تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

اندازه ی یه ربع و حتی شاید کمتر وقت دارم که بنویسم . خب وقتی آدم با خودش قرار می زاره هر روز از کوچک ترین بازه ی زمانی اش هم استفاده کنه و بنویسه و اون بازه هم خودش کلی باشه واسه ی کارای رو هم انبار شده همین می شه دیگه !

خب مامان حق داره وقتی امشب حتی اندازه ی گفتن خبرای امروز هم باهاش حرف نزدم و پریدم سر کامپیوتر غر بزنه . تازه کمرم حق داره درد بگیره ، مخم سوت بکشه و ... اما خب دلم نمی خواد فردا وقتی سر کلاس همه کلی به کاراشون رنگ و لعاب دادن با یه کار نصفه نیمه هی حرص بخورم . عوضش با یه آهنگی که مدت هاست گوش ندادمش بخودم جایزه می دم . چقدر من عاشق زبون ریتمیک اسپانیائی هستم ، چقدر ذوق می کنم وقتی از بین کلمه های خواننده به زور هم که شده یکی دو کلمه رو می فهمم ...

با این که گیج و خسته ام و چشمام دو دو می زنه اما یه چیزی شبیه یه دونه لامپ کوچولو عین چراغ خوابای سبز روشنه . دوست دارم فرصت داشتم و به عادت همیشه اون قد این سر رشته رو دنباله روئی می کردم تا بفهمم از کجا اومده . چقدر خوبه وقتی آدم یقه ی خودشو بگیره و بی تعصب و قضاوت و مثه یه غریبه اون قد روش زوم کنه تا بفهمه چی شد که اومد ؟ حتی درمورد جسمم هم همین حس رو دارم . کوچک ترین تغییرات درونی ام هم می تونم بفهمم ... !!! این جور وقتام زهرا پیشنهاد می کنه این قد خودتو زیر و رو نکن ...

خب راست می گه ... وقتی حسابی جلو رفتی خیلی چیزا می فهمی که بهتره نفهمی . بهتره نفهمی که سررشته ی بعضی چیزا به جاهائی که تو فکر می کنی نمی رسن و ریشه تو غلط هائی دارن که برای پاک کردنشون عمر کم می آرم .

با چنان سرعتی دارم می نویسم که انگار با یه نفر دومی مسابقه گذاشتم ! هر آن احتمال داره مهلتم سر بیاد و باید مشغول ساختن یه کلیپی باشم که توش با دوربین یه اسلحه ی حسابی چندتا پرنده ی خوشگل رو که دارن پرواز می کنن نگاه کرد ، بعد یه دونه خوشگل ترا و لابد اونی که قشنگ تر پرواز می کنه رو انتخاب کرد و روش زوم کرد و بعد : بنگ ! شلیک کرد و کشتش ...

من که دلم نمی آد ! حتی کلاغا هم حتی اگه توی انیمیشن باشه نمی کشم : چه برسه به یه دونه پرنده ی خوش پروازی که همیشه دلمو هوائی می کنه خوب باشم .

دوتا کتاب هم از کتابخونه گرفتم که کلی تعریفشون رو شنیدم . خدا کنه اون قدی که می گن خوب باشه و اون قدی که فکر می کنم ازش یاد بگیرم . به قول خانوم معلم نویسندگی حتی وقتی چیزی برای یاد گرفتن نیست می شه یاد گرفت اون جوری نبود : اینم یه نوعش می شه دیگه ... وای دیگه با داشتن وقت نمی تونم بیش از این به دستام فشار بیارم که بدو بدو بنویسن.

یاد یه عکس افتادم و نوشته ی زیرش : دست های زنان ، گل های آناند ... گل های من خسته اند و دوست دارن سرشون رو بذارن رو شونه ی هم و بخوابن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:15  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

تا لنگ ظهر خوابیدم و از لنگ ظهر هم که بیدار شدم احساساتم حسابی جمعه بود ! جمعه یه روز خاصیه : اون قد خاص که اگه به آدم دستی پیدا کنه ، یه جور دیگه اش می کنه ... توی تختم لمیدم و هی جمعگی ام بیشتر و بیشتر شد !!!

دوست داشتم نرگس می بود و حرف می زدیم . از همین حرف زدن هائی که یک سری چراغ های خاموشی که توی زیرمیرهام خاموشه و نمی دونم کلیدش کجاست ،رو روشن می کنه ... شاید می تونستم بفهمم : شاید !

این روزها فاصله دل تنگی هام کم و کم تر می شه . می ترسم یه روز بیدار بشم و برای نمی دونم چمه ، تا ابد دل تنگ باشم . گاهی اون قد دل تنگ می شم که حس می کنم اندازه ی دل تنگی های همه ی دل تنگ های دنیا : دلم : تنگه ...

اندازه ی تموم لحظه هائی که دلی شکسته ، همه ی خداحافظی های خیس از اشگ ، مسافرهای برنگشته ، خروار خروار امیدهائی که مایوس شده ، سیلی هائی که بی رحمانه اومدن : گاهی حتی برای همه ی کورهای عالم ! کوری که به چشم نیست . من اون قد کور بودم که بعد از این همه  تازه چند روز پیش دیدم درخت انجیر توی حیاط جوونه زده ! و همه ی کورهای دیگه ای که همه جا رو تاریک می بینن ، برای همه ی چشم هائی که از انتظار خسته ان و پشت به فردا کردن ، برای آدم هائی که به کلیشه ای ترین سبک ممکن زندگی می کنند و هی از روی فلسفه های همدیگه کپی برمی دارن و تکثیر می کنن و تو یه زندگی دسته جمعی که انگار یه نفر داره جای هزار نفر زندگی می کنه شریکن و هیچ شکایتی هم نیست ! برای دل خودم : همه ی روزهائی که برای یه بسته جعبه ی مداد رنگی که هدیه بگیرم ، منتظر موندم و بجای مدادهای باریک و بلند رنگی سوسمار نشان ، بزرگ شدم !!! بزرگ شدن درد عجیبیه ... برای لحظه هائی که تو یه 4 جوابی یه جور می مونم و مدام تیک می زنم : هیچ کدام . برای غربتی که مابین میلیون ها آدم دیگه حس می کنم ، برای تمام لحظه هائی که کر و کور و نادانم و هیچ نمی فهمم!

از فرط دل تنگی بجای آدم ها به سبک قدیم کتاب دستم گرفتم . دنیای توی کتاب ها با همه ی دردها و سخت هائی که ممکنه داشته باشن تو رو به تجربه ی هزارون دلی می کشونن که یه وقت بخودت بیائی و ببینی : . و : تمام !

