تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

اومد نشست جلو . مردد بود . یه جوری که انگار خودش هم می دونست زیادی ژست مردونه گرفته . تا نشست یه مرد دیگه هم اومد نشست . راننده نگاهش کرد . پوستش رو آفتاب سوزونده بود . گردن باریکش انگار تحمل کله اش رو نداشت ! با شدت داشت سعی می کرد جمله ها رو ردیف کنه تا از اون خجالت و غریبگی دربیاد . پسر بچه ی 5-6 ساله ای بود :

من من ... می دونی من کیم ؟ من ... من ... م ن ... می دونی من کیم ؟ الان می گم ... من ... آهان من خواهر شوهر!!! عصمتم !

همگی زدیم زیر خنده ! حتی خودش هم خندید . خواهر شوهر عصمت ؟!!! من و زهرا هم از خنده ولو شدیم روی هم . هنوز خجالت می کشید اما خوشحال بود که جو کمی عوض شده . همین طور که می خندید گفت : اشتباه کردم ...

هنوز خنده ی ماها خوب قطع نشده بود که به فکرم رسید این وقت شب این بچه تنهائی ؟ ... گفت : از جوراب فروشی دارم برمی گردم ! خنده روی لبم خشک شد . خجالتش فرو کشیده بود . با ذوق حرف می زد و به راننده یادآوری می کرد کیه ؟ بغض داشت خفه ام می کرد ! خنده هاش مثه سرزنش بزرگی همه ی زندگی ام رو گرفته بود . بلبل زبونی اش گل کرده بود . به مرد بغل دستی پیشنهاد کرد : هیچ وقت سن یه دختری رو نپرسی که عاشقت نمی شه !!!

داشت می خندید ... مثله همه ی همسن و سال هاش ! توی فکر نبود که فردا چی می شه ؟ غصه نمی خورد که چرا حقش به اندازه ی بقیه نیست ؟ دلش نمی سوخت که با این سن کم باید تا این وقت شب کار کنه ... بچه بود دیگه ! کدوم بچه ای رو دیدی که غیر از الان چیزی بفهمه یا از بیخودی بیخودی خندیدن کیف نکنه ؟

دلم می خواست نمی خندید ! دلم می خواست زیر فشار بی عدالتی ها خسته بود ! دلم می خواست بلبل زبونی اش قطع می شد تا این سرزنش عجیبی که به جونم انداخته بود تموم شه .

حس می کردم مقابل کودکی این بچه بطرز وقیحانه ائی بزرگم!دلم می خواست یکی بزنم توی گوش راننده که نگه غربتی ها وضع بهتری دارن و اون با سادگی پقی بزنه زیر خنده که من لرم ! چقدر خوب می شد اگه دستش رو ... دستای کوچیک آفتاب سوخته اش رو که کرایه اش رو توش مچاله کرده بود رو می گرفتم و با خودم می بردم . دلم نمی خواست یه روز یه دفعه بفهمه : بی عدالتی یعنی چه ؟ دلم نمی خواست یه روز یه دفعه ائی خستگی به جونش بریزه . دلم می خواست براش قصه ی زشت و زیبا رو بگم ... دلم می خواست هر شب براش بگم ! بهش بگم که پس همه ی زشتی ها ، تلخی ها ، سیاهی ها یه شاهزاده ی زیبا ، یه خوب ، یه حقیقت نهفته است ... بعد بگذارم بره . بره جوراب فروشی کنه ... اما روزی که "تفاوت " رو چشید یک دفعه تلخ نشه !

دلم می سوخت که قدرتش رو نداشتم که پشت کنم به دنیا و دست یه بچه ی آفتاب سوخته ی 5-6 ساله رو بگیرم و بهش بفهمونم دخترا ... و همه ی آدم ها عاشق زلال روح کوچولوی توان ... وقتی پیاده شدیم هنوز بغض داشتیم ...

با بغض و گریه و دلسوزی یه شبه چیزی حل نمی شه . باز فردا صبح جوراب می فروشه ، باز فردا

توی آفتاب می سوزه ولی خدا خدا می کنم گردنش هیچ وقت زیر دل تنگی های کله اش خم نشه !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:49  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

