تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

تاریخ امروز رو که می خونم متوجه می شم امروز روز تولد عمر خیام نیشابوری و برتراند راسل و دکتر هوشی مینه . هم چنین امروز روزیه که عملیات ثبت اسناد آغاز شد ، دکتر مصدق با تمدید اختیارات وزیر دادگستری مخالفت کرد و ... مابین همشون برام یکی اش خیلی جالب بود : یه زن خلبان نیروی هوائی آمریکا با یه جت جنگنده با سرعت 652 مایل و سه دهم مایل ( 1050 کیلومتر) با 43 سال سن ، دیوار صوت رو شکست .

به عکسش که نگاه کردم یه زن بودن مثه همه ی زن های دیگه با این تفاوت که توی صورتش اعتماد به نفس خاصی هست اون قدر که از توی عکس هم بشه حسش کرد . چقدر دلم می خواست توی مملکتی که پر از این ژاکلین هاس که اگر بگذارن می تونن دیوارهای زیادی رو بشکنن باید بجای پریدن از روی دیوار باید به هزار و یک علت زیر سوال برن و خیلی محترمانه بنشانندشون سر جاشون !

این روزها هر بار که می بینم زنی رو نگه داشتن و دارن زیر سوالش می برن خورد می شم ! چقدر این منظره می تونه دل آدم رو بسوزنه ... انگار که زن های ایرانی ملعبه ی دست حاکم وقت باید باشند . یک زمانی چادر از سرشون بکشن و یه زمانی بخوان بزور چادر به سرشون بکشن : چادر ملی !!!... انگار که همیشه ی خدا باید شعور زن ایرانی زیر سوال بره ! زن هامون دارن هر روز برده گی رو بیشتر و بیشتر یاد می گیرن ! برده ی تبلیغات می شن و مد مانتوی چین دار و کوتاه و تنگ و بلند و یقه ی فلان و روسری 70 سانتی و شلوار 90 سانتی و کیف قرمز و صندل نوک تیز و گرد و هزارتای دیگه ! برده ی خانواده می شن و به سلیقه ی خانواده چادر به سر می کنن و بجای مانتو کت می کنن ، حالا هم که باید برده ی فکر و قدرت بزرگی بنام دولت باشن !

دلم برای مملکتی که توی حاشیه ها مونده می سوزه ... برای مردمی که در پی سی دی های زهره ان و بحثشون سر طرح جدید مبارزه با فساده و حاشیه ی فوتبال رو بیشتر از خودش دوست دارن . مدام توی فراز و نشیب زندگی هم سر می کشن ...

دلم برای اسلامی که چپه شده و چپه اش چپ تر شده و بزور بخورد مردم می ره می سوزه ! اسلامی که با زور زن رو محجبه می کنه ، آستین های کوتاه مرد رو بزور بلند می کنه ، خنده ی زن رو حروم می کنه ، تعدد زوج مرد رو جایز می کنه ، اسلامی که زن رو حسود می کنه ، مرد رو غیرتمند !!! اسلامی که زیر خط فقر رو هر روز بیشتر و بیشتر می چشه ، اسلامی که همه ی مسلمونی اش به 4 رکعت نماز و مسجد و روزه اس و عوضش به تو میدون می ده تا نفس داری دروغ بگی ، روز شونه های دیگرون پا بذاری که خودت رو بکشی بالا ، کلاه بقیه ی مسلمین رو برداری و کیف کنی ... نه ... ما مردم مومنی نیستیم ! ما فقط مسلمینی هستیم که توی آداب شرعی گیر کردیم . توی این که موهای زن هامون که پوشیده باشه و چادر ملی سرش باشه و یک مدرک دانشگاهی سر جهازی روی جهاز فلان و بیصارش داشته باشه مملکتمون فساد نداره ، فحشا نداره ، می شیم مدینه ی فاضله و 5 سال حکومت علی رو علی وارتر ادامه می دیم !!!

خالی از ایمانی که توی قلب ها باشه ، با خدائی که توی وردها خوابیده و بس ! ما مسلمینی هستیم که ایمان توی قلبشون فرو نرفته و مومن نیستیم ...

تنها کاری که می تونم بکنم اینه که خودم رو بسازم و رسالت پیامبری ام رو بشناسم . رسالتی که هر آدمی به ارث برده ! یکی رسالتش اندازه ی یه ملت عرب می شه ، یکی رسالتش مردم هموطنش و یکی رسالتش می شه گرفتن دست یکی از همه ی آدم ها !