امروز نه بر حسب اتفاق ، کتاب کم حجم مشکی رنگی که تازه خریدم رو باز کردم . با همه ی حجم کم و زمان کمی که گرفت تا تمومش کنم حس می کردم روزهاست دارم توش تکرار می شم و می خونمش و جای همه ی مهره های توی کتاب فلسفه می بافم و زندگی می کنم .شاید انیشتن یه مصطفی مستور می شناخته که نسبیت زمانی رو مطرح کرده ، شاید هم خودش یک مستور واقعی بوده !

" روی ماه خداوند را ببوس " ، عنوان کتاب بود و یک بار توی کتاب تکرار شد و اونم از زبون یه : فاحشه !!! کتاب با ین جمله شروع شد :

" هر کس روزنه ای است به سوی خداوند ، اگر اندوه ناک شود .اگر به شدت اندوه ناک شود . "...

تمام کتاب حول محور یه سوالی که شاید روزانه ما بارها از خودمون پرسیده و نپرسیده باشیم می چرخه : " خدائی هست ؟ " . من فکر می کنم حتی وقت هائی که این سوال حتی به ذهنمون می رسه : می رسه ! من فکر می کنم تا بوسیدن روی خدا همه ی زندگی آلوده ی همین سوال باشه .

نقش اول داستان : یونس ، مشغول کار کردن روی تز دکترای پژوهشگری اجتماعی اشه . موضوع پایان نامه تحلیل جامعه شناسانه علت خودکشی دکتر محسن پارسا با سوابق علمیه . نویسنده با مهارت مهره های مورد نیازش رو در مواقع لازم وسط صحنه می آره تا حرف هائی که حس مورد نظرش رو می رسونن ، بزبون بیارن . شخصیت هائی مثل نامزدی با یقین بسیار زیاد ، دوستی رنجیده از تقدیر و علی که خیلی چیزها می دونه ...

با تموم شدن هر فصل که خیلی هدف دار و خوب تموم شدن ، فصل دیگه ای شروع می شه و اون چنان توی کتاب گم می شی که انگار همیشه می دونستی : سوسک ها نیایش می کنن ، بادبادک ها می رن پیش خدا ، فاحشه ها روی ماه خدا رو می بوسن و با هیچ خط کشی نمی شه اندازه ی احساس رو سانت زد .

اواسط کتاب سایه ، نامزد یونس به نقل از یه کتاب چاپ سنگی گفت : " ای پسر عمران ! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گوئی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا گه بنده ام همه را چنان می خواند که گوئی همه خدای اویند جز من. " .

بی اختیار اشگ هام گرمم کردن ! و وقتی سایه اواخر داستان در توجیه جواب سوال اصلی داستان به خواب یونس اشاره کرد :

" خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته اید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید ؟ و تو گفته بودی دنبال تو ، داریم دنبال تو می گردیم . بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیائید توی دشت و بیابان . گفته بود من توی سفره ی خالی شما هستم ، توی چرو های صورت عزیز . توی سرفه های مادربزرگ . توی شیارهای پیشونی پدربزرگ . توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه . توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر . توی آرزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده . توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که با جیب خالی بچه های مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برند . توی دل دوتا بچه ی دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون می شه . توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه اش خجالت می کشه . توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبا که شوهرش از کار برمی گرده خونه ، دست هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاه ند یا نه ؟ توی دل اون شوهره که اگه دست هاش سیاه نباشن می ره یه گوشه ی اتاقتا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش می گه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون راحت بخوابه ... " و ...

 

                                   

 

این جا رو که می خوندم صدای گریه ام بلند شده بود ! شاید این جا اوج داستان بود . اوج دیدن ... بعد بادباک ها رفتند و به خدا رسیدن ... و من حس کردم باید اون قد دید و دید تا یه روز جمعه وقتی چشمامو باز کردم یه بادبادک رنگی شم ...

  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

این هفته هم گذشت ... همه اش مشغول کار بودیم و عصرها هم می رفتیم نمایشگاه . تو نمایشگاه بهتر از هر چیزی تماشای مردم بود ! مثلاً چند روز پیش ماشعیری که برام گذاشته بودن روی میز چشم یه خانومی رو گرفته بود . اومد جلو و کنکجکاوانه پرسید : " می گماوا اینا نوشابه گندیده س که گذاشتند این جا مردوم ببینن بدونند ؟ " !!! ... یا یه پیرزن هی می پرسید این ویژه نامه ها که عکس سیب روشه توش آب میوه است ؟ بعد براش توضیح دادم همچین چیزی نیس و تازه گیر داده بود : پس روش آبمیوه گیریه ؟!!!

یه بار هم یه آقا با خانومش اومد و بسیار معترض یقه ی من رو گرفته بود که یالا بگو به عنوان نماینده شخصاً برا این مملکت چی کار کردی ؟!!

امروز هم یه آقا پسر محترم تخمه خورن و نیم جمله نیم جمله می پرسید : " آ این تبلیغا تو شهر مالی شوماس  ؟ هاااا ؟ " و این جمله چیزی بالغ بر 4 بار تکرار شد اونم در دقیقه !!!

چیزی که برام جالب بود این بود که آدم ها از لحاظ تعارفات دو دسته بودن یا تشکر می کردن یا طلبکار بودن ! دسته ی سومی هم نبود و جالبترش این جا بود که آقایون بیشتر مقید به تشکر بوددن تا خانوما !!! وقتی تراکت ها آموزش بانوان چشم زنا رو می گرفت و با ذوق می اومدن ببین چیه دلم می سوخت . برای توده ی انبوه زن های بی اطلاعی که مایلن بدونن و نمی دونن ...

قشری که اهل مطالعه بودن هم تابلو بودن . از همون دور دورا چشمشون که به روزنامه می افتاد بدو می اومدن جلو . اکثراً هم بابت هزینه ی احتمالی دودل بودن .

قشنگ ترین صحنه هاش اون لحظه هائی بودن که بچه ها با حجب و حیائی که فقط خاص خودشون بود به آدم نگاه می کردن . یاد داستایوفسکی می افتادم که تو یکی از کتاباش نوشته بود بچه ها دوست داشتنی ترن چون هنوز سیب حرام رو نخوردن و فرق بین خوب و بد رو نمی دونن .

با یه خانوم بهائی هم آشنا شدم و قرار بر این شد اطلاعات بیشتری ازش بگیرم ...  بهرحال گذشت و اگه خدا بخواد کمی برنامه ام خلوت تر می شه و فرصت می کنم به بقیه ی چیزا برسم. بدجوری دلم هوای یه دوره ی ورزشی رو کرده . اولش کلی تو گوش زهرا خوندم بیا بریم یه ورزش رزمی که یه کم یاد بگیریم در مواقع لازم کتک کاری کنیم : نیومد ... بعد متوسل شدم به ایروبیک و نیومد بعد گفتم بیا بریم یوگا ... امیدوارم بیاد ! حس می کنم بدنم خشک شده ... چرق چرق صدا می ده . تازه مخمم صدا می ده . دلم هوای عصرهای پائیزو کرده که دراز بکشی و هی رویا ببافی و ببافی و ببافی ... شال و کلاه کنی و توی کتابسرا بچرخی ، یه بستنی قیفی بخری و وایسی روبروی پل تا لحظه ی غروب خورشید با یه حس ماورائی همه ی دنیا رو زیر پات حس کنی ...

