تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
جمعه بیست و هفتم مهر 1386

بالاخره قبول کردم سرماخورده ام و باید برم دکتر ! چند تائی آمپول نوش جون کردم . بحد کافی استراحت کردم . یک عالمه میوه های ویتامین ث دار خوردم . تا نفس داشتم شیر و چائی و آب خوردم . بخورساز رو راه انداختم ... از همه ی چیزهائی که ممکن بود حالمو بدتر کنه ، پرهیز کردم ! حالا بهترم . هر چند زبون کوچیکه اون ته حلقم زخمه و می سوزه و لوزه هام هنوز متورم و دردناکن اما بهترم ...

امروز عصر فکر کردم برای این که بهتر بشم تموم سعی ام رو بکار بستم تا از کارهام عقب نمونم . اما چرا همیشه این قدر به بدنم نمی رسم ؟ چرا تا مجبور نشم شیر نمی خورم ؟ چرا تا مامان برام میوه رو پوست کنده نیاره لب نمی زنم ؟ چرا غذام دیر می شه ؟ چرا به خوابم توجه ندارم ؟ چرا آزمایشی که برج 3 برام دکتر نوشته هنوز انجام ندادم ؟ چرا باید مامان وقتی داره می ره مسافرت بجای این که سفارش خواهر کوچیکه رو به من بکنه ، سفارش من رو به اون !!! می کنه ؟ چرا سفارش می کنه هوای منو داشته باشه غذامو بخورم ؟؟؟از خودم خجالت کشیدم . از بدنم شرمم شد ! حس کردم به اندازه ی کافی بهش توجه نکردم! در حقش دارم کوتاهی می کنم ... تصمیم دارم کمی بیشتر به فکرش باشم ... من با اون دارم خیلی چیزها رو تجربه می کنم هر چند حقیقت اصلی من اون نباشه !

بعد مشغول پاک سازی روحم شدم ! یه دونه قیچی گنده دستم گرفتم و همه ی اون بائوباب های گنده و قطور رو تا حدی که جون داشتم چیندم ! یک عالم گرد و غبار بود که باید پاک می شد . یه عالم دوده های سیاه ... شبیه یه دختر با دستمال سر قرمز و توپ توپی سفید شده بودم که تصمیم داشت شیشه های یه ساختمون بزرگ رو در حالی که سوت می زد ، پاک کنه ... خودش می دونست نمی تونه یه روزه کل اون ساختمون رو پاک کنه اما امید داشت اگه کارش رو خوب انجام بده بزودی این کارو بکنه ! و گهگاه وسطش چند تائی اس ام اس رد و بدل می کرد !!! شاید هیچی تو این دنیا به اندازه ی قضاوت کردن عذابم نده . امروز موقعی که لب یکی از همون پنجره ها نشسته بودم فکر کردم چرا خودم رو توی جایگاهی می نشونم که هیچ علاقه ئی بهش ندارم ؟ ... و کشف کردم زود رنجی ام ختم به وابستگی هامه ! قرار نیست همه چیز اون جور که من می خوام پیش بره ... این جوری من قرار نیست اون همه شیشه رو پاک کنم . این جوری من می تونم سرمو بندازم پائین و به شونه هام اجازه بدم اون قد خمیده شن که همه بدونن من یه قربانی ام !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:4  توسط مرجان  | 

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

تازگی ها فهمیده ام من خیلی خیلی از اونی که فکر می کردم کوچیک ترم ! خیلی خیلی کم تر می فهمم ... خیلی خیلی پرت ترم ... حس می کنم در برابر ابهت این دنیای بزرگ مثل یه جوجه ی زرد خیس و لرزون که هر لحظه احتمال می ره له شه ، زیر بار بزرگی فهم این دنیا با تموم درونیاتش دارم له می شم ! ... با این تفاوت که من یه دختر زبون دراز ام که وقتی دارم له می شم بجای جیک جیک تا نفس دارم حرف می زنم !!! و خانوم استاد بهم می خنده که تو زیادی برای فهمیدن عجولی ... و راست می گه ! راست ... راست توی مغزم صدای معلم دبستان رو یادم می آره : ررر اااااا سس تتتتتتت ... و من هوس می کنم مثه اون پسر بچه ئی که زیر فشار "تمیز باش " مامانش با قدرت تموم خودش رو به در و دیوار می مالیدکثیف می کرد ! قهقه بزنم ! قهقه نمی زنم اما ولو شدم کف اتاق ... با سرماخوردگی جنگیدم و فکر کردم ... لابلای هذیان و تب توی اپیزودهای فیلم بابل سرگیجه گرفتم و سر فرو بردم توی خنده در تاریکی ناباکوف ... تا بین سطورش گم بشم :

مارگو به صاحب خانه اش گفت : "فالم را بگیر " ، و صاحب خانه دست کرد و از زیر بطری های خالی آبجو یک دست ورق کهنه برداشت که بیشترشان گوشه نداشتند و به همین دلیل تقریباً گرد به نظر می رسیدند. مردی پولدار با موهای تیره ، دردسر ، جشن ، سفری طولانی...

حوصله نداشتم ببینم مارگو چه واکنشی نشون می ده ! بیشتر ترجیح می دادم یکی فال من رو بگیره ! و فقط بهم بگه : ماه  ، مهر ، نور !  و هیچ نمی دونم چرا ...

