تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

گاهی روزها خسته می شم ! دوست دارم یه جای دنج و دورافتاده پیدا کنم و یه آدم همراه پیدا کنم و دنیا رو برای ساعتی هم که شده پشت سر بگذارم . همه ی جاهای دنج دنیا قایم می شن و من می مونم که با تموم قدرت سعی می کنم قدم بعدی رو محکم بردارم !

تصمیم می گیرم حجم انبوه حرف های توی سرم رو که ننوشتمشون و نگفتمشون و باد کردن توی کلم رو فراموش کنم و برم کلاس یوگا ! خسته شدم از بس منتظر شدم یه کسی پیدا شه که برنامه اش با من ست شه و باهام بیاد ... دل زدم به دریا و رفتم ... وقتی توی کلاس دیدم زن های بزرگ تر از من چقدر ساده و صادقانه کنار هم نشستن و از زندگی هاشون حرف می زنن حسودی ام شد ! وقتی دیدم اون دختره که طفلکی جور دو جلسه عقب موندگی منو می کشید و به سوالام جواب می داد ، حرف می زد هم حسودی ام شد ! اون قدر ملایم حرف می زد که من آرامش می گرفتم برعکس خودم که تند تند حرف می زنم ... برعکس خودم که مربی تموم تلاشش رو می کرد بهم بفهمونه این جا : آروم ... یواش چشماتو باز کن ، یواش سرتو تکون بده ، یواش دستاتو ببر بالا ! دختر زودتر از من حرکت نکن ...

و حسودی ام شد وقتی گفت : همه ی ما تا حالا عشق رو تجربه کردیم ... به همه ی زن های دیگه که لباس های سفید پوشیده بودن وبه علامت مثبت سر تکون می دادن ! نگاه کردم .  یک آن بغض کردم و مربی داد زد : آگاهی ات رو بده توی کمرت که خم شده !!!

حس کردم با این سبکی که من دیگرون رو دوست دارم نمی شه گفت من عشق رو فهمیدم! نمی شه گفت من می فهمم ...

مهلتم نداد بیشتر فکر کنم . تمریناتی که از پی هم انجام می داد امون نمی داد . بعد هم تمرین شاتاماتا نمی دونم چی رو انجام داد و طبق تموم مدت کلاس برگشت سمت من : نظرت چی بود ؟

بعد از کلاس هوا تاریک شده بود . کمی توی چند تا مغازه چرخیدم و یه شلوار سفید ساده خریدم و یه تی شرت ساده ی سفید ... فکر کردم کاش همه چیز به اندازه ی سفید یک دست اینا ساده بود ! اون وقت من این عادت لعنتی خرید با نفر دوم از سرم می افتاد ، اون وقت اون نصفه ساندویچ رو از تو کیفم درمی آوردم و به داد شکمم می رسیدم ...

کلش کلش تا ایستگاه خودمو کشوندم و سوار شدم . برام فرقی نداشت زود برسم یا دیر یا پشت چراغ قرمز یا هرچی ! فقط دوست داشتم فکر نکنم ... سرمو تابوندم به سمت پنجره . ماشین ها بی تفاوت می رفتن ، می اومدن ، چراغ هاشون روشن می شد ، خاموش می شد و آدم ها لابلای ازدحام همدیگه گم می شدن و شب انگار زیاده از حد تاریک !

مابین همه این ها چشمم به یه جفت چشم گرد افتاد که از صندلی عقب یه پژو بهم زل زده بود . تا نگاهش کردم بی اون که منتظر شه لباش به خنده وا شد . یه دختر کوچولو با لباس سورمه ئی و یه کلاه شیری بود . با ذوق نزدیک پنجره شد تا انگشتای من رو که براش ادای قلقلک درمی آوردن بهتر ببینه ... دوتائی خندیدیم ... کمی ادا درآورد و تا جائی که جا داشت نگاهش باهام موند و بعد لابلای ماشین ها گم شد .