از اون بالا قد بلند و کوتاه و کچل و فر و سرمایه داری و کمونیست و جمهوری اسلامی و زن و مرد و ... ها به چشم نمی آد ! از اون بالا فقط عشق پیداس و هر چی که آّبی صداقت بخودش گرفته باشه ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:41  توسط مرجان  | 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

چقدر خوبه بجای قیل و قال و سر و صدای ماشین ها و مردم و صداهائی که هیچ معلوم نیس از کجا میان شاملو گوش کنی ! یواش یواش می خونه ، با صدائی که نمی شه گفت قشنگه اما گرمه ... اون قدر گرم که عین نون داغی که به تنور چسبیده به دل یخ زده ی من هم چسبید ...

چه کیفی داره که این صدای گرم برای آدم حافظ بخونه و چقدر کیف آدم بیشتر می شه وقتی از پس همه ی سنگینی های درونت که هزار و یک علت معلوم و نامعلوم دارن بشنوی :

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند وچنین نیز نخواهد ماند

 

مابین باد خنکی که وزیدن گرفت وباد قدم هائی که به عادت همیشه می رفتن و نه به فرمان من به درخت های سبز دو طرف خیابون پهنی که بعد از پیچش خونمونه نگاه می کردم و به نمودار منحنی سینوسی زندگی فکر می کردم که گاهی با اوج شادی می بردت و گاه تا مغز استخونت رو می سوزونه . وقت هائی که سرخوشی که می گذرند ، لابد لحظه های سخت و سردش هم همین لحظه هائی است که آدم امیدواره چنین نیز نخواهد ماند ...

این روزها با حافظ طور دیگه ای دنیا رو می بینم . دارم از توی ابیاتی که در وهله ی اول خیلی ساده ان و با کمی دقت پر از صنایع ادبی ان کلی زاویه ی دید پیدا می کنم . دارم یاد می گیرم !!!

حافظ کوچولومو می ذارم توی کیفم . توی روز هربار که فرصتی دست بده بازش می کنم . گاهی سعی میکنم اونائی که توی کلاس روشون بحث شده رو حفظ کنم ، گاهی فال می گیرم و گاهی توی یه مصرع گم می شم ! گاهی هم با خیال بافی هائی که از بچگی ها سبک کارتونی اش مونده ، حافظ رو به شکل کارتونی اش تصور می کنم ! گاهی به شاخه نباتش فکر می کنم ... و گاه به خداش و توی نقش و نگارهای روی جلو کتاب گم می شم !

حالا هم بجای این که بنویسم و بنویسم اونم به قول بیگدلی نوشتنی به سبک نویسنده های معاصر که وصف تنهائی می کنند و بس دوست دارم حافظ بخونم :

گفتم که :

بوی زلفت

گمره عالمم کرد ... گمراه ... عالمم ... کرد ... گ م ر ا ه ... ع المم کرد ...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:18  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

توی قفس چقدر می چسبه با کسی که درد توی قفس بودن رو خوب می فهمه گپ بزنی ، درد و دل کنی و بنالی : این قفس هم عجب جای عجیب و دل تنگیه ... توی قفس خواهی نخواهی عاشق می شی ! عاشق هم قفسی که شبانه روز کنار تو باشه ، با تو از یک زاویه به میله ها نگاه کنه ، هر چه تو می خوری بخوره ، فقط صدای تو رو بشنفه ، فقط تو براش حرف بزنی و از توی خیال های دور و درازت با تو سهیم باشه ... خب معلومه که این طوری اسمت رو می گذارن : مرغ عشق ...

به مرغ عشقمون نگاه می کنم . تا حالا چند تا جفتاش مردن و رفتن و اون هر بار هر مرغ دیگه ای که میاد باز می شه : مرغ عشق ! حتی : حتی وقتی چند وقت فاصله می افته تا کسی براش یه جفت بخره اون عاشقه ... من می فهمم ! از کز کردن هاش ، از چهچه های غم گرفته اش ، از توی چشماش !!! حالا هم با لذت دوتائی خودشون رو می خارونن و گهگاه وسطش به هم زل می زنن و دوباره ... دلیلش شاید همون باشه که گفتم : قفس ! و شاید هم قفس بهونه ای باشه برای سرشتی که همیشه ی خدا عشق رو طلب می کنه ... مثه خود ما آدم ها که در پی عشقیم . که همیشه برای داشتن عشق بیشتر مسابقه می ذاریم ، می دویم ، تلاش می کنیم و روزها هی می گذرن و وقتی هم که هیچی نصیبمون نشه مرض های قرن جدید یقه مون رو می گیره !!! و چقدر این واژه ها از پس عشقی که نیست آشناست : افسردگی ، تنهائی ، دلمردگی ، انزوا ، اعتیاد ، جرم ، جنایت ، دروغ ، زندان ، اکستازی ، کراک ، پرخاش وووو ...

