تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

شب های جمعه رو خیلی دوس دارم ! بخودم اجازه می دم تا هر وقت عشقم کشید بیدار بمونم تازه اون شربت بدبوی لعنتی آهن رو نمی خورم که مبادا فردا بیشتر کرخت باشم ! می تونم ساعت ها بی برنامه برم جلو و من چقدر برای در پی حرف های دل ام بودن از برنامه های منظم فراری ام !

می تونم بی وقفه و بی جهت و به هرچی فکر کنم ، از هر چی بنویسم و بخونم ... صدای تلویزیون بلنده . یه مرد داره تو یه فیلم با تحکم نطق می کنه ! هوس اون نیمچه تئاترهای خنده داری رو کرده که بی هیچ متن و میزانسن و هیچی در لحظه از خودمون درمی کردیم . اون موقع ها ملیحه تئاتر کار می کرد و گاهی بی اختیار این طوری می شدیم ! وسط کار یهو من داد می زدم : اوه خدای من قلبم داره تیر می کشه ، چقدر بده یه روز بفهمی زندگی به همین تلخیه که ته خیار رو توی دهنت ساعت ها بجنبونی ... ملیحه به سبک زن های افاده ای می خندید : زیاد سخت نگیر دختر جوون ...

گاهی که الهه بود وضعیت بدتر می شد ! هنرپیشه ی خوبیه ... یه مرده یه پا چلاغ می شد و با صدای خش خش دار به این نیمچه های ما دامن می زد . از این موارد زیاد داشتیم ... تئاتر رو خیلی دوست داشتم و دارم . وقتی می ری تو قالب یکی از آدم هائی که نیستی و شاید قسمت پررنگ شده ای از تو باشه ! ... وقتی باید دقت کنی و تن صدات رو به تناسب حرف هائی که می زنی بالا و پائین ببری ، وقتی باید دقت خالص شی تا با بدنت خیلی خوب حرف بزنی ... تا همین پارسال از این که پی گیرش نشدم و از همون سال های راهنمائی سن رو بوسیدم و کنار گذاشتم پشیمون بودم تا وقتی که جامعه ی هنری تئاتر یکی از دانشکده ها رو دیدم . اون وقت بود که فهمیدم لااقل تو اون جمعی که من دیدم این هنر عجیب غریب واقع شده ...

نمی خواستم از تئاتر بگم می خواستم از شب های خوب جمعه بنویسم ! شب هائی که آدم دوست داره همه ی غم غربت و تلخی های این دنیا رو کنار بگذاره و یه شمع روشن کنه و به هیچی فکر نکنه! به هیچی ... فقط تنش رو فکرش رو قلبش رو بسپاره به اون چه که نمی دونه چیه ... بگذاره توی ذره های وجود خسته اش که از آدم تا بحال تجربه جمع کردن تا به امروز هوا بره ! فیشششش عینهو یه بادکنک سرخ گنده ... فیشششش ... امشب تنها شبیه که می تونم تموم گذشته رو بی خیال بشم و با پروئی تاریخ رو خط خطی کنم و برای همه ی فیلسوف ها زبون دربیارم ! به ریش همه ی دولتمردهای قبل تا الان بخندم . شکی نیست خل می شم عینهو دیوونه ی محله که همیشه ی خدا انگشت به دهن با موهای پریشون و درهم مونده !

کم کم می خوابم و هیچ ترسی ندارم که صبح خواب بمونم . اصلاً هم مهم نیس کی بیدار شم ! فقط می خوابم و هوس می کنم خرس باشم یه خرس گنده ی قطبی که خوابیده . بحد مرگ خوابیده ... یاد اون هندونه فروشی می افتم که ظهر فارغ از همه ی دنیا و حوادث و دردسرها و حتی سرمایه ی هنداونه ایش زیر درخت پر سایه ائی خواب بود : با دهن باز ... اون قد باز که آدم احساس می کرد همه ی سایه ی درخت رو می تونه یه جا بخوره و بعد هم کل وانت اش که از بس روش هندونه گذاشته بود پشتش اومده بود پائین ، رو بخوره ... اصلاً هندونه ها رو با پوست و دونه هاش ! حالا من هم می رم می خوابم و دهنمو باز می ذارم ... اون قد باز که همه ی آدم ها رو یه باره قورت بدم ! فقط خدا کنه مثه اون ماری نشم که یه آهو می خوره و بعد می مونه همون جا . 100 سال دیگه هم که بگذره نمی توم دست از کارتونی فکر کردن بردارم . وقت هائی که توی حرف های خیلی جدی و رسمی تصورات کارتونی می آد سراغم خیلی سخته نخندیدن ... هیچ وقت نتونستم به یه صحبت رسمی جدی 100 درصد حواس بدم !