 

             

 

از این که یه روز همسن اون بودم که به لبخند یه آدم بزرگ غریبه ذوق کنم حس خوبی پیدا کردم . از این که یه روز همه چی برام به سادگی اون تیشرت سفید مات بوده ... از این که برای یه لحظه یه تلنگر بهم خورد تا بدونم عشق ساده تر از اونیه که فکر می کنم . از این که هنوز می تونم بفهمم خدا چه جوری از صندلی عقب یه پژو برام به ساده ترین نحو ممکن زبونش رو درمی آره ...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط مرجان  | 

شنبه بیست و ششم آبان 1386

این که وقتی می نویسی مواد کارت چی باشه خیلی مهمه... این که اون مواد رو از کجا بیاری هم مهمه ! گاهی اوقات توی پائین ترین و پر ازدحام ترین مناطق شهر که راه می رم حس می کنم اون قدر زندگی اون جا جریان داره که هرگز توی زرق و برق خیلی جاها نیست و اون قدر صحنه برای نوشتن هست که تا چند روز پر می شم اما هیچ وقت اون قد آدم پی گیری نبودم و یا لااقل نمی دونستم که باید باشم که برای خلق کردن به دنبال جائی یا کسانی برم . امروز داشتم کتاب گفتگوها رو که به همت آقای دهباشی تالیف شده رو می خوندم . به مصاحبه ی خانم سیمین دانشور که رسیدم ، چشممو گرفت . یه قسمت از اون رو می ذارم این جا.توضیحات خود خانم دانشور به اندازه ی کافی گویاست تا من حرفی نزنم :

 

- خانم دکتر دانشور در طی مصاحبه هائی که تا کنون با جنابعالی انجام شده مکرر درباره ی دوران های زندگی شما سوالاتی مطرح کرده اند که به تناسب پاسخ هائی از سوی شما ارائه شده است . بنده فقط یک سوال دارم و آن این است که آیا نکته ئی ، خاطره ئی ناگفته باقی مانده است که شما تا کنون مطرح نکرده باشید ؟ اگر چنین است امکان دارد بفرمائید ؟

 

سیمین دانشور : از ویر خاطره گوئی و خاطره نویسی بیزارم ، مگر این که خاطره ای گشایشی باشد برای راهیابی به کار یا راز یک شخص یا شخصیت بزرگ و به همین جهت آشنائیم با صادق هدایت اشاره می کنم . دکتر کریم هدایت عموزاده ی صادق هدایت در شیراز طبابت می کرد و با پدرم دوستی فراوان و نشست و برخاست خانوادگی داشت . دراین گردهمائی ها من انشاهایم را می خواندم و یا شعرهائی را که از بر داشتم و یا گرامافون بوقی را راه می انداختند .یک روز دکتر کریم هدایت تلفن کرد و گفت » عموزاده ی من صادق خان از تهران آمده است . نویسنده است . تو شاید زبان او را بفهمی ، چون تو هم نویسنده ای . گفتم هر کس شما انشایش را می پسندید که نویسنده نیست . با این حال رفتم . صادق خان چشمش که به من افتاد گفت : تو که یک دختربچه ای . گفتم : چهارده ساله ام . گفت : می خواهم مرا به جاهای عمومی و محلات فقیرنشین ببری. آیا خودت را راه می دهند ؟ گفتم : دختر دکتر دانشور را همه جا راه می دهند . با او به قهوه خانه ی سر دومیل رفتم . بردمش سر تل حصیرباف ها ، محله ی یهودی ها ، آسیاب سه تائی ، مدرسه ی خان و به دیدار سیاه خان که فقط غمگینش کرد . من مدام می پرسیدم چرا نرویم باغ های مسجد وردی ؟ باغ دلگشا ؟ نارنجستان قوام ؟ می گفت : برای من آدم ها مهمند . پرسیدم : آدم های پاپتی ؟ چشم هایش از زیر عینک برق زد و گفت : خوب فهمیدی . و پرسید : یک کار دیگر هم برای من می توانی بکنی ؟ هر چه ضرب المثل و نقل و نغز شیرازی بلدی یا همشاگردی هایت یا خدمتکاران خانه ات بلدند برایم جمع کن و بنویس .

برایم جالب بود که انتخابی از پاپتی های مورد نظرش می کرد و با آن ها حرف می زد و تند و تند یادداشت برمی داشت . یک رو گفت : امشب جائی می روم که تو نمی توانی بیائی اما قدر خودت را بدان . یک چیزی می شوی .