یه وقتائی دلم هوای صافی آدمای گذشته رو می کنه . همونائی که صبحا دم خونه رو آب می پاشیدن و هوای نون و نمکی که با هم خوردن رو داشتن ، همونا که بر اساس اشیائی که هر کس داره بهش نمره نمی دادن ... گناه رو باید گردن کی انداخت ؟ مدرنیته شدن یا کنسرویسیسم یا این که دنیائی که داره همین جور کوچیک می شه یا قفسی که به تو یه هم قفس خوب نمی ده ؟

من که فکر می کنم گناه زیر سر چشمائیه که عادت کردن ... همش رو می ذارم پای چشمائی که بلد نیستن خوب چشمی کنن و اگه می خوان کاری کنن چشم و هم چشمی می کنن ! گول سرمون می مالن که همینه که هست ! چشم ها تنبل شدن : تنبل ! اون قد تنبل که بالا رو نبینن ، حقایق پشت هر چیز رو نبینن ، به خطوط و اشکال و حجم ها نگاه کنن و بگذرن و بفرستن تا مغز با توجه به اطلاعات قبلی نظریه صادر کنه ... اما شاید اگه کمی از سرعت چشم هامون تو دوره ای که سرعت یه فاکتور زیادی مهمه کم کنیم و وسط یه میدون بزرگ از لابلای سنگ ها سفت و سخت یه گل زرد با ساقه ی نازک رو ببینیم که چه جوری گله ، بفهمیم حافظ اون همه سال قبل چی می گفت وقتی می گفت : می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جوئی ؟ ...

اون وقته که دوست داری از لابلای سنگای سفت و سخت درد و مشقتی که دور و برت رو گرفتن شکوفه بزنی ! اون وقت مثه یه گل زردی می شی که خنده ات می گیره با اون ضعیفیش با چه اعتماد به نفسی اون جا ایستاده و خیال می کنه آفتابگردونه قد بلندیه که همه ی چشما رو بخودش خیره کرده ... حتی اگه زیر پای گذر روزها و شرایطی که سختی اش این روزا مثال زدنیه له هم بشی بابت شکفتنت پشیمون نمی شی ! بابت این که توی این قفسی که اسمش زمینه عاشق شدی . فرقی نمی کنه عاشق چی یا کی : لااقل از نظر من که طرفدار کثرت خدا هستم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:6  توسط مرجان  | 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