این روزها حالت خاصی دارم . بی اون که به بعدش فکر کنم مثه برفک های تلویزیون که سال هاست ندیدمش شدم ! خدا رو شکر هنوز اون بوقه نشدم !!! خیلی آدم ها اون بوقه توی تلویزیون وقتی یه برنامه های یه شبکه تموم می شه شدن . هنوز می فهمم که باید رفت . هنوز می فهمم اگه یه جا بمونم می گندم . هنوز در حرکتم اما کجاش رو نمی دونم ؟ ... به لذت هائی که دارم فکر می کنم . به این که دوشنبه ها برم کلاس ، به این که سریش شم باد صبا یه بار هم که شده بیخ گوشم حرفی بگه! به این که هر از گاه برم توی کتابفروشی و با دستی پر برگردم خونه ، به نوشتن ، به عشق ورزیدن ... عشق ورزیدن به این شیلنگ های بلندی که از شدت آب هی پیچ می خورن : فیییییییش ! و این که عاشق همه ی چشم های کودکانه ی دنیا باشم ! گاهی حس می کنم مادر خوانده ی همه ی کودکانی هستم که می بینم !!! و گاهی اون قدر زیاد احساساتی که شبیه شیلنگه می شم . به این بارون های هر از گاهی که تابستون رو قابل تحمل می کنن . به شوق پائیز دیگه ائی در راه ...غروب هائی که راه می رم و اذان می شه ... به بی قراری هام فکر می کنم . اشک هائی که در مهار من نیستن ، غروب هائی که از فرط دل تنگی دوست دارم روی مرتفع ترین نقطه ی این شهر خودم رو صدا کنم : مرررررررررجان ؟ ... شب هائی که قلبم تن تن می زنه و من هر چی چشم براهم کسی برام چراغ نمی آره !!!

من نقطه ی بی تابی هستم که دوست داره یه چتر گنده ی آبی دستش بگیره و ساعت ها راه بره ... بره ... بره ... بره ... ب ر ه ! اون قد بره که برسه به یه جای خیلی دور . جائی که شب ها برای آدم چراغ می آرن ، جائی که یه ابر گنده ی بارونی بهت می دن تا وقتی تصور کردی " ش و ر " بارون بگیره . خیس که شدی صدات شبیه قطره ها شه : چیک چیک ... خوب که بارون شدی از نو زاده شی .

جائی که یه دست خیلی خیلی بزرگ باشه تا بشینی توش و گریه کنی ! گریه کردن وقت هائی که حس می کنی تو یه خالی بزرگ هستی خیلی سخته . گریستن ! توی گریه کردن چیزهائی هست که توی خندیدن نیست . وقتی گریه می کنی رشته هائی از آدم به جاهائی وصل می شن که هیچ معلوم نیست کجاست . تسلیمی و به اشاره ائی نقطه می شی : با یه چتر گنده ی ...

دلم هوای شاملو کرده ، دلم هوای گرمی صدای شاملو که فقط یه شاملو توی دنیا هست که صداش اون طور گرمه ، رو کرده :

 

من بر می خیزم

چراغی در دست

چراغی در : دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ائی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو ابدیتی بسازم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:26  توسط مرجان  | 

چهارشنبه سیزدهم تیر 1386

سلام : بهت می گم فرشته چون باور نمی کنم کسی غیر از خدا تو رو برای من فرستاده باشه . می دونی فرشته کوچولو ( و می گم کوچولو چون هستی ... ) امروز قبل از این که تو بیائی من از کار خسته شده بودم . بلند شدم رفتم توی اون اتاق کوچیکه که برای زنگ تفریحه ... شیوا دراز کشیده بود اون جا . نشستم بالای سرش و گپ می زدیم . فکر می کنی چی گفتیم فرشته خانوم ؟ نه ... تو با این که فرشته ائی علم غیب نداری !!! اما من می خوام بگم . داشتیم از سختی می گفتیم ، از دردها ... از رنج " بودن" ... داشتیم تاکید می کردیم همه آدم ها به سهم خودشون درد ، دارن که از زیر در یه جفت پای دخترونه به چشمم خورد . پاها اومدن سمت ما و در یهو باز شد ... دوتائی بدون این که بدونیم اون پاها مال کی هست پریدیم بالا و در باز شد در مقابل چشمای متعجب ما : من و شیوا ... دو تا دسته ی گل اومد جلو ... توی هوا گل ها رو قاپیدیم . ذوق مرگ شده بودیم . می دونی خانوم فرشته گاهی احساسات به هیچ زبون زنده ی دنیا ترجمه نمی شن ، برای همین تصمیم گرفتم ببوسمت ...

بعد ما : من و شیوا ... بدو رفتیم توی آشپزخونه و دسته های گل رو گذاشتیم توی پارچ آب و ایستادیم به تماشا . شده بودیم عینهو یه پسربچه ی 4-5 ساله که بعد از یک ماه که بهش قول دادن واسش یه دوچرخه بخرن ، حالا اونو جلوش داره و حتی نمی تونه از شدت شیرینی اون لحظه بهش دست بزنه !!! دوچرخه رو ناخودآگاه مثال زدم . شاید برای این که تو با دوچرخه مانوسی ، هر چند من همیشه فکر می کردم فرشته ها با بال هاشون این ور اون ور می رن ...

