تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
شنبه سی و یکم شهریور 1386

بعد خیلی روز قسمت شد نرگس خانومو ببینم . وقتی دیدمش داشتم با تلفن حرف می زدم و نمی تونستم بغلش کنم . دستمو محکم فشار داد . حس کردم دلش برام تنگ شده که دستمو اون جوری فشار داد . مثه همیشه برام هدیه آورده بود !!! همین طور که حرف می زدیم سوار تاکسی شدیم و رفتیم خواجو . هووووووووف ... چقدر دلم تنگ شده بود ... اعتراف کردم : خواجو خواجو ... دلم برات تنگ شده بود . نرگس لب ورچید ! مجذوب شدیم . باز همون حس همیشگی . خودمو بخشیدم به آب . چند دقیقه بعدم همون پیشنهاد همیشگی : گور بابای مردم کفشتو در آر ... پاهامو که سپردم به آب نرگس دنبالم پاهاشو کرد توی آب . انگار از توی روزنه های پاهام می رفتن بالا و ذره به ذره خنکای آب فتحم می کرد . جای خالی ملیحه خوب پیدا بود ... یه خورده که گذشت بلند شدیم پوزشن عوض کردیم و رفتیم اون بالا توی دهنه ها نشستیم . مثه همیشه ... از آرزوهامون گفتیم ، از اتفاقات ، از چیزائی که رنجمون می داد ، از روزمره ها ، از دل تنگی ها ... تا بخودمون اومدیم خورشید عینهو یه گوله ی سرخ با هر لحظه یه قدم نزول می کرد . یه پیرمرد ایستاد پائین : دخترا حالا که به خدا نزدیک ترین و لب آب حالشو می برین منم دعا کنین ... یه کم دردودل کرد و رفت ، خورشید هم رفت . صدای اذان بلند شد . تموم اون اذیتام قطع شد ... بی اختیار چشمامو اشک برداشت . حس کردم یه جائی مابین زمین و آسمون یه روح بزرگ بزرگ بغلم کرده ! احساس کردم از ظرفیت این لحظه ی حجیم دارم می ترکم ... یه برگه از جلوی چشمم پر زد و رفت توی آب . پیشنهاد کردم آرزوهامونو بنویسیم و پرت کنیم توی آب !!!

با ذوق برگه درآورد . دوتائی شروع کردیم به نوشتن . گهگاه روی دست همو نگاه می کردیم .اسم خودمو که توی برگه اش دیدم کلی سربسرش گذاشتم . گاهی وقتا که سر به سرش می ذارم با همون مظلومیت و حجب خودش فقط بهم چشم غره می ره و من حس می کنم بیش از حد یه دختر بی تربیت و پروام ! هر کس رد شد بهمون خندید . خودم هم یواشکی به خودمون می خندیدم اما کیف می کردم ... اون قد نوشتم که برگه کفاف نداشت . گوشه هاش پر شد ... اگه بهم رو می دادن بازم داشتم بنویسم : خدایا از عشقت به من بیاموز ، خدایا خدایا خدایا ...

مثه همیشه که من کارم زودتر تموم می شه منتظر نشستم تا اعلام آمادگی کنه : 1 2 3 ... شوت . پرتشون کردیم پائین . برگه ی من بی چند تا تاب پرتاب شد وسط جریان آب اما مال نرگس با همه ی درخواستی که داشت تند تند از کائنات می کرد افتاد روی زمین . به ریشش خندیدم :کائنات ضایعت کرد ! ... بعد دو تائی فکر کردیم چرا ؟؟؟ نشستیم به دلیل بافتن که لابد باید برای اون آرزوها کار خاصی بکنه ، لابد لابد لابد ... ونهایتاً رفتیم پائین که پرتش کنه تو آب. چند تائیم عکس انداختیم و رفتیم رستوران . روبروی هم که نشستیم من شروع کردم به اراجیف بافتن و تا خرخره ام بحد انفجار خوردم . تموم مدت سعی کردم توی لحظه زندگی کنم و از اون چه که هست پر شم ... اما وقتی برمی گشتیم نمی تونستم فراموش کنم آرزوهای من توی یه آب زلال به جریان افتاده ... و خوب حس می کردم پیش از همه ی اونا من تو یه بستر خنک پر از قطره های پر از "من می روم " غلت می زنم ... من می روم من می روم ... من می روم و همه ی دنیا رو پشت سر می گذارم . همه ی همه ی همه شو . تا جائی در انتهای این جهان بزرگ بزرگ قطره آبی بشم که پای خسته ی دل تنگ دختری رو غلغک بده تا بهش بگه : نفس بکش و دنیا رو با هر دم تصاحب کن و با بازدمت ببخش ... در بند هیچ مباش : برووو ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مرجان  | 

