گاهی روزها خسته می شم ! دوست دارم یه جای دنج و دورافتاده پیدا کنم و یه آدم همراه پیدا کنم و دنیا رو برای ساعتی هم که شده پشت سر بگذارم . همه ی جاهای دنج دنیا قایم می شن و من می مونم که با تموم قدرت سعی می کنم قدم بعدی رو محکم بردارم !
تصمیم می گیرم حجم انبوه حرف های توی سرم رو که ننوشتمشون و نگفتمشون و باد کردن توی کلم رو فراموش کنم و برم کلاس یوگا ! خسته شدم از بس منتظر شدم یه کسی پیدا شه که برنامه اش با من ست شه و باهام بیاد ... دل زدم به دریا و رفتم ... وقتی توی کلاس دیدم زن های بزرگ تر از من چقدر ساده و صادقانه کنار هم نشستن و از زندگی هاشون حرف می زنن حسودی ام شد ! وقتی دیدم اون دختره که طفلکی جور دو جلسه عقب موندگی منو می کشید و به سوالام جواب می داد ، حرف می زد هم حسودی ام شد ! اون قدر ملایم حرف می زد که من آرامش می گرفتم برعکس خودم که تند تند حرف می زنم ... برعکس خودم که مربی تموم تلاشش رو می کرد بهم بفهمونه این جا : آروم ... یواش چشماتو باز کن ، یواش سرتو تکون بده ، یواش دستاتو ببر بالا ! دختر زودتر از من حرکت نکن ...
و حسودی ام شد وقتی گفت : همه ی ما تا حالا عشق رو تجربه کردیم ... به همه ی زن های دیگه که لباس های سفید پوشیده بودن وبه علامت مثبت سر تکون می دادن ! نگاه کردم . یک آن بغض کردم و مربی داد زد : آگاهی ات رو بده توی کمرت که خم شده !!!
حس کردم با این سبکی که من دیگرون رو دوست دارم نمی شه گفت من عشق رو فهمیدم! نمی شه گفت من می فهمم ...
مهلتم نداد بیشتر فکر کنم . تمریناتی که از پی هم انجام می داد امون نمی داد . بعد هم تمرین شاتاماتا نمی دونم چی رو انجام داد و طبق تموم مدت کلاس برگشت سمت من : نظرت چی بود ؟
بعد از کلاس هوا تاریک شده بود . کمی توی چند تا مغازه چرخیدم و یه شلوار سفید ساده خریدم و یه تی شرت ساده ی سفید ... فکر کردم کاش همه چیز به اندازه ی سفید یک دست اینا ساده بود ! اون وقت من این عادت لعنتی خرید با نفر دوم از سرم می افتاد ، اون وقت اون نصفه ساندویچ رو از تو کیفم درمی آوردم و به داد شکمم می رسیدم ...
کلش کلش تا ایستگاه خودمو کشوندم و سوار شدم . برام فرقی نداشت زود برسم یا دیر یا پشت چراغ قرمز یا هرچی ! فقط دوست داشتم فکر نکنم ... سرمو تابوندم به سمت پنجره . ماشین ها بی تفاوت می رفتن ، می اومدن ، چراغ هاشون روشن می شد ، خاموش می شد و آدم ها لابلای ازدحام همدیگه گم می شدن و شب انگار زیاده از حد تاریک !
مابین همه این ها چشمم به یه جفت چشم گرد افتاد که از صندلی عقب یه پژو بهم زل زده بود . تا نگاهش کردم بی اون که منتظر شه لباش به خنده وا شد . یه دختر کوچولو با لباس سورمه ئی و یه کلاه شیری بود . با ذوق نزدیک پنجره شد تا انگشتای من رو که براش ادای قلقلک درمی آوردن بهتر ببینه ... دوتائی خندیدیم ... کمی ادا درآورد و تا جائی که جا داشت نگاهش باهام موند و بعد لابلای ماشین ها گم شد .

از این که یه روز همسن اون بودم که به لبخند یه آدم بزرگ غریبه ذوق کنم حس خوبی پیدا کردم . از این که یه روز همه چی برام به سادگی اون تیشرت سفید مات بوده ... از این که برای یه لحظه یه تلنگر بهم خورد تا بدونم عشق ساده تر از اونیه که فکر می کنم . از این که هنوز می تونم بفهمم خدا چه جوری از صندلی عقب یه پژو برام به ساده ترین نحو ممکن زبونش رو درمی آره ...