و بعد مارگو بالای سرم بشینه و با هم حرف بزنیم و من حتماً بپرسم چی شد ناباکوف تو رو آفرید ؟ ... نمی دونم ! حس می کنم دختر پروئیه و احتمال داره با هم دعوامون بشه ... حوصله ندارم باهاش دعوا کنم . حوصله ندارم ! فقط دوست دارم همین طور که می خوابم مارگو برام از اون کتابای معرفی شده آخر کتاب بگه که همیشه از خوندنشون هر چند مزخرف باشن خوشم می آد ...گیج گیج ام و انگار زیر یک عالم تشک سنگین گیر کرده ام ! نفس ام تنگه ... لوزه هام آزارم می دن ... باید بخوابم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:3  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

امروز یک جورائی رنجیدم . یک جورائی جوش آوردم ! وقتی نشستم توی تاکسی همون شعر قدیمی داشت می خوند : می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به یاد می مونه ... اشک پهنای صورتم رو برداشت . به پازل متلاشی آدم هائی که دوستشون دارم فکر کردم ... به زخم زبون هائی که گاهی عجیب دلمو می شکنه و خودم که تصمیم گرفتم دوام بیارم ! وقتی رسیدم خونه سرم عجیب درد می کرد . یاد نامه های سراسر مهر نادر ابراهیمی افتادم . هرازگاه وقتی از عواطف آدم ها ناامید می شم این کتاب رو باز می کنم و یکی از نامه هاش کافیه تا باور عشق از یادم نره !!! که باور کنم هنوز می شه توی این دنیا فرای همه ی نسبت هائی که هست ، عادت هائی که با عشق اشتباه گرفته می شه ، احساس رو پیدا کرد ...

 

نامه ی بیست و سوم  

عزیز من !

زندگی ، بدون روزهای بد نمی شود ، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم . اما روزهای بد، هم چون برگ های پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند ، و در زیر پاهای تو ، اگر بخواهی استخوان می کشنند ، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند .

 

                        

 

عزیز من !

برگ های پائیزی ، بی شک ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط مرجان  | 

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

دل تنگم و خوب نمی دونم چرا ؟ ... تلاشی ندارم علتش رو بفهمم ... علت ؟ علت ها بسیارن برای این که بهم فرمان بدن دل تنگ باشم . حتی حوصله ندارم فکر کنم برای آروم شدنم باید چه کار کنم ؟ ... مهم نیست . همه چیز در گذره ... من نیز ! حتی اگر دل تنگ ... دلم اما یه پیچک سبز پر رنگ می خواد که خالی دیوار قدیمی و زخمی از یادگاری های ذهنمو از این ماتی دربیاره ...نه ! پیچک علاجش نیست . علاجش ؟ ... علاج ! چه قدر کلمه ی سختیه . اون قدر که بتونم برای دل تنگی امشبم علاجی دست و پا کنم . دوست دارم امشب یه نفر برام قصه می گفت . از اون دختری که تو بالاترین اتاق تاریک یه قلعه ی دورافتاده اسیر بود . مثه من که تو بالاترین نقاط سیاه عالم اسیرم ! ... اسیر ... اسیر آزادی زیاده از حدم ! شاید برای همین بود که  امشب وقتی پیرمرد توی دیالوگ میوه ی ممنوعه با هراس و مکرر پرسید : آزادی ؟ آزادی ؟ ... من اشک ریختم و مدام توی ذهنم تکرار شد : آزادی ؟ ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:10  توسط مرجان  | 

جمعه بیستم مهر 1386

با ذوق یه نامه ی جوابیه برای ملیحه نوشتم . حالا که تلفن خونش وصل شده دلم خوشه گاهی برای هم بنویسیم . می دونم که همون طور که اون دوست داره هر از گاهی کسی به حرف هاش گوش بده من هم نیاز دارم ... مثه همون روزها که ساعت ها وقت صرف می کردیم تا از هم بشنویم ... برام سخته دوری اش ! گاهی روزها سخت تر هم می شه ... اما همیشه وقتی داریم با لبخند "سلام " می کنیم باید روز خداحافظی رو هم پذیرفته باشیم .

این جور وقت ها به خودم از یه زاویه ی بالا نگاه می کنم . بخودم می گم : هی دختر ! مقاوم باش همه چی داره می گذره ... تو زندگی کن که زندگی هرگز از تو جدا نیست ! نیست ... نیست ...

این منم که با هر نفسم به زندگی معنا می دم ، این منم که می خندم ، گریه می کنم و هستم تا زندگی باشه ...

یاد سوال توی کلاس نقد افتادم . وقتی استاد چند تا سوال روی تابلو نوشت و ازمون خواست جواب بدیم هیچ کس فکر نمی کرد بعد از جواب دادن مون بگه برگه ها رو با هم رد و بدل کنیم! برگه هائی که ضعف و قوت و هدف مون از زندگی روش بود ... همه تو یه هاله از شوک و انکار بودن ...

برگه ها جابجا شد و من حسابی لجم دراومد که اون آقای عصا قورت داده که خیلی سخت و قلمبه حرف می زد وقتی برگمو گرفت بی معطلی منو خوند ! به تلافی خوندمش و اول از همه هدفش از زندگی رو ...

کمی که گذشت آروم شدم . اون قد که دیگه برام مهم نبود برگه ام که بر عکس خیلی ها که با اسم مستعار نوشتن ، با اسم و فامیل داشت توی دست ها می چرخید . حس کردم حالا همه می فهمن که من هدفم از زندگی کردن خود زندگیه ! و همه جمله ی آخرمو می بینن که زیستن خود عین هدف است ! ... حالا همه می دونن من زود رنجم ، گاهی تنبلم ... حالا همه می دونن پشتکار من شبیه سماجته ! همه می دونن من یک آدم امیدوارم !

چیزی در من فرو ریخت و به سرعت چیزی بجاش نشست . حس کردم شجاع تر شدم . وقتی از کلاس زدم بیرون همه داشتن با سرعت برای افطار می رفتن ، خیابون ها خلوت بود و تاریک ... پیاده روهای بلند و تاریک فرصت خوبی بود که یه دونه شیرموز بخرم و همین طور که می رم بلندبلند برای خودم از ترس هام بگم ! از ترس هائی که تجربه کردم ، می کنم و شاید درآینده تجربه کنم ... از علت ترس هام گفتم ...