نه ... این طوری که نمی شه ... من فقط بلدم امشبمو ببلعم و رودل نکنم . گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ... می رم خیال بافی کنم ، چای می خورم ، می خونم و تا به همه ی ستاره ها بوسه ی شب بخیر ندم نمی خوابم : هر چند هیچ وقت همشون رو نبوسیدم ...

 

پ . ن :

 

* فونت مطلب قبلی عمداً انتخاب شده بود ! پیدا کنید پرتغال فروش را ...

* نمی تونم کامنت بگذارم مگر برای آدمیات !!! حتی کامنت های خودم رو هم نمی تونم ببینم .

* خدا یه قوت اساسی بده این ویندوزو دوباره تازه کنم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مرجان  | 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

توی انبوه آدم هائی که منتظر بودن اسمشون صدا بشه تا برن توی اتاق دکتر مونده بودم . سرم هنوز سنگین بود . یه اختاپوس بنفش تیره درست نشسته بود روی مخم ! پاهاش رو هم محکم چسبونده بود روی سرم . منشی که بقول زهرا ، خانوم پنلوپه است با کلی ناز و افاده و ادا راضی شد یه کاری کنه برم تو اما وقتی گفت با یکی از مریضا برم تو کلی لجم گرفت ! حالا هرچی هم که اون مریض زن باشه آدم نمی تونه که بعضی حرف ها رو بزنه ...

یکهو نوبتم شد . من و زنی که چشماش از حدقه زده بود بیرون و هر از گاه نگاه نیشخندواری به من می انداخت. خانوم دکتر کلی سلام و احوالپرسی اش رو طول داد و من داشتم توی این مدت دنبال جملات می گشتم . براش تشریح کردم که از دیروز عصر تا امروز 9 خوابیده ام و انگار نه انگار و این بساط هروزه ی من با خودمه ... خب آره دیر می خوابم و تا دیر وقت می خونم ... اما قبلاً هم همین طور بودم و صبح ها این قد ول و شل نبودم ... چندتا سوال پرسید و بعد دفترچه ام رو هل داد طرفم که دارو نمی نویسم این ها علائم افسردگیه !!!! کمی نگاهش کردم و مصرانه گفتم : من حس می کنم جسمی ... تکرار کرد که این طور نیس ، در درجه ی اول یه آدم افسرده اس که بعد از خواب این طور سنگینه !ووو... بعد در حالی که داشت فش فش قشارمو می گرفت سرش رو جلوتر آورد و یواشکی از حدقه ی چشم های کنجکاو اون زن پرسید : عاشق شدی ؟ چشم هام گشاد شد : شاید از حدقه ی چشم های زن هم بیشتر !!! ... هیچ وقت هیچ کس این سوال رو این طوری ازم نپرسیده بود ... تا تعجبم فرو بشینه کمی طول کشید تند تند گفتم : نه ... نه بابا ! با لحن دلسوزانه ای گفت : نترس اگه هستی بگو ... خندیدم ... خیلی بلند خندیدم ، حس کردم صدای خنده ام تموم مطب رو برداشت : من حتی عرضه ی اینم ندارم ...

چقدر ولی دوست داشتم یکی با همون لحن ازم بپرسه : چیه ؟ چه مرگته ؟ چته که مدام از آفتابی که چشماتو می سوزونه شکایت می کنی تا سرخی چشماتو توجیه کنی و مدام تاکید داری این صابون های لعنتی چقدر چشم آدمو می سوزونن !!! و شب ها ...