کمی توی آشپزخونه جفتک چارکش توی هوا انداختیم . کارهائی که برای یه خانوم محترم هیچ مناسب نیست . این قدر ذوق کرده بودیم که نمی دونستیم باید چه کار کنیم ؟ بعد اومدیم و با تو و آقای کوچولوت که برامون بستنی خرید ، 4 تائی یه ضیافت کوچولو درست کردیم .

تو سی دی موش هات رو درآوردی . می دونی من از موش ها می ترسم . یه جوری ان ! دست هاشون یه حالیه ... می دونی انگار هولم می کنن . به نظر بدجنس میان هر چند خودم متولد سال موشم !!! با همون حالت کودکانه ات موش ها رو نشون دادی و بعد هم رفتی .

لابد فکر می کنی باید تشکر کنم و نامه ام رو تموم کنم اما باور کن این تازه شروع قضیه بود . تازه وقتی تو رفتی فهمیدم اون احساسی که با گرفتن دسته ی گل توی وجودم ترکید چی بود ... راستشو بخوای پنهونکی کمی گریه کردم . احساس کردم " وجود " دارم !!! شاید برای تو مسخره باشه اما گاهی حس می کنم برای آدم های دیگه فقط یه اسمم با یه رفتار از پیش تعیین شده که اگه کمی بخواد تغییر کنه نچسب می شه ... بگذریم !!!

ظهر که برمی گشتیم : من و شیوا ... برای بار چندم صحنه ی اون لحظه رو تجسم می کردیم و از تعریفش خسته نمی شدیم که من نتیجه گیری کردم و ریختمش توی قالب جملات و گفتم : نتیجه این که همه ی سختی ها و دردهای آدمی رو درمون : عشقه ...

دوتائی حس خوبی داشتیم : من و شیوا ... من رفتم اون طرف خیابون و بر عکس همیشه که با اتوبوس می رم خونه ایستادم تا با تاکسی برم که گل ها خراب نشن ... شیوا هم اون طرف بود . به هم لبخند زدیم ...

وقتی سوار تاکسی شدم فهمیدم خیلی احساس بزرگی کرده ام !!! و فهمیدم که تو با کوچکی ات چه احساساتی که در من برانگیخته نکردی ... باور نمی کردم توی این روزها که عجیب احساس "نبودگی " می کنم ، خدا از راهی که یه لحظه هم به ذهنم نمی رسید تو رو برسونه تا من یادم بمونه : عشق : عشق ...

سرشارم کردی فرشته خانوم ! به قول شیوا آدم از لذت نامنتظره ها بیشتر کیف می کنه تا آدم هائی که باید ... فکر کن بعد از این همه سال هیچ کس حسابم نکرده بود و امروز یه جفت پای دخترونه بیاد آوردم که زیستن را " عشق " باید ...

فرشته خانوم دعا می کنم همیشه همین طور کوچولو بمونی . همیشه ی خدا لذت موش داشتن رو داشته باشی و فراموش نکنی به یکی از این آدم هائی که زیادی احساس آدم بزرگی کرده بود تنلگر زدی ...

فرشته خانوم صد سال دیگه هم بگذره حتی اگه هر چیزی رو یادم بره پاهات رو فراموش نمی کنم که چطور شبیه پاهای خداوند من بود . راستی فرشته خانوم روز تو هم مبارک ...

 

از طرف ما : من و شیوا

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:24  توسط مرجان  | 

شنبه نهم تیر 1386

امروز زهرا برگشت . تیکه ی گمشده ی پازل من هم رفت نشست سر جای خودش !!! و وقتی مقاومتم شکست و بغضم ترکید بغلش توی تنم : آروم باش ، ریخت . چقدر خوبه گاهی هم که شده توی آغوشش باور می کنم هنوز هم با همیم !!!

بعد سرم درد گرفت . شدیداً درد گرفت . بعضی وقت ها که هیچ وقت نفهمیدم چه وقت هائی به محض فرونشستن اشک هام سرم درد می گیره . اون قد که سر خیابون خونه که رسیدم راه رفتن سخت شده بود اون قد که می خواستم زنگ بزنم یکی بیاد منو ببره خونه ... بجاش کشون کشون خودمو کشیدم تا خونه و 4 ساعت تموم زیر باد مستقیم کولر خوابیدم تا زخمای دلم با خنکای تنم کمی خوب شه !