مدت ها بود از پل و رودخونه خبری نبود تا دیروز ... بعد مدت ها به رسم قدیمی با ملیحه و نرگس رفتیم روی دهنه های بالای پل ، پاهامون رو آویزون کردیم و زل زدیم به دورها ... مهم نبود مردم چه جوری نگاهمون می کنن از اون پائین ! کاش می اومدن اون بالا تا ببین از اون بالا جزئیات چقدر خوب پیداس : از کچلی نامحسوس یه مرد جوون تا دردی که تو راه رفتن های یه زوج مسن دهن کجی می کرد .

کمی هم روی پله ی پائین پائینیه نشستیم و لابلای موج ها قطره شدیم و برای دیدارهای بعدی نقشه کشیدیم و هی ملیحه غر زد که ای وای دیر شد : شوهرم ... من هنوز موندم این دختر چطور اون همه ادعا رو گذاشت کنار و شد یه دختر سربه راهی که با تمام قدرت سعی می کنه 7 شب به بعد خونه باشه که دل آقا توش آب تکون نخوره : من که نفهمیدم !!!

نرگس می ره اراک ، ملیحه می ره تهران ، زهرا با نوید ، من هم می چپم زیر پتو و تا وقتی خوابم نبرده فکر می کنم و فکر می کنم و مثله همه ی آدم ها خیال پردازی می کنم و اصلاً هم فیلتر نمی گذارم و به ذهنم اجازه می دم آزادانه بچرخه تا من : خوابم ببره ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:4  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیستم فروردین 1386

زهرا و نوید که رفتن باید یه کرم درست می کردم که بره روی یه درخت و برگ بخوره ، بعد پیله کنه و بعدم پروانه شه ! با یه ساعت وقت و یه دست دردآلود و خستگی نشستم که آقا کرمه رو بفرستم برای پروانه شدن . اولش کلی وقتم رفت تا برنامه کم باهام لجبازی کنه و بذاره کارمو بکنم . بعدش بجای انیمیشن دلم می خواست بشینم از قصه ی یه کرم دل تنگ بنویسم که چشمش به یه پروانه ی خوشگل رنگی بالای سرش می افته ! احساس هم ذات پنداری شدیدی که از آقا کرمه بهم دست داده بود دلمو ریش ریش می کرد !!! هیچ کس نبود ... تنهائی با خودم بلند بلند حرف می زدم . کلی خودمو نصیحت کردم تا تونستم خودمو راضی کنم ... کرمه رو بردم جلو ... یه کم که رفت و قرار شد حالا شب باشه باز دلم بالا پایین شد ... دوست داشتم از ستاره های یه کرم کوچولوئی بنویسم که کیلومترها با اون درخت فاصله داره و اون قد خستس که باورش نمی شه یه روزی شبیه اون پروانه بشه ... من خدا بودم ! خدای اون کرم و درخت و پروانه و چشم دوخته بودم به کرم و لابد خدای من هم چشم دوخته بود به من که باورم نمی شه یه روز ...

دور از چشم بقیه کمی به حال خودم و آقا کرمه اشک ریختم ، کمی تب کردم و فکر کردم یعنی الان خدای من هم برای دل تنگ این آدمی که هیچ نمی فهمه کجاست گریه می کنه ؟

کرمم کج و کوله شد ... فرتی و خیلی تابلو از درخته رفت بالا ، بعد هنوز هیچی نخورده یه پیله ی تابلو دورش بست و بعد محض ثانیه ای پروانه شد !!! با 20 دقیقه وقت چیزی بهتر از این نمی شد درآورد.

بچه ها کلی رو کرماشون کار کرده بودن . اون وسط بدجوری تب کرده بودم . چند باری بهم پیشنهاد دادن با این چشمای قرمز و تب پاشو برو ... دلم برای خودم و کرمم سوخته بود !!! کرم های بقیه سرحال بودن ، با کش و قوس و انحنا می رفتن ، برگشون رو خوشگل می خوردن ، حداقل از یه درخت حسابی بالا رفته بودن ... تازه صاحباشونم خوشحال بودن ، با ذوق کرماشونو بهم نشون می دادن ، از این که چقدددر وقت گذاشتن حرف می زدن ، من کرممو توی کیفم قایم کرده بودم . اصلاً هم دوست نداشتم ببیننش ، فکر می کردم همه می فهمن اون کرمه احوالاتش عین خودمه !

وقتی استاد اومد مجبور شدم نشونش بدم . استاد هیچی نگفت ! حتی نگفت : بده ... اما من ساعت ها حرف برای گفتن داشتم . دلم می خواس از تک تک شون بپرسم وقتی کرماشون اون برگا رو می خوردن ، چه حسی داشتن ؟ تا حالا پروانه شدن که این قد بلدن خوب پروانه بسازن؟

دلم می خواس حداقل خوب کرماشونو نگاه می کردم . کرم اون دختر کوچولوهه عینه خودش کوچولو و فرز بود ، اون پسره کرمش مثه خودش یه حالت قلدری داشت ... کرم منم لابد مثه خودم بود اما یه خط اضافی نمی دونم چرا افتاده بود دنبالش !!! حس کردم این خط رو من هم دارم ... این خط همون خطیه که باعث شده کرم من و من این قد دل تنگ و دور از پروانگی باشم.

حالا کامپیوترو خاموش می کنم . کرمه می گیره می خوابه تا وقتی باز من بخوام اما این جا یه تفاوت بزرگ هست : من همیشه باید برم . باید اون قد برم که برسم به لحظه ی پر برگ و سبز روی شاخه ! خدا کنه اون روز یکی از همین روزای بهار باشه ، خدا کنه حق کرم دیگه ای رو نخورم، خدا کنه اگه یه روز عین امروز دلم تنگ بود یه کرمی پیدا بشه که ببینمش هر چند یه تصویر باشه ... و چقدر خوبه که گاهی یه جمله هائی توی دهن آدم جرقه بزنه :

چیزی که کویر را زیبا می کند این است که یک جائی یک چاه قایم کرده ! ... " شازده کوچولو "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:57  توسط مرجان  | 

شنبه هجدهم فروردین 1386

خسته ام ... باید برم حموم ! دغدغه ی اصلی من : یه جوون این دوره در لحظه ی فعلی اینه که چرا من نمی تونم دراز بکشم و یه گله کرگدن وحشی بطور جفت پا بپرن روی کمرم ؟ با همه ی خستگی و وقت کمی که دارم دلم نمی آد ننویسم و بخوابم .