جمعه سی ام شهریور 1386

دلم می خواد آوای وحش از جک لندن این جا بود . تو یه شب زمستونی خوندمش . راهنمائی بودم. هوا سرد بود . به عادت معمول کتاب خوندنم دراز کش بودم . جمله ها توی هوا یخ می بست و طول می کشید تا به ذهن من برسه . چائی می خوردم . پشت هم ... مثه وقت هائی که تصمیم می گیرم هم فکر کنم هم کار دیگه ئی انجام بدم و انگار این وسط چائی می تونه واسطه ی خوبی برای تعادل باشه . دستم خشک شده ... بزور جمله ها از پی هم ردیف می شن هرچند سیل کلمه ها توی ذهنم از بس ننوشتمشون باد کردن . نمی دونم چی شد که امشب فکر کردم که اگه آوای وحش این جا بود می تونستم یه چیزی بنویسم ...

مرده شور این دغدغه ی نوشتن و خلق کردن رو ببرن . هر کاری هم که کنم راضی نیستم . همیشه باید فاصله ی بین کلمه ها رو بدوم و آخر سر هیچی ننوشته باشم ! ...دارم تنبلی می کنم . دارم مابین زمین و آسمون بالا پائین می پرم . من ... نمی دونم دقیقاً دارم چه غلطی می کنم اما امید دارم . امید دارم کم کم اون شهامت از دست رفته رو جمع کنم ، اون تفکرات غلط رو کنار بزنم و بنویسم ...

خواهم نوشت ! از هر چیزی . این حرف هزار باره ی من با خودمه . می نویسم می نویسم می نویسم و سعی می کنم خود سانسوری رو از قلمم سانسور کنم . سعی می کنم مسئولیت نوشته هام رو به گردن بگیرم . سعی می کنم بابت کلماتی که از ذهنم گذشتن حرفی برای گفتن ، دفاع کردن داشته باشم ... از این که مدام در پی عکس المعل باشم خسته ام ...

چیزی که این بین کیفمو کوک می کنه پائیزه ... مهر نزدیکه ... صبح های زیادی زود مهر ... ظهرهای خواب آلوده ... عصرهائی که زاده شدن برای گز کردن . شب هائی برای این که بزرگ ترین شاعر زندگی خودم باشم . و قلمی که پائیزها روون می شه . با یه صدای خش و بعد بی خستگی ...

شاید قدم اول این باشه شرایط رو برای حس نوشتن بیشتر کنم . مثلاً کاغذهای کاهی ام رو بذارم دم دستم . مثلاً ملزم بشم روزانه یه مقدار مشخص بنویسم . مثلاً همه جا جار بزنم من دارم چیز می نویسم . باور کنید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:39  توسط مرجان  | 

جمعه شانزدهم شهریور 1386

هیچی رفیق ! فقط بر خلاف تصورم که یه آخر هفته ی حسابی رو به خودم می دادم کف های صابون توی هوا معلق شد و به مرض کوفت کاری مبتلا شدم و تمام طول روز گشنه و مریض احوال در حسرت همه ی چیزهائی که دلم می خواست و نشد درد کشیدم ! فقط کمی نا پیدا کردم تا روزنامه ی دیروز رو بخونم . توصیه می کنم ویژنامه ی اعتماد رو از سایتش بخونید . وقتی توی سرویس ادبیاتش یکی از نامه های فاکنر رو خوندم فهمیدم من مشکل ندارم !!! وقتی نوشته ی خانم بلقیس سلیمانی رو خوندم از واقعیت آمیخته با صراحتی که توی نوشته اش یقه ی آدم رو می گرفت کیف کردم ... دیگه دیگه : هیچی رفیق ! سرشار از حس صابون زنی به دلم می رم بخوابم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:43  توسط مرجان  | 

