بیدار شدم اس ام اس های زهرا از پی هم نشون می ده تا چند روز آینده این درد ادامه خواهد داشت ... و من امروز رو با همه ی دردش دوست داشتم ... تموم لحظه هائی که بابت یه تجربه ی مشترک با زهرا دست هم رو گرفته بودیم ، تموم جیغ هائی که از سر لذت کشیدیم و خنده هائی که مدت ها بود از ته دل نداشتمشون... اما پشت دستمو داغ کردم استخر نرم : نه زهرا اصرار نکن !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط مرجان  | 

یکشنبه یازدهم آذر 1386

پس از خواندن این جا:

خدا را شکر ! به گفته ی مسئولین آمار ایدز زنان در کشور کاهش یافته ! خوب است کمی چشم هایمان را بشوریم و جور دیگر هم نگاه کنیم تا بدانیم این تاکیدها و روند در پیش گرفته برای تسهیل ازدواج موقت هم از آینده نگری همان مسئولین عزیز است که آمار ایدز را پائین بیاورد . دیگر چه می خواهی ؟ نه خرج عیالی ... نه شب عیدی و نه هزار و یک کوفت دیگر ! تو فقط امکان دارد من باب میل جنسی ات ازدواج کنی ! پس خر باید مخ آدم را گازگاز کرده باشد تا برود آن هزینه های همسر قانونی و دائم را متحمل شود . می بینی ؟ همه چیز روبه راه است ! خوش باش جوان ...

 تازه وزیر و معاونانش هم دلسوزانه اعلام می کنند پنهان کاری هیچ جایز نیست و باید به شفافیت هرچه تمام اطلاع رسانی کرد . ببین چه قدر مهربانند ... اما این را بدان حیا نیمی از ایمان است آن قدر که بعضی چیزها را خودت بفهم دیگر : ... خیال دیدن سایت های خارجی در این زمینه را هم از سر بیرون کن که آن قدر حرف های بی ناموسی تویش زده اند که مسئولین عزیز خودشان فیلترش کرده اند یک وقت تو تحت تاثیر قرار نگیری !!!

هی ... توئی که این را می خوانی خیالت تخت تخت ! بنشین با خیال راحت سریال های بی مزه و لوس هر هفته را ببین و شب ها به انتظار طنزی بشین که اگر خنده دار هم نباشد تو آن قدر عقده ی خندیدن پیدا کرده ئی که بی اختیار می خندی ...

خدا را شکر ... همه چیز روبه راه است ! همه ی مشکلات هم اگر باشند زیر سر آن آمریکای گور به گور شده است که بجای این که هزینه های میلیون دلاری صرف تهدید ایران کند خوب است کمی به آمار ایدز نگاه کند و آن هزینه ها را برای انسان ها صرف کند ... البته تو مبادا بترسی ! وزیر بهداشت اعلام کرده آمار ایدز توی جامعه ی زن های ایرانی کاهش یافته . همه ی این آتش ها هم که از گور زن جماعت بلند می شود . همین زن بود که آدم بیچاره را از چشم خدا انداخت ...هی خانم ایرانی تو هم که سال هاست می نالی در حقت ظلم شده ... ببین که چقدر به تو توجه می شود . آمار توی جنس تو کم شده ... دیگر زمان خود را هدر نده ! تا کی می خواهی دست دست کنی ؟ یک چادر بیانداز روی سرت و قال قضیه را بکن و زینبی شو... فقط یادت باشد جهاد تو شوهرداری است بقیه ی حرف ها : بماند !

حالا این که ما توی کشورمان میلیون میلیون هزینه ی داد و فریادهای مرگ بر اون و مرگ بر این شود و تبلیغات زیادی داشته باشیم که آمریکا منشا تمام انحرافات ، استثمارها ، کثافت کاری ها ، بی ناموسی و بی دینی هاست خیال تو را مکدر نکند ! آن ها حق شان است . ما مسلمانیم ... باید به همه بفهمانیم این ها چه پدر سوخته هائی هستند ...