این هفته به گمونم کلی سرم شلوغ باشه و دلم به هفته ی بعدش خوشه که با خیال راحت بخونم و بنویسم و کم کم واسه ی کنکور هم آماده شم . دلم نمی خواد این فرصت رو از دست بدم . دلم برای دانشجو بودن تنگ شده : خیلی ... روزای دانشجوئی ام تقریباً سخت گذشت . اون قد که قید خیلی کلاسامو بزنم و برم لب آب بشینم ، اون قد که با تموم قدرت تلاش می کردم روزا سریع بگذرن و هیچی ازشون به یادم نمونه اما موند ... روزای خوبش هم روزای خوابگاه بود و دفتر انجمن . صبح ها بدو اون در سبز رنگو باز می کردم . کارامو تقسیم بندی می کردم و تا شب که جزو آخرین نفراتی بودم که پاشو می ذاشت بیرون ، مدام در تکاپو بودم . لذت میز بزرگ سبز رنگی که خودکارم خش خش کنون روش حرکت می کرد و خبرنامه ی هفتگی رو می نوشت ! نوستالوژی روزای دانشجوئی چیزی نیست که یقه ی کسی رو نگیره با این حال نهایت تلاشمو می کنم حتی وقتی هم رسماً دانشجو نیستم روحیه اش رو داشته باشم ...

داشتم می گفتم : خسته ام . یه خستگی توام با لذت . بعضی لذت ها عجیب پارادوکس دارن . باید درد بکشی تا لذت ببری ! حالا هم خسته ام و لذت می برم شاید علتش اون اندروفینی باشه که تریسی ناشی از تکمیل موفقیت آمیز کار می دونه ، شاید بخاطر اون کتاب جدیدیه که خریدم ! شاید هم این از اون دسته احساساتیه که هیچ وقت معلوم نمی شه از کجا اومده ؟ مثه دیروز ... دیروز که از صبح یه چیزائی توی هوا بود : من حسشون می کردم !

وقتی اتفاقی مابین وب گردیام چشمم به نوشته ای از مستور افتاد و خدا خیرش بده با این قلمش دگرگون شدم ! و وقتی زهرا و نوید رفتن بطرز دیوانه واری بی وقفه گریه کردم !!! موندن توی اون محیط و اون وضعیت داشت خفه ام می کرد . حس می کردم دارم خفه می شم ...

چشم باز کردم و توی خیابون بودم . مابین آدمائی که می رفتن و می اومدن : می اومدن و می رفتن ! راه رفتن با چشم های قرمز و پف کرده میون آدم هائی که با کنجکاوی سعی می کنن بفهمن چته سخته... سخته وقتی اشگ چشماتو حسابی زلال کرده و انگار بی پرده چشمات داد می کشن : دلم تنگه : خیلی تنگ ! دل تنگ یه جائی که نمی دونم کجاست ؟ یه کسی که نمی دونم کیه ! یه حرفی که نمی دونم چیه ؟ یه چیزی که کاش می فهمیدم : چیه ؟

از لابلای قشر دختر دبیرستانی ها رد شدم ، تنها کسائی که زل نزدن توی صورتم ! حواسشون همه جا بود و هیچ جا هم نبود  ، رفتم کتابخونه : کتابامو تمدید نکرد ... پیچیدم توی کوچه پس کوچه ها ! توی خلوت کوچه ها چرخیدم و روبروی مدرسه ی دبیرستانم سردرآوردم . وایسادم به نگاه کردن ... سعی کردم بفهمم چه چیز اون جا نگهم داشت و نفهمیدم ... رسیدم به مادی بی سر و صدای پشت مدرسه . یه جا نشستم ... گل های زرد کوچولوئی که تازه دراومده بودن رو دیدم . گلائی که تموم دوروبرمو پر کرده بودن : جوونه زدم ! زرد شدم ...

 

                                    

 

مابینشون بامن اندازه ی همون لحظه فرق بود . نمی دونم چقدر گذشت و من تو یه هارمونی بزرگ که انگار از صبح ازل داشت تکرار می شد اندازه ی یه گل کوچولوی زرد زندگی می کردم. هیچی نفهمیدم تا وقتی که کاغذ مچاله ی یه پسر بچه بطرفم دراز شد : باید می رفتم !

20 تماس ناموفق ... ذهنم از 20 تا به یک جای مشخص رفت: زهرا ... وقتی برگشتم خبری از دل تنگی ها نبود ، همه ی ذرات توی هوا رفته بود و من شک کرده بودم : نکنه من یه روز یه دونه از همین گل کوچولو زردا بودم که توی اون مادیه تو روزای اول بهار زیر پای یه نفر له شده ؟!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط مرجان  | 

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386

وقتی با زهرا برمی گردیم خونه اکثراً به این می مونه از اکس پارتی برمی گردیم تا یه کاری که از صبح تا حالا مشغولش بودیم . به همون حالت غش و ریسه و خنده های با دلیل و اکثراً هم بی دلیل !!! می آم توی خونه . اکثر مواقع هم دیر می آم ! همه چپ چپ نگام می کنن ، گاهی همراه با غرولند ... من اون قد خسته و راضی ام که این غرولندها رو هم به جون می خرم و به روم نمی آرم . بقیه هم کوتاه می آن و روز از نو ...

دیشب اما وضع فرق می کرد ! با چشمای اشگی و سر پائین و بی حال اومدم ... نه شام خوردم و نه سریال هر شبو دیدم حتی دست و دلم نرفت یه کلمه یه چیزی بخونم !

این روزا زیاد حساس شدم . به حرف کوچیکی دلم می شکنه . شدم عین پیرزنائی که آخرای عمری به تقی حس می کنن زیادی ان ! بنازم قدرت خدا رو که یه جفت چشم هم بهم داده که حسابی اشگ واسه ریختن دارن ! و یه دماغی که با یه حس گریه حتی قبل از اون که گریه کنم ! سرخ می شه : سرخ تر از همه ی توت فرنگیای دنیا ... فقط کافیه اراده کنم . همش یه حرف بود . بعدش حس همون پیرزنه ! اون قد که حتی وقتی زهرا دستشو دورم حلقه کرد پسش زدم . چند دقیقه نگذشته نوبت اون بود . راننده ی آژانس با کنجکاوی نگامون می کرد . وقتی پیاده شدم چشمای قرمزشو که دیدم فهمیدم امشب بدجوری با هر شب فرق داریم ...

صبح هم که انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده ! مثه همیشه که تو اوج گیس و گیس کشیامون باهم موندیم . ماجرای دیشبو مرور کردیم . خب تو اونو گفتی من اینو گفتم و ... زهرا مصرانه تکرار می کرد : من از تو دلجوئی کردم ، تو که از من دلجوئی نکردی و تموم طول روز تا می اومدم دلیلمو بگم نمی شد . یه بار باید از تاکسی پیاده می شدیم ، یه بار می رسیدیم دم مغازه ای که باید خرید می کردیم ، یه بار یکی می اومد ، یه بار کلاس من دیر شده بود ووو...