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

اتاقم نامرتبه ! به طرز فجیحی نامرتبه . سرشارم ! به طرز شدیدی سرشار از کلماتم . گاهی سرگرم خلق شخصیتی می شم و خطش می زنم و رهاش می کنم به حال خودش اما اون منو ول نمی کنه . یه زن چاقالوی غمگین که همیشه ی خدا عاشق آویزون کردن مرواریدهای تقلبی به خودشه ، یه مرد با کت قهوه ائی پررنگ که لب پنجره سرک می کشه ... حوصله ی هیچ کدوم رو ندارم . هیچ دلم نمی خواد بشینم از علائق مسخره ی اون زن بنویسم یا از کهنگی کت اون مردک نیمه دیوانه ! از هر دوتاشون لجم می گیره . هیچ کدوم زیر قلم من کوتاه نمی آن .

یه نامه ی مفصل برای ملیحه نوشتم . توش حتی الاامکان از دل تنگی ها کم تر نوشتم. بیشتر از گذرا بودن زندگی نوشتم ، از رنج های طولانی که نباید به لذت های کوتاه لطمه بزنن ... وسط روزنامه های کف اتاق ولو شدم و مغزمو پر حرفای دیگرون کردم . به همسایه ی بی ملاحظه ائی که آرامشمو ازم می گیره فحش دادم ! به هیچی فکر کردم ... توی حس ویران کننده ائی که به جونم افتاده غرق شدم . تسلیم شدم ... اجازه دادم بیاد تاریکم کنه ، سستم کنه ، دلمو سخت بشکنه ، حوصله ام رو ازم بگیره ، لگدمالم کنه ! توی گوشم بزنه ...شاید این طوری رد شه و بره .

شعر بلوط و نی از لافونتن کمی آرومم می کنه :

 

درخت بلوط روزی به نی گفت :

-          شما حق دارید که از جور طبیعت بنالید

                                      یک گنجشک برای شما بار سنگینی است

کوچک ترین بادی که به زحمت

چینی بروی آب می اندازد

شما را وامی دارد که سرخم کنید

و حال آن که جبهه ی من مانند کوهای قفقاز

نه تنهای جلوی اشعه ی آفتاب را می گیرد

بلکه هجوم طوفان را هم حقیر می شمارد.

هر چیزی برای شما تندباد است و برای من نسیم.

باز هم اگر شما در پناه شاخ و برگ من

که اطراف را پوشانده است به دنیا می آمدید

این همه رنج نمی بردید

من شما را از طوفان حفظ می کردم

اما شما اغلب در حاشیه های مرطوب قلمرو باد

به دنیا می آئید

به عقیده ی من طبیعت با شما بد کرده است

بوته ی نی به او پاسخ داد :

- دلسوزی شما از سر یک دلی است

اما غصه نخورید :

من کمتر از شما در معرض خطر بادم

من خم می شوم و نمی شکنم

شما تا کنون در برابر ضربات وحشتناک آن ها

ایستاده اید و کمر خم نکرده اید ،

اما پایان کار را باید دید

هنوز این کلمات بر زبان اوست که از انتهای افق

دهشتناک ترین فرزندی که باد شمال تا آن روز بر پشت خود حمل کرده بود

با خشم هجوم می آورد

درخت پابرجا می ایستد

و نی خم می شود

باد زور خود را دو چندان می کند

و چنان خوب از عهده ی کار برمی آید که

درختی را که سر در آسمان داشت

و پاهایش به قلمرو مردگان می رسید

از ریشه درآورد .

 

چاره ائی نیست : خم می شوم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:5  توسط مرجان  | 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

بعضی صبح ها وقتی بیدار می شم و می بینم دنیا هنوز همون روال سخت و طولانی خودش رو داره احساس می کنم اندازه ی صدها تن وزن دارم ... امروز وقتی دالانگ دیلینگ بیدار باش توی گوشم پیچید حتی دلم نمی خواست چشمام رو باز کنم . دلم می خواست زنگ بزنم و با کسی حرف بزنم و هیچ خجالت نکشم که وقتی حرف می زنم شر و شر هم گریه کنم . چند بار دستم رفت طرف گوشی تا ساعت 6.5 صبح از این که خسته شده ام حرف بزنم اما هر بار صفی از دلایل باعث می شد دستمو پس بکشم ... اتوماتیک وار آماده شدم و از خونه زدم بیرون و بعد تو زندگی جمعی خودمو گم کردم .