 

                     

 

بعدها که با خانواده ام به تهران آمدیم دوستی ما از سر گرفته شد . مخصوصاً که خانه ی آن ها هم به خانه ی ما نزدیک بود . برایم اعتراف کرد که بارها به قهوه خانه ی سر دو میل رفته و داش آکل را نوشته و گفت : آن شب که ترا با خود نبردم می رفتم محله ی مُردستان ( نظیر ناحیه ی 10 تهران ) و آن جا طرح علویه خانم را ریختم . واضح بود که ادبیات عامیانه (فولکلور) را هم کمابیش همین طور جمع آوری کرده بود و چه طرح عالی و نو برای راهنمائی آن ها که پس از او آمدند . لابد می دانید که " بوف کور " هدیه ی هدایت از سفر به هند است و می بینید برای خلق چنان اثری چه راه دور و رنج بسیاری را تحمل کرده .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  توسط مرجان  | 

جمعه هجدهم آبان 1386

مولا علی :

" همانا انسان در دنیا تخته نشان تیرهای مرگ ، و ثروتی است دستخوش تاراج مصیبت ها : با هر جرعه نوشیدنی ، گلو رفتنی ، و در هر لقمه ای ، گلوگیر شدنی است ، و بنده نعمتی بدست نیاورد جز آن که نعمتی از دست بدهد ، و روزی به عمرش اضافه نگردد جز با کم شدن روزی دیگر ! پس ما یاران مرگیم ، و جان های ما هدف نابودی ها ، پس چگونه به ماندن جاودانه امیدوار باشیم ؟ در حالی که گذشت شب و روز بنائی را بالا نبرده جز آن که آن را ویران کرده ، و به اطراف پراکند ! "

گیج گیج ام . حس می کنم همه چیز با تاخیر می ره و میاد ... می دونم به چشم بهم زدنی خوابم می بره اما این روزها از بس ننوشتم وقتی خوابم زیر بار کلمه ها هزاران کیلو وزن می گیرم . توی اوج بیماری هزار بار توی ذهنم می چرخه : به چه امیدی هستی ؟ چرا ؟ ... و وقتی خسته و دردناک هیچ جوابی پیدا نمی کنم به هق هق می افتم ! ... دوست دارم از قفس این تن رنجوری که به کوچک ترین چیزها از پا می افته راحت بشم ... دوست دارم همه ی تلاش ها و بدو بدوها رو بذارم برای آدم هائی که با قدرت زندگی می کنن ... و از این ماسک لعنتی راحت شم ! از سفیدی اش ، از گرماش خسته ام ... هر چند لب های ورچیده ام رو راحت پشت شون قایم می کنم ...

گیج ام ... گیج گیج ! دست چپم از سرم کبود شده و رگم درد می کنه . تموم پام پر از جای آمپوله ... کلیه هام درد می کنن ، ریه ام خس خس می کنه ... و من خوب به چشم می بینم یه انسان چه قدر می تونه ضعیف باشه و در جایگاه مرگ ...

خوب که نگاه می کنم پشت هر چیزی "مرگ" داره نگاه می کنه ! همین آنفولانزا می تونه منو بکشه ، این ماسک می تونه گیر کنه به یه جائی و قبل از این که من کاری کنم خفه ام کنه ، لبه ی تیز این میز می تونه منو بکشه ، ماشین های چشمک زن توی خیابون می تونن تو یه لحظه منو بفرستن اون دنیا ، پله های شرکت ، این برق خوبی که باعث می شه این صفحه ی ورد رو جلوم روم ببینم ، کسی رو می شناسم که با یه سرفه مرد ! اون بخاری که گاهی لپمو با ذوق می چسبونم بهش ... غذائی که می خورم ! حرفی که می زنم ، راهی که می رم ، نفسی که می کشم : همه اش آغشته به مرگه ... به مردن !

همه ی دنیا منتظرن تا به اشاره ئی از این سیستم فعلی حذفم کنن و روی صورتم خاک بریزن ... همه ی دنیا پر از دلیل اند که من نباشم که من بمیرم که : مرگ !

لابد امشب مثل همه ی شب های آنفولانزائی دیگه می رم دراز می کشم ... اشک می ریزم و اشک ها روی صورتم بخار می شن و من نالان تکرار می کنم : بفرست یکی از اون دلایلو ... شاید زیادی بهم فشار اومده که این قدر از زندگی سیرم اما فکر که می کنم فرقی نمی تونه داشته باشه ... 1 سال 2 سال یا سال های سال بیشتر زیستن ! من به اندازه ی خودم زندگی کرده ام هر چند هنوز توی اون رستوران ونیزی که علیدادی تعریفش رو می کرد شام نخوردم ، هنوز نتونستم شیراز رو ببینم ، هنوز یاد نگرفتم روی آب بخوابم ! و هنوز خوب نفهمیدم عشق یعنی چی ؟ با همه ی این ها دل بستگی به زندگی ندارم و از وقتی مریض شدم هر شب انکر و منکر خودم می شم و ساعت ها به خودم جواب پس می دم و می میرم و می میرم و می میرم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  توسط مرجان  | 

سه شنبه پانزدهم آبان 1386

همین اول بگم : توصیه می کنم کامنت نذارید . زودتر هم این جا رو ترک کنید تضمین نمی کنم سالم دربرید .