ظهر که شد هم سر ناهار خوردن یه دور اساسی واسه هم چش و ابرو اومدیم و این وسط نوید بدجوری صدمه خورد که ماها به تیپ هم زدیم اون دیشب فیلمشو ندید ، حرص خورد و ظهرم کلی این وسط اعصابش خورد شد .

نهایتاً وقتی رفتیم توی آموزشگاه و داشتیم با هم با فراغ بال ! گپ می زدیم ، چشمم افتاد به استاد که داشت چپ چپ نگام می کرد . تاکید کردم این پرونده که بازه باید امشب بسته شه . بدو از هم خداحافظی کردیم و بعد کلاس توی اتوبوس بجای این که مثه هزار و یه دفعه ی قبل با هم مسئله رو زیر و رو کنیم رسیدیم به همون جا . دلیل من ! خب من چیکار کنم که همیشه ی خدا وقتش که : نباید ... نمی تونم جلوی گریه مو بگیرم ؟ چیکار کنم که این جور وقتا هر چیز کوچیکی به بزرگ شدن سایز قطره های اشگم کمک می کنه ؟ اون قدی که حتی نتونم حرف بزنم چه رسد به دلجوئی ! چه وقتائی که بابت همین مسئله نتونستم از حقم دفاع کنم ...

نهایتاً توی اتوبوس ، اون صندلی بالایا ، بجای دیشب بغلش کردم ، همو بوسیدیم و پرونده مختومه اعلام شد و قرار شد حق اعتراض هم نباشه . موقع برگشتن از هر شب بیشترترتر خندیدیم . امشب هم با همه ی شبا فرق می کردیم . امشب نه چشمای اون قرمز بود نه من ، بی دلیل هم نمی خندیدیم ، خستگی برای خداحافظی عجولمون نمی کرد ! حس می کردم سبکم . دست هم رو که فشار دادیم بیشتر از همیشه دستش جلو رفت ... جلو جلو ... یه آن تموم زندگیمو دست کشید !

 

دلم هوس لب آب رو کرده ، وقتی همه ی شهر خواب باشن ، وقتی همه جا تاریک باشه ، وقتی بارون بیاد ، وقتی که ماه کامل باشه و یه نفر یواش یواش زمزمه کنه :

 

اگر که بیهده زیباست

 شب ...

برای چه زیباست شب ؟

برای که زیباست ؟

 

شرایط دلبخواهم فراهم شدنی نیست ! من توی این چهاردیواری ، با این انوار مصنوعی و یه آسمون بی بغض و ماهی که حتی نمی دونم تو چه وضعیه و تازه ... کی رو دیدی نصف شبی لب آب هوس شاملو با شیرکاکائوی داغ کنه ؟ ها ؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:35  توسط مرجان  | 

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386

امروز سیزه مون به در کردیم اونم سرکار ! هیچ پشیمونی از این که دارم توی روز طبیعت کار می کنم نداشتم . من و زهرا و نوید بودیم . تا بخودمون جنبیدیم  وقت رفتن شد . هوای نیمه ابری امروز بدجوری بوی بارون می داد . چشم باز کردیم و تو یه تریا بودیم . کمی توی کار زوج های کنار دستی کنجکاوی ! کردیم ، کمی حرف زدیم ، کمی هم متوجه شدیم باید بریم . وقتی پامو گذاشتم توی خونه هنوز 5 دقیقه نگذشته بارون شروع شد و من هی حرص خوردم : چرا زودتر نه؟

یه پر گنده ی پرتغال توی دهنم کردم . دارم با خفت می خورمش . انگار مجبورم کردن ! همزمان به این فکر می کنم می شه با دست چشم یه آدمی رو درآورد ؟ ( فقط با دستا ... ) . این یه سواله و اصلاً هم من افکارم این جوری نیس اما اون فیلمی که مثلاً وحشتناکه تنها برای من حاوی همین سوال بود : می شه ؟؟؟

تو همین لحظه ها ملیحه اس ام اس زد . با اس ام اس که نمی شه درد و دل کرد . خدا پدر و مادر این بل رو بیامرزه که با یه خط تلفن صدای از ته چاه یه دختر دل تنگ رو به گوش من رسوند . من از ملیحه هم کوچیکترم ، تجربه ی شوهرداری هم ندارم ! فقط بلد بودم خودمو جاش بذارم و بنابر طبیعت زنونه ای که وقت دل تنگی یه گوش صبور می خواد : گوش باشم ! و بعد نظرمو اعلام کنم : سیاست داشته باش دختر ! ... طفلکی درمونده گفت که اصلاً بلد نیست . با اون اطلاعات گنگ و سربسته ای که به من داد فقط تونستم یه جمع بندی کنم و ازش بخوام بجای لج بازی و نظر دیگرون ، بشین با شوهرت حرف بزن . خب حرف هم زده بود . راست هم می گفت : استاد فلسفه رو که به این آسونیا نمی شه متقاعد کرد : یا امام ...

شاید بهتر باشه بجای حرص خوردن و بالا و پائین پریدن دست شوهرش رو بگیره و به زور هم که شده بی توجه به دور و بری ها ببره بیرون . از روزی که ملیحه خواست " بله " بگه من و نرگس به جز و ولز افتادیم ، اما انگار بعضی چیزها توی زندگی آدم زیادی قسمته !

گاهی فکر می کنیم باید تو شرایط خاصی باشیم تا نتایجی رو بگیریم که فقط به درد خودمون می خوره . نتایجی که اگه اون شرایط و سختی ها نبود هرگز نمی فهمیدیمش . فکر می کنم شاید ملیحه باید این روزا رو بچشه تا خیلی چیزا رو بدونه .هر آدمی برحسب خودش باید به یه جاهائی برسه . یه وقتائی می شه من با یه جمله : یه جمله ی ساده ی ساده مثه این اندازه ی یه دنیا لبریز می شم :

 وقتی دیدید نمی توانید چیزی را تغییر دهید ، صبر کنید تا خدا آن را تغییر دهد – محمد رسول الله

این جمله برای من حاوی روزهای زیادیه ! روزهائی که دست و پا زدم ، دست و پا زدم و به هیچ دستاویزی نرسیدم اما یه روز تصمیم گرفتم ، به این چیدمانی که توش گذاشتنم یه جور دیگه نگاه کنم . مهم نیست که توی این چیدمان ها کجای کاریم ؟ چه سختی هائی هست ... مهم اینه که اون چیدمان و اون دردها برای بزرگ شدن لازمه . مثه وقتی نیچه می گه : " هر آن کس که می خواهد پرواز کردن را بیاموزد ابتدا بایستی ایستادن و راه رفتن و دویدن و صعود کردن و رقصیدن را یاد بگیرد . هیچ کس پرواز کردن را با پرواز کردن نمی آموزد ! "

