تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391

یک موسیقی خوب هندی گذاشته ام ... باهاش می رقصم ... تا دم پله ها با این آهنگ موقع خداحافظی با حسین رقصیدم ... انگار نه انگار که چه جانی کنده ام ...  بعد 4 روز سردرد ِ قطع نشدنی و اسهال و ضعف و حالات بیمارگونه ی دیگر حاضر شدم بروم دکتر تا بگوید ویروس است ... سوغات تهران است ... سوغات نمایشگاه کتاب تهران است که در پائین ترین سطح ممکن برگزار شده بود ... با این حال شکایتی نیست ! همین که امروز سرحالم ، دارم می رقصم ، خانه را تمیز می کنم و باد خنکی از پنجره ها خنکم می کند کافی است ...
حالا امروز را به تر تمیز کردن خانه خواهم گذراند ، به موسیقی هایی که بگذارند تن رخوت زده ام تکان بخورد کمی ...  یک دسر خوش مزه درست خواهم کرد ، یخچال را سر و سامان خواهم داد ، یک پارچ بزرگ شربت می گذارم توش ، ناخون هام را سوهان می زنم ، لاک می زنم ... به سر و وضعم می رسم ... می نویسم ...می نویسم می نویسم ...  می خوانم ... می خوانم ... می خوانم ... 

                        
و اگر فرصت کنم فیلم خوبی را کنار می گذارم تا با حسین ببینیم ...  می گویم تخمه ی خوب بخرد بیاورد ، آن اسانس خوش بو را می ریزم توی جا شمعی که خانه را عطر بردارد ... من نیاز دارم حال بهتری پیدا کنم ... دهان من خشک است ، معده ام درد می کند ، خاطراتم به کمینند خشکی دهانم را با خفگی درآمیزند ، زن مجنونی در من دامن می درد ... با این حال من زن دیگری هستم که دوست دارد بر تمام زنان دیگری که هستم حکومت کند ... زنی که شلوارک کوتاه شل و خنک می پوشد ، موهایش را رها می کند ، گلدان ها را که آب می دهد بهشان لبخند می زند و می خواهد که سبکسری کند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:24  توسط مرجان  | 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

خسته ام ، تازه درد رهایم کرده ... چمدان های سفرمان وسط سالن ولو هستند ، محتویاتشان دور و برشان ... باید کمی جان بگیرم تا سروسامان شان بدهم ... همان لباس ها را که بابت بردن یا نبردن تک تک شان فکر کرده بودم ، حالا بدون فکر ببرم بیندازم توی ماشین لباس شوئی تا با خاطراتم حسابی چرخ بخورند آن تو ...
سفر به هند ، سفر به یک کشور دیگر نبود ... شبیه رفتن به یک جای خیلی خیلی متفاوت از جهان ما بود ... با چند تا جمله و یک پست وبلاگی نمی توانم حق مطلب را به خودم ادا کنم ... به گمانم باید آرام آرام دست از وبلاگ نویسی بردارم ، دست از نوشتن مجازی بردارم ، بروم توی واقعیت دنیایی که صبح ها چشم به آن باز می کنم بنویسم ...
از من چیزهایی باید بیرون ریخته شود ، خیال کنم یکی از همین پلاستیک های آشغالی است که می گذاریم شهرداری ترتیب اش را بدهد ... نه مثال خوبی نبود ، آدم نباید این قدر بد با خودش تا کند ... چه می دانم ... این وقت شب ، توی این سکوت که کمی هول برانگیز است برای منی که در مدت سفر به خودم یاد دادم با هیاهوی دنیای دور و برم کنار بیایم ... توصیف کمی مشکل است ...
داشتم می گفتم باید تصمیم بگیرم ... تصمیم گرفتن برای من مثل شکنجه است ، دلم می خواهد یکی تضمینی برایم تصمیم بگیرد . و توی سرم بزند و بگوید همین است و بس ... بعد من چند وقت بعد راضی بروم دستش را ببوسم ... اما مگر می شود ؟ نه ... معلوم است که نمی شود ... خدا توی گل من یک نوع ادویه ی پشیمانی ریخته انگار... همیشه به طرز خاک بر سر طوری پشیمانم... برای چیزهایی که روزی هزار بار برایشان خدا را شکر می کنم ، گاها کلماتی در وصف پشیمانی شدیدم به زبانم می آید که تبر می شود بر ریشه هایم ...
دارائی من همین چیزهاست ... همین ها که لابلای روزمرگی یک لحظه می ایستم ، یادشان می افتم و بگی نگی لبخند می زنم ، مثل وقتی که برای اولین بار کیک پخته باشی ، چشیده باشی و دیده باشی که بعله ... چه خوب است ... ترکیب رنگ کرده باشی ، انداخته باشی به جان تابلو و گوشه ی لبت باز شده باشد ...
من بلد نیستم تصمیم بگیرم ، همه ی حرفی که می خواهم بزنم همین است با این حال آسمان و ریسمان را دارم به طرز اسفناکی که معلوم است فرجام ندارد به هم می بافم تا این را بگویم ... دلم می خواهد با یک حساب دودوتا چهارتا و با شناختی که هر آدمی از خودش دارد بگویم این یکی ... و بعد بروم پی کارم ... اما من در تمام راه های نرفته چنان جا می مانم که راه رفته به میمنت ِ اندوه پشیمانی ام با خار حسرت فرش می شود ...
با این حال ... عزم آن دارم که این فرسوده راه را تمام کنم ... بیفتم به جان زندگی ام ... یعنی می شود ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:32  توسط مرجان  | 