لذت بخش ترین لحظاتی که امروز تجربه کردم سر کلاس بررسی حافظ بود . دور یه میز بزرگ نشستیم و بنا به خواسته ی هفته ی پیش من روی غزل اولیه بحث کردیم . بعد چندتا غزل دیگه و یه کم مونده به آخر کلاس یه آقا از دسته ی خشک مذهب ها شروع کرد به سوال کردن از خانوم استاد . سوال های جالبی هم می پرسید !!! : راسته می گن حافظ بابت کنایه های خاصش اهل کوهپایه اس ؟ حافظ مذهبش چی بوده ؟ و وقتی جواب شنید حافظ احتمالاً سنی بوده و مولانا هم مذهبش عشق بوده ، هم چنان با تمام قدرت با یه سر پائین که از ترس انحرافات احتمالی بالا نمی گرفتش تاکید داشت می تونه ثابت کنه مولانا شیعه ی شیعه بوده !!! یکی از دخترها با سند و تحکم سعی کرد تاریخ شیعه رو تو ایران توضیح بده و حالی کنه که اصلاً بحث بر سر اینا نیس ... راضی نمی شد ! ... بحث به مرید و مراد کشیده شد . اصرار داشت راهنما رو چه جوری پیدا کنم ؟ کوش ؟ ... دغدغه داشت : من هم داشتم . بی اختیار توی بحث شرکت کردم و گفتم : برای هر مرحله ائی می بایست یه سری درس گرفت تا به درجه ی مرحله ی بعد بشه رسید ، تا وقتی به درجه ی لازمه نرسیدیم راهنمائی در کار نیس ... پرسید : خیلی خب چکار کنم؟ همه ی نتایجی که گرفته بودم روی زبونم جاری شد : قدم اول همین خواستنه که چی کار کنم ؟ بعدش مطالعه است و تلاش ... خواست بحث کنه . یکی از آقایونی که اون جا کار می کنه هم توی کلاس بود . توصیه کرد ترجیحاً بحث مذهبی جاش این جا نیس ! بجاش من جواب دادم ! بهش گفتم وقتی دغدغه های این مدلی یقه آدم رو بچسبه و تازه در حافظ اشاره هائی ببینه خب همینه ... خانم استاد با ملاحت خودش گفت که با این جور بحثا مشگلی نداره و من چقدر دلم می خواس با اون پسری که با دغدغه هائی مشابه من دست و پنجه نرم می کرد حرف بزنم ... با همه ی تعصبات کور و لجوجش : می خواست ... خودش رو فریب نداده بود و می خواست قدم برداره ... توی این وادی نمی دونم و چه کنم و سوال و سوال و سوال آدم از دیدن کسی که داره مشابهاتی توی فکرش می گذره خوشحال می شه اما چه کنم که جنسیت برای اون خیلی خیلی مطرح بود اون قدر که یک بار هم سرش رو بالا نکرد !!! دلم می سوخت . دلم برای تعصباتی که دورش پیچیده و نمی ذاره خوب نفس بکشه می سوخت ، برای خودم و تعصباتی که مذهبی و غیرمذهبی و دونسته و ندونسته دارم ...

این روزها با آدم ها فقط باید حرف های معمولی زد . نه کسی دوست داره و نه فرصتی هست ! گاهی فرصتی می شه و با زهرا گپی می زنیم . گاهی هم دلم برای روزهائی تنگ می شه که عصرهای پائیزی روی پله ی پائین پل با نرگس یکسره حرف می زدیم . گاهی من علیه اون گاهی اون علیه من ، گاهی دوتائی علیه خودمون و گاهی بر علیه همه ی دنیا !!! تئوری هائی که هیچ وقت جز زندگی من و اون پیاده نشد . امروز وقتی توی بیمارستان چشمم به جمله ی روی یه برگه ی ساده ی روی دیوار افتاد برجوری هوس کردم یک نفر فارغ از همه ی درد معیشت و روزمرگی با من حرف بزنه : راستی خدا آدم را آفرید یا آدم خدا رو ؟ دلیل موجهی ندارم که آدم ها برای ترس ها و ضعف ها و ندانسته ها خدا رو علم کرده باشن ... وقتی سر کلاس سوال هاش رو شنیدم هوسم زنده شد ولی چطور می شد با آدمی که حتی راضی نمی شد جمله اش رو کامل کنه حرف زد ؟ وقتی خانوم استاد در جواب درگیری ذهنی من بابت پارادوکس اشعار حافظ که گاهی عجیب زمینی و گاهی یکسره عرفان بود توضیح داد ، اون حتی نمی خواست از کلمه ی عشق به یه معشوقه ی زمینی استفاده کنه !!! اون قد چیز چیز کرد که من بجاش گفتم : منظورش معشوقه ی زمینیه ... براش عجیب بود که عارفی به بزرگی حافظ و یه معشوقه ی زن ؟!!مونده بودم نقد نیمه اروتیک اشعار هفته ی پیش رو چه جوری تحمل کرده ؟!!!

وقتی برمی گشتم توی تک و توک قطره های بارون دنبال یه چیزی می گشتم ! مدام توی ذهنم می گشت : عشقت بدست طوفان خواهد سپرد حافظ ... چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی ... پنداشتی که جستی ... پنداشتی که جستی ... پنداشتی پنداشتی ...