ایستادن و راه رفتن و دویدن و ... کلمه هائی ساده ئی به اندازه ی فعل ظاهری شون نیستن . باید ایستادن رو یاد گرفت . گاهی باید ایستاد : ساعت ها ، روزها ... سال ها ! باید ایستاد و ایستاد و ایستاد تا یه روز با یه کوله بار از ایستادن بشه راه رفت ... بشه دوید ، بشه بالا رفت و رقصید . رقصیدن بدجوری توی خونم بالانس می زنه . برای رقصیدن راه زیاد هست . بارها رقص بزرگی توی نگاهی دیده ام ، رقص توی کلمه ها ... رقص توی آرام ترین چیزها ! و بعد یک روز چشم باز کنی و ببینی که زندگی به تو چه خواسته بیاموزد و تو چه آموخته ای ؟

ساده ترین روش ممکن نشستن و دست روی دست گذاشتنه ! نه این که بشینی و دستات رو توی هم قفل کنی . آدم هائی رو دیدم که مدام در تکاپو و تلاشند ولی ته ماجرا رو که ببینی دستاشون روی هم قفل شده ! سال هاست به یه سبک زندگی می کنن ، حرف می زنن ، اعتقاداتی ثابت ، تعصباتی کور ، افکاری خاک خورده و دست هائی به هم قفل شده ... دست هائی که براشون مهم نیست که گردگیری کنن ، پرده ها رو کنار بزنن و لمس کنند ... انگار نه انگار که کسی پشت شیشه مدام در می زنه . همیشه اما منتظرن ! منتظر یه خونه ی بزرگ تر ، یه ماشین بهتر ، یه هیکل مناسب تر ، یه روز بهتر ، یه زندگی بهتر ، یه خوشبختی که همیشه ی خدا بعداً میاد !

روش دیگه خوشبخت بودنه ! همین ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:54  توسط مرجان  | 

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386

گوشی ام رو خاموش کردم . بدو پناه بردم به حموم ... بین آب تصفیه شده و اشگ های من هیچ فرقی نبود ، بین هق هق من و صدای ریزش آب کف حموم ... تقصیر کسی نیست که من ادای گلای توی گلخونه رو درآوردم ! که فک کردم : باید ... و منتظر شدم !!! برای دریافت " دوستت دارم" ها نباید انتظار داشت ، نباید " باید " آورد ، نباید حتی : "نباید " ...

با همه ی این حرفا چشم دوختم که از این و از اون محبت ببینم و اگر ندیدم دل شکسته شدم ! مثه امروز که همه تصمیم گرفتن که بریم دوازده بدر چون امکان بارندگی سیزده به در زیاد بود . هرچند من بارندگی رو به آفتابی ترجیح می دم . از همین پیک نیک های خانوادگی ...

دمدمای غروب که شد یه حسی بیخ گلومو گرفت ! یه حسی مثه یه بذر دورافتاده تو یه دشت خشک ! بی اون که زمین توی آغوشش نگهم داره ، ریشه ای برای پیوند باشه یا آبی برای تر شدن و نه نگاهی که رشدت رو ببینه و برای قد کشیدنت ذوق کنه . چقدر خوب بود که یه مادر پا به پای زمین خوردن هات برای هر قدم اضافه دنبالت هورا می کشید ، فقط یه خورشید نامهربون : همین !

دلم گرفت ! دلم عجیب گرفت ... و وقتی که بابت دل تنگی ام ، بابت بذر دور افتاده بودنم ، توجه یک گل کمیابو ندیدم ، پشت کردم به همه ی آدما : قهر کردم !

کاش تو اون گیر و ویر با زهرا اس ام اس رد و بدل نمی کردم که بابت بی توجهی بهش طعنه بزنم! کاشکی جوابش رو نمی دادم ... بجاش جواب دادم ، گله کردم . برام نوشت که دارم بهش ناجور طعنه می زنم ... ناجور بدجوری تو دلم منعکس شد ... تقصیر اون نبود : من ناجور بودم ...

حالا اون طوری نیستم . مثه خیلی وختای دیگه ام . مهم نیست یه بذر دور افتاده باشم که شاید هیچ وقت هیچ کس نبینتش و تو خلوت یکی از همین روزای چل چلی از دلتنگی دق کنه... عوضش یادم افتاد نباید برای گرفتن عشق این پا و اون پا کرد ! باید با هر نفسی هوا رو به عشق آغشته کرد . عشق که عوض نمی خواد ، چشم براه نیس ، دور و نزدیک نمی شناسه و هیچ وخت خدا هم طعنه نمی زنه . بجای این که لج کنم چرا زهرا خیلی وقته نگفته دوستم داره ، من نگم ؟ چرا یادم رفته مثه قدیما لابلای کاغذاش بگم دوستش دارم دوستش دارم دوستش دارم ؟

دلم برای کشتی های هر روز دمدمای ظهر تنگ شده ، وقتائی که از سر و کول هم بالا می ریم ، با یه کلمه ی کوچیک توی بغل هم می پریم و حاضریم تا صبح قیامت حرف بزنیم و مامان زهرا همیشه بپرسه : شما چقدر با هم حرف دارین آخه ؟

 

                                 

 

زهرای عزیزم : مدت هاست نوشتن جای خودش رو به گفتن و گاهاً نگاه کردن داده اما خودت می دونی که نوشتن برای من دنیای دیگه ایه و مدت هاست که برات ننوشتم . یاد یه جمله ای افتادم  از پروست  : " ما کسانی را که از همه بیشتر دوست می داریم با همان مهربانی رنج آمیزی که در آنان برمی انگیزیم و پیوسته در حالت هشدار نگهشان می داریم ، می کشیم ! "  من نمی خوام این طوری با جملاتم توی قفس علاقه ام فشارت بدم . فقط می خوام بگم ... اندازه ی تموم اون روزائی که منتظر گفتنت بودم . تو می دونی ... تو خوب می فهمی ... حس می کنی ... و درک می کنی که یه مرجان از نوع مرجانِ زهرا وقتی دوستت داره کلمه ها کم می آرن ... تو خوب می دونی : گفتم برای دل خودم !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:4  توسط مرجان  | 

یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

بعد یه تعطیلات از نوع جانانه و ساعت ها توی راه موندن برام یه عالمه خاطره مونده و کوفتگی و یه دونه نامه با املا و نگارش ضعیف از نوع : فدایت شوم ! وسایلمو که از توی کیفم می آرم چشمم به سی دی هام می افته . سی دی های فیلم هائی که خیلی دوست داشتم ببینمشون : کلئوپاترا ، کد داوینچی ، یه فیلم وحشتناک که اصلاً هم وحشتناک نیست ! آب توی دلم هم تکون نمی خوره ! شاید این فیلم ها برای هژیرها ، قدیمی باشه اما برای من دیدن کلئوپاترا خیلی مهم بود . با این وجود توی ذوقم خورد وقتی اون زن قد بلند برنزه با لب های باریک و مصمم و چشمای یه کم میشی و ابروهای زیادی مشکی به اون خانوم توی فیلم شباهتی نداشت . و تو ذوق خوردگی بعدیم دیدن سزار بود که اصلاً اون صلابتی که ازش انتظار داشتم رو توی فیلم نداشت. البته هنوز فیلم رو ندیدم و از شدت کنجکاوی می خواستم تصویرها رو منطبق کنم که نشد . به این نتیجه رسیدم که اصلی ها که این شکلی نبودن ... اون کلئوپاترای مقتدر که غروب ها به دوردست ها نگاه می کرد یه شکل دیگه است .