برام یه آزمایش خون نوشت و تاکید کرد کمی به روحیه ام برسم  . بدو زدم بیرون . فکر کردم شاید این افسردگیه که با هر چیز کوچیکی گریه می کنم !!! و با هر چیز کوچیکی شااااد ... شاید واقعاً افسرده ام که وقتی توی اتوبوس یه پسر بچه ی 4 ساله روبروم نشسته بود از حالت بی نهایت معصومانه ی چشم هاش هر چند دقیقه یک بار اشک هام رو پاک می کردم ... وقتی نگاهش توی نگاهم حلقه می خورد خجالت می کشید ، چشم هاش رو می چرخوند تا از زنجیر نگام فرار کنه ... موقع پیاده شدن به مادرش اعتراف کردم با دیدن چهره ی پسرش آرزو کردم نقاش می بودم ، آرزو کردم عکاس بودم ... و مادرش تشکر کرد . دعا دعا  می کردم 60 سالش هم که شد معصومی غمناک نگاهش همین طور بمونه تا آدم هائی شبیه من هوای هنرمند بودن کنن ...

حالا دارم فکر می کنم فرقی نمی کنه آدم چی باشه : مهم شاید این باشه که صبور باشیم : خیلی صبور و من صبورم ... صبورتر از اونی که فکر می کردم و قادرم روزهای زیادی همه چیز رو رها کنم ! همه ی سهم هائی که ازش سهم نبردم ، همه ی چراهائی که از گفتنش هیچ جوابی نگرفتم و بی خیال همه ی قضایا توی بوی برگه های کتاب گم بشم ... بوی کتاب ها عجیب دوست داشتنی ان . می تونم گهگاه دست خودمو بگیرم ببرم لب آب ، یا که هوس کنم برای خودم یه هدیه بخرم !!! گاهی هم بعد از کلاس حافظ بشینم به سبک جدید با اون آقاهه که اون جا کار می کنه یه ساعتی گپ بزنیم و نظر همو بپرسیم . من از کتابائی که جدید خوندم می گم ، از دغدغه های اجتماعی ام ، از چیزهائی که روم تاثیر گذاشتن و اون اخبار جدید کلاس ها رو بهم می ده ، دعوتم می کنه بشینم ، از فیلم هائی که ساخته می گه ، از سنگ ها و ... این هفته یکی از برگه هائی که خانومش پیدا کرده بود رو تشریح کرد از دختر بچه ی دبیرستانی که از رئیس جمهور طلب یه کیلو گوشت می کنه !!! زندگی همین هاس ... زندگی همین روزهائیه که می گذرن . گاهی اوقات وقتی توی اتوبوس سرمو به شیشه چسبوندم و به درختا نگاه می کنم حس می کنم دارم از دید کسی نگاه می کنم که مرده و داره به این دنیا نگاه می کنه ! اون وقت خیلی غمگبن نیستم، خوشحال هم نیستم ... یه جور حس خاص که کلمه ی معادلی براش پیدا نمی کنم ...

مثه الان که برای بار صدهزارم دارم موزیک فیلم حرفه ای رو گوش می دم . موزیکشو گذاشتم روی این جا .فیلم خاصس بود اون قدر خاص که بعدش حس کردم آدم می تونه یکباره از کودکی به جوونی پرتاب شه و هیچ وقت دلهره ها و غرور بلوغ رو نچشه و همیشه به دختری فکر می کنم که با همه ی حقایق تلخ ریشه ی گیاه رو توی زمین کاشت و رفت که روزهای نیومده رو ببینه حتی اگه شیرین نباشن ... باید کمی قوه ی تخیل داشته باشیم تا بتونیم از خشکی زندگیمون یه رئال جادوئی دربیاریم . اون وقت من می تونم هرچی که می خوام باشم ... اون وقت می شه یه کیلو گوشت از حقوق رئیس جمهور کم گذاشت تا چشم یه دختر بچه ی دبیرستانی به انتظار خشک نشه !!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط مرجان  | 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