 معلوم نیست کی اون ویروس های لعنتی اومدن توی حلق من ... اون موقع که حسابی فیس تو فیس بودیم و همه خواب بودن و من اعتراف می کردم این روزا برای این که نمی دونم چکار کنم از فکر کردن فرار می کنم یا اون موقع که داشتم با تموم قدرت دعواش می کردم که این قدر خودت رو الویت پائین نذار ... بهرحال سفت و سخت مریض شد ... خیلی خب ! شانس منه که این همه بکوبم برم پیشش خوابگاه و اون مریض شیه . عوضش یاد گرفتم سبزی خورد کنم هر چند توی عمرم فکر نمی کردم حالاحالاها این کارا رو بکنم ! یا این که بر عکس تصوراتم هویج زودتر از شلغم می پزه ، شلغم های کوچیک بهترن و ...

نشستیم کلی حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم با هم بشینیم یه برنامه ی بلندمدت بریزیم . بعد رفتیم توی هال که یه کم با بچه ها میوه بخوریم . بچه ها اصرار داشتن حالا که من یه شب اون جام نخوابن ... از بحث وضعیت فکری قبل و بعد انقلاب و جنسیت ها و رشد فکری بگیر تا ازدواج ! مابین بحث ها بچه ها بهم خواهش می کردن یه کاری کنم قبول شم که برم پیششون . نرگس م بارها گفت دوست داشت باهم بودیم اما من یه لحظه هم خام شون نشدم. اصلاً حوصله ی اون درسا رو ندارم . حتی اون معماری موریس مانو رو که ترم 3 با شوق می خوندم و نمی فهمیدم !  وقتی برگشتیم ، نزدیک صبح شده بود و نرگس چشم غره اومد : عجب برنامه ئی ریختیم!!!

روز آخر هم که این قد بدحال شد که حتی لباساش رو من عوض می کردم هر چند خیلی لجش می گرفت . نمی دونم  شایدم همون لحظه ی آخر که بوسیدمش ویروس ها بهم حمله کردن ! بهرحال تموم شب گذشته بحد وحشتناکی تب و لرز داشتم . همه ی اون فکرائی که ازشون فرار می کردم مابین هذیون ها بیخمو چسبیده بودن .

حالا هم مخم فلجه ... می رم بخوابم ! کار دیروز تا حالام ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:21  توسط مرجان  | 

سه شنبه هشتم آبان 1386

تا اومدم بجنبم نزدیک 4 شد . بدو بدو داشتم دعا می کردم اتوبوس زود زود بیاد تا زودتر ناهار بخورم . دلم داشت غش می رفت . ایستادم توی ایستگاه ... داشتم Ring my bells انریکه رو گوش می دادم . یک آن چشمم به درخت ها افتاد . درخت هائی که کمی پائیزی بودند ! تا آخر خیابون دو طرف رو پوشونده بودن ... بی اختیار خودمو از بالا دیدم ... از چپ ... از راست... از پائین ! مابین درخت ها ... مابین شگفتی دنیا ... اتوبوس ها اومدن ... رفتن ... من مبهوت مقابل عظمت دنیائی که توش هستم ، ایستاده بودم . وقتی اتوبوس رد می شد باد ملایمی می خورد به صورتم ، صورتم خیس اشک بود ... نور ماشین ها ... آدم ها ! یک نفر محکم خورد بهم و چند لحظه بعد یه ماشین با تموم قدرت بوق کشم کرد ... چشم باز کردم ! داد زد : کوری ؟ کورم ؟ کورم ... کورم ... اتوبوسی که منتظرش بودم اومد . از پله ها رفتم بالا . بی تاب بودم ... برگشتم پائین!

