بالاخره قبول کردم سرماخورده ام و باید برم دکتر ! چند تائی آمپول نوش جون کردم . بحد کافی استراحت کردم . یک عالمه میوه های ویتامین ث دار خوردم . تا نفس داشتم شیر و چائی و آب خوردم . بخورساز رو راه انداختم ... از همه ی چیزهائی که ممکن بود حالمو بدتر کنه ، پرهیز کردم ! حالا بهترم . هر چند زبون کوچیکه اون ته حلقم زخمه و می سوزه و لوزه هام هنوز متورم و دردناکن اما بهترم ...
امروز عصر فکر کردم برای این که بهتر بشم تموم سعی ام رو بکار بستم تا از کارهام عقب نمونم . اما چرا همیشه این قدر به بدنم نمی رسم ؟ چرا تا مجبور نشم شیر نمی خورم ؟ چرا تا مامان برام میوه رو پوست کنده نیاره لب نمی زنم ؟ چرا غذام دیر می شه ؟ چرا به خوابم توجه ندارم ؟ چرا آزمایشی که برج 3 برام دکتر نوشته هنوز انجام ندادم ؟ چرا باید مامان وقتی داره می ره مسافرت بجای این که سفارش خواهر کوچیکه رو به من بکنه ، سفارش من رو به اون !!! می کنه ؟ چرا سفارش می کنه هوای منو داشته باشه غذامو بخورم ؟؟؟از خودم خجالت کشیدم . از بدنم شرمم شد ! حس کردم به اندازه ی کافی بهش توجه نکردم! در حقش دارم کوتاهی می کنم ... تصمیم دارم کمی بیشتر به فکرش باشم ... من با اون دارم خیلی چیزها رو تجربه می کنم هر چند حقیقت اصلی من اون نباشه !
بعد مشغول پاک سازی روحم شدم ! یه دونه قیچی گنده دستم گرفتم و همه ی اون بائوباب های گنده و قطور رو تا حدی که جون داشتم چیندم ! یک عالم گرد و غبار بود که باید پاک می شد . یه عالم دوده های سیاه ... شبیه یه دختر با دستمال سر قرمز و توپ توپی سفید شده بودم که تصمیم داشت شیشه های یه ساختمون بزرگ رو در حالی که سوت می زد ، پاک کنه ... خودش می دونست نمی تونه یه روزه کل اون ساختمون رو پاک کنه اما امید داشت اگه کارش رو خوب انجام بده بزودی این کارو بکنه ! و گهگاه وسطش چند تائی اس ام اس رد و بدل می کرد !!! شاید هیچی تو این دنیا به اندازه ی قضاوت کردن عذابم نده . امروز موقعی که لب یکی از همون پنجره ها نشسته بودم فکر کردم چرا خودم رو توی جایگاهی می نشونم که هیچ علاقه ئی بهش ندارم ؟ ... و کشف کردم زود رنجی ام ختم به وابستگی هامه ! قرار نیست همه چیز اون جور که من می خوام پیش بره ... این جوری من قرار نیست اون همه شیشه رو پاک کنم . این جوری من می تونم سرمو بندازم پائین و به شونه هام اجازه بدم اون قد خمیده شن که همه بدونن من یه قربانی ام !