بعد غرق "اورلاندو" شدم . دیشب وقتی " شاسا " اورلاندو رو جا گذاشت و رفت عجیب دلم شوریده شد . بعد از این همه سال و بعد از این همه وقایع تلخی که دیده ام هنوز نفهمیدم چرا هربار که قلمی خوب می نویسه ، فیلمی خوب کار می شه ، خدا صحنه ی خاصی رو به چشمم می آره باز من تحت تاثیر قرار می گیرم . نه از این تحت تاثیرهائی که گذری باشند و سطحی ! طوری که انگار بار اول باشه که می فهمم " خیانت " یعنی چی ؟ " عشق " چقدر می تونه آمیخته با " رنج " باشه ... یا چقدر انسان ها می تونن در " انسان " نبودن قهار باشن !!! و هزار قصه ی تکراری که از درد به من بدن باز من با درد می آمیزم باز من از فرط " لذت " می لرزم و باز مثه هزار و یک دفعه ی قبل اشک هام روی صفحه ی کتاب می چکه و من می تونم قسم بخورم اگه 100 سال دیگه هم اون صفحه از کتاب پیش روم باشه باز اشکم روی جای قبلی اش : می چکه !

امروز اما بیشتر غرق جذبه ی قلم ویرجینیا شدم ! وقتی اورلاندو ناگهان از " مرد " به " زن " تبدیل شد ... وقتی که مقابل چشم های حریص خواننده ناگهان انسانی با تجربه ی جنسیت ها می ایسته و هر دو رو به بازی می گیره . وقتی نویسنده اون قدر می تونه نوآور باشه که از قهرمانش انسانی بسازه که دو سویه فکر کنه ...

و لذت زن بودن ! :

" بهتر آن است که در فقر و جهالت – که تن جانه های سیاه جنس ماده در این زمانه هستند – دست و پا بزنیم ، فرمان روائی و قانون گذاری دنیا را به دیگران واگذار کنیم ، از جاه طلبی های نظامی ، عشق به قدرت و همه ی آرزوهای مردانه ی دیگر دست بکشیم ؛ اگر در عوض فقط بتوانیم از عالی ترین جذبه و شوری که روح بشر تاکنون شناخته است به بهترین نحو بهره مند شویم و از آن لذت ببریم ، ... و این جذبه ها و شورها جز تفکر ، انزوا و عشق نیست . خدا را شکر که من یک زن هستم ! "

من که لذت بردم وقتی وولف این قدر خوب با نسبیت زمان کار کرده ، این قد خوب انسانی رو از اشراف انگلستان می بره وسط کولی ها ووو ...

وقتی اورلاندو مابین کولی ها حس می کنه "کولی " نیست و بی اختیار از قصرشون با صدها اتاق خواب و نژادی چهارصد ساله حرف می زنه ، "بابا رستم " بهش حالی می کنه که کولی ها نژادی چندین هزار ساله دارن . نژادی که اعتقاد داره : " در دنیا خواست و آرزوئی پیش پا افتاده تر از این وجود ندارد کسی بخواهد صد تا اتاق خواب داشته باشد در حالی که همه ی پهنه ی کره ی خاکی از آن انسان است ... "

به این جا که رسیدم حس کردم ما : آدم ها ! اگر لحظه ائی این جمله رو خوب حلاجی کنیم شاید دیگه هیچ وقت هیچ کس به هیچ نسب خانوادگی ، هیچ پیشینه تاریخی ، هیچ دارندگی رو نپذیریم مگر پیشینه ی انسان بودن و تملکی به بزرگی زمین ! ولی عجیبه که علاقه داریم دیوار دور خودمون بکشیم و با سند و زور و تحکم به دیگرون ثابت کنیم که این 4 دیواری مال ماست ! که این ماشین با پلاک این و این مشخصات مال منه ... و از همه ی انسانیتی که از آدم تا به حال سابقه داره یه شجره نامه ی 100 ساله بسازیم که خودمون رو به کسی نسبت بدیم !!!

هنوز مونده تا کتاب تموم بشه ... از اون کتاب هائیه که دوست دارم توی کتابخونه ام باشه تا باز بخونمش . اینم از صدقه ی سر کتابخونه ی قلمستانه که یه سری کتاب ناب داره ...