همیشه ی خدا با زن ها هم ذات پنداری بهم دست داده ! بیشتر زن ها رو در خودم دیدم ... از جسارت های همین کلئوپاترا گرفته تا رنج کشیدگی های پیرزن چروکیده ی گوشه ی خیابون ، تا فاطی که یک روز روی همه ی رفتاراش امضای تائید نمی کنم : متنفرم ، کشیدم ! و برای رد کردن خط های قرمز بهش پشت کردم ، تبلور یک زن تمام عیار توی فروغ ، صدای لولای در موقع نوشتن های جین آستن ، لذت : برای لحظه ای هم که شده لذت تقدس مریم بودن ! شوق آغوش اولین بار موسی برای آسیه ، بی تابی های زلیخا ، کنجکاوی های خانوم فرهنگ !!! بی قیدی و سجمی زن کولی ، فتح آسمون با یک جارو و دماغ تیز از نوع پیرزن های جادوگر ...

وقت هائی که سر کلاس نویسندگی به خانوم معلم زل می زنم و یک آن اون می شم ! همه ی نیم جمله های طنزآلود و لهجه ی بسیار غلیظ و دل نشینی از نوعی که فقط بعضی ( محض تکرار : فقط بعضی ) آدم ها دارن ، دختر بچه های کم سن و سالی که با مانتوهای رنگی و سرخوشانه توی همین الانه الان از خنده ریسه رفتن ، زهرا شدن ! از دریچه ی زهرا دنیا رو دیدن ، صبر عجیب نرگس ، دنیای تیره ی دوستی که دوستی رو نمی شناسه !!! و عادت تکون دادن دست چپ موقع وراجی های یک زن !

برای مردها قدرتم کمتره ! مردای کمی هستن که بشه بهشون زل زد و اون شد . مردای کمی هستن که بی خیال از تو اجازه بدن تموم زیر و بمشون رو بگردی ... باید گذری نگاه کرد ، جمع بندی کرد و رد شد . مگر این که یه کتاب بهت فرصت بده ، یه روابط خانوادگی یا به مورد نادری بربخوری ! اون وقت می شه نشست و دید که واکنش ها چه شکلیه و تو تا چه حد می تونی اون باشی ؟ خدا رو شکر که این روزها علاوه بر مردهای خانواده یک نوید هم پیدا شده که می ره جزو دسته ی سوم : نادرها ... و بی اون که کسی بفهمه من می تونم مرد بودن رو : نوید بودن رو !!! بفهمم ...

این طوری وقتی قلم دستم می گیرم و بجای یه مرد به دنیا نگاه می کنم یه نگاه جدید پیدا کردم . با همه ی وحدت ها : کثرت پیدا کرده ام . می تونم چندین هزارتای دیگه باشم ، بجای چندین هزارتای دیگه ببینم ، فکر کنم و از همه مهم تر این که تجربه ی صدبار زیستن رو داشته باشم . این از اون چیزایه که آدم های توی داستان رو بهم نزدیک و برام خواستنی می کنه : آره ...

باید خوب درس بخونم . چقدر نگاه کردن به آدم ها از دید تخصصی می تونه لذت بخش باشه . چقدر تحقیقاتی هست که دوست دارم بر طبق آدم ها انجام بدم . از شدت حجم زیاد چیزائی که نمی دونم و برای دونستشون بی تابم ، ذوق می کنم و این باید باعث شه که تلاشمو بیشتر کنم.

آخره شبه . وقته خوابه ! باید عادت دیر دیر خوابیدن و دیر دیر بیدار شدن رو از سرم بندازم ... تعطیلات تموم شد .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:8  توسط مرجان  | 

جمعه سوم فروردین 1386

خیلی وقت ها دوست داشتم بدونم یه زن وقتی برای اولین بار متوجه می شه یه کسی که خودشه و خودش نیست داره ازش تغذیه می کنه چه حسی بهش دست می ده ؟ توی اون 9 ماهی که برای خودش عمریه با هر روز گذشت زمان چه تغییراتی توی فکرش بوجود می آد ؟ وقتی با اون نفر بعدی که نمی شه گفت بعدی یا قبلی ! حرف می زنه چی بهش می گه ؟ چی درموردش فکر می کنه ؟ بارها برای دختر نداشته ام حرف زدم ، نوشتم ... بارها تجسمش کردم ، نوازشش کردم اما هیچ وقت برام امکان چنین حسی نبود .

همه ی این ها بود تا وقتی که کتاب " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" از خانوم اوریانا فالاچی رو خوندم . قلمش رو دوست داشتم . قلمی که بقول وولف به پیروی از قلم های مردونه ای که بخش زنونه شون رو نشاختن ، نبود . نمی دونم چرا با خوندن نوشته اش یاد فروغ افتادم ؟

کتاب حول یه برهه از زندگی یه دختر می چرخه که به طور نامشروع حامله می شه و در مقابل برچسب های جامعه و فشارهای پدر بچه برای سقط و تمسخر دوستان و آشنایانش تصمیم می گیره کوچولوش رو نگه داره . مادر سرگرم نوشتن نامه می شه . نامه هائی که گاهی با بغض و لجبازی و گاهی از سر صبر و عاشقانه برای یک جنین نوشته می شه . با ظرافت و دقت مراحل رشد بچه رو بصورت علمی بررسی می کنه و حتی عکس های جنین رو تو هر زمانی متناسب با رشد کودک خودش جمع می کنه .دید فمینیستی نویسنده توی نوشته ها کاملاً به چشم می خوره . تموم دردهائی که مادر به مثابه زن بودن چشیده برای کودکی که ندیده ترسیم می کنه و نهایتاً طی اتفاقاتی که می افته مادر با همه ی سختی ها به این نتیجه می رسه :

 

                                               

"با گفتن این که زنده گی وجود داره سرما از پیشم رفت و خواب از سرم پرید ! حس می کنم دوباره خودم شدم ! زندگی ... ببین ! یه چراغ روشن می شه ! صدائی می شنوم ! یه نفر می دوه ، فریاد می زنه ، ناامید می شه ! ولی هزارون نفر به دنیا می آن ! صد هزار تا بچه ! بچه هائی که خودشون یه روز مادر یا پدر بچه های سال های بعد می شن ! زنده گی نه به تو احتیاج داره نه به من ! تو مردی ! منم شاید بمیرم ! ولی مهم نیست ، چون زنده گی نمی میره ! "