2 ساعتی راه رفتم و بعد فکر کردم بزرگ ترین ترسی که دارم اینه که جاهل از این دنیا برم و علت بزرگ و اصلی همه ی ترس ها رو به ندونستن ختم کردم . نه این که همه چی تموم شده باشه :نه ! ... من باید اون قد شجاع باشم که خیلی از این ترس ها رو کشف کنم ، ریشه یابی کنم و ریشه کن کنم ... چه زیادن اون خطاهائی که تو زندگیم بابت همین ترس کردم ... چه زیادن !

باید چاره ئی اندیشید ... باید محکم بود !بیش از این نمی خوام از تزریقاتی که به ذهنم کردن تغذیه شم ... 

بابت اعتمادی که به خانم استاد کردم هیچ کتابی نمی خونم الای رمان ! شاید حالا فرصت خوبی باشه موج های ولف رو بخونم و بعد برم سراغ کوری ساراماگو ، اصلاً شاید تصمیم گرفتم در جستجوی زمان از دست رفته ی پروست رو که هیچ وقت کامل نخوندمش رو تموم کردم ! یا ژنرال و هزاتوهای مارکز عزیزم ! شاید هم بهتر باشه توی این فرصت کتاب هائی که از کوندرا نخوندمو بخونم ! ... داستان های نخونده زیاد هست اما این که در مقابل وسوسه ی شدید قفسه های اون طرفی نرم خیلی خیلی سخته ... بهرحال من مقاومت می کنم .

از این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم . ذهنم در گیره . راستی  کسی پیشنهادی برای خواندن رمانی ندارد ؟  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:2  توسط مرجان  | 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

هرچی بد و بیراه و فحش بلد بودم نثار خودم کردم . یا ساعت کلاس رو اشتباه می فهمم ، یا سوار اتوبوس اشتباهی می شم یا از تشکیل شدن کلاس ها بی خبرم ... وقتی رسیدم کلاس از همیشه شلوغ تر بود . دلم نمی خواست با گروه های دیگه یکی باشیم . چند نفری از بچه های گروه خودمون توی کلاس بودن . درو که باز کردم شروع کردن به حرف زدن که باید بستنی بخری...

تا نشستم خانوم استاد ازم خواست کمی درمورد نگاه توی شعر حافظ حرف بزنم . خندیدم و با پروئی گفتم که مخم ایسته ...

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد ... قبلاً روی این غزل کار کرده بودیم اما گروه های قبلی با ما یکی شدن و تکرار غزل هم تکرار شد !

مابین بحث و گفتگوها حس کردم با همه ی تکرارها همیشه چیز جدیدی هست ! ... مثه اون آقائی که بار اول بود می دیدمش . حرف ها رو توی هوا می قاپید . خیلی جاها که من نپرسیده بودم به عادت همیشه ام : این سمبل چیه ؟ ... اون سوال می پرسید . خیالم راحت شد که با وجود اون خیلی سوال ها رو لازم نیست بپرسم .

وقتی من با پروئی گفتم سعدی از لحاظ ادبی بزرگه نه انسانی و همه ی گروه هوس کرده بودن بزنندم ، داشتم نقاشی می کشیدم !!! به عادت همیشگی ام محو نقاشی های حاشیه ی جزوه ام بودم. وقتی داشتم با ذوق از زوایه ی گوشه ابرمو نگاه می کردم متوجه شدم ابرها توی نقاشی های خودکاری توی کلاس بیشتر از این که بارون ببارن هستن تا خورشید نصفه نیمه رو نشون بدن ! و فکر کردم سعدی اگر این جا بود باید ابرم رو نشونش می دادم که چه قدر خوب بوی بارون می ده ...

بعد از اون همون بحث همیشگی شراب ... همون تضادها ... همون کشمکش ها ... اما این گروه خیلی زودتر پذیرفتند ! یادم به خودم که می افتاد خنده ام می گرفت . انگار فحشم داده بودند !!!

کلاس که تموم شد مابین حرف های من و خانوم استاد همون آقاهه با جزوه اش سر رسید تا مبادا کوچک ترین نکاتی که نامفهوم مونده بود از دستش در بره . وقتی داشت با دقت یادداشت می نوشت خنده ام گرفت . تصور کردم بچگی هاش شبیه همون پسر بچه ی دیروز بوده که توی کتابفروشی به اندازه ی من ذوق داشت کتاب ها رو زیر و رو کنه . کیف سنگین ام روی شونه هام بهم فشار می آورد بی خیال شم مثه مامان اون که از کنجکاوی های پسرش خسته شده بود  که بریم ... مثل آقای کتابفروش که از انداختن مدام کتاب هاش از دست ما دو تا عاصی شده بود.

سرش رو انداخت پائین و پرسید : شما خودتون چیزی خوردین تا حالا ؟ ... برام جالبه بدونم چه حالتی به آدم دست می ده ؟ ... خانوم استاد گفت که نخورده اما دوست داره تجربه کنه ... مرد جوان کنجکاو پرسید : آخه دیدم طوری با شور و شعف حرف می زنید که گفتم شاید ...

مثل همیشه که عادت کرده ام طرفداری اش رو بکنم حرف آقای کنجکاو رو قطع کردم که ایشون همه ی حرف هاشون همراه با شور و شعفه ...

سوال هاش رو پرسید و رفت . من موندم با خانوم استاد و اون حس مالکیت و انحصار طلبی ! تا ببندمش به سوال و یواشکی مابین حرف های معمولی ازش چیز یاد بگیرم ...

سوار اتوبوس که شدیم مابین حرف هاش گفت آقای کنجکاو فلسفه خونده ... کلی ذوق کردم ! فکر کردم شاید بشه برای کنجکاوی های آقای کنجکاو که به جواب رسیده به جواب برسم ...