دوست داشتم توی خیابون داد بزنم : پنداشتید که جستید پنداشتید ... پنداشتید ... عوضش به پشت یه خانوم خسته ی غروغرو رسیدم . بدو بدو از درد پاهاش گله کرد . انگار که من دکتر باشم و یه ده نفری پشت در منتظر باشن و هی در بزنن ! گفت سر و کله زدن با بچه ها سخته ... معلم که نبود توی کادر دفتری بود . وقتی گفتم کار با بچه ها خیلی لذت بخش تر از بزرگ ترا می تونه باشه بازم غرغر کرد که بچه ها خیلی بدن خیلی ! ... شاید راست می گفت و بچه راهنمائی ها بد باشن . توی بلوغن دیگه . وقتی به دبیرستانی ها درس می دادم سختم بود شاید راهنمائی ها بدتر هم باشن . بد هم چپیدیم توی تاکسی و یه کلمه هم حرف نزد !!! حتی غر هم نزد ! حالا من هم همون طورم ! تموم حرفام رو بدو بدو و بی هیچ طرح و مقدمه و ترتیبی نوشتم و حالا خالی خالی بی هیچ حرفی پیاده شم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:14  توسط مرجان  | 

شنبه هشتم اردیبهشت 1386

بعد از یه روز پر تنش و درد و خستگی ، وقتی مخم اندازه ی یه وزنه ی 10 کیلوئی روی کلم باد کرده پامو گذاشتم توی خونه . فکر کن با اون همه رنجی که روح و جسمت کشیدن دنبال یه جائی می گردی که توش بیفتی بخوابی ، چقدر هوس می کنی مامان بغلت کنه ، چقدر دلت می خواد فقط بخوابی و هیچی نفهمی ! بجاش مجبور شی ملاحظه ی مامانو کنی و بجاش حرص بخوری ، بجاش با خواهر کوچیکت برخورد کنی . بجاش عصبانی شی !!! بعد هم وقتی می خوای بری پی کارت چشمت بیفته به گوشتای توی ماهی تابه که باید سرخ شن و اگه مامان بره سراغشون امشب سردرد خوابو از چشماش می گیره . وقتی بالای غذا ایستاده بودم و از بوی اول گوشت هی عق می زدم وسوسه می شدم برم پی کارم اما فکر این که این سال هائی که من دارم صرف خودم می کنم این زن صرف ماها کرده نمی ذاشت . تنها لطفی که تونستم در حق خودم بکنم یه لیوان آب پرتغال بود . وقتی داشتم سر می کشیدمش انگار داشت توی رگام زندگی می رفت : رگ های خشک شده ام ! ...

حالا هم تا پختن شام وقت هست که کمی بنویسم و روی تمرینات کلاسم کار کنم . چقدر دلم می خواد یکی همه ی کارامو بکنه ، بجای من حرف بزنه ، بجای من بنویسه ، بجای من زندگی کنه . من خسته ام . از همه ی رنج هائی که کشیده ام و می کشم : خسته ام ! ولی دلم خوشه که یه خدائی هست : مع الصابرین ... آخر همه ی خستگی ها و دردها و کم طاقتی هام دلم به همون خوشه . مثه بچه ها طلب می کنم !!! برای صد هزارمین بار دلم می خواد با یه هیبت انسانی می بود تا توی بغلش گم می شدم ، تا عقده ی همه دل تنگی ها رو روی شونه هاش درمی آوردم ، تا وقتی حرف می زدم چشم هاش رو می دیدم . همه ی این دنیا آغوش و شانه و چشم ها و لب های اونن ولی : برای من خیلی بزرگه . برای کوچکی قلب  من هضم بزرگی تو اون قدر دشواره که هی بهت شک می کنم ، برات دم درمی آرم ! و گاهی با پروئی بهت پشت می کنم . من هر چی هم که باشم بنده ام ، تو خدائی و ... آرامم کن ... ادامه ی عنوان این پست رو این جا می نویسم :ای خضر پی خجسته مدد کن بهمتم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:37  توسط مرجان  | 