شاید اگه تو یه کشور دیگه ائی بودم حتماً می رفتم پاتیناژ کار می کردم !!! بعضی روزها انگشت های پاهام بی اختیار دوست دارن روی نوکشون راه برن ، پاهام دوست دارن توی قدم ها سر به هوائی کنن و دستام عجیب هوس می کنن توی امتداد خط مانندی باز باشن . امروز وقتی از لب آب بلند شدم دوست داشتم برقصم !!! چرخ بزنم ...گاهی حس می کنم زیاده از حد با طبیعت درآمیخته می شم و توی ریتمش گم می شم ، گاهی هم به طرز خنده داری حدس می زنم روح من قبلاً توی تن یه رقاصه ی اسپانیائی بوده که شب ها از درد پاهائی که از بس رقصیدن متورمن خوابش نمی برده !!! بهر حال آهنگ های شهرداد روحانی به احساسات این مدلی ام دامن می زنن و من هی فکر می کنم : ر ق ص ! چقدر کلمه ی ریتمیکیه ! همون طور که Danceتوی انگلیسی و Bailar توی اسپانیا ! و این تفاهم کلمه ها عجیب سر ذوقم می آره ... و شاید هم باید در حوالی مولانا می بودم تا توی سماع شون چرخ بزنم !

 

                                              

 

من فکر می کنم " رقصیدن " به حرکات بدن ختم نمی شه ... امروز توی چشمای یه دختر بچه ی شاید بزور یه ساله دیدم تموم پل داره می رقصه ! ها خودم با این چشمای خودم دیدم که کف های روی آب چقدر قشنگ می رقصن ، دیدم که چه شوری توی صورت یه دختر ... دیدم ! و خوب می شه فهمید که هیچ وقت نمی شه گفت : اضطراب رقصید ، دل تنگی رقصید ... با رقص باید کلمات هم جنس آورد . کلماتی که هیچ کدوم بوی درد نمی دن ! شاید گاهی اوقات با تبحر روی خورده شیشه ها و لجن های سیاه روزگارمون برقصیم اما این که داریم کجا پاشنه ی پامون رو می ذاریم مهم نیست ! چه اهمیتی داره که گاهی سیاهی از در و دیوار می ریزه پائین فقط باید خوب بلد باشی دور بزنی ، بچرخی و جلو بروی ... اون وقت می فهمی که داری در مسیر ابدیت قدم برمی داری ، می فهمی که زمین زیرپات چطور تالاپ تالاپ نبضش می زنه و چطور همه ی ریشه های درخت ها با پاهای توی بالا می رن ، پائین می آن و به دور زندگی طواف می کنن ...

 

                                             

 

همیشه که در رقص باشی خواب خوب می بینی دختر ! خواب می بینی اون دخترکی که شنل زرد فرشته ها و روسری فرشته ها رو سرش کرده بود وقتی با اون عصای کوچولوش به در و دیوار فرمان می داد برقصن و توی جادوی زندگی کولاک کنن ، مامانش بی توجه نمی رفت ، آدما بی توجه نمی رفتن ، زمان بی توجه نمی رفت ... همه عینهو تو سرشون رو از شیشه های اتوبوس می کشیدن بیرون تا هورا بکشن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط مرجان  | 

جمعه یازدهم خرداد 1386

جمعه روز خوبیه ! اون قد خوب که به من فرصت می ده تا دیر وقت بخوابم و با موهای هاشولی بیدار شم و با صورت نشسته کتاب بخونم ! وسطاش دستمو بزنم زیر چونم و به خواب دیشبم فکر کنم : بغل کردن یه شیر خیلی بزرگ !!! وقتی کتابی که فروید درمورد خواب نوشته بود رو خونده بودم یه جورائی می تونستم از زنجیره ی خوابام بخودم پی ببرم . حالا اما موندم این خواب های این دوره که همشون عجیبن و حتی خنده دار مفهومشون چی می تونه باشه ؟

