وبلاگ عباس معروفی را باز کرده ام ... آهنگش را گوش می کنم : توش می چرخم و گه گاه چشم هام تر می شوند با این حال حال خوبی دارم و چه قدر خوب است شعری بیابی باب دل :
دیدی؟
دیدی با ملافههام
دنبالت دور خانه راه افتادم
تا هر جا نشستی
من بخوابم؟
دیدی با صدات بيتابتر شدم؟
حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است.
هر آينه
چشمی پنهان دارد
هر آينه
به خود نگاه کنی
در آينه
برات بوس میفرستم
تا لبخندت را
به حافظهی چشمهام بسپارم.
آقای من!
عاشقی با من چنین کرده،
یا این بلا را
من
سر عشق آوردهام؟
درون هر آينه
اين منم
که در انتظار اندامت
آه میکشم
برای يک نگاه.
و تو
دستی به موهات میکشی
با همان لبخند.
حالا ديگر
عاشقی میکنم
و زندگی
دارد تو را تماشا میکند
در آغوش من.
هرگز اينهمه نور
از قلبم عبور نکرده بود
هرگز اينهمه روشنی
در قلم من ندويده بود!
يادم باشد
در آينه
رفتنت را نگاه کنم
که میآيی.
پی نوشت :
سخت است ولی تاب می آوریم ...


