تبليغاتX
یادداشت های یک مرجان
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

چیز خنده داری یادم آمده است. یادم آمده 14-15 ساله که بودم تازه فهمیدم فولکلور یعنی چه ؟ خوشحال و سرمست از این ژانر جدید قلم و کاغذ به دست گرفتم و یک فولکلور اساسی درباره ی یک جفت ماهی عاشق پیشه نوشتم. فکر می کردم فولکلور را باید شبیه داستان های کودکان نوشت!!! جملاتم را با قافیه های آبکی سرهم بند داده بودم و چه کیفی می کردم که استعداد جدیدی را در خودم پیدا کرده ام. وقتی سپیده که آن روزها منتقد نوشته های من بود آن را خواند کمی توی آن قافیه ها دست برد و کلی هم آفرین آفرین چاشنی اش کرد و این طوری شد که من با یک عالمه غرور و نخوت به خودم اجازه دادم دست نوشته ام را تحویل استاد بدهم تا پوزخند بزند که : این کجایش فولکلور است ؟ بیشتر به یک داستان عشقی کودکانه برده !
برگه ها را پاره کردم و فکر کردم مرا چه به فولکلور لعنتی ؟ باز نوشتم . از همان رمان های نیمه کاره ئی که جلسه ی نقدش عصرها با سپیده برگزار می شد نوشتم. منتقد بودن مان هم دست کمی از نویسندگی مان نداشت. کافی بود دقت کنی آخرین داستانی که خوانده ایم چه بوده ؟ تمام رنگ و بوی داستانی که خوانده بودیم لابلای خطوط نوشته مان جار می زد ... یادم نمی رود داستان سپیده را که مدت ها فکرم را به خودش مشغول کرده بود. دائی دختره عاشق خواهرزاده اش می شود و فقط دائی می داند که دختره واقعاً مال خواهرش نیست ... از آن درام های هندی که حسابی توی آن سن و سال جذب مان می کرد ...

           

چند روز پیش خیلی اتفاقی فکرم پر کشید به آن سال ها ... به تمام لذتی که با هر زمان خالی برگه ئی پیدا می کردم تا بنویسم. خنده های هم شاگردی هایم یادم نمی رود وقتی زنگ تفریح ها با چه ذوقی داستان ام را می نوشتم که صدها نویسنده ی دیگر آن را نوشته بودند : سفر با ماشین زمان ... فقط اسامی قهرمان ها و رنگ و لعابش فرق می کرد اما آن روزها می نوشتم ... ذوق داشتم ، امید داشتم و باور داشتم خانم حاتمی راست می گوید من یک نویسنده ی تمام عیار می شوم !
این روزها باز حال و هوای آن ایام به سرم افتاده ... لذتی نیست مگر ور رفتن با طرح های نصف نیمه و حالا دیگر نمی خواهم که ژول ورن ، جک لندن و یا حتی مارک تواین شوم . حالا رویاهایم عوض شده اما کی باور می کند من همانی ام که دلش برای عصرهای جلسه نقد دونفره با طالبی های آب دار لک زده باشد ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:40  توسط مرجان  | 

یکشنبه دهم شهریور 1387
من با آقای فاکنر به شدت موافقم :

هرگز نمی‌دانم عقيده‌ام
،درباره يك موضوع چيست
مگر زمانی كه نوشته‌ خودم
.درباره آن موضوع را بخوانم
 

تمام تلاشم را خواهم کرد که امشب هیچی نخوانم ! نه کتابی به دست می گیرم، نه گوگل ریدرم را باز می کنم و نه حتی وبلاگ کسی را می خوانم ... زیادی خواندن آن قدر پر کلمه ام می کند که برای نوشتن دچار مرض کلمه زدگی بشوم و کلمه ها مثل یک دسته ی زنبور گیرم می کشند توی یک فضای بسته ی تاریک تا آن قدر نیشم بزنند که تمام ذهنم باد کند و حالتی پیدا کنم شبیه امشب ...