گاهی اوقات حس می کنم شبیه یک علامت سوال شده ام که وقتی یه علامت سوال دیگه می بینم دوست دارم بفهمم تا حالا اون علامت سوال به چند تا نقطه رسیده ؟ چند بار علامت تعجب شده ؟ ...

پیاده شدم ! دوباره سوار اتوبوس شدم . وقتی اتوبوس با سرعت هر چه تموم رفت زیر پل حس کردم شیرجه زدم توی یک آبی بزرگ ... همه چیز کندتر شد ! نفس نکشیدم ... توی جاری آب وا دادم و وقتی از زیر پل رد شدیم نفس کشیدم ! هوا توی سینه ام چرخید و فکری توی ذهنم پیچید  که زندگی توی این دنیا شبیه لحظه ی زیر پل بود ... با همه ی کندی ها کوتاه بود ...اون قد کوتاه که دوست داشتی برگردی و تجربه اش کنی حتی اگر لذتی برای بردن نداشت !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:22  توسط مرجان  | 

شنبه چهاردهم مهر 1386

دوست دارم آخر شب بود . سیر بودم ! حمام رفته بودم و این جا رو کمی مرتب کرده بودم ... با این حال گرسنه ام و با سردرد و خستگی و پا درد می جنگم ! بعد از مدت ها با زهرا تا نفس داشتیم پاساژها و خیابون ها رو راه رفتیم . تا نفس داشتیم حرف زدیم ... دست های من بود که تو گرمای دست های زهرا یخ می کرد ، یخ دست های اون بود که مابین گرمای دستای من بخار می شد! بقول خودمون هرازگاه یکی به مرز انفجار داغ می شه : حالت سکته ای !!! و یا به حد مردن یخ:حالت مردگی ! ...

توی اون مغازه های پر زرق و برق و آدم هائی که پر رنگ و لعاب و تند و تیز بودن من و زهرا مثل دو تا وصله ی ناجور بودیم ... زیاده از حد معمولی !!!

یک بار حتی بی هوا از دهنم پرید بیرون : ما خوشبختیم یا این ها ؟ ... زهرا هم بی مکث گفت که ما ! ... لابد راست می گفت اما گاهی دوست دارم خیلی راحت زندگی کردن رو هم تجربه کنم! گاهی دوست دارم فکر کنم که لازم نیست این قد به پاهای خودم متکی باشم ... از روی تفنن آدامس بجوم و هیچ دغدغه ائی نداشته باشم الا این که یه ست اسپرت بخرم !

گاهی هوس می کنم همه ی این دل مشغولی ها و دغدغه ها و سبک سنگین کردن ها رو بگذارم کنار و شبیه یکی از همین زن ها باشم تا خانوم مغازه دار بهمون نخنده که فرق سایه رو با رژ نفهمیدیم ...

از طرز زندگی ام ناراضی نیستم اما گاهی خسته می شم ! فقط گاهی ! ... اما خوب می دونم که از قدم زدن تو اون خیابون و اون پاساژای رنگی هیچ وقت حس خوبی نصیبم نشده. هیچ وقت ... شاید دلیلش این باشه که می فهمم تا چه حد ساده زندگی می کنم و تا چه حد قانع! تازه انگار می فهمم هیچ وقت کیف زرد نداشته ام ، هیچ وقت اون لباس خواب بلند آبی رو نپوشیدم ، هیچ وقت از مارک آدیداس هیچی نخریدم ، هیچ وقت مطابق مد نبودم ...

باز از فردا فراموش می کنم که دلم چه چیزهائی خواسته ... باز در به در می گردم ماهنامه ی ادبیات و فلسفه پیدا کنم ، باز توی سرم می زنم ساعت کلاس هام یادم نره ، یادم نره که زهرا گفت مدرکش رو ، کتابش رو و سی دی هامو براش ببرم ، باز وقتی جدول حل می کنم کیف مرگ می شم ، باز پام که به خیابون می رسه تند تند توی ذهنم طرح پردازی می کنم ، گاهی دیوانه وار هر چی به ذهنم برسه تکرار می کنم ... و کیف می کنم که چقدر محکم دارم این روزها رو طی می کنم ... فرقی نمی کنه که من خوب باشم یا بد . قصدم نتیجه گیری نیست . قصدم ثبت این روزها نیست! قصد من شاید اینه که به خودم مجال بدم که در هر لحظه خودش باشه ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:52  توسط مرجان  | 

جمعه سیزدهم مهر 1386

وقتی می خواهم بنویسم باید به خودم فشار بیاورم تا صادق باشم ! آخر نوشتن با عریانی تمام و کمال برابر است ... وقتی می نویسم حس می کنم یک چراغ قوه ی بزرگ دست و پا کرده ام تا تمام اندرون و بیرونم را بگذارم جلوی چشم هائی که گاه می دانم و غالب هم نمی دانم کیستند!

سخت است که مبهم ننویسم ... تمام تلاشم را به کار می گیرم تا از گنگی هائی که به دنبال خود پیچیدگی می آورند جلوگیری کنم ... هر چه هست می نویسم ... گاهی حس می کنم شبیه همان زن هائی هستم که هر جا که باشد سفره ی دل شان را پهن می کنند . پیش همسایه ی بغلی ، برای ناشناسی در نانوائی ، توی روضه ی کوچه ی پشتی ، برای هر کسی که پذیرفته باشد زن ها برای گفتن زندگی و جزئیات اش دهن لق ترین آدم هان ! ...

و گاهی بخودم می قبولانم که اگر می نویسم می خواهم قلمم فرز شود . می خواهم لابلای این نوشتن ها یاد بگیرم خوب خوب بنویسم . می خواهم نویسنده ی خوبی شوم و می نویسم !

و یا این که خودمم را بازیابم . چه وقت هائی که در حین نوشتن تازه می فهمم چه بسیار خودم را نمی شناخته ام تا به امروز ! ... مواقعی که اسیر قلمی می شوم که انگار دارد به من می گوید که من هیچ نمی دانم کیستم ؟ ...

