شب های جمعه رو خیلی دوس دارم ! بخودم اجازه می دم تا هر وقت عشقم کشید بیدار بمونم تازه اون شربت بدبوی لعنتی آهن رو نمی خورم که مبادا فردا بیشتر کرخت باشم ! می تونم ساعت ها بی برنامه برم جلو و من چقدر برای در پی حرف های دل ام بودن از برنامه های منظم فراری ام !
می تونم بی وقفه و بی جهت و به هرچی فکر کنم ، از هر چی بنویسم و بخونم ... صدای تلویزیون بلنده . یه مرد داره تو یه فیلم با تحکم نطق می کنه ! هوس اون نیمچه تئاترهای خنده داری رو کرده که بی هیچ متن و میزانسن و هیچی در لحظه از خودمون درمی کردیم . اون موقع ها ملیحه تئاتر کار می کرد و گاهی بی اختیار این طوری می شدیم ! وسط کار یهو من داد می زدم : اوه خدای من قلبم داره تیر می کشه ، چقدر بده یه روز بفهمی زندگی به همین تلخیه که ته خیار رو توی دهنت ساعت ها بجنبونی ... ملیحه به سبک زن های افاده ای می خندید : زیاد سخت نگیر دختر جوون ...
گاهی که الهه بود وضعیت بدتر می شد ! هنرپیشه ی خوبیه ... یه مرده یه پا چلاغ می شد و با صدای خش خش دار به این نیمچه های ما دامن می زد . از این موارد زیاد داشتیم ... تئاتر رو خیلی دوست داشتم و دارم . وقتی می ری تو قالب یکی از آدم هائی که نیستی و شاید قسمت پررنگ شده ای از تو باشه ! ... وقتی باید دقت کنی و تن صدات رو به تناسب حرف هائی که می زنی بالا و پائین ببری ، وقتی باید دقت خالص شی تا با بدنت خیلی خوب حرف بزنی ... تا همین پارسال از این که پی گیرش نشدم و از همون سال های راهنمائی سن رو بوسیدم و کنار گذاشتم پشیمون بودم تا وقتی که جامعه ی هنری تئاتر یکی از دانشکده ها رو دیدم . اون وقت بود که فهمیدم لااقل تو اون جمعی که من دیدم این هنر عجیب غریب واقع شده ...
نمی خواستم از تئاتر بگم می خواستم از شب های خوب جمعه بنویسم ! شب هائی که آدم دوست داره همه ی غم غربت و تلخی های این دنیا رو کنار بگذاره و یه شمع روشن کنه و به هیچی فکر نکنه! به هیچی ... فقط تنش رو فکرش رو قلبش رو بسپاره به اون چه که نمی دونه چیه ... بگذاره توی ذره های وجود خسته اش که از آدم تا بحال تجربه جمع کردن تا به امروز هوا بره ! فیشششش عینهو یه بادکنک سرخ گنده ... فیشششش ... امشب تنها شبیه که می تونم تموم گذشته رو بی خیال بشم و با پروئی تاریخ رو خط خطی کنم و برای همه ی فیلسوف ها زبون دربیارم ! به ریش همه ی دولتمردهای قبل تا الان بخندم . شکی نیست خل می شم عینهو دیوونه ی محله که همیشه ی خدا انگشت به دهن با موهای پریشون و درهم مونده !
کم کم می خوابم و هیچ ترسی ندارم که صبح خواب بمونم . اصلاً هم مهم نیس کی بیدار شم ! فقط می خوابم و هوس می کنم خرس باشم یه خرس گنده ی قطبی که خوابیده . بحد مرگ خوابیده ... یاد اون هندونه فروشی می افتم که ظهر فارغ از همه ی دنیا و حوادث و دردسرها و حتی سرمایه ی هنداونه ایش زیر درخت پر سایه ائی خواب بود : با دهن باز ... اون قد باز که آدم احساس می کرد همه ی سایه ی درخت رو می تونه یه جا بخوره و بعد هم کل وانت اش که از بس روش هندونه گذاشته بود پشتش اومده بود پائین ، رو بخوره ... اصلاً هندونه ها رو با پوست و دونه هاش ! حالا من هم می رم می خوابم و دهنمو باز می ذارم ... اون قد باز که همه ی آدم ها رو یه باره قورت بدم ! فقط خدا کنه مثه اون ماری نشم که یه آهو می خوره و بعد می مونه همون جا . 100 سال دیگه هم که بگذره نمی توم دست از کارتونی فکر کردن بردارم . وقت هائی که توی حرف های خیلی جدی و رسمی تصورات کارتونی می آد سراغم خیلی سخته نخندیدن ... هیچ وقت نتونستم به یه صحبت رسمی جدی 100 درصد حواس بدم !
نه ... این طوری که نمی شه ... من فقط بلدم امشبمو ببلعم و رودل نکنم . گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ... می رم خیال بافی کنم ، چای می خورم ، می خونم و تا به همه ی ستاره ها بوسه ی شب بخیر ندم نمی خوابم : هر چند هیچ وقت همشون رو نبوسیدم ...
پ . ن :
* فونت مطلب قبلی عمداً انتخاب شده بود ! پیدا کنید پرتغال فروش را ...
* نمی تونم کامنت بگذارم مگر برای آدمیات !!! حتی کامنت های خودم رو هم نمی تونم ببینم .
* خدا یه قوت اساسی بده این ویندوزو دوباره تازه کنم