چه کیفی داره که سردت شه ! این که سرما مصنوعی باشه و از کولر باشه تاثیری توی لذت من نداره وقتی پتو رو دور خودم می پیچم و مبانی نقد رو می خونم و هی وسطش فکر می کنم ! سرم رو می ذارم روی زمین و به سقف خیره می شم و  بعد می نویسم ... باید برم حموم و می دونم بعد از اون دیگه دوس ندارم کف اتاق ولو باشم ! دوست دارم بشینم پشت میز و یه لیوان چائی نبات بزرگ بذارم کنار دستم ، بعد گاهی جوگیر از یه قطعه ی کتاب چون کسی نیس براش اون تیکه رو بخونم بلند بلند برای دخترک توی قاب که از این که یه سبد پر انار دستش گرفته و خسته نمی شه ، بخونم ... قیافه اش مهربونه و من حس نمی کنم اون نمی شنوه حرفائی که با ذوق براش می گم ! گاهی حس می کنم بدش نمی آد انارها رو کنار بذاره و دستمو بگیره و با هم بشینیم مثه دو تا دوست حسابی حرف بزنیم ! بدم نمی آد وسط حرف زدنمون کمی شیطنت کنم و انگشتمو توی ابرهای پشت سرش که براش بارون نباروندن فرو کنم ! راستی چقدر دلم برای نرگس تنگ شده ... چقدر دوست داشتم می بود تا ساعت ها راه بریم و حرف بزنیم ! بی اون که قضاوتی باشه حرف باشه حرف و حرف و حرف ! در این که آدم وراجی هستم و عاشق گپ زدنم شکی نیست با همه ی این احوالات هم دوست ندارم با کسی هم صحبت باشم که هی قاضی باشه !!! و توی حواشی زندگی کنه. مثلاً وقت هائی که سرشار از کلاس حافظ بیرون می آم نمی تونم ذره ای با مریمی که با من توی یه کلاس بوده درمورد مکاشفاتم حرف بزنم ! و اجازه می دم باهاش توی حرفای روزمره غلت بزنم ! تقصیر از اون نیست که توی سبک فهیمه رحیمی مونده و من عاشق آلبا هستم و داستا یوسکی رو می پرستم و لابلای خطوط مستور گم شده ام : تقصیر از من هم نیست .

نه این که حرف های مهم و جذابی داشته باشم ها : نه ! من هم زنم . زنی که دوست داره توی جزئیاتی که تعریف می کنه گم شه .

سبک ؟ نه ! سبک که نمی شم اما این دخترک خوب بی مخاطبی ام رو گاهی توی این اتاق پر می کنه . ظهرها که برمی گردم خونه گوش می شم و شاملو می خونه و شب ها تنها زمانیه که هیچ چیز و هیچ کس آرومم نمی کنه و اگه نائی برای بیدار موندن داشته باشم ، گریه می کنم !!! خیلی هم که خوشحال باشم هم گریه می کنم ... گریه می کنم از فرط غلظت احساساتم گریه می کنم و بعد می خوابم و خواب می بینم یه شیر جنگلی گنده رو بغل کرده ام !!!

چرخه ی خنده داریه اما بد هم نیست ! گاهی چه اشکالی داره از یه سوسکی که یک هزارم توهه بترسی و خواب ببینی سلطان جنگل توی بغلته ! یا چه اشکالی داره صد بار توی یه بیت ریپیت شی ! بد نیست که مثه بچه مدرسه ائی های پنجمی دلم می خواد یه عالمه کاغذرنگی داشته باشم و جامدادی ام پر خودکار باشه . وای چه کیفی می کنم با هر خودکاری که اضافه می شه . اکثر اوقات زهرا بهم خودکار می ده و خوب می فهمه خودکارها چه حس خوبی به من می دن . انگار هر خودکاری برای نوشتن چیز خاصی آفریده شده باشه ... همه چیز خوبه اما من عجیب می ترسم !!! می ترسم از این که همیشه ی خدا همین طور به انتظار فردائی باشم که برای انسان هائی که توی چرخه ی پائین ها گیر کرده اند ، هیچ کاری نتونم بکنم . من عجیب می ترسم و حس هم ذات پنداری با همه ی آدم هائی که توی یه لحظه ی عجیب یهو بزرگ می شن و می فهمن زندگی چقدر تلخه داره دیوونم می کنه ... و دیوونه تر می شم وقتی می فهمم سن این درک چقدر داره می آد پائین اون قدی که نرسی به پنجم ابتدائی : 10 سالگی ...