 

                

 

میل شدیدی پیدا کردم بدوم ! حس کردم در مقابل بزرگی دنیا فهم من ، احساس من خیلی کم تر از اونیه که دووم بیارم ! حس کردم این همه توی من به این کوچکی نمی گنجه ... حس کردم کسی صدایم کرد ...  یک نفر انگار داد زد : بیا.. و من  بی اون که بفهمم چرا با تموم قدرت می دویدم ... تنها چیزی که به چشمم می اومد درخت ها بود ... اون قدر دویدم که نفسم بند اومد . به سرفه افتادم ! چشم باز کردم و سر انقلاب بودم . وسط میدون روی جدول ها ولو شدم ... احمقانه ترین کار ممکن این بود که با اون شرایطم بدوم ... مبهوت بلند شدم ! نای راه رفتن نداشتم . حس می کردم عقلمو از دست دادم . هیچ وقت این قدر توی خیابون ندویده بودم ...

بی رمق سوار اتوبوس شدم . سرمو گذاشتم روی شیشه ... و یاد شاملو کردم :

 

به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم

در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو در معبر بادها می گریم

در چهارراه فصول

در چارچوب شکسته ی پنجره ئی

که آسمان ابرآلوده را قابی کهنه می گیرد

در انتظار تصویر تو این دفتر خالی

تا چند تاچند ورق خواهد خورد ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:52  توسط مرجان  | 

پنجشنبه سوم آبان 1386

امروز صد بار بی دلیل و با دلیل گریه کردم ! قصه اما از اون جا شروع شد که صدای دل تنگ ملیحه رو شنیدم ... دلم هوس کرده بود یه قرار روی اون نیمکت پارک بذاریم . همون پارکی که اولین بار مهرنوش رو اون جا دیدم ... هی گریه کردم ... بی اون که خسته شم ! تا ظهر شد . زهرا یه پلاستیک پر قابلمه هامون راه انداخت دنبالمون و دلنگ دلونگ کنون در حالی که با هم دعوا می کردیم بذار من بیارم رفتیم خونه . من و زهرا این طرف خیابون ایستادیم تا اتوبوس بیاد . نوید هم اون طرف ایستاده بود و منتظر تاکسی بود . همین طور که داشتیم همو می زدیم تلفن زهرا زنگ خورد ... داشتن به هم توصیه می کردن که خوب بخوابی ها ... خوب بخوری ها ... خوب باشی ها ... هوای خودت رو داشته باشی ها ... و من حس کردم چه قدر خوبه که این دوتا همو دارن و چه قدر خوبه که هستن ... چه قدر خوبه که این قدر جفت و جورن ! یاد اون عکسشون افتادم که امروز زهرا بهم نشون داد و فهمیدم همه ی قشنگی عکس به این بود که این قدر بهم میان ! تاسف خوردم چرا نگفتم از همه ی اون عکس هائی که خیال می کردن هنر کردن و از منظره های سرسبز گرفتن هیچ کدوم به قشنگی سادگی جفتشون نبود ... جفتشون ... خنده ام گرفت ! حالا دیگه زهرا برای من فقط زهرا نیست ... در کنارش نوید هم هست و هوای آغشته به تنفس دوتاشون برای من یه عادت شیرین شده ...

خونه که رسیدم سانس بعدی گریه بود تا خوابم برد و عصر از وقتی چشم باز کردم اس ام اس بود و نرگس ... مثه همیشه ... گاهی فکر می کنم نرگس صبوری رو اون قد قشنگ برام هجی کرده که هر بار می خوام به معنای صبر فکر کنم چهره اش میاد توی ذهنم !

طرف های غروب هم سر و کله ی امید و شیرین زبونی هاش پیدا شد . گاهی بهترین کار عالم اینه که بشینی به یه بچه ی 6 ساله غذا بدی تا هی مجبور شی ادای گلبول های سفیدش رو وقتی نیروی کمکی پیاز می رسه در بیاری !!! و اون کودکانه غش غش به تو بخنده !!!

 

                   

 

حالا هم در حالی که کاملاً غیر ارادی دارم سانس بعدی گریه رو اجرا می کنم به این فکر می کنم که حال و توان فکر کردن ندارم ! برام مهم نیست چی شده و چی پیش میاد ... دوست ندارم هیچ باری رو روی دلم نگه دارم ... دوست دارم توی این دنیای دایره ئی بجای این که در به در دنبال گوشه بگردم ، پرده های اتاقمو کیپ کیپ بکشم . بشینم مصاحبه ام رو پیاده کنم و بذارم همه چی سیر خودش رو طی کنه ... همه چی همون جور که هستی حکم می کنه بره ... من هم می رم ... با آهنگ وجود ! ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:38  توسط مرجان  |