وقتی بعد از کلاس سرمو به شیشه ی اتوبوس چسبوندم و از شدت سرمای کولر دستامو زیر بغلم گذاشتم بی اختیار چشمم به خیابون افتاد . کلاه یه سرباز افتاده بود گوشه ی خیابون کنار جدول . یاد خودم افتادم که وقتی چیزامو گم می کنم قیافه ام چه شکلی می شه و فکر کردم که اگر سرباز بودم ، سرباز صفر بودم ، سرباز صفر کچل بودم و کلاهم گم می شد چه حسی داشتم؟ دلم برای سر کچلی که کلاهش رو گم کرده سوخت ! دلم برای کلاهی که برای یک نفر توی این دنیا ارزش داشت هم سوخت ... جلوتر از گوشه ی جدول یه موش دیدم !!! یه موش خیلی کوچولو که با تموم قدرت تلاش می کرد از خیابون رد بشه و نمی تونست ... و بعد چشمم به دخترهائی که کنار دستم نشسته بودن و گرم حرف بودند جلب شد ! همسن من بودن با شور و هیجانی که توی حرف زدنشون داد می کشید . دلم برای جمع پر شر و شور سه نفره مون تنگ شد . برای روزهائی که با نرگس و ملیحه ساعت ها با هم بودیم ... برای روزهائی که تلاش می کردیم حقمون رو از زندگی بگیریم . روزهائی که شونه به شونه ی هم کار می کردیم ، برای صبح ها که با لذت برنامه می چیدیم ، آرزوهامون رو صف می کردیم ، برای ظهرهائی که وقت ناهارش به بحث مذهب بود ، عصرهاش دراز کشیدن کنار هم و رویاهای خوش رنگ ! برای موزیک هائی که با هم می خوندیم . ازوقتی ملیحه عروسی کرده هر بار می خوام بهش فکر کنم بی اختیار یاد اون روز می افتم که رفتم خونشون . دو تائی دست همو گرفتیم و با هم Missing you کریس د برگ رو می خوندیم و وقتی خواستم برم ملیحه بزور کاپشن سفیدش رو تنم کرد و برف : اولین برف ... باریدن گرفت !

 

                        

 

وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم با شدت توی بغل هم فرو رفتیم . بیخ گوشم گفت : خیلی چیزها ازت یاد گرفتم ... هر چه کردم حرفی بزنم نشد ! از اون روز تا حالا چقدر انتظار کشیدم تا بیاد تا بگم ، همه ی حرف هائی که بغض نگذاشت بگم ...تا بحال صد بار دیگه من بغض کردم ، اشک ریختم و دل تنگ شدم .

وقتی اتوبوس ایستاد صورتم خیس بود ! و داشتم فکر می کردم هر روز چقدر اتفاق می افته ! اتفاق هائی که از کنارشون گذشتن ساده نخواهد بود ... هر روز هزاران کودک چشم باز می کنن تا دنیائی که من صبح دوست نداشتم ببینم رو ببینن ! هر روز هزاران نفر از این جا می رن ، هزاران نفر عاشق می شن ! هزاران نفر چشم از این دنیا می گیرن و می میرن ! اما شاید هیچ کس امروز اندازه ی من حس اون کلاه سربازی که گوشه ی خیابون مچاله شده بود رو نداشته باشه ! حس اون موشی که تلاش می کرد و نمی تونست ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386

