چیز خنده داری یادم آمده است. یادم آمده 14-15 ساله که بودم تازه فهمیدم فولکلور یعنی چه ؟ خوشحال و سرمست از این ژانر جدید قلم و کاغذ به دست گرفتم و یک فولکلور اساسی درباره ی یک جفت ماهی عاشق پیشه نوشتم. فکر می کردم فولکلور را باید شبیه داستان های کودکان نوشت!!! جملاتم را با قافیه های آبکی سرهم بند داده بودم و چه کیفی می کردم که استعداد جدیدی را در خودم پیدا کرده ام. وقتی سپیده که آن روزها منتقد نوشته های من بود آن را خواند کمی توی آن قافیه ها دست برد و کلی هم آفرین آفرین چاشنی اش کرد و این طوری شد که من با یک عالمه غرور و نخوت به خودم اجازه دادم دست نوشته ام را تحویل استاد بدهم تا پوزخند بزند که : این کجایش فولکلور است ؟ بیشتر به یک داستان عشقی کودکانه برده !
برگه ها را پاره کردم و فکر کردم مرا چه به فولکلور لعنتی ؟ باز نوشتم . از همان رمان های نیمه کاره ئی که جلسه ی نقدش عصرها با سپیده برگزار می شد نوشتم. منتقد بودن مان هم دست کمی از نویسندگی مان نداشت. کافی بود دقت کنی آخرین داستانی که خوانده ایم چه بوده ؟ تمام رنگ و بوی داستانی که خوانده بودیم لابلای خطوط نوشته مان جار می زد ... یادم نمی رود داستان سپیده را که مدت ها فکرم را به خودش مشغول کرده بود. دائی دختره عاشق خواهرزاده اش می شود و فقط دائی می داند که دختره واقعاً مال خواهرش نیست ... از آن درام های هندی که حسابی توی آن سن و سال جذب مان می کرد ...

چند روز پیش خیلی اتفاقی فکرم پر کشید به آن سال ها ... به تمام لذتی که با هر زمان خالی برگه ئی پیدا می کردم تا بنویسم. خنده های هم شاگردی هایم یادم نمی رود وقتی زنگ تفریح ها با چه ذوقی داستان ام را می نوشتم که صدها نویسنده ی دیگر آن را نوشته بودند : سفر با ماشین زمان ... فقط اسامی قهرمان ها و رنگ و لعابش فرق می کرد اما آن روزها می نوشتم ... ذوق داشتم ، امید داشتم و باور داشتم خانم حاتمی راست می گوید من یک نویسنده ی تمام عیار می شوم !
این روزها باز حال و هوای آن ایام به سرم افتاده ... لذتی نیست مگر ور رفتن با طرح های نصف نیمه و حالا دیگر نمی خواهم که ژول ورن ، جک لندن و یا حتی مارک تواین شوم . حالا رویاهایم عوض شده اما کی باور می کند من همانی ام که دلش برای عصرهای جلسه نقد دونفره با طالبی های آب دار لک زده باشد ؟