دارم می رم بقیه اش رو بخونم هر چند هنوز درگیر تکه ای از این کتابم که هم ذات پنداری شدیدی رو در من برانگیخت :

 

" پیرزن سبدباف و جوانک سلاخ همیشه در حین کار آواز می خواندند ، یا دست کم زمزمه می کردند و بدین وسیله رضایت خاطر خود را از کار کردن ابراز می داشتند ؛ اما اورلاندو به درون چادر می خزید ، یا روی زمین نزدیک آتش دراز می کشید و به شعله ها زل می زد . نیازی نبود که آن ها حقیقت را حتماً از نگاهش دریابند ، بلکه احساس و غریزه شان به ایشان الهام می کرد که : " درمیان ما کسی است که شک می کند ، در میان ما کسی است که محض کار کردن ، کار نمی کند ؛ محص نگاه کردن نگاه نمی کند ؛ نه پوست گوسفند عقیده ای دارد نه به سبد دست باف ؛ بلکه چیزی سوای همه ی این ها را می بیند و می جوید ."

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:29  توسط مرجان  | 

یکشنبه سوم تیر 1386

حس می کنم توی یه سطل خاکستری افتادم و فکر می کنم توی این خاکستری ممتد رو به ذره ای از یک خاکستری کل دارم می شم ... گاهی نیمه شب ها از خواب می پرم . هیجان زده : با قلبی که تروپ تروپ به سینه ام می کویه ! مثه وقت هائی که سر ماه می شه و نصف شب ها از درد بالا می پری که بفهمی می تونی مادر باشی ... اما این نیمه شب ها فرق دارن . از زور سوالی که نمی دونم یهو از کجا می آد از جا می پرم و غرق یک علامت سوال می شم که :

 " من توی این دنیا چکار می کنم ؟ ... " غلت می زنم غلت می زنم و هی به دیگران فکر می کنم. هی فکر می کنم بقیه وقتی اسیر این سوال می شن چی جواب می دن ؟ ... نمی فهمم کی اما باز می خوابم و باز یادم می ره که دارم توی این دنیا چکار می کنم تا نیمه شب بعدی ...

یه جور عجیبیه ... و عجیب تر اینه که این روزها همه چیز توی نگاهم عوض شده ! نمی دونم باید بگم چه طوری . نمی شه گفت که محتاط شدم یا غمگین یا قانع ! کلمات زیر بار معنا خورد می شن گاهی ...

ظهرها که برمیگردم خونه عمداً روی صندلی برعکس های اتوبوس می شینم برعکس قدیما که دوست داشتم روی صندلی بالا سمت پنجره بشینم . این طوری بهتر می تونم درخت ها که از دو طرف خیابون پشت سر گذاشته می شن رو ببینم و شاید تنها لحظاتی که توی روز حس می کنم توی این دنیا هستم همون لحظات باشه !!!

برای خودم هم هنوز معلوم نیس که چرا این طوریه ؟ که چرا این قدر گنگ و مبهمم ... که چرا نمی فهمم من توی این دنیا چه می کنم ؟ حس کسی رو دارم که شب از یه مهمونی خیلی خوب برگشته . گپی زده ، چیزی نوشته ، خوردنی های دلبخواهش رو خورده و با کلی برنامه برای فردا و آینده و فکر کردن به آدم هائی که دوستشون داره می خوابه ، بعد یکدفعه ائی نصف شب بالا می پره و می بینه این جا : هرگز ... اون جائی نیست که براش برنامه ریزی می کرد ، این جا اون جائی نیست که بشه توش حتی زندگی کرد !!!

قدیم ترها پیاده روی می کردم که ذهنم خالی بشه و بجای قبلی ها چیزای بهتر بیاد . حالا اما دوست دارم پیاده برم که زمین رو زیر پام باور کنم ! دوست دارم ساعت های متوالی راه برم ... راه برم ... اون قدی که به انتهای دنیا برسم . اون قدی که همه ی درخت ها رو پشت سر گذاشته باشم !!! و هیچ نمی فهمم که چرا این قدر پشت سر گذاشتن درخت ها و کلمه ی : طنین ! در این احساس من دخیل اند : نمی دونم ...

گاهی تصور می کنم یکی از نیمه هام شاید این روزها تلخ شده که من این طوریم و یاد " خدای چیزهای کوچک " می افتم و دختری که توی لحظاتی که می بایست اوج زندگی اش می بود چیزی در جائی از وجودش علامت سوال وار رنجش می داد : رنجی زاده ی رنج یک برادر دوقلو !

این طور نیست که بهم برخورده باشه چرا دنیا این شکلیه و چرا من و ... دنیا رو با همه صحنه های دلخراشی که داره ، با همه ی زشتی هائی که داره پذیرفته ام . پذیرفتم که من باید در چنین شرایطی باشم و این طوری بشه و اون طوری ... اما هنوز نفهمیده ام که این جا : توی این دنیا : من چکار می کنم ؟ ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:20  توسط مرجان  |