چه می دانم ؟ اصلاً می نویسم تا خودم باشم . تا یاد بگیرم شجاع باشم ... شجاع ترین آدمی که به چشم خودم دیدم ... تا سینه سپر کنم که آی این منم که خود را این گونه صادقانه در مقابل چشمانتان وانهاده ام تا ببینید که من از هر اندیشه ی سر و ناسره ئی که به ذهنم خطور می کند نوشته ام و هیچ نمی ترسم که تک تک تان چه فکر می کنید ...

حالا هم مابین دلایلی که کم نیستند دارم فکر می کنم امشب چرا آمدم این جا بنویسم ؟؟؟ اصلاً چه فرقی می کند ؟ مگر من نیستم که معتقدم برای هر چیزی نباید دنبال علت گشت ... گاهی اوقات بی علت ترین و بی فلسفه ترین کارهای عالم خود علتی می شوند برای تمام زندگی یک آدم ... آدمی که من باشم ، منی که زن باشم ، زنی که ... می نویسد . بی آن که خوب بداند چرا و چه طور ؟ ...

 

                      

 

آن چه خوب می دانم این است که شیفته ام ! شیفته ی آفرینش ... شیفته ی نوشتن ! وبرای همه ی شخصیت هائی که توی ذهن و برگه ها ساخته ام ، می میرم ... برای همه ی هیجاناتی که جملات به من می بخشند : بی تابم ! بی تابم وقتی دارم خرید می کنم و توی ذهنم گفتگوها برپاست ، بی تابم وقتی شب ها با جملات می خوابم ، بی تابم وقتی دارم همراه با غذائی که می جوم به هرزگی آن سوژه ی جدید فکر می کنم ، بی تابم وقتی گام به گام با سایه هائی که با من حرف می زنند راه می رویم ... بی تابم وقتی دست بروی جملات می کشم و از آن سوی آینه به دنیای عجایب پا می گذارم ... بی تابم ... من وقتی می نویسم نقاش ام ! خوب بلدم قلمو را از این دست به آن دست بدهم ، عقب عقب بروم … نقش بدهم و رنگ بزنم … وقتی می نویسم شاعرم ! وقتی می نویسم مالک همه ی آدم هائی هستم که زیر دست های من زندگی می کنند ، وقتی می نویسم الهه ی همه ی هنرهای آدم هام ! …

 و وقتی در این اتاق را باز می کنم و هنوز چیزی ننوشته ام حس می کنم مانده تا من خوب یاد بگیرم ... مانده ... مانده ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط مرجان  | 

چهارشنبه یازدهم مهر 1386

همه ی زندگی ام شده : رپ ... خب خنده داره تا چند وقت پیش مسخره ام می اومد اما حالا تموم روز دنبال فرصتی می گردم تا مقاله هائی که جمع کردم رو بخونم ، عکس جمع کنم ، مصاحبه های خواننده های رپ رو پیدا کنم ... تاریخچه ی رپ ... رپ گوش بدم ! دیروز وقتی توی اتوبوس داشتم آهنگای جدیدی که پیدا کردمو گوش می کردم بی اختیار غش غش خندیدم ... صدای خواننده اش مفتضح بود ، تازه پیچ و تابش هم می داد ! وقتی مردم کنجکاو و متعجب نگاهم کردن دلم می خواست همشون اون موزیک رو گوش بدن ! بد نبود کمی بخندن ...

جامعه شناسی رپ ... روان شناسی رپ ... آسیب شناسی رپ ... موسیقی رپ ... مدام به خودم یادآوری می کنم که دید تعصبی و سلیقه ی شخصی ملاک نیست ! اون چه که توی جامعه حاکمه اصل نیست ... سخته آدم عقاید شخصی اش رو بگذاره کنار و به یه موضوع از دید خنثی نگاه کنه . سخته ولی لازمه ... هر چند جهت گیری ها و عقاید فردی هر کس باعث می شه تو یه سمت و سوهای خاصی حرکت کنیم .

هر چی بیشتر می خونم مشتاق می شم بیشتر بدونم ... بعضی آهنگ ها رو تا حدودی دوست داشتم هر چند نه صدای خواننده هاش اون صدائیه که من از یه خواننده می خوام ، نه ریتمش و نه ملودی اش و ... اما محتوای بعضی ترانه هاس که واقعیت رو خیلی خوب منعکس می کنه .

تو این مدت متوجه شدم رپ ما درست شبیه همون رپیه که تو محله ی هارلم در اعتراض به تعبیضات اجتماعی علیه سیاهپوست ها بوجود اومد . رپی که بیشتر معترض و خشونت باره ... رپی که بعد از جریان سی دی های زهره و خوندن یه آهنگ که اگه اشتباه نکنم اسمش "سی دی رو بشکن " بود ، فرصت پیدا کرد به طرز مثبت تری جلوه کنه اما با گسترش رپرهائی که تند و سیاسی اعتراض کردن بیشتر و بیشتر مطرود شد .

با این که رپ توی ایران داره به صورت under ground (زیرزمینی) فعالیت می کنه ، طرفداران زیادی هم پیدا کرده . گاهی اوقات توی خیابون جوونای زیادی رو می بینم که با تیپی شبیه رپرهای آمریکا و سیاهپوست در حال رفت و آمدند . این گرایشات نشون می ده میل شدیدی به رپ وجود داده اما کاش حالا که این قدر رپ مابین جوونای ما گسترش پیدا کرده رو محور اخلاقی تر و به حالت مثبت تری ادامه پیدا کنه ...

اگه رو به خودم بدم تموم اطلاعاتم رو این جا جمع بندی می کنم و به نتیجه می رسم و کنار هم می گذارم اما این کار زمان بیشتر و دقت شدیدتری نیاز داره ...

