بعد خیلی روز قسمت شد نرگس خانومو ببینم . وقتی دیدمش داشتم با تلفن حرف می زدم و نمی تونستم بغلش کنم . دستمو محکم فشار داد . حس کردم دلش برام تنگ شده که دستمو اون جوری فشار داد . مثه همیشه برام هدیه آورده بود !!! همین طور که حرف می زدیم سوار تاکسی شدیم و رفتیم خواجو . هووووووووف ... چقدر دلم تنگ شده بود ... اعتراف کردم : خواجو خواجو ... دلم برات تنگ شده بود . نرگس لب ورچید ! مجذوب شدیم . باز همون حس همیشگی . خودمو بخشیدم به آب . چند دقیقه بعدم همون پیشنهاد همیشگی : گور بابای مردم کفشتو در آر ... پاهامو که سپردم به آب نرگس دنبالم پاهاشو کرد توی آب . انگار از توی روزنه های پاهام می رفتن بالا و ذره به ذره خنکای آب فتحم می کرد . جای خالی ملیحه خوب پیدا بود ... یه خورده که گذشت بلند شدیم پوزشن عوض کردیم و رفتیم اون بالا توی دهنه ها نشستیم . مثه همیشه ... از آرزوهامون گفتیم ، از اتفاقات ، از چیزائی که رنجمون می داد ، از روزمره ها ، از دل تنگی ها ... تا بخودمون اومدیم خورشید عینهو یه گوله ی سرخ با هر لحظه یه قدم نزول می کرد . یه پیرمرد ایستاد پائین : دخترا حالا که به خدا نزدیک ترین و لب آب حالشو می برین منم دعا کنین ... یه کم دردودل کرد و رفت ، خورشید هم رفت . صدای اذان بلند شد . تموم اون اذیتام قطع شد ... بی اختیار چشمامو اشک برداشت . حس کردم یه جائی مابین زمین و آسمون یه روح بزرگ بزرگ بغلم کرده ! احساس کردم از ظرفیت این لحظه ی حجیم دارم می ترکم ... یه برگه از جلوی چشمم پر زد و رفت توی آب . پیشنهاد کردم آرزوهامونو بنویسیم و پرت کنیم توی آب !!!
با ذوق برگه درآورد . دوتائی شروع کردیم به نوشتن . گهگاه روی دست همو نگاه می کردیم .اسم خودمو که توی برگه اش دیدم کلی سربسرش گذاشتم . گاهی وقتا که سر به سرش می ذارم با همون مظلومیت و حجب خودش فقط بهم چشم غره می ره و من حس می کنم بیش از حد یه دختر بی تربیت و پروام ! هر کس رد شد بهمون خندید . خودم هم یواشکی به خودمون می خندیدم اما کیف می کردم ... اون قد نوشتم که برگه کفاف نداشت . گوشه هاش پر شد ... اگه بهم رو می دادن بازم داشتم بنویسم : خدایا از عشقت به من بیاموز ، خدایا خدایا خدایا ...
مثه همیشه که من کارم زودتر تموم می شه منتظر نشستم تا اعلام آمادگی کنه : 1 2 3 ... شوت . پرتشون کردیم پائین . برگه ی من بی چند تا تاب پرتاب شد وسط جریان آب اما مال نرگس با همه ی درخواستی که داشت تند تند از کائنات می کرد افتاد روی زمین . به ریشش خندیدم :کائنات ضایعت کرد ! ... بعد دو تائی فکر کردیم چرا ؟؟؟ نشستیم به دلیل بافتن که لابد باید برای اون آرزوها کار خاصی بکنه ، لابد لابد لابد ... ونهایتاً رفتیم پائین که پرتش کنه تو آب. چند تائیم عکس انداختیم و رفتیم رستوران . روبروی هم که نشستیم من شروع کردم به اراجیف بافتن و تا خرخره ام بحد انفجار خوردم . تموم مدت سعی کردم توی لحظه زندگی کنم و از اون چه که هست پر شم ... اما وقتی برمی گشتیم نمی تونستم فراموش کنم آرزوهای من توی یه آب زلال به جریان افتاده ... و خوب حس می کردم پیش از همه ی اونا من تو یه بستر خنک پر از قطره های پر از "من می روم " غلت می زنم ... من می روم من می روم ... من می روم و همه ی دنیا رو پشت سر می گذارم . همه ی همه ی همه شو . تا جائی در انتهای این جهان بزرگ بزرگ قطره آبی بشم که پای خسته ی دل تنگ دختری رو غلغک بده تا بهش بگه : نفس بکش و دنیا رو با هر دم تصاحب کن و با بازدمت ببخش ... در بند هیچ مباش : برووو ...


