یک موسیقی خوب هندی گذاشته ام ... باهاش می رقصم ... تا دم پله ها با این آهنگ موقع خداحافظی با حسین رقصیدم ... انگار نه انگار که چه جانی کنده ام ... بعد 4 روز سردرد ِ قطع نشدنی و اسهال و ضعف و حالات بیمارگونه ی دیگر حاضر شدم بروم دکتر تا بگوید ویروس است ... سوغات تهران است ... سوغات نمایشگاه کتاب تهران است که در پائین ترین سطح ممکن برگزار شده بود ... با این حال شکایتی نیست ! همین که امروز سرحالم ، دارم می رقصم ، خانه را تمیز می کنم و باد خنکی از پنجره ها خنکم می کند کافی است ...
حالا امروز را به تر تمیز کردن خانه خواهم گذراند ، به موسیقی هایی که بگذارند تن رخوت زده ام تکان بخورد کمی ... یک دسر خوش مزه درست خواهم کرد ، یخچال را سر و سامان خواهم داد ، یک پارچ بزرگ شربت می گذارم توش ، ناخون هام را سوهان می زنم ، لاک می زنم ... به سر و وضعم می رسم ... می نویسم ...می نویسم می نویسم ... می خوانم ... می خوانم ... می خوانم ...