کاش حوصله کنم کمی این اتاقم رو مرتب کنم . فقط در تعجب موندم که چرا به سه سوت این جا این قدر به هم ریخته می شه !!! بهرحال باید این جا مرتب بشه ، باید فکری به حال کتاب های کتابخونه کنم که مدت هاست پیشمه و هر روز داره بیشتر به سمت ورشکستگی سوقم می ده بکنم ... باید یه برنامه ی اساسی برای پائیز بریزم ... باید کلمه ی دلهره آوریه ! ... یاد تکالیف بایدواری می افتم که همیشه دلهره شون رو داشتم حتی اگه انجام نمی دادم . باید به کلمه ی باید طور دیگه ئی نگاه کنم اما من نیاز دارم این باید با تحکم رو داشته باشه تا در مواقع ضروری اون تنبل خانوم درونی رو مجبور کنم تکون بخوره ! می رم به کارهام برسم و نمی دونم چرا اول همه ی کارها الزام دارم فکر کنم : باید ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:34  توسط مرجان  | 

دوشنبه نهم مهر 1386

نه ! حوصله ی هیچی رو ندارم ... دلم می خواد پتو رو بکشم روی سرم و به هیچ جفنگی هم فکر نکنم . حوصله ی فکر کردن به میزان حوصله ام رو هم ندارم ... حوصله ندارم حتی بگم که حوصله ندارم . اصلاً من هیچی نمی گم . هیچ کس هم حرف نزنه ... من حوصله ندارم ! فقط خوشحال می شم یه لیوان خیلی بزرگ چائی نبات داغ بخورم ، این عرق ها و جوشاندهای زهرماری و قرص های مزخرفی که از آینده ی استخوان های پوک می ترسوننم رو هم نخورم ... خوشحال می شم کسی بجای چشم های خسته ی من که از بس از دست خودم گریه کردن ، برام چیزی بخونه . فرقی هم نمی کنه ... روزنامه ، کتاب یا از جمله های توی ذهن معمولی ...

خوشحال می شم که خورشید چند روزی بی خیال ما بشه و بگذاره اونقد شب باشه که من از زیر پتو و بی حوصلگی هام درنیام ! خوشحال می شم از یک جای دور یه موزیک ملایم بی کلام گوش کنم ، بخونه هم طوری نیست فقط ملایم خیلی خیلی یواش ... که اصلاً شک کنی توهمه یا هست ... حوصله ی نوشتن بیشتر ندارم . زیر پتو بهترین جای دنیاس وقتی حوصله ندارم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:6  توسط مرجان  | 

شنبه هفتم مهر 1386

 

"نوشتن" آن قدر مقدس است که بتوان به آن  قسم خورد !

 

چیزهائی که به آن قسم می خوریم دارای "اهمیت" هستند ...

 

چیزهائی که دارای اهمیت هستند انگیزه ی "زیستن" اند ...

 

"زیستن" فعل اصلی انسانی است !

 

زندگی کن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:53  توسط مرجان  | 

شنبه هفتم مهر 1386

همه خوابن . گوشی ها رو چپوندم توی گوشم و تو نور آزار دهنده ی مانیتور همین طور که می نویسم ناصر عبدالهی گوش می دم . بدو بدو رفتم یه دوش گرفتم و اومدم ادامه ی کارمو تکمیل کردم . قهوه بی اثر بود ، حمام بی اثر بود اما وقتی رفتم توی حیاط نسیم خنکی که نوازشم کرد بی اثر نبود . وقتی برگ ها زیر این نوازش به نجوا دراومده بودن یاد شب زنده داری های 16 سالگی ام افتادم . اون وقت ها خدا توی اون نجوای برگای درخت توت بود واسه ی من . با هر وزش بادی ، برگها حرف می زدن و من اوج می گرفتم . تموم اون شک ها و افکاری که نمی گذاشتن بخوابم لابلای پچ پچ درخت ها گم می شد . امشب هم 16 ساله شدم .

 

             

 

 بی اختیار زیر ماه ایستادم و دستامو بردم بالا . حس می کردم چیزی هست که از اون بالا داره تموم برگامو به نجوا وا می داره ... نمی دونم چقدر به همون حال موندم اما فکر کردم اگه هر کس بیاد ببینه این موقع با موهای خیس و تو این پوزشن وسط حیاتم خیال می کنه عقلمو از دست دادم ...

بقیه ی کارمو تکمیل کردم اما دلم نخواست ننوشته برم بخوابم ... کمی گریه کردم ! خوب نمی دونم چرا . حس کردم هر سال که بزرگ تر شدم بیشتر از زمزمه های هستی دور شدم و فکر کردم چرا باید 7 سال بگذره تا من با جنبش برگ ها حس کنم همه ی دنیا شوخی کوچیکیه و بس! همه چیز شوخیه وقتی زمزمه ها رو بشنوی ، همه ی تقلاها شوخیه وقتی بتونی با یه کسر ثانیه با همه ی برگ ها تکون بخوری ...کمی گریه کردم چون باید همه ی دلخوشی ها رو یک نفره به خودم بدم ! خسته می شم از بس باید همه کاره ی خودم باشم . خودم رو خودم توبیخ کنم ، با خودم قهر کنم ، خودم دست بزنم به شونه ی خودم که :بارک اله ...

اگه حساب فردا و بیدار شدن رو نکنم حالا حالاها شور دارم که بیدار بمونم . به شب جمعه ی هفته ی بعدی دارم فکر می کنم . به برگ ها ... به شب ... به ماه ... به خدائی که در این نزدیکی است !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:32  توسط مرجان  | 

چهارشنبه چهارم مهر 1386

گلوم درد می کنه ! می دونم جمله ی خوبی برای شروع نیست اما حال فکر کردن ندارم . فقط می خوام اندازه ی سهم امروزم بنویسم . با هر خفتی بود این بازار شنبه رو مرتب کردم . حالا می تونم یه کم نفس بکشم هر چند این راه نفس هم با درد یکی شده ... گیج گیجم . تا اومدم برسم خونه کلی طول کشید . وقتی رسیدم نیمه بیهوش داشتم روزنامه می خوندم که همون جا خوابم برد . دومین بار توی زندگیم بود که روی روزنامه خوابم می برد . حالا هم به اشاره ئی خوابم می بره ...

