اومد نشست جلو . مردد بود . یه جوری که انگار خودش هم می دونست زیادی ژست مردونه گرفته . تا نشست یه مرد دیگه هم اومد نشست . راننده نگاهش کرد . پوستش رو آفتاب سوزونده بود . گردن باریکش انگار تحمل کله اش رو نداشت ! با شدت داشت سعی می کرد جمله ها رو ردیف کنه تا از اون خجالت و غریبگی دربیاد . پسر بچه ی 5-6 ساله ای بود :
من من ... می دونی من کیم ؟ من ... من ... م ن ... می دونی من کیم ؟ الان می گم ... من ... آهان من خواهر شوهر!!! عصمتم !
همگی زدیم زیر خنده ! حتی خودش هم خندید . خواهر شوهر عصمت ؟!!! من و زهرا هم از خنده ولو شدیم روی هم . هنوز خجالت می کشید اما خوشحال بود که جو کمی عوض شده . همین طور که می خندید گفت : اشتباه کردم ...
هنوز خنده ی ماها خوب قطع نشده بود که به فکرم رسید این وقت شب این بچه تنهائی ؟ ... گفت : از جوراب فروشی دارم برمی گردم ! خنده روی لبم خشک شد . خجالتش فرو کشیده بود . با ذوق حرف می زد و به راننده یادآوری می کرد کیه ؟ بغض داشت خفه ام می کرد ! خنده هاش مثه سرزنش بزرگی همه ی زندگی ام رو گرفته بود . بلبل زبونی اش گل کرده بود . به مرد بغل دستی پیشنهاد کرد : هیچ وقت سن یه دختری رو نپرسی که عاشقت نمی شه !!!
داشت می خندید ... مثله همه ی همسن و سال هاش ! توی فکر نبود که فردا چی می شه ؟ غصه نمی خورد که چرا حقش به اندازه ی بقیه نیست ؟ دلش نمی سوخت که با این سن کم باید تا این وقت شب کار کنه ... بچه بود دیگه ! کدوم بچه ای رو دیدی که غیر از الان چیزی بفهمه یا از بیخودی بیخودی خندیدن کیف نکنه ؟
دلم می خواست نمی خندید ! دلم می خواست زیر فشار بی عدالتی ها خسته بود ! دلم می خواست بلبل زبونی اش قطع می شد تا این سرزنش عجیبی که به جونم انداخته بود تموم شه .
حس می کردم مقابل کودکی این بچه بطرز وقیحانه ائی بزرگم!دلم می خواست یکی بزنم توی گوش راننده که نگه غربتی ها وضع بهتری دارن و اون با سادگی پقی بزنه زیر خنده که من لرم ! چقدر خوب می شد اگه دستش رو ... دستای کوچیک آفتاب سوخته اش رو که کرایه اش رو توش مچاله کرده بود رو می گرفتم و با خودم می بردم . دلم نمی خواست یه روز یه دفعه بفهمه : بی عدالتی یعنی چه ؟ دلم نمی خواست یه روز یه دفعه ائی خستگی به جونش بریزه . دلم می خواست براش قصه ی زشت و زیبا رو بگم ... دلم می خواست هر شب براش بگم ! بهش بگم که پس همه ی زشتی ها ، تلخی ها ، سیاهی ها یه شاهزاده ی زیبا ، یه خوب ، یه حقیقت نهفته است ... بعد بگذارم بره . بره جوراب فروشی کنه ... اما روزی که "تفاوت " رو چشید یک دفعه تلخ نشه !
دلم می سوخت که قدرتش رو نداشتم که پشت کنم به دنیا و دست یه بچه ی آفتاب سوخته ی 5-6 ساله رو بگیرم و بهش بفهمونم دخترا ... و همه ی آدم ها عاشق زلال روح کوچولوی توان ... وقتی پیاده شدیم هنوز بغض داشتیم ...
با بغض و گریه و دلسوزی یه شبه چیزی حل نمی شه . باز فردا صبح جوراب می فروشه ، باز فردا
توی آفتاب می سوزه ولی خدا خدا می کنم گردنش هیچ وقت زیر دل تنگی های کله اش خم نشه !!!