چقدر از این شاخه به اون شاخه می پرم اما هنوز پر حرفم !!! ... سجاده ام رو باز می کنم و همه رو براش می گم لابد اگه اناری داره کنار می ذاره و دستامو می گیره .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:13  توسط مرجان  | 

جمعه چهارم خرداد 1386

تازه از بستر بیماری بلند شدم . برای آدم هائی شبیه من که همیشه ی خدا باید دست وذهنشون بند باشه این که مدام توی حالت نیمه خواب و دردآلود یه گوشه خوابیده باشن خیلی سخته . چند روز پیش وقتی نرگس عصبانی اومده بود اصفهان و کلی هم عصبانی بود خواستم کمی آرومش کنم . گفتم بجای غرولند بشین ببین چی پشت این اومدنت بود ؟ چه حکمتی بود؟ کاش ظهر پامون قلم می شد و نمی رفتیم بریون بخوریم که رو به قبله شیم ! تا صبح که توی دستشوئی مشغول بالاآوردن بودم ! دمادمای صبح مرضیه طفلکی بیدار شد و با هم رفتیم درمانگاه . حالا دکتر عزیز بشدت باهوش !!! ترامادول برام نوشته بود که البته من نزدم ... پنج شنبه رو توی خونه مدام در مسیر تختخواب – دستشوئی فعالیت کردم و یه بار دیگه هم مجبور شدم برم دکتر ! از اون جائی که رگ هام مثه خودم از بازی قایم موشک خوششون میاد 6 بار بدون اغراق سوزن رفت توی دستم و به غلط رفت تا بالاخره بار هفتم روی مچم گیر افتاد ! امروز وقتی فهمیدم نرگس هم در وضعیتی مثه من داره توی خاطراتش خودش رو بابت اون ناهار کذائی لعنت می فرسته بهش یادآوری کردم : حکمت رو فهمیدی ؟!!!

حالا اما چند ساعتی می شه بهترم ... فرصت کردم کمی با مهمون مون باشم . دختر کوچولوش بدجوری خواستنی بود . با اشاره ای می پرید توی بغل آدم !!! نمی دونستی با صمیمیت این دختر بچه چکار کنی ؟ نیم بند نیم بند حرف می زد ... اسمشم ازبس که گرد بود به قول مامانش گردو بود ... گردو خانوم موهاش توی چشاش بود و با یه جفت چشم درشت و بشدت بازیگوش زل می زد به آدم ! راست می گفتن یه جورائی شبیه بچگی های خودم بود که همیشه ی خدا موهام توی چشمام بود و چشمام گرد از لایه ی مشکی موهام زده بود بیرون !

گردو اینا که رفتن فرصت پیدا کردم به چیزی که ذهنمو مشغول کرده برسم .از زمان دانشجوئی که مجبور می شدم با هدف مطالعه کنم و اطلاعات رو کنار هم بچینم و دنبال چیزهای جدید باشم و به تجزیه و تحلیل مسئله ائی که مورد توجهم بود برسم تا امروز کاری نکرده بودم.همیشه ی خدا عاشق تحقیق و پیگیری ام ... حالا هم که فرصتی شد تا پشت میزم بشینم و دفترچه ی آبی رو که تا حالا ازش استفاده نکردم رو باز کنم تا همه ی مواردی که برای ادامه ی کار لازمند رو کنار هم بیارم .