هرچی سعی می کنم ذهنمو جمع کنم و به چیزائی که می خوام فکر کنم هیچی جز یه مشت کلمه ی درهم و تصویرهای مات نیست . بیخودی بیخودی توی اوج این گیجی دلم می خواد یه مهره ی سیاه وزیر داشتم تا یه دیالوگ خیالی بین اون و شاهی که کیش و مات شده ترتیب بدم . شاید هم وهم ورم داشته و همون بازی قدیمی بچگی رو هوس کردم . همون که یه عالمه عروسکای کوچولو دور خودم جمع می کردم و به ارتباطاتی که می تونست بینشون باشه فکر می کردم ، به آینده شون ، به دعواهاشون ، به بدبختیاشون ، به مزخرفاتی که توی ذهنشون می اومد ، به دست هاشون ... انگار کیف می کردم ادای خدا رو دربیارم ! نه ... حالا دلم نمی خواد هیچ کسی رو زیر و رو کنم . دلم می خواد عادت کنم وقتی می خوابم دستام باز باشه ...برعکس الان که اگه یه شب پتومو با تمام قوا بغل نکنم خوابم نمی بره !

دقیقاً نمی دونم چی اما امروز وقتی عجول و بدو بدو داشتم توی خیابون می رفتم تا به قرارم برسم چشمم به یه بچه دختر افتاد که با تاتی تاتی به زور راه می رفت . چشمش که بهم افتاد خندید ... تموم صورتم از هم باز شد ! حالا دلم می خواد یه چیزی تا اندازه ی اون لبخند از هم بازم کنه ! نفسم تنگه ... اصلاً شاید همه ی این ها زیر سر این لوزه های لعنتیه . من چقدر تنبلم وقتی آرزو می کنم یه نفر احیاناً این موقع شب رد بشه و یواش از لای در بگه : چائی بیارم برات ؟

نوبر پائیزه . خرس قطبی می شم من .همه خوابن ... من بیدارم و نیمه خوابم . هنوز نخوابیده خواب می بینم . خواب یک خیابون پر از درخت های باریک و بلند و لخت با یک عالم لباس که معلوم نیست روی تن زن اند یا اسیر دست باد ؟ ... من ... اسیر خوابم . می خوابم و سعی می کنم سعی می کنم سعی می کنم خواب ببینم که یک شاخه ی انگور سبز هدیه بگیره و نمی دانم که چرا ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:48  توسط مرجان  | 

سه شنبه سوم مهر 1386

برای 23 ساله شدنم روز خوبی بود ! یک روز مثل همه ی روزهای دیگه ... به تاریخ وقایع امروز که نگاه می کنم مایه مباهاتم می شه که با فاکنر تو یه روز چشم به این دنیا باز کردیم . زمانی که من به دنیا اومدم امپراطوری روم به ایران غرامت داد ! شاید اولین بار که من گریه کردم نویسنده ی "زمانی برای زیستن زمانی برای مردن " مرد و من آمدم برای :زیستن ...

شاید اون لحظه همون لحظه ئی بود که اعلام کردند : طاعون شمال ایتالیا رو گرفته ! یا شاید هم برای نخستین بار داشتند توی  بيمارستان گايز لندن عمل تزريق خون صورت می دادند ... سالش مهم نیست ! فرقی نمی کرد من کجا بدنیا بیام . سال 552 در آغوش زنی که به انتظار شوهر به جنگ رفته اش مونده ، سال 1321 لابلای نزاع عشایر فارس ها یا ...

هرجای دنیا و هر جا که متولد می شدم ... ممکن بود دین من این نباشه مثلاً من یکی از همین پروتستان ها می شدم یا یه یهودی  یا هر چی ...یا  ملیتم این نباشه یا صورتم این نباشه مثلاً ممکن بود چشم های تیره ام ، آبی زیادی روشن باشه ... شاید کر به دنیا می اومدم ، شاید نامشروع حتی ! شاید یه کاکا سیاه می شدم ، شاید جد من یه قمارباز حرفه ئی بود ! شاید مادرم نیمه دیوونه بود ، شاید ایدز داشتم ، شاید خیلی چیزها .

حالا اما این جام . توی این کشور ، این خونه ، این اتاق ... مهم نیست چی می شدم اگر ... مهم شاید اینه که به من اجازه داد بیام این جا و تجربه کنم .

لذت ها ، دردها ، اضطراب ها ، رفتن ها ... چه فرقی می کنه ؟ همشون تجربه ان . چشم به هم بزنم 24 ساله شدم 25 ساله ... 70 ساله ... پیرپیر ... اصلاً کسی چه می دونه شاید یه روز اسممو توی کتاب ترین ها بنویسن که بیشترین عمرو کردم ! یا مثلاً همین فردا صبح وقتی چشم باز کردم لحظه ی رفتن باشه ...

هنوز خیلی مسیرها هست که باید پیاده پیاده برم ، خیلی کتاب هست که نخوندم ، خیلی حرف هست که نگفتم ، خیلی انتظار کشیده ام که خیلی حرف ها رو بشنوم ، خیلی برای فردا نقشه ها کشیده ام ، هنوز من برای سوار شدن تو یه دونه از این اسباب بازی ها شهربازی بی تابم تا دل خواسته ی زهرا و من با هم برآورده شه ، هنوز نشده یه شب تا صبح کناب آب باشم ، هنوز نشده خیلی چیزها ... اما راضی ام که تلاش کردم زندگی توی این دنیا رو زیر پوستم خوب به شعف تبدیل کنم .