 

فردا باید بند و بساطمو جمع کنم و برم . از طرفی بدجوری به یه تغییر روحیه ی اساسی احتیاج دارم و از طرفی هم بدم نمی آد چند روزی تو همین حال و هوا بمونم . چاره ای نیست . آدم از مجموع خودش با خودش تشکیل نمی شه و باید به قسمت دیگرون هم توجه داشت . گاهی باید با نهایت افتادگی اجازه بدی دیگرون خودخواهانه با تو باشن ، گپ بزنن ، بخندن و توصیه کنن ... لازم نیست که حتماً به توصیه ها عمل کنی . کم کم دارم یاد می گیرم که فقط اونی رو انجام بدم که بهم ثابت شده درسته . نه این که متعصبانه و کور به یه چیزی بچسبم : نه ... ولی شاید گمون این که دل با آدم خیلی حرف می زنه و حرفاشم درسته خیلی والاتر از همه ی توصیه ها باشه ... و دلم همیشه نجوا می کنه : برو برو ! موندن یعنی آبی که تو یه گودال جمع می شه . گیرم که از یه بارون پائیزی باشه ، چه هنری ازش بمیاد الا یه طیف رنگی درهم که از چربی درست شده ؟ باید رفت ... باید رفت ... قاف در انتظاره ، طرح اصلی ام ، فردا و : نوررر ...

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط مرجان  | 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

یک دو سه : بومب ! سال نو شد ...

یادمه تا همین چند سال پیش عید که می شد یه سری برگه یا یه دفتر برمی داشتم و از همون روزی که با زهرا از هم جدا می شدیم براش می نوشتم تا وقتی که ببینمش . همیشه ی خدا روز اولی که می رفتیم مدرسه کیپ کیپ می شستیم کنار هم و زیر میز هم برای هم می نوشتیم . تندتند و با یه دست خط مفتضحی که صاحبش مدام داشت خانوم معلم رو می پائید می نوشتیم و از زیره میز هل می دادیم سمت همدیگه ...

امسال هم بدجوری دلم هوس کرده به سبک سال های قبلی یه دفتر بردارم و براش بنویسم بنویسم ... از هر چیزی و هر دری ! اما خب چاره ای نیست . دلایل برای ننوشتن از نوشتن بیشتر شده ... شاید بهتر باشه بجای نوشتن برای زهرا این جا بنویسم ! بقول یه دوستی نامه هائی برای هیچ کس نوشته می شه لااقل برای خود آدم خوندنی تره .

از همین سر شبی خوابم گرفته ! دیشب سال تحویل هم که خواب بودم ... صبح هم که تا دیروقت خواب بودم . بترکم که این قد می خوابم . هرچی باشه بهاره و فصل خوابای منم رسیده . همیشه ی خدا بهار با دل آشوبه و خواب لابلای دونه دونه سلولام می آد ... اون وقت نوبت اردیبهشت می شه . بارون های شدیدش که دیوونم می کنه !

آدم باورش نمی شه با این سرعت همه چی بگذره . وقتی سال نو می شه یه حس خاصی دارم . انگار که با یک سال رد شدن دنبال یه ترازوی خیلی دقیق می گردم که خود امسالمو با خود پارسالم بذارم توی کقه ترازو و چه ترازوئی بهتر از وجدانی که اگه همه ی دنیا صف بکشن و تائیدت کنن و یا رد کنن تا اون سر تکون نده تو نمی تونی هماهنگ شی . شاید امسال وزن الانم خیلی سنگین شده باشه . اون قد که به چندین سال قبل هم بچربه ! این برام یه افتخاره که امسال تو یکی از روزائی که انگشت به دهن دنبال نشونه ها بودم برای بار دوم کیمیاگر پائولو رو بخونم و حس کنم سال هاست از خودم دور موندم ... اون وقت ساعت ها گریه کنم ... گریه کنم ... گریه کنم و هر لحظه توی تغییر جهت مصمم و مصمم تر بشم .

نه بابت راه هائی که اشتباه رفتم و خستگی و سختی های اون راه ها و زمانی که صرف برگشتن شده ناراحت نیستم که راضی ام . حالا از این هزار راهی ها خیلی راه ها هستن که روشون یه ضرب در قرمز خورده و من می دونم : نوچ این هم نبود ... خیلی راه ها هم مونده که منتظرن تا کشفشون کنم . " کشف کردن " چه فعل عجیبیه ! تا وقتی فاعلش نشده باشی فکر می کنی چند تا کلمه بیشتر نیست و وقتی انفجارش قلبت رو محکم تر به سینه ات کوبید غرق می شی : غرق لذت ... نه از این لذت هائی که حرفشون نقل دهن آدم هاس که بعله ما هم لذت می بریم که فلان و بهمان کنیم : نه ! بعضی لذت ها توی این کلمه ی سه حرفی نمی گنجن ... بعضی لذت ها توی آدم ها هم نمی گنجن . بعضی لذت ها ... آی از چیدمان این کلمه !!!

 

                       

کمی که از " کشف کردن " گذشت و دونستی کاشفی چشمات باز می شه . پرده ها می رن کنار . تازه می فهمی که یک سری شرایط و آدم ها و حوادث خاصی زنجیروار و از پی هم با فواصل مناسب کنار هم چیده شده بودن تا تو اون چه که نمی دیدی رو : ببینی ! این نقطه نقطه ی خاصیه ... این نقطه اندازه ی تموم کوه های دنیا قوت داره چون پشتش یه حقیقت بزرگ نهفته است . حقیقتی به بزرگی یک خدای زیاده از حد بزرگ !

برای کشف کردن حتماً نباید اتم یا درمان ایدز رو توی لیست آورد . کشف یعنی آغوش معصوم بچه ها ! کشف یعنی لحظه ای که مابین خواب و بیداری می شنوی ... آواهائی که بالاتر از آواهای عادیه ... آواهائی نه به زبون مادری : بزبون دل ... ، کشف یعنی لحظه ای که خودت می شی ، لحظه ای که همه رو پشت سر می ذاری و فارغ از این و اون فقط و فقط خودت می شی : هر چی که باشی ، کشف یعنی توی ریتمیک طبیعت هماهنگی ، کشف یعنی که : نو شو نو شو و شکوفه بزن ! بگذار تموم سلولات با دونه ها ریز شکوفه های سفید پر بشه و عطر شبو سرتاپاتو برداره ، کشف یعنی جوونه بزن : سبز باش ، کشف یعنی ببین ... ببین که لحظه ها بیخ گوشت چی پچ پچ می کنن . همه چی به همین آسونیه . باور کن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:45  توسط مرجان  |