چهارشنبه نهم فروردین 1391
خسته ی خسته از راه رسیده ام خانه ... چند روزی هست که این قصه تکرار می شود ... حسین صبح ها زودتر از من می رود و بعد من می روم ... لابلای یک عالم کتاب که بعضی هاش 20 سال است توی یک قفسه جا خوش کرده اند : تابیدن ، شمردن شان و خاک شان را خوردن ... سخت است اما لذت عجیبی دارد وقتی میانه ی کار ، یکی دو دقیقه به خودت اجازه می دهی یکی از این کتاب های زیادی که توی دست هات می آید و دلت می ماند لای صفحاتش را باز می کنی... چند صفحه می خوانم ... بعد مجبور می شوم ببندمش و با خودم تکرار می کنم حتما بعدا خواهم خریدش ... خواهم خواندش ...
آدم میان عناوین ، نویسنده ها ، کلمات و موضوعات گم می شود ... یک باره سر بلند می کنم ، یا مثلا دارم سرفه می کنم یا یک چائی سرعتی می خورم و می بینم چه گم ، چه کوچک و محوم میان این همه حرف ... میان چهره ی فیلسوفانی که روی کتاب ها برایم چشمک های شیطنت باری می زنند ، انگار که مثلا انگشت اشاره شان را تکان می دهند که : بیا دختر ...
میان کتاب های حجیم پزشکی که ذره ذره ی من را می شود آن تو پیدا کرد ... از موهایم بگیر تا ناخن های پاهام ... آخ ! ناخن هام شکسته اند ... گوشه های پوست کنار ناخن هام زخمی و آسیب دیده اند ... ناخن های پام محکم فرو رفته اند توی گوشتم ، دست هام حسابی زبر شده ...
و سیاست و جامعه شناسی و زبان های دیگر دنیا ... و خیلی چیزهای دیگر ... که از من زن ِ کوچکی می سازند با هوای خواندن کتاب های بسیار و زندگی اش که در میان این همه شبیه ذره ی غباری می ماند در یک استوانه ی نور در یک اتاق تاریک ... کسی اگر نگاه کند ، مرا می بیند اما نه تنها ... من تنها یکی از آن میلیون ها ذره ی غبارم ...
                 
   
کوچکی خودم را دوست دارم ، اصلا دارم می نویسم تا یادم نرود کوچکی ام ... وقتی من کوچک می شوم یادم می آید که همه ی دنیا ، دنیای من نیست ... اندوه من هر چند بزرگ نمی تواند همه جا را بردارد ...
این طوری است که شب در حالی که تمام حلق و بینی ام با خاک یکی شده ، با حسین ... خسته می آئیم خانه ... چیزی سرهم می کنیم ، می خوریم و یک روز دیگر شب می شود ...

پی نوشت :
حیف است ننویسم از دیشب که باران تند بود و ما سوار بر موتور خسته و گرسنه ، به خانه برمی گشتیم و ذرات باران توی گوش مان می زد ... ما قهقه می زدیم پشت موتور آقای همکار که تاکید می کرد مدام که احتمال لیز خوردن مان بسیار است و بود ... و برای من محتاطِ ترسوی این روزها ، هیجان بزرگ ِ بی نظیری بود گیرم که هی فکر می کردم اگر خوردیم زمین از بین ما سه تا هر بلائی هست سر من ... بیاید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:7  توسط مرجان  | 