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386

برای نوشتن حرف زیاد دارم ! حرف هائی که همه انبار شدن روی دلم ... از همین حرف های پیش پا افتاده ی روزمره تا حساب و کتاب های دخل و خرجم و این که بدجوری دلم هوس کرده یه تایر بزرگ همین جاها بود تا مثه بچگی ها از روش بپرم روی دیوار و با امیر همسایه برای هم ادا دربیاریم . امیر و من همسن بودیم . گوش هاش خیلی بزرگ بود . خیلی هم بی تربیت بود : خیلی ! هنوز که هنوزه صداش توی گوشمه ... روی سرش جای چندتا بخیه بود . پرورشگاهی بود. مثه توی فیلم ها هم نبود که ندونه . می دونست و عین خیالش هم نبود . بچه بود و عجیب بازیگوش . بازیگوشی هاش به من هم سرایت کرده بود . وقتی زنگ مدرسه می خورد توی پیچ کوچه ی باریک و بلند مدرسه ی ما منتظرم بود . اگه به سرم می زد و می خواستم با یکی از دخترها برگردم کتک مفصلی ازش می خوردم ! دوتائی برمی گشتیم . یادم داده بود تا خونه مسابقه بذاریم کیفامون رو بندازیم بالا و بگیریم . کلی خاکی پاکی می شدم . سر کوچه هم دستامون رو دور تیر برق حلقه می کردیم و این قدر می دویدیم که از سرگیجه پخش زمین شیم . تا عصر که مامانش از سر کار برگرده خونه ی ما بود . گاهی اوقات هم وسوسه ام می کرد و تنهائی می رفتیم پارک !!! یک آن توی بازی ها چشمم به مامانم و مامانش می افتاد که عصبانی از روی سرسره می کشیدنمون پائین و ضیافتمون رو نصفه نیمه می ذاشتن ...

یه شب که خونشون بودم وقتی مامانم اومد دنبالم و دوتائی اصرار می کردیم من بمونم آبجی بزرگه اش ازش پرسید : چقد مرجانو دوس داری ؟ گفت : قد همه ی ریلای دنیا ... وقتی نوبت من رسید جواب داد : اندازه ی همه ی آسمون !

دلم براش تنگ شده : دلم برای امیر همسایه تنگ شده . دوست ندارم توی هیبت مردونه و با زنی که این روزا می گن باهاش ازدواج کرده ببینمش . دوست دارم با همون کله ی از بیخ تراشیده با زخم ها و ابروهای کلنگی و دندون های کرم خورده ای ببینمش که بود ! همون پسر بچه ای که وقتی داشتیم می رفتیم تا ته خیابون دنبال ماشینمون دوید و نقاشی من رو که برای خداحافظی دادم با حرص پاره اش کرد !!!

امیر با همه ی بی تربیتی اش و حرف های الهام و سمانه که می گفتن چون با پسر می گردم پسر می شم و حرصم می دادن و گاهی خودش حتی موهامو می کشید کلی بهم جسوری و لذت الان رو یاد داد . خیلی وقت ها که دارم مثه همون موقع ها شیطنت می کنم و بی خیال از همه چی یه بچه ی بازیگوش می شم حس می کنم امیر توی منه ، داره سوت می زنه برام . از همون بلبلیا که هیچ وقت به من یاد نداد ! من هنوز قد همه ی آسمون ها دوستش دارم !

همه ی این خاطره ها با چند تا ترقه توی ذهنم اومد . فکر کردم لابد امیر بعد از من بزرگ تر که شده دستی هم توی ترکوندن ترقه ها پیدا کرده و لابد اگه من پیشش بودم امشب اون جوری نمی پریدم توی خونه و از ترسم تا نیم ساعت بعد قلبم تروپ تروپ بالا پائین بپره ...

دلم می خواد توی اخترکی به اندازه ی شازده کوچولو بودم تا غروب رو توی روز صدها بار تماشا کنم . هرچی باشه آدم وقتی دلش خیلی گرفته باشه دوست داره غروب خورشید رو تماشا کنه... من یه اخترک کوچیک می خوام که از پس همه دیوارهای دوروبرم غروب رو تازه و صاف ببینم . برای دل تنگی ام نمی تونم اندازه ی چندبار غروب رو دیدن رو تخمین بزنم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط مرجان  | 

سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386

امروز از اون روزائی بود که باید هزار بار قربون خودم می رفتم تا از جام بلند شم ، هزار بار هم فایده نداشت و متوسل به زور شدم و با کلی تهدیدات خودمو کشیدم از رختخواب بیرون . کی می گه تنبلی کار زشته ؟ گاهی تنبلی که اتفاقاً می گن زشته شیرین ترین کارهای دنیاس ... مخصوصاً اگه زهرای آدم نباشه که اول صبحی چندتا اس ام اس باهات رد و بدل کنه .

کشون کشون خودمو بردم سرکار . تا ظهر به شدیدترین نحو ممکن جون کندم ! ظهر هم با شیوا و شکمامون دست به یکی کردیم و رفتیم رستوران . با یه پرس غذا دو نفری به حد ترکیدن سیر شدیم. من هم که بی جنبه شکمم فلمبه زده بود بیرون و ترش کرده بودم . با همین احوال و اوصافات برگشتیم . وقتی برگشتیم نیم ساعت بی وقفه با هم سر سه کاریش با دستشوئی و آقای همکار خندیدیم . مدت ها بود این جوری نخندیده بودم . از اون جوریا که آدم روده هاش درد می گیره ... وقتی رفت بقیه هم رفتن . علی موند و حوضش !