اصلاً مسئله اون قدا هم بزرگ نیست اما اگه بخوای از دریچه ی نگاه من بهش نگاه کنی بزرگه ... یه تجربه ی جدید و خیلی هم بزرگه ! توی عمرم نقد ننوشته ام . شاید خیلی وقت ها نقدگونه حرف زده باشم یا حتی چیزهای پراکنده ائی نوشته باشم اما این که حالا هدف دار و مصمم دنبال نوشتن یه نقد باشم ... نبوده ! هنوز حتی نمی دونم کدوم کتاب رو می خوام ببرم زیر ذره بین اما همون یه کتابی که دارم و بهم کمک می کنه به قضیه بازتر نگاه کنم رو با ذوق و شوق می خونم.گاهی وسطش صبر می کنم و ازش یادداشت برداری می کنم ، گاهی فکر می کنم بهتره قضیه رو بی خیال شم و بعضی وختام که بیشتر هیجانی می شم ...

حتی اگه نقدی که نوشتم هم در حد یه نقد برای بار اول خوب هم از آب درنیاد من ناراحت نمی شم آخه اون قد حس خوبی دارم که قابل قیاس نیست !

تا فردا به خودم وقت می دم که تردید رو کنار بذارم و یه کتاب رو از بین همه ی این کتابا بیرون بکشم و بپرم روش . دارم فکر می کنم شاید بهتر باشه کتابی که انتخاب می کنم اگه درمورد نویسنده اش اطلاعات زیاد بشه کسب کرد و چند نمونه نقد ازش بخونم بهتر باشه ... شاید هم بهتر باشه از نوپائی خودم شروع کنم !!! بهرحال هر گونه راهنمائی رو در این زمینه بشدت هرچه تمام پذیرا هستم چون در این زمینه دانشی در حدی که یه جغد از پیچ و خم های کمر یه کرگدن داره ، بیشتر ندارم !!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:42  توسط مرجان  | 

سه شنبه یکم خرداد 1386

صبح بیدار که شدم از رئال بودن دنیای دور و برم دلم بدجوری گرفت . همین طور که توی تختخوابم خوابیده بودم فکر می کردم ... به خوابی که فقط خواب بود و به واقعیت هائی که سخت واقعیت دارند ! دوست داشتم تموم طول روز رو همون طور بخوابم . دوست داشتم باور کنم که همه چیز یه شوخی بمیزه بیشتر نیست اما ...

تا ظهر با ملیحه و نرگس توی این دنیای دل نخواه ! چرخیدیم و حرص خوردیم . همیشه وقتی سه تائی با همیم تا جا داریم انرژی مثبت به هم می دیم . امروز اما اون قد سه تائی خسته از سختی ها بودیم که هیچ کدوم جز غرولند کاری ازمون برنمی اومد انگار ...

وقتی اومدم اون قدر خسته و دردمند بودم که سه چهار ساعتی بی وقفه خوابیدم . حالا که بیدار شدم هم بی حوصله ام . دارم فکر می کنم کاشکی یکی از همین شخصیت های توی کتاب ها بودم . دوست داشتم لابلای برگه ها خوابیده باشم . حوصله ی اداره ی زندگی خودم رو هم ندارم هر چند من هم یه دانای کل دارم که خیلی قشنگ داره تو کتاب زندگی می چرخونتم ...

نه این هم نشد ، توی کتاب بودن حتی اگه سیاهی لشگر هم باشی فایده نداره ، فایده نداره که درخت باشی حتی ! من می خوام هیچی نباشم ...

این روزها وقتی وضعیت جامعه رو می بینم به سادگی خودم می خندم . وقتی توی نمایشگاه کتابی که دنبالش بودم رو پیدا کردم و با ذوق می خوندمش مدام توی ذهنم می گذشت : دروغه ... لااقل برای مردم من ... حالا چی ؟ حالا می فهمم که اطاعت از اتوریته اون قد توی هر آدمی قویه که نژاد گل و بلبلی نمی شناسه ! اما :

 