و سعی هم کنی یک دفعه نپری وسط خیابون که اون جمعیت منتظر به حمله ی تن پروری که تو رو زیر نظر گرفتن تا بفهمن کی اتوبوس می آد بوئی ببرن
. خیلی ریلکس می ایستی و درست لحظه ائی که اتوبوس می آد و جز عده ی معدود این کاره ئی ، همه روی دست خوردن .
خیلی زود و سریع
یکی از نکات مهمی که هست اینه که اصلاً اصلاً هم نباید به غرغرها و فشار جمعیت مخصوصاً قشر پیرزن ها توجهی کنی
. یکی نیست بگه خانوم های محترم این روش هائی که استفاده می کنید مال 100 قرن پیشه آپ دیت باشید و از زندگی لذت ببرید !!! خلاصه طی یه لحظه ی شدیداً حیاتی باید لغزنده ترین ماهی دنیا باشی تا بتونی از فشار و مابین جمعیت خودتو بکشونی بالا . این جور مواقع من بدجوری می تونم با کریستف کلمب عزیز هم ذات پنداری کنم
! غالب مواقع ترجیح می دم برم اون بالا لب پنجره ... بعد که اتوبوس راه افتاد وجدان جمعی می میره ! دیگه مهم نیس یه پیرزن ، ده تا پیرزن ، چند تا زن بچه به بغل یا باردار اون وسطه ! همه خودشون رو می زنن به کوچه ی علی چپ !
...اونائی که وایسادن چشاشونو باز می کنن و حسابی کمین می کنن تا یکی بلند شه بره . اون وقته که ستیز نگاه ها شروع می شه ... همه می خوان با چشماشون شیکم اونی که نشسته رو بدرن !!!
البته این نکته هم هست ها طرف توی دلش خودش رو تحسین می کنه و به ریش همشون می خنده !
مثلاً همین امروز یه زن جوون که با بچه اش روبروی یه زن جوون دیگه که اونم با بچه اش بود با هیجان هرچه تمام داشت از یه چیزی حرف می زد . کل کسائی که این زن تو دیدشون بود به انضمام همه ی خانومائی که ایستاده بودن زوم کرده بودن روی اون . چشم ها ریز می شد که بهتر ببیننش و موقعی که بحث به جاهای باریک کشیده می شد همه ی ابروها می رفت بالا و همه ی چشم ها گشاد ... زن از این که کانون توجه شده خیلی هم ناراحت نبود و با پیاز داغ بیشتری جمعیت رو هیجان زده می کرد . بعضی ها زیر زیری بد و بیراهش می گفتن ! بعضی ها یواشکی می خندیدن و من داشتم همشون رو در یک لحظه بزور توی قاب یک عکس بامزه جا می دادم
...
، اون بربر و بربر مکالمه هات رو گوش می ده ، تو هرهر به کارهاش می خندی . این جور مواقع باید توجه کرد که مسئله ی اصلی همون " نگاه " هست که بین همه رد وبدل می شه . اصولاً اگه جوون باشی و کمی هم آرایش داشته باشی مورد آماج نگاه خشمگین پیرزن ها واقع می شی ، اگه هوس کنی چیزی بخوری همه با هر گازی که می زنی می رن تا ته معده ات رو سانت می کنن و بر می گردن می شینن سرجاشون ، اگه احیاناً کتابی دستت باشه به هر طریقی اسمش رو می فهمن ( این معضل شخصی خودم هم هست !) و اگه احیاناً بدونن توش چیه و اگه از شانس بد با اون مخالف هم باشن باید تا لحظه ی آخر خفت تحقیر نگاه طرف رو هم بدوش بکشی .
می خندند ، مردها با مردها ، زن ها با مردها
...
. از این که نگاه های کش دار و سنگین با یک لبخند آب می شه ، از این که می تونم آدم ها رو درست و حسابی ببینم، از این که سر بگذارم روی شیشه و به بیرون نگاه کنم و درخت ها هی رد بشن ، از این که زن ها بیان و به عامیانه ترین نحو
چقدر خوبه که پسربچه های دبیرستانی با بستنی های برج غش و ریسه می رن روی هم ، چقدر من کیف می کنم روی صندلی بالا بشینم و تصمیم بگیرم توی وبلاگم : چی بنویسم ؟ 