تو این روزها اگه بخوای هنرمند !!! باشی باید هنر اتوبوس سواری و جهیدن به تاکسی رو خوب بلد باشی وگرنه کلاهت پس معرکه است ... این که می گم هنر واقعاً هنر می خواد . باید چشماتو خوب وا کنی و از 10 کیلومتری اتوبوس رو تشخیص بدی ! و سعی هم کنی یک دفعه نپری وسط خیابون که اون جمعیت منتظر به حمله ی تن پروری که تو رو زیر نظر گرفتن تا بفهمن کی اتوبوس می آد بوئی ببرن . خیلی ریلکس می ایستی و درست لحظه ائی که اتوبوس می آد و جز عده ی معدود این کاره ئی ، همه روی دست خوردن . خیلی زود و سریع  باید در مقابل محلی که اتوبوس متوقف می شه عکس العمل نشون بدی . این اتوبوس ها که ایستگاه رو در نظر ندارن ، یه وقتائی می رن جلوتر می ایستن ، یه وقت هائی هم نه ! زودتر می ایستن ... مهم اینه که تو سریع بتونی چرخش کنی : عقب یا جلو ... یکی از نکات مهمی که هست اینه که اصلاً اصلاً هم نباید به غرغرها و فشار جمعیت مخصوصاً قشر پیرزن ها توجهی کنی . یکی نیست بگه خانوم های محترم این روش هائی که استفاده می کنید مال 100 قرن پیشه آپ دیت باشید و از زندگی لذت ببرید !!! خلاصه طی یه لحظه ی شدیداً حیاتی باید لغزنده ترین ماهی دنیا باشی تا بتونی از فشار و مابین جمعیت خودتو بکشونی بالا . این جور مواقع من بدجوری می تونم با کریستف کلمب عزیز هم ذات پنداری کنم ! غالب مواقع ترجیح می دم برم اون بالا لب پنجره ... بعد که اتوبوس راه افتاد وجدان جمعی می میره ! دیگه مهم نیس یه پیرزن ، ده تا پیرزن ، چند تا زن بچه به بغل یا باردار اون وسطه ! همه خودشون رو می زنن به کوچه ی علی چپ ! ...اونائی که وایسادن چشاشونو باز می کنن و حسابی کمین می کنن تا یکی بلند شه بره . اون وقته که ستیز نگاه ها شروع می شه ... همه می خوان با چشماشون شیکم اونی که نشسته رو بدرن !!! البته این نکته هم هست ها طرف توی دلش خودش رو تحسین می کنه و به ریش همشون می خنده !

وقتی اتوبوس داره راه می ره من کیف می کنم مردمو نگاه کنم . می شه گفت به شدت عاشق جامعه شناسی از نوع اتوبوسی هستم . مثلاً همین امروز یه زن جوون که با بچه اش روبروی یه زن جوون دیگه که اونم با بچه اش بود با هیجان هرچه تمام داشت از یه چیزی حرف می زد . کل کسائی که این زن تو دیدشون بود به انضمام همه ی خانومائی که ایستاده بودن زوم کرده بودن روی اون . چشم ها ریز می شد که بهتر ببیننش و موقعی که بحث به جاهای باریک کشیده می شد همه ی ابروها می رفت بالا و همه ی چشم ها گشاد ... زن از این که کانون توجه شده خیلی هم ناراحت نبود و با پیاز داغ بیشتری جمعیت رو هیجان زده می کرد . بعضی ها زیر زیری بد و بیراهش می گفتن ! بعضی ها یواشکی می خندیدن و من داشتم همشون رو در یک لحظه بزور توی قاب یک عکس بامزه جا می دادم ...

گاهی هم بازی نگاه بازیه ! تو نگاه می کنی طرف می زنه به اون راه ، اون نگاه می کنه تو با پروئی نگاهش می کنی ، اون بربر و بربر مکالمه هات رو گوش می ده ، تو هرهر به کارهاش می خندی . این جور مواقع باید توجه کرد که مسئله ی اصلی همون " نگاه " هست که بین همه رد وبدل می شه . اصولاً اگه جوون باشی و کمی هم آرایش داشته باشی مورد آماج نگاه خشمگین پیرزن ها واقع می شی ، اگه هوس کنی چیزی بخوری همه با هر گازی که می زنی می رن تا ته معده ات رو سانت می کنن و بر می گردن می شینن سرجاشون ، اگه احیاناً کتابی دستت باشه به هر طریقی اسمش رو می فهمن ( این معضل شخصی خودم هم هست !) و اگه احیاناً بدونن توش چیه و اگه از شانس بد با اون مخالف هم باشن باید تا لحظه ی آخر خفت تحقیر نگاه طرف رو هم بدوش بکشی .