حوض رو بی خیال شدم و یک ساعتی تو اون سکوتی که غنیمت بود خوابیدم . خوابی خالی از رویا . فقط خواب بود . از همین خواب هائی که انگار فقط هنرشون تکوندن گرد و غبار خستگیه . بعد هم یکسره تا عصر موندم . هوا که رو به تاریکی رفت و وقت رفتن شد با جوگیرترین حالت ممکن تا کتابسرا بدو رفتم . بالاخره یه نسخه ی جیبی از حافظ که به تصحیح قزوینی باشه هم پیدا کردم . گشتی مابین کتاب ها زدم و جوگیرتر از قبل تموم مسیرو برگشتم تا به کتابفروشی مورد علاقه ام برسم . نمی دونم چقدر وقت گذشت که مابین کتاب ها چرخیدم و سه کتاب کشیدم بیرون و با ذوق خریدمشون . یه کتاب جدید هم از مستور آورده بود . کتاب جنبه ی تصویری داشت . گذاشته بودش پهلوی خودش . وقتی گفتم بده ببینمش انگار زورش می اومد !!! تاکید داشت تصویریه ... مجبورش کردم بده ببینمش . کنار عکس ها متن بود . یکی شو که خوندم چپ چپ نگام کرد . خب حق داشت . رو بهم می داد کتاب رو می خوندم و بهش پس می دادم . کتاب هام رو گرفتم و تا پامو گذاشتم بیرون فهمیدم باید دوباره مسیر رو برگردم . می ترسیدم دیگه نرسم برای مرضیه یه هدیه ی خوب بگیرم . توی مغازه که رفتم هدیه رو خریدم بعد کمی برای خودم خرید کردم ... شب شده بود . تاریک تاریک : اول لذت ‍! مردم مثل وقتائی که آب جوش می آد و سطح آب غل و غل می جوشه : می جوشیدن و غل غل می کردن . ماشین ها می رفتن و می اومدن ، زن ها مردها جوان ها جوان ترها جوان ترترها و پیرها که عطر خاصی دارند .

سر خودم کلاه گذاشتم که این جا ماشین گیر نمی آد !!! و به این بهونه کمی هم پیاده روی کردم. آخه پیاده روی نصف شبی کجا و با ببخشید ببخشید لابلای مردم توی پیاده رو ویراژ دادن کجا ؟ توی تاکسی که نشستم یه دختر اومد نشست کنارم . یه زن کنار در به چشمم اومد . خیالم راحت شد که حالا هی نباید خودمو بکشم کنار که جا باز شه : نا توی تنم نبود که یکهو دختر کنار دستی نیم متر پرید بالا . برگشتم دیدم زهی خیال باطل ! خانوم مبوطه یه حاج آقا بود که به نظر خانوم می اومد . دختر کنار کشید سمت من و خندید : وااای فکر کردم زنه ...

چشمم که به حاج آقا آخوند افتاد خنده ام گرفت . توی حرکاتش هم کمی ظرافت های زنونه بود . مثلاً وقتی کرایه اش رو داد کلی عشوه اومد !!!

حالا احوالات صبحمو دارم . با این تفاوت که باید بکش بکش خودمو ببرم بخوابونم . شوق اون کتابا راحتم نمی ذاره اون قدی که باید یه نوکی بهشون بزنم . نوک زدن تقلب خوبی از جوجه هاس . دلم یه جوجه ی زرد کوچولو می خواد که هیش وختم نه نصیب گربه ها شه و نه بمیره و نه مرغ شه : همیشه یه جوجه زرد کوچولو بمونه که وقتی انگشت اشاره ام رو روی زمین بزنم بدو بیاد و با یه نوازش کوچولو بخوابه . دلم می خواد یکی بی هوا بیاد ببرتم کوه ، دلم می خواد برم یه جای تاریک تاریک تاریک ، یا که تو دیواره های یه نقطه ی کوچیک گم بشم . دل ام چیزهای آدم واری که نمی خواد من آدمم و دارم سبکسرانه دنبال وسوسه ی سیب می دوم !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:6  توسط مرجان  |