" وقتی کسی فقط حلقه ی واسطه ائی در زنجیره ی اعمال شر است و بسیار دور از نتیجه ی عمل قرار گرفته ، از نظر روانی ساده است که مسئولیت را فراموش کند . حتی آیشمن نیز وقتی به بازدید اردوگاه ها می رفت بیمار می شد اما برای شرکت در قتل عام کافی بود پشت میزش بنشیند و کاغذ تلنبار کند . در همان زمان شخصی که در اردوگاه عملاً سیلکون ب به اتاق های گاز می ریخت قادر بود رفتار خود را با این دلیل توجیه کند که فقط دستور مقام بالا را اجرا می کند.به این طریق یک عمل کامل انسانی تکه تکه می شود ؛ هیچ شخص منفردی تصمیم نمی گیرد عمل شر را انجام دهد و با نتایج آن روبرو شود . شخصی که مسئولیت کامل عمل را به عهده دارد دود شده و به هوا رفته است . شاید این عام ترین ویژگی شر اجتماعاً سازمان یافته ی مدرن باشد."

 

وقتی به نتایج آزمایش می رسیدم تصور می کردم که این طورهام نیست اما انگار همه ی ما در اطاعت از اتوریته بسر می بریم ! این روزها توی جامعه این رو خوب احساس می کنم .

 

" این جا به صدها مورد شرکت کننده در آزمایش اطاعت برخوردیم و شاهد میزان سطح اطاعت آن ها از فرمان ها بودیم که نگران کننده است . دیدیم که مردمان نیک سیرت با فقدان احساس قاعده مندی در برابر خواست اتوریته سر خم کردند و به انجام اعمال خشنو سختی دست زدند . مردمی که در زندگی روزمره نجیب و مسئول اند ، با اغوای اتوریته و با کنترل ادراکشان دست به انجام اعمال وحشتناک زدند . "

 

نمونه ی بزرگی که نویسنده ی کتاب در واقعیت امر دارد انهدام یهودیان توسط نازی هاست و البته هر نوع جنگ و عملیاتی که به کشتار و شکنجه و ظلم به بشریت است و چقدر این نقل قول نویسنده از جورج ارول بجا بود :

 

" اکنون که می نویسم ، موجودات انسانی کاملاً متمدنی بالای سرک پرواز می کنند و می کوشند مرا بکشند . هیچ دشمنی شخصی با من ندارند ، من هم با آن ها ندارم . آن طور که می گویند آن ها فقط " وظیفه ی خود را انجام می دهند " . شکی ندارم که اغلب آن ها مردم خوش قلب و مجری معتقد به قانون هستند که در زندگی خصوصی خود خواب هم نمی بینند کسی را بکشند . از طرف دیگر ، اگر یکی از آن ها من را با یک بمب که درست هدف گیری شده قطعه قطعه کند ، هیچ خواب بدی نخواهد دید ! ."

 

فرمان اتوریته ما را در تناقض قرار می دهد . تناقضی که در یک سوی آن ما و ارزش های اخلاقی خود هستیم و در سوی دیگر فرمانی که باید اطاعت کنیم . من فکر می کنم مسئله ی قابل توجه این جاست که حتی باورهای عمیق مذهبی که خود نیروی بسیار زیادی دارد در مقابل اتوریته از نیروی کم تری برخوردار است و فرد با توجیه خود سعی می کند کنار گذاشتن ارزش های خود را فراموش کند .

وقتی در جامعه ائی که " گفتگوی تمدن " ها را پایه ریزی کرده و مذهب رسمی آن اسلام است رفتارهائی که با اسلام که هیچ با انسانیت در تضاد کامل است ، می بینم باور می کنم نیروی اتوریته چقدر می تواند زیاد باشد . آن قدر که صورت زنی را در مقابل چشم دیگران پر از خون کنند ! و شاید اتوریته ائی که مذهب را با خود در آمیخته باشد ضرب در دو قدرتمندتر شود ... اما مباحث فلسفی تکلیف فرمانی که با وجدان در تضاد است را که کنار بگذاریم من فکر می کنم ما نیاز داریم اتوریته ی بسیار قدرتمندتری داشته باشیم تا بتوانیم " انسانیت " را درک کنیم . اتوریته ی بزرگی بنام : خدا !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:15  توسط مرجان  |