هر از گاهی هم اون دعوای قدیمیه که : " خانوم حجابت رو رعایت کن ، جهنم رو برای خودت داری داغ می کنی " ... و یا دعوای پسر بچه های دبیرستانی با هم ، پیرزن ها با دخترهائی که بی خیال از نامحرمانی که گوش های خوبی دارند !!! می خندند ، مردها با مردها ، زن ها با مردها ...

موقع پیاده شدن هم واویلاست ! همه ی کمین گرفته ها فقط صندلی رو می بینن و تو باید پا در هوا از زیر و زور دست ها و فشارها و غرغرها خودت رو بکشی بیرون و به موقع هم بپری بیرون که دستی ، پائی ، سرئی ، چیزیت لای در نمونه وگرنه همه ی اون کسائی که تا چند دقیقه ی پیش پر از غرغر بودن یک صدا داد خواهند کشید : آقااااا نیگه داررررررررررررررررر ...

توی این جماعت کوچیکی که برای چند دقیقه یا بیشتر با همند می شه نمونه ائی از یه کل رو دید !!! می شه به راحتی دید که چطور تفاوت ها بین نسل قبلی و نو بسیاره ! می شه از مکالمه های معمولی فهمید که آدم ها چه قدر در سطحیات شناورند ! چقدر برای چیزهای کوچیک نگرانند، چه قدر ما ایرانی ها مشتاقیم از هم سر در بیاریم و چقدر ارضا می شیم که قاضی باشیم ...

توی این جماعت کوچیک می شه خیلی چیزها فهمید ! می شه فهمید ما از این که نظم داشته باشیم فراری هستیم ! فقط بلدیم شعار بدیم که : " من آدم منظمی هستم ". همه ی ما خودخواهیم و برای در اولویت بودنمون بهانه زیاد داریم !!! همه ی ما از این که زیر و بم هم رو بفهمیم لذت می بریم ، از این که از دیوارها رد بشیم و بفهمیم توی خونه ی بقیه چی می گذره ، از این که با یک نگاه بفهمیم که بعله طرف چه جور آدمی هست ! "احساس مسئولیت " نداریم !

با این حال خیلی وقت ها از این که با اتوبوس برم و بیام بیشتر کیف می کنم . از این که نگاه های کش دار و سنگین با یک لبخند آب می شه ، از این که می تونم آدم ها رو درست و حسابی ببینم، از این که سر بگذارم روی شیشه و به بیرون نگاه کنم و درخت ها هی رد بشن ، از این که زن ها بیان و به عامیانه ترین نحو ممکن از زندگی حرف بزنند و من حس کنم زندگی چه ساده در جزئیات ناهار دیروزشون بخار کرده ! چقدر خوبه که پسربچه های دبیرستانی با بستنی های برج غش و ریسه می رن روی هم ، چقدر من کیف می کنم روی صندلی بالا بشینم و تصمیم بگیرم توی وبلاگم : چی بنویسم ؟

 

پی نوشت :

 

-          استفاده ی شدید از آیکون ها رو به حساب ذوق زدگی مفرط از دیدن آیکون ها بگذار.

-          پیشنهاد می کنم برای این که بدانی کجا زندگی می کنی سوار اتوبوس شو !

-          پیشنهاد می کنم پیشنهاد قبلی رو حتماً تست کنید .

-          اگه پوست کلفت و طنز پسند هستی یک بار با یه بستنی قیفی برو توی یه اتوبوس شلوغ البته من توصیه نمی کنم !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:20  توسط مرجان  | 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

مدتیه که قید تمام و کمال خواهی ام رو زدم . برای این که از لحظاتی که فقط یک بار اجازه ی زیستن درشون دارم انتظار تجمع دلبخواهام رو داشته باشم به این که نفس می کشم ، فکر می کنم و وجود دارم راضی ام . هر چند این وجود داشتن خودش آمیخته به رنج هائیه که لازمه ی بودنه ...

به همین سادگی یک روز هوس می کنم شال و کلاه کنم و یک عالمه قدم بزنم و توی کتابفروشی های مورد علاقه ام بچرخم ، برای خودم یه دونه آب طالبی بزرگ سفارش بدم و همین طور که مابین انبوه آدم هائی که رد می شن می رم سعی کنم از حجاب کفش زمین رو زیر پاهام لمس کنم .