همه ی روزهائی که ناکام شدم ، همه ی روزها نا امیدی ، خستگی ، معترضی ... همه ی روزها سعی کردم غرق باشم ... در این روزها ... روزهائی که از پارسال تا حالا یکسره رفتن ! از پارسال تا امسال ... اصلاً چه کسی گفته باید روز تولد ترازوی مقایسه شم ؟

من این جام ! پارانوئی نیستم اما بر فراز بلندترین نقاط ایستاده ام و افعال انسانی را خوب بلدم براشون فاعلی کنم . ایستاده ام و دوست دارم دست هام رو باز کنم ...

باز باززززززززززززززز اون قدر که همه ی لامسه ام به نوک انگشتام مختوم شه تا من حس کنم باد نرم نرمک از نوک انگشت هام نجوا می کنه . و چقدر من دوست دارم نجواها رو ... من ؟ من خوب بلدم نجوا کنم در انتهای شبی که فقط یه قطعه شعر کوچیک توی ذهنم تا من هی تکرارش کنم به نجواهائی که توی هم گره می خورن ... گره گره ... مثل من که با حیاتم در هم گره خوردیم ...

خوشحالم ... خوشحالم که می تونم حتی برای یه بار دیگه سیب رو بو بکشم ، اس ام اس بزنم ، دل تنگ بشم ، غروب رو تماشا کنم ، ستاره ها رو بشمارم ، هوس آش کشک کنم ، بنویسم ، بخونم ، بدونم ، با صدای جیغ جیغوم داد بزنم : مامااااااااااااااااااااااان ؟ دوش آب گرم بگیرم ، دستمو توی موهام فرو کنم ، شاملو گوش کنم ، زیر برف تا نفس دارم سر به هوائی کنم ، هیجان زده بشم ، فحش بدم !!! برنجم ! برقصم ، باشم ...و هی با خودم کلنجار برم : بودن ، چه کلمه ی سختی برای فهمیدن .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط مرجان  | 

دوشنبه دوم مهر 1386

 آقای عزیز ! نگاه کن ... با خود تو هستم . خود خودت ... خیال می کنی مثه وقت هائی که از زیر نگاهم شونه خالی می کنی من نمی بینمت ؟ با همه ظرافتی که تو نشون دادن خودت بخرج می دی من غالب اوقات می تونم مچت رو بگیرم . بازی لذت بخشیه وقتی بفهمم داری به مردونه ترین حالت ممکن جولان می دی و تا چشمت به من می افته که زل زدم به اداهات سعی می کنی خودت رو به اون راه بزنی ... هی آقای عزیز ! فراموش نکن من از تو زرنگ ترم ...

 

                                 

 

اسمشو نمی ذارم رو دست خوردن . حتی نمی خوام بهش فکر کنی اما دوست دارم بدونی من ترجیح می دم بدونی که می دونم . نه نه ... ابداً لازم نیست فکر کنی که اشتباهی کردی . تو واقعیت شیرین بزرگی هستی . اون قدر که وقتی توی شرایط سرد و سخت و سنگین ، زنونگی ام می دوه نقاب پیدا کنه تا جامعه رو از پس نقاب ببینه و ببیننش تو مثه یه جنتلمن واقعی از راه می رسی تا به من و همه ی اونا ثابت کنی که قایم شدن هیچ خوب نیست ... شاید این جامعه ی مرد سالار باعث شد که من تو رو بشناسم و بدونم همیشه یه جائی هستی تا من به اشاره ئی حست کنم که قوتم بدی : برو ! ترس ممنوع ...

نخیر آقای عزیز ... این طوری به من نگاه نکن . من دروغ نمی گم . گاهی وقت ها به حرفت گوش نمی دم . می ترسم و می دوم پشت اون نقاب لعنتی . نقابی گاه به شکل یک حجاب ! گاه به شکل خود سانسوری ، گاهی به شکل اون خرافاتای لعنتی قدیمی ... نقاب که نقاب چه اهمیتی داره ؟ وقتی نقاب زدی خودت رو کنار زدی و خواستی کس دیگه ئی باشی . چه تو یه بالماسکه ی شلوغ و باشکوه ، چه زیر بی فلسفگی یه چادر سیاه مزمن ! و چه لابلای حرف های مبهمی که خود آدم هم نمی فهمه چه ربطی به اصل داره ...

من اعتراف می کنم گاهی بجای مقاومت ، بجای شجاعت ، بجای همه ی شعارهائی که داده ام و می دم تو رو بی خیال شدم ، زنونگی ام رو له کردم و شدم یه مزدوری که به تناسب اشکال دور وبرش بخودش حجم می ده ...

با این حال آقای عزیز من ... من نسبت به قبل ترها قوی تر شده ام . لذت این که آدم زن باشه رو چشیدم . سعی کردم ... سعی کردم ... سعی کردم ... آقای عزیز تو که شاهد بودی چقدر تلاش کردم با ارتباط با تو همه جانبه فکر کنم ، زندگی کنم ...

اصلاً همه ی این ها رو گفتم تا بگم بیا به هم کمک کنیم . بیا یه پله بالاتر بریم . من اسیر عواطف سطحی ام نشم ، تو زیر برچسب های من نمیری . ما سه تا . من ، تو آقای عزیز و مرجان ... ما به همراه همه ی من های دیگه ائی که هست برای قدم بعدی فقط وقتی صبر می کنیم که یکی بخواد با یه نفس زیادی عمیق همه ی دلمشغولی ها رو خالی کنه توی هوا ...آقای عزیز ...

آقای عزیز من خسته شدم از بس که گفتم آقای عزیز آقای عزیز ... اسمی باید برات پیدا کنم . اسمی شبیه همه ی این اسم های مردانه . قول می دم به اندازه ی کافی حواسم بهت باشه . تو هم قول بده دیگه از زیر نگاه من فرار نکنی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مرجان  |