پی نوشت :
این را نوشتم بدان سبب که عقیده ام را راجع به انبوه کلماتی که دیوانه وار توی سرم قل قل می کنند را بدانم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط مرجان  | 

جمعه هشتم شهریور 1387
                                          
              

             


                               "رستوران سنتی نقش جهان میدان امام اصفهان"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:39  توسط مرجان  | 

جمعه هشتم شهریور 1387
آقا شما چند شبی است مثل خوره به جان فکر ما افتاده اید و نمی گذارید بخوابیم. جان مادرتان مرا رها کنید! من یکی فقط یک مرجان از نوع ساده ی ساده هستم که عرضه ندارد شبیه شما فکر کند. باور کنید آقای لوئی فردینان سلین اگر شما ولم کنید و از توی این کله ی وامانده ی من بیائید بیرون من به راحتی یک دستاویز برای ذهنم پیدا می کنم و مثل یک خرس واقعی تا لنگ ظهر می خوابم !

                      

برای امشب یک برنامه ی خوب تدارک دیده ام . یک قایل صوتی از رویای بابل براتیگان گیر آورده ام، قول دورنمات را گذاشته ام کنار، ایوان را برای خودم تسخیر کرده ام و خلاصه بگذارید زندگی ام را بکنم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:25  توسط مرجان  | 

چهارشنبه ششم شهریور 1387
 در دنیائی که ما زندگی می کنیم تعصب مثل خوره به جان مان افتاده است. نه این که فکر کنی تعصب ناموسی یا مذهبی اتمام کارست : نه ! تعصب مثل یک اپیدمی در تمام اقشار جامعه مان منتشر شده و هرجا به شکلی دارد دهن کجی می کند. فرقی نمی کند در چه کسی و کجا و چه طور ؟ بهرحال انکار کردنی نیست دشمن خلاقیت این تعصب هاست که یک چهارچوب و خط قرمزهائی را تعریف می کند که پا گذاشتن از محدوده ی خط قرمزها معنا ندارد. وقتی باور کردی فقط یک سبک زندگی می تواند درست باشد تعصب داشته ئی ، وقتی فقط نوع خاصی حکومت را عادل دانسته ئی تعصب داری، وقتی بر دین خاصی پافشاری کردی تعصب داری، وقتی تنها نوع خاصی که خودت می پسندی لباس پوشیدن را جایز دانستی تعصب داری و غیره هائی که از بس زیادند آدمی دل گیر می شود ...
محسن نامجو در این میانه یکی از کسانی بود که این تعصب ها را نشانه گرفت . با سبکی متفاوت از آن چه گوش هامان بدان عادت کرده نوع دیگری از موسیقی را به ما نشان داد. مهم نیست که موسیقی او در چه رده ئی قرار می گیرد و آیا به قول برخی اصلاً در دسته بندی ها واقع می شود یا نه ؟ مهم این ست که ما باور کنیم با وجود آن چه ما دوست می داریم چیزهای دیگری هست ...

                          

ساختارهائی که ما تعریف کرده یم الزاماً درست نیستند. دنیا پر از تجربه های تازه است. چه اشکالی دارد همان طور که با ترکیبات جدید غذاهای جدید می پزیم کمی ذائقه مان را برای موارد دیگر هم نوپذیر کنیم ؟ ما حق نداریم وقتی با دوستی غذا سفارش می دهیم بر دهانش بکوبیم که حق ندارد غذای غیر از ما بخورد ! پس چه طور دوست داریم صداهای متفاوت را خفه کنیم ؟
چه اشکالی دارد اشعار حافظ را طور دیگری گوش کنیم ؟ چه ایرادی دارد قرآن را با لحن و بیان دیگری بشنویم ؟ چرا خفه کنیم صدائی را که عربده می کشد گاهی به جای چهچه ؟

پی نوشت :

این پست را در واکنش به خبری که در خبرگزاری قرآنی ایران درج شده بود نوشتم. بر طبق این خبر عباس سليمی، خادم‌القرآن و چهره شناخته‌شده‌ قرآنی، از محسن نامجو به دليل قرائت توهين‌آميز آياتی از قرآن و انتشار آن، به دادستان عمومی انقلاب شكايت كرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط مرجان  |