من که خیلی مباهات می کنم این جا زندگی می کنم . جائی که در آن تورم نیست ، امنیت هست ، عدالت بیداد می کند و تو را به هر نحوی هست می خواهند بچپانند توی بهشت ... هر روز کافیست سری به همین تلویزیون مان بزنی هر شبکه می تواند ساعت ها برای تو حرف بزند تا تو بفهمی چقدر این ها خوبند . مدام دارند یاد تو می دهند که چکار کنی تا بروی بهشت !!! ولی حواست باشد ها پروئی کنی آتش تیز جهنم دل نگرانت می شود ... می بینی چقدر خوبند ؟

ما توی مدینه ی فاضله یم ... همه غبطه ی ما را می خورند . حسود ها ! همین است که تحریم مان می کنند . ما باید حواسمان خوب جمع باشد . نه غرب زده شویم و نه محبت های این عزیزان را فراموش کنیم . ایدزی هم در کار نیست ! همه چیز روشن است ... ایدز از آن مرض هاست که فقط بلای جان آن آمریکائی ها می شود ما هم اگر کسی از این مرض ها گرفت چشمش کور . لابد رفته خارجه چشمش به آن خانم های بلوند افتاده و بی ناموسی کرده !!! وگرنه ما که اطلاع رسانی مان خوب است ، از لحاظ درمان و جامعه و ... هم مشکل نداریم . پس دیگر چه مرگمان است ؟ اگر قرار است موهبت های این مرز و بوم را نفهمیم که الهی همان ایدز را بگیریم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط مرجان  | 

پنجشنبه هشتم آذر 1386

تمام روز را دویده ام ! خودمانی ترش می شود : سگ دو ! همه ی کارها با عجله آمیخته بود . حتی زمانی که نشسته بودم به حرف های سخنران گوش می کردم داشتم با این ذهن بی نوایم سگ دو می زدم ! به قیافه ی آن همه آدمی نگاه می کردم که با شور و شوق برای گرفتن کلمه ها از دهان آقای سخنران مسابقه گذاشته بودند تا ببلعندش ... دختر کنار دستی ام که از توی اتوبوس با هم آشنا شدیم و کلی در وصف مثنوی پژوهی هاش گفته بود آن اواخر کار داشت می نالید و وقتی من با پروئی لبخند زدم که خسته نیستم زمزمه وار گفت : چه پشتکاری داری تو ... و من بی معطلی یاد دخترک توی کلاس نقد افتادم که وقتی مسیر رفت و آمد کلاس هام را فهمید همین را گفت و یاد بقیه ...

راست می گفتند ! چه پشت کاری دارم من ... خودم تعجب می کنم از این استمرار و شدتی که برای حضور توی این قشر ادبی دارم ! چه گیری داده ام من !گاهی روزها همه ی روز به انتظار آن لم دادن های کلاس حافظ و  مکاشفاتم منتظرم ...

آقای سخنران به علت ترس هائی که داشت به این که سوالات را برایم مکتوب جواب بدهد اکتفا کرد و من فکر کردم آدم ها با همه ی ابهتی که بابت نامشان پیدا می کنند چقدر می ترسند ! ... وقتی لابلای آدم ها آن پیرمرد عکاس را دیدم که موقع حرف زدنش آدم فقط باید کیف کند ، کلی ذوق زده شدم . خندید و از رنگ ناخن هایم تعریف کرد و بعد به عادت معمولش از طبیعت گفت ... و گفتنش شبیه ما نیست ! وقتی حرف می زند من حس می کنم تازه دارم می فهمم ستاره یعنی چه و آسمان چیست !!!

بعد با شیرین بهانه گیر آوردیم برویم توی کتابخانه و من لابلای کتاب ها مثل کرم بلولم و توصیه کنم این رو بخون ... اون رو بخون ... این رو خوندی ؟ نظرت در مورد این یکی چیه ؟ ...