به هر گوشه ی زندگی ام که نگاه می کنم هیچ چیز واقعاً اون طور نیست که من می خوام : هیچ چیز ... اما اصل بزرگی بین من و مرجان هست که می گه هر چیزی توام با نقص می تونه خیلی جالب تر از کامل شده اش باشه ! یاد کتاب آزاده خانم می افتم و جمله ائی که خوب توی ذهنم مونده : " اندیشه ی ناقص به مراتب بهتر از اندیشه ی کامل است ، چون که اندیشه ی کامل از خود سلب ادامه ی حیات کرده است . ولی اندیشه ی ناقص امید رفع نقص دارد و این یعنی : آینده ." مثل همیشه که کسی چیزی رو معرفی کرده من یادش می کنم ! فرقی نمی کنه نویسنده یا موزیکی یا کتابی یا جائی برای رفتن یا روشی برای ... برای هرچی ... اما من یادش می کنم و انگار اون کتاب اون نویسنده اون جا اون کار اون موزیک خود اون کسی هستش که اونو بهم معرفی کرده . من هم یاد دوستی می افتم که براهنی رو بهم معرفی کرد و من هر بار براهنی خوندم بطرز خنده داری فکر کردم براهنی همونه !!!

آدم ها رشته هائی نامرئی متصل بهم دارن که وقتی به یکی وصل شدی به واسطه ی اون می تونی به خیلی های دیگه وصل بشی . فکر کن هر کدوم از این آدم ها تو رو به یه جائی وصل می کنن و ممکنه یه روز بیدار شی و کسی از ماورا بهت بگه : مفتخرم به عرض جناب عالی برسونم شما به عنوان انسان مرتبط ! قرن قادر خواهید بود از این به بعد به رتبه ی عالیه ارتباط با فرای آن چه هست ، باشید چرا که توانسته اید با واسطه و بی واسطه به کلیه ی آدم های زمین مرتبط باشید ! خداوند بزرگ شما را شایسته ی ارتباطات بزرگ تری با ماورا دانسته اند .

 

 

              

 

اون وقت لابد اگه این رشته ی نامرئی رو یه کوچولو بکشی تو قعر معدن های تیره و تاریک یه کشور دور و عقب مونده که حتی اسمشم نمی دونی یه زندانی محکوم به بیگاری لحظائی دلش یه جوری می شه و حس می کنه کسی صداش کرده ، لابد اون لحظه یکی از همین بچه هائی که از فرط گرسنگی عکس هاشون شده مایه ی دلسوزی ما ته دلش حس می کنه قورقورای گشنگی یه چیز دیگه می گن ، اون وقت لابد فالاچی محبوب من لحظه ائی سکوت خواهد کرد تا صدائی را بشنود که از دور دست ها می آید ، لابد کسی در انتهای این دنیا با قدی نامتعارف بلند در بلندترین نقطه ی تنش صدای بلندی می شنود ، لابد از ورای همه ی این کوه ها زنی با چشمانی به اشک نشسته با این پیام کوچک خواهد خندید ، لابد لابد ... لابد در یک لحظه ی مشترک تمامی آدم ها گمان می کنند چقدر وقتی کسی صداشون می کنه اسم هاشون زیباست !!!

از خودم خجالت می کشم که بر حسب تفکراتی که دارم به آدم ها نمره می دم ... مگه من کی هستم ؟ انسانی که در نگاه دیگران به او نمره می دهند . چرا باید مدام فکر کنم که به کی چند نمره بدم ؟ نمره ها بر بادند ، باید رشته ها رو تکون بدم ... کسی منتظر است !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط مرجان  | 

یکشنبه چهارم شهریور 1386

 گاهی اوقات طفره رفتن از همه جدیت ها و زمان بندی ها و معقولات برای من شیرین ترین لحظات می شه . فرقی نمی کنه که با لحظه ها چه کنی اما این که معاملات بده بستونی رو زیرپا بذاری خودش سرشار از لذته ... اون وقته که من هر کاری امکان داره بکنم ! این که به لبخندهائی که زده ام فکر کنم تا ... این که چرا باید همیشه ی خدا چند تا قند از گوشه کنار وسائلم پنهونکی پیدا بشه ؟ یا این که تصور کنم وقتی حافظ داشت غزل " ای شاهد قدسی ... " رو می گفت کجا نشسته بود ؟ نه این که جسماً کجا لمیده بود ، یا دراز کشیده بود یا هرچی که البته تصور حافظ درازکش شده خالی از بامزه گی نیست اما ... کجای این دنیا بود ؟