جمعه بیست و ششم اسفند 1390

با صورت خیس نشسته ام فکر می کنم کارهایم را چه طور جمع کنم ؟ یکی هم دارد بی وقفه توی ذهنم می گوید : "به درک" ... این را خودم ساخته ام ... خودم تنظیمش کرده ام با هر فکری که به مغزم می آید هی این را تکرار کند ... دلیلش هم این است که دلم زیادی شکسته ، زیادی حرص خورده ام ، زیادی فکر کرده ام و همه ی این ها برای هیچ و پوچ ...
سال گذشته من روزهای سختی را گذراندم ، یکی از دیگری زهرمارتر ، میان مرگ و بیماری و افسردگی که در میانش غوطه می خوردم زندگی می کردم ، دهان آدم ها بوی مرگ می داد ، بیماری افتاده بود به جان آدم ها ، نکبت از سر و روی زندگیم می بارید ، من شب ها بیش از همیشه دل تنگ پدرم می شدم و گاهی 4 ساعت متوالی می توانستم صدای هق هق بی جانم را بشنوم ...
من از روزهای سختی جان به در بردم ، من از زیر آوار زلزله ای که از من و زندگی ام چیز دیگری ساخت خودم را بیرون کشیدم ... جا گذاشتم ... بی خیالی خاص خودم را آن زیر جا گذاشتم ، روزهای اول زندگی مشترکم را جا گذاشتم ، زیادی صبور بودنم را جا گذاشتم ...
یک تن زخمی ، یک روح ِ سخت آزرده از آن بیرون کشیدم ... انگار که گلدانی یک عالم گل ریز سفید داده باشد و بعد بماند زیر آوار ... بیرونش که بکشی شاید شاید ازش فقط چند تا از آن ریزهای سفید مانده باشد و یک غنچه که اگر خوب نور بخورد، مراقبت شود ... بماند ... وگرنه چند تا برگ پلاسیده است ...
من همانم ... خیلی وقت ها از این که مثل گذشته نمی توانم باشم یک دفعه می زنم زیر گریه ... احساس ناتوانی می کنم ... دیروز وقتی با دو تا هم کلاسی هایم داشتم حرف می زدم دیدم زن محتاطی چشم دوخته به آن دو تای دیگر و محتاطانه دهانش را بسته و هیچ نمی گوید ... که گمان می کند از گفتن چه سود ؟ چه سود ؟
نه این یکی را من نساخته ام که یکی هی پس ذهنم بگوید : چه سود ؟
این یکی افتاده به جان زندگی ام ... با این حال من آقای "به درک " را برایش جایگزین کرده ام ... به درک گاهی نتیجه می دهد ، می شوم همان بی خیالی که بودم ... می شوم یک آدمی که مشت می خورد توی دهنش ، دندانش می افتد و او به درک به درک گویان خم می شود دندانش را برمی دارد و توی دستش نگه می دارد و به دندان های دیگرش و این که این فقط یکی از دندان های دیگرش است فکر می کند ...
این "به درک " را ساخته ام که لغت "دوست" را ... که به واسطه ی آن به عمق دیگری می روی و دیگری اعماق تو را می بیند را ... برایم ماهیتی دیگرگون ببخشد ... از بس که به پست نفهم جماعت خوردم ، از بس که روزهای تنهایی ام یکی پیدا نشد دستم را بگیرد ... این "به درک" را ساخته ام تا وقتی اضطراب مردن آدم ها بهم حمله می کند و به این فکر می کنم که بعد از رفتن آن ها چه خاکی باید بر سرم بریزم ؟ بگویم " به درک " ...  دیوانه می شوم در انتها شاید ...
این "به درک" را گوشه ی ذهنم گذاشته ام تا پارس کند ، تا پاچه ی دلم را بگیرد که هوایی نباشم ، که دنبال چیزهایی نباشم که این دنیا خیال ندارد به من بدهد و بدانم این جا یک کره ی خاکی است ، هوایش به اندوه آلوده است و من آدم کوچکی بیش نیستم و بس ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1  توسط مرجان  | 

دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390

روزهای آخر سال ، روزهای اسفندی ام دارد به یک چشم بر هم گذاشتن شب می شود : می گذرد ... دلم می خواهد چند روز دیگر که امتحانم را دادم ، یک روز تا ساعت 11 بخوابم ، بعد کلش کلش بیدار شوم دنت شکلاتی بخورم ، یک چائی نبات داغ بگیرم دستم و کنار پنجره بایستم و به درخت های روبروم نگاه کنم ...
آهنگ "تازه" ی مهستی را بگذارم هی تکرار شود و آرام آرام آبگوشت بار بگذارم ، بگذارم حسابی جا بیفتد ... نخودها و لوبیاهاش را شب قبل گذاشته باشم خیس خورده باشد و بعد همه ی موادش توی آن قابلمه سنگی قدیمی قل بخورند و جا بیفند ... سر حوصله یک دسته ی تازه ریحان پاک کنم ، حسین نان سنگک تازه با گل خریده باشد ...
سفره بیندازم کنار پنجره تا آفتاب بتابد به سفره مان ... بعد بنشینیم پای آبگوشت هوسی و نان ترید کنیم توی آب گوشت چرب و بعد هم یک چائی هل دار بخوریم و لم بدهیم روی مبل ... چیزکی بخوانیم ... یک رمان ِ هیچ وقت نخوانده ، یا نصفه کاره از قبل ... 

           

بعد هم گیج گیج برویم چرت عصرگاهی بزنم ! وقتی هم بیدار شدیم شال و کلاه کنیم ... قدم بزنیم ، حرف بزنیم ، شاید برویم سینما ، شاید یک کافه ی دنج پیدا کردیم ، شاید رفتیم یک دوست قدیمی را ببینیم ...
برگردیم خانه ... بوی گل خانه را برداشته باشد ، یک فیلم خوب ببینیم ... برویم توی بالکن و زل بزنیم به شب ... تا دیر وقت ... و نفهمم کی رفتیم توی تختخواب و کی خوابم برد.


پی نوشت :
می دانم ، شکموی شکموی خیال پردازی هستم


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:58  توسط مرجان  |