و بعد بیایم خانه و بی معطلی بیایم توی این اتاق و بدو بدو بخوانم ... ایدز... ایدز ... ایدز ... و لابلای خواندن ها برای کودکان بی گناه اشک بریزم ! و باز فکر کنم فلسفه ی آمدن این بچه ها به این دنیا چیست ؟ و باز یاد حوض سلطون مخملباف بیفتم و پیش بینی کنم شاید این دنیا برای من هم حوض سلطونی باشد که همیشه باید توی آن دست و پا بزنم ! مثل آن کودکی که پیش از آن که بداند چه لذتی دارد آدم وقتی خیلی خسته است فروغ بخواند و گریه کند و خستگی اش توی اشک های بخار کرده اش برود ! : بمیرد ... مثل آن کودکی که پیش از هر فهمیدنی درد را بداند !

و حالا در نیمه شبی سخت آمیخته با سکوت کارهایم را جمع کنم تا بروم خواب ببینم ... خوابی که نه تویش کودکی درد بکشد ، نه کسی بترسد ، نه پاهایم زوق زوق کنند و بقول سهراب : یک دهان مشجر از سفرهای خوب حرف خواهد زد ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:46  توسط مرجان  | 

یکشنبه چهارم آذر 1386

خیلی دوست داشتم بشینم اما هیچ جائی برای نشستن نبود . دستمو گرفتم به میله های سرد اتوبوس . اون عقب دو تا دختر کوچولو با فرم های مدرسه نشسته بودن و تند و تند با هم حرف می زدن . از پوزشن نشستن و طرز صحبت کردنشون حس کردم خیلی دوست دارن مثه بزرگترها باشن . داشتم نگاهشون می کردم که اونی که سمت پنجره بود با لحن آمرانه ئی اون یکی رو کشید طرف خودش : بیا این ور این خانومم بشینه ... سعی کردم بجای این که لپش رو بکشم و تشکر کنم خیلی محترمانه بگم : ممنون خانوما ! ... و اون دوتا کیف کنن!

وقتی نشستم بی توجه ، به حرف هاشون ادامه دادند . تو دست دختر بغل دستی ام یه برگه بود . می شد از روی دست خطش تخمین زد چهارم یا پنجمن ! نوشته بود : به نام خداوندی که عشق را آفرید ... لب هام به خنده باز شد . یاد خودم افتادم با اون انشاهای کیلومتری که اولش همیشه می نوشتم به نام آن که او همه نام و ما همه بی نام ، به نام هستی ، هستی آفرین ... هستی ساز ! بعد نوشته بود : قندی ، شکلاتی ، نباتی ، چیزی اگه سراغ داری بده من با چائی ام بخورم ... فکر کردم لابد مال دفتر خاطراتشه که پر از این جور چیزاس اما ادامه داد بود : راستش من می خواهم با یک پسر سوم دبیرستانی دوست شوم . ترا به خدا مسخره ام نکنید ... چشم هام گشاد شد . برگه توی دست دخترک چرخید و دیگه چیزی نتونستم بخونم . دخترک کنار دستی ام گفت : می خوام براش یه نامه بدم . یاد نامه پراکنی های خومون افتادم . نامه های من ، زهرا ، آذر ، لاله ،سهیلا ، آزاده ... یاد نامه هائی که همیشه گلایه داشتند و ما دخترها عجیب عاشق این بودیم که بنویسیم ! پس هنوز دختر بچه ها می نویسن برای هم ... اما دخترک از خیال خام بیرونم کشید : می خوام به خط گفتاری بنویسم نه خط نوشتاری !!! حدس زدم منظورش محاوره ئی باشه ... ادامه داد : می خوام بنویسم از اون روزی که شما به من گفتی بیا کارت دارم من دارم هی فکر می کنم که شما چه کاری داری ؟ اگه کار مهمی داری لطفاً برای من نامه بنویس ...