بعد فرهنگ لغت هام رو باز کنم و هی الکی کلمه ها رو با صدای بلند بخونم !!! و یا به یادداشت برداری هام از کتاب هائی که خوندم نگاه کنم . جدیداً چند رنگی می نویسم . برام جالبه که این بازی رو شیرین تر کنم و هر بار یادداشت برداری کردم کمی از حالت روحی ام آخرش بنویسم تا بفهمم چه حالت هائی باعث می شه بعضی کلمه ها رو ترجیح بدم رنگی بنویسم سوای رنگ معمول ؟! آخرین باری که نوشته ام این ها جالب تر بودن :

شیفته ، پرشرار ، دل خوش ، مسخ ، روشنی ، سوزان ، راستین ، برویم ! ابر ، وسیع ، درختان ،  عطر ، آهسته و...

نتیجه می گیرم با ذهن باز امیدوارانه ائی یادداشت برمی داشته ام که این کلمات پررنگ شده خودشون گواهن !...

و یا یه دفعه دیگه :

فوق بشری ، دلقک ! ، زندگی ، استثنا ، نگاه ، پیدا ، کوچک و بی اهمیت ، شادمانی از رنج زاده می شود ...

حالا قضیه کمی پیچیده تر می شه اما شاید اگه حالت هام رو بنویسم بشه بهتر فهمید توی حالت های مختلف چه کلماتی جذاب ترن ؟

و شاید اگر بخوام بازیگوش تر باشم و توی کلمه های غلت بزنم از همه ی کلمه های برجسته بتونم به یه ترکیب برسم :

اگر شیفته باشم و پرشرار : دل خوش ام ! و تمام تاریکی هام را بگذارم مسخ روشنی شوند و پر باشم از نقاط سوزانی که داد می کشند : برویم ... برویم ابر راستینی باشیم که می بارد اما : وسیع ! آن قدر وسیع که همه ی درختان را هزاران بار تکثیر کنیم ... ع ط ر همه جا را خواهد برداشت از این اعجازی که بیخ گوش ام پلک می زند و با هر پلکی با صدائی که از بس آهسته است ، معلوم نیست مردانه است یا زنانه نجوا کند : خلسه !

و بعد که کم آوردم و خودم خودمو از رو بردم تصمیم بگیرم هنوز کتاب "موجودات خیالی " بورخس رو نخونده توی ذهنم بنویسمش ! فهمیده ام که باید بخونمش . مدام از جاهای مختلف درباره اش می خونم و این رو می ذارم پای یه نشونه از هستی که می خواد من این کتاب رو بخونم مثل اون قاصدک هائی که این روزها مدام سر راهم سبز می شن و من می فهمم پیام هائی هستند که دوست دارند بیایند و بروند توی گوش من !!!

و از همه ی این ها شاید شورانگیز تر اینه که مرداد هم تموم شد . پائیز نزدیک تره ... نمی دونم این تعلق خاطری که به پائیز دارم بابت زاده ی پائیز بودنمه یا این که سوای روز تولدم هر سال وقتی درخت ها زرد می شن من از نو زاده می شم و انگار 100 سال از سنم کم می شه و من می مونم با یک سن منفی که عجیب کودک و بزرگم می کنه و غرق لذت بی زمانی که روزهای پائیز از صبح تا شب لذته و شب تا صبح هم برای رازهاش فصل نمی شناسه ...

هر چند هنوز یک ماه مونده اما من صبر می کنم و حالتی دارم شبیه مصدر فعلی که دوست دارد بدود و سرش را بالا بگیرد و همه ی رنگ های عالم را بشناسد و پاهایش را بی هیچ واسطه ائی بگذارد روی چمن های خیسی که غرق تابستان اند ... و زنی باشم که در دور دست ها بر زمین خشک خشکی بذر می پاشد !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:55  توسط مرجان  |