طوری با جدیت حرف می زد که کم آورده بودم . اون یکی کوبید بهش : هی خودتو تکون بده رد شدیم نکنه تا فردا می خوای این جا بشینی ؟

بدو بدو رفتند . رفتند در حالی که من توی بهت مونده بودم و کلی خاطره برام زنده شده بود . یاد روزهائی افتادم که ساعت ها وقت صرف می کردم تا صحنه ی پشت اون آبشار خیالی رو خوب بنویسم ... یاد اون عصرهائی که با سپیده داستان هامون رو برای هم می خوندیم و همدیگه رو نقد می کردیم و پیشنهاد می کردیم : این طوری بنویس ...

نوشته های من به خیال خودم به سبک ژول ورن بود ! آذر روح فهیمه رحیمی رو شاد می کرد و سپیده تحت تاثیر باغ بلور مخملباف بود ...

گاهی پاتک می زدیم به کتاب های بابای سپیده که ممنوعمون کرده بود و ما کنجکاو و تشنه برای خوندن . با هر خفتی بود از لابلای اون همه کتاب های توی کارتون های توی زیر زمین یکی می کشیدیم بیرون و سپیده تاکید می کرد اگه زود نیاری بابام می فهمه ها !

من کتاب رو زیر پیرهنم قایم می کردم . یواشکی می رفتم روی پله های بالا که به پشت بوم می خورد و ساعت ها با ولع می خوندم ... پر ، شعرهای فروغ بی سانسور ، کتاب های فهیمه رحیمی ، نسرین ثامنی ، ر اعتمادی ، هدایت ... مارکز ، برباد رفته که تا قبل از دبیرستان نصفه خوندمش و همیشه حسرت می خوردم ، همینگوی و ...

دیوانه وار عاشق قهرمان های " قصر وحشت " هیچکاک بودیم ... می مردم برای آگاتا کریستی و چقدر از همون روزهای بلوغ سهراب برام عزیز بود . عصرها فریدون مشیری می خوندم ! گاهی سهیلی ، گاهی کرمانشاهی ... سپیده همیشه شعرهاش رو توی مایه های معینی کرمانشاهی می گفت . من شده بودم یک پا مریم حیدرزاده !!!

ساعت ها ذهنم درگیر بسکتبال بود . ساعت ها توی ذهنم تمرین می کردم گل بزنم ... روزهای زیادی توی مدرسه در این مورد حرف می زدیم . چقدر کیف داشت زیر برف داد می زدم : پاس بده ...

تا فرصتی دست می داد می نوشتم ... دوست داشتم نقش اول تئاتر باشم ! مرده ی ایمه و اشاره های اختراعی مون بودیم که ساعت 4 بعدازظهر با سپیده روی پشت بوم برای هم دربیاریم !!! و چه بادی به غبغبم می افتاد وقتی بلند بلند برای سپیده از آرزوهام می گفتم...

چه کیفی داشت اون نوشابه و ساندویچ خوردن های بعد از مدرسه که من بودم و لاله و بعد هم زهرا اضافه شد. اون اداهای روشنفکری و اون سخنرانی های طولانی که با سپیده در وصف خدمات بشر دوستانه مون می کردیم ...

 

               

 

یه روز توی اتوبوس من و سپیده تظاهر می کردیم عربیم !!! و سرمون روسری شالی عربی بود و وقتی اتوبوس از ایستگاهمون گذشت بجای اون کلمه های عجیب غریب عربی داد زدیم : آقاااااااااا نگهدار و حالا امروز دو تا دختر بچه تظاهر می کنن زن های جوونی هستن ! و این تظاهر کودکانه من رو برد به اون سال های شیرین و دوری که انگار هزار سال ازشون گذشته. و شاید یه روز بیاد که یکی از اون دخترها سعی کنه به ادای بزرگم منه دو تا دختر کوچولوی کنار دستش نخنده و از تعجب تفکراتشون چشماش 4 تا شه ...  و صدای دخترک وراجی توی گوشش بپیچه : می خوام براش یه نامه بدم . می خوام به خط گفتاری بنویسم نه خط نوشتاری !!! ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:48  